«میدل ایست آی» در تحلیلی از دگرگونی معادلات جنگ دریایی در قرن بیست‌ویکم نوشته است؛ جایی که برتری هوایی و ناوگان‌های عظیم دیگر لزوماً تضمین‌کننده پیروزی نیستند. این گزارش با مقایسه تجربه ایران در خلیج فارس و اوکراین در دریای سیاه، استدلال می‌کند که ترکیب موشک، مین، پهپاد و شناورهای بدون سرنشین می‌تواند حتی قدرتمندترین ناوگان‌ها را با هزینه‌های سنگین و بن‌بست استراتژیک مواجه کند.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، «میدل ایست آی» در تحلیلی به تغییر معادلات جنگ‌های دریایی و نقش فزاینده تاکتیک‌های نامتقارن پرداخت و با مقایسه تجربه ایران در خلیج فارس و اوکراین در دریای سیاه نوشت: سرنوشت استراتژیک جنگ‌های مدرن، برخلاف تصور رایج از سلطه مطلق نبردهای هوایی، در عمق دریاها و آبراه‌های حیاتی تعیین می‌شود. حملات سنگین موشکی و بمباران‌های هوایی گسترده به تأسیسات زیربنایی یا حتی اهداف مدفون در کوه کلنگ در استان اصفهان، هرچند خسارات تاکتیکی چشمگیری به بار می‌آورند، اما هرگز قادر به نابودی ساختار نامتقارن و پراکنده دریایی نیستند. نمایش پیوستگی نهادی حاکمیت پس از شوک ترور و بمباران، پیش از هر چیز بر اهرم‌های مهارکننده دریایی استوار است.

مسدودسازی معابر، مین‌ریزی هوشمند، کنترل ترافیک تنگه هرمز و ارسال هشدارهای بازدارنده به شناورهای بین‌المللی، هرگونه کمپین تهاجم هوایی را با صورت‌حساب‌های نجومی بیمه و بحران فلج‌کننده انرژی مواجه می‌کند. شکست واشنگتن در تحمیل تسلیم مطلق و تن‌دادن به توافقات چهارده‌بندی، ترجمان صریح این واقعیت دریایی است که تهران صرفاً با پرهزینه‌کردن هرمز توانست میدان نبرد را به میز مذاکره تبدیل کند و اهداف کلان جنگی مهاجمان را به بن‌بست بکشاند.

 

دکترین جنگ نامتقارن

برتری تسلیحاتی متعارف در نبردهای دریایی گذشته، مانند عملیات آخوندک در دهه هشتاد میلادی، تنها در برابر ساختارهای کلاسیک و متمرکز کارایی داشت، در حالی که تقسیم کار هوشمندانه میان نیروی دریایی ارتش (نداجا) به‌عنوان نماد حضور و اعتبار دیپلماتیک، و نیروی دریایی سپاه (ندسا) به‌عنوان ماشین فرسایش، ابهام و انکار دسترسی، صحنه نبرد خلیج فارس را کاملاً دگرگون کرده است.

دکترین نامتقارن مبتنی بر اصل «همه‌جا بودن و در عین حال هیچ‌جا نبودن»، از طریق قایق‌های تندرو، لانچرهای ساحلی، زیردریایی‌های میدجت، پهپادها و پایگاه‌های مستحکم در جزایر قشم، لارک، ابوموسی، تنب‌ها و سیری، دژهای غیرقابل‌انهدامی ایجاد کرده است. جغرافیا به خودی خود ابزاری خنثی است، اما ترکیب آن با نوآوری‌های تاکتیکی و سامانه‌های توزیع‌شده، آب‌های کم‌عمق منطقه را به باتلاقی برای ناوگان‌های کلاسیک تبدیل می‌کند که در آن پیروزی‌های مقطعی دشمن در آسمان، هرگز به برتری سرنوشت‌ساز در تنگه‌ها منجر نمی‌شود.

 

تکرار الگوی اوکراین

تجربه جنگ در دریای سیاه اثبات کرد که برای خلع سلاح استراتژیک یک ارتش متجاوز، نیازی به ناوگان‌های عظیم جنگی و برتری ناو به ناو نیست. اوکراین با بهره‌گیری از شناورهای بدون سرنشین انتحاری، موشک‌های کروز و شناسایی دقیق، موفق شد بدون داشتن نیروی دریایی کلاسیک، بیش از یک‌سوم توان رزمی ناوگان دریای سیاه روسیه را منهدم و مسیرهای صادراتی اودسا را بازگشایی کند. تهران نیز دقیقاً با بازتولید همین منطق و اجرای استراتژی انکار دسترسی، امنیت ترانزیت انرژی را فلج کرده و پدافند هوایی رقبا را در تنگنای فرسایشی قرار داده است.

پارادوکس بنیادین جنگ‌های قرن بیست‌ویکم در این حقیقت نهفته است که یک کشور می‌تواند در نبردهای هوایی متحمل ضربات سخت شود، اما از طریق تلفیق مین، موشک، شهپاد و ابهام عملیاتی، خطوط کشتیرانی را متوقف سازد و اهداف کلان سیاسی و نظامی یک ابرقدرت را بدون پیروزی در حتی یک نبرد دریایی کلاسیک، در قعر آب‌ها غرق نماید.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.