بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل، بهویژه در مکتب واقعگرایی، پیشبینی کردند که جهان شاهد تشدید رقابت استراتژیک بین ایالات متحده و چین خواهد بود، رقابتی که ممکن است در ساختار خود ویژگیهای رقابت بین قدرتهای بزرگ در مراحل تاریخی قبلی، مانند جنگ سرد، را بازیابد.
به گزارش جماران، «سعید صدیقی» استاد روابط بینالملل در دانشگاه سیدی محمد بن عبدالله در فاس (مراکش) در تحلیلی در الجزیره نوشت: اگرچه چندین ماه از دیدار دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، و شی جین پینگ، رهبر چین ، میگذرد ، اما پیامدهای آن همچنان بر تحلیلهای سیاسی و استراتژیک معاصر سایه افکنده است.
این دیدار موضوع بحثی را در مورد ساختار نظام بینالمللی فعلی و محدودیتهای توانایی چین در رقابت با ایالات متحده در رهبری نظم جهانی آغاز کرد.
در اینجا، انتظارات نظریهپردازان و استراتژیستهای روابط بینالملل در مورد آینده این سیستم متفاوت است؛ بین کسانی که معتقدند دوران آمریکا به پایان خود نزدیک میشود و کسانی که معتقدند ایالات متحده به تنهایی ویژگیهای یک «ابرقدرت» را دارد و تنها کشوری است که قادر به رهبری سیستم بینالمللی است. در میان این دو دیدگاه افراطی، رویکردهای تحلیلی محتاطانهتری در حال ظهور هستند که به دنبال درک تدریجی و اجتنابناپذیر این تحول هستند.
از هژمونی تا رقابت ژئوپلیتیکی
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، نظام بینالملل از دوقطبی به تکقطبی به رهبری ایالات متحده تغییر یافت. این مرحله به واشنگتن قدرت بیسابقهای برای تأثیرگذاری بر پویاییهای بینالمللی، شکلدهی به ساختار نظام بینالملل و حتی تأثیرگذاری بر ساختار نظامهای منطقهای در برخی مناطق، از جمله جهان عرب، اعطا کرد.
با این حال، این استراتژی که بر مداخلات نظامی و ترویج الگوی لیبرال دموکراسی متکی بود، در بسیاری از موارد منجر به نتایج معکوس شده و به بیثباتی بینالمللی دامن زده است.
این امر در سیاستهای توسعهطلبانه ناتو به سمت اروپای شرقی، جنگهای افغانستان و عراق و همچنین سایر مداخلات نظامی و سیاسی در مناطق مختلف جهان مشهود است.
نظام تک قطبی دوام چندانی نداشت؛ این صرفاً یک مرحله گذار محدود بود، زیرا نظام بینالمللی به تدریج به سمت بازگشت به رقابت قدرتهای بزرگ حرکت کرد. ظهور چین مهمترین تغییر در توازن قدرت جهانی در دهههای اخیر محسوب میشود.
از این منظر، بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل، بهویژه در مکتب واقعگرایی، پیشبینی کردند که جهان شاهد تشدید رقابت استراتژیک بین ایالات متحده و چین خواهد بود، رقابتی که ممکن است در ساختار خود ویژگیهای رقابت بین قدرتهای بزرگ در مراحل تاریخی قبلی، مانند جنگ سرد، را بازیابد.
برخی حتی در بدبینی خود پا را فراتر میگذارند و به فرضیه «تله ی توسیدید» استناد میکنند، که بیان میکند قدرتهای بزرگ به ندرت قدرتهای نوظهور را به طور مسالمتآمیز جذب میکنند، بنابراین از نظر آنها، درگیری بین چین و ایالات متحده تقریباً اجتنابناپذیر است.
به گفته گراهام آلیسون، علاوه بر موارد تاریخی که برخورد اجتنابناپذیر بین قدرت موجود و قدرت نوظهور را تأیید میکنند، موارد دیگری نیز وجود دارد که در آنها با اتخاذ یک اقدام سیاسی خردمندانه در مراحل انتقال قدرت، از این برخورد جلوگیری شده است، اما این امر مستلزم رهبری خردمندانه و توانایی کنترل رقابت استراتژیک است.
اما آنچه در سالهای اخیر اتفاق افتاده این است که آمریکا درگیر یک جنگ فرسایشی بزرگ در مناطق دیگر، دور از فضای حیاتی چین شده است، که انتظار میرود در دهههای آینده شاهد آن باشیم. این همان چیزی است که درگیری بزرگ بین چین و آمریکا را به تعویق میاندازد، یا ممکن است ظهور چین را - اگر واقعاً اتفاق بیفتد - بدون درگیری با قدرت مسلط رقم بزند.
محدودیتهای ظهور قدرتهای بزرگ
بسیاری از محققان با ظهور اقتصادی چین که از جهانی شدن بیش از حد سود میبرد و بازگشت روسیه به صحنه بینالمللی، پایان تکقطبیگرایی را نوید دادهاند و ورود جهان به دوران چندقطبیگرایی را اعلام کردهاند، جایی که قدرتهای بزرگ - ایالات متحده، چین و روسیه - نفوذ خود را در سیستم بینالمللی به اشتراک میگذارند، که عملاً پایان نظم بینالمللی لیبرال را رقم میزند.
اگرچه برخی از نخبگان غربی سیاستهای دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، را از آغاز دوره اول ریاست جمهوریاش در سال ۲۰۱۷ به دلیل تضعیف نظم لیبرال بینالمللی سرزنش میکنند، اما به نظر میرسد دلایل این تغییر عمیقتر و ساختاریتر باشد.
به باور«جان مرشایمر»، عدم تعادلها در اتکای سیستم به یک نظم جهانی تکقطبی به رهبری لیبرال دموکراسی و در شکست سیاستهای آن برای گسترش دموکراسی، به موازات ظهور گرایشهای ملیگرایانه و پیامدهای جهانی شدن بیش از حد که منجر به افزایش نابرابری و ظهور قدرتهای جدید مانند چین و بازگشت روسیه شده است، نهفته است که باعث شده برخی از ادبیات ها بگویند دوران تکقطبی به پایان رسیده است.
راجا موهان مقاله مهمی را در مجله فارن افرز با عنوان جنجالی«توهم چندقطبی بودن و جذابیت تکقطبی بودن» منتشر کرد که در آن نتیجه گرفت که علیرغم ظهور ویژگیهای یک سیستم بینالمللی چندقطبی در طول دهه گذشته، که ناشی از ظهور قدرتهای بینالمللی جدید است، هنوز عدم تعادل آشکاری در موازنه قدرت جهانی به نفع ایالات متحده وجود دارد.
بنابراین، به نظر میرسد دقیقتر است که از یک تکامل آهسته و محدود در ساختار نظام بینالملل صحبت کنیم، نه اینکه فرض را بر تحقق یک چندقطبی کامل بگذاریم، زیرا هیچ قدرت بینالمللی یا اتحاد موازی هنوز نتوانسته است با هژمونی آمریکا برابری کند یا آن را به طور مؤثر به چالش بکشد.
راجا موهان معتقد است که تحولات رویدادهای بینالمللی و همچنین رویکرد دونالد ترامپ در مدیریت سیاست خارجی آمریکا در دوره دوم ریاست جمهوریاش، ادامه چیزی را که میتوان «عصر آمریکا» نامید، تأیید میکند و صحبت از یک نظام چندقطبی را به یک مفهوم نظری نزدیکتر میکند تا واقعیت.
با این حال، این روند وجود یک تغییر تدریجی به سمت چندقطبی نسبی را نفی نمیکند، که لزوماً به معنای برابری در موازنه قدرت بین بازیگران بینالمللی نیست، بلکه منعکسکننده توزیع مجدد جزئی قدرت در درون نظام بینالمللی است.
علیرغم خسارات وارده به ایالات متحده، این تحولات جایگاه مرکزی آن را تضعیف نکرده است، که نشان میدهد این کشور در آیندهای قابل پیشبینی همچنان یک ابرقدرت مسلط خواهد بود.
چالشها
در راستای این ارزیابی، اظهارات برخی از رهبران آمریکایی، از باراک اوباما تا به امروز، که ممکن است نشاندهنده حرکت به سمت چندقطبی باشد، نشاندهنده به رسمیت شناختن واقعی پایان هژمونی آمریکا نیست، بلکه بیانگر فراخوانی برای تقسیم بار مدیریت نظام بینالملل است که مبتنی بر آگاهی فزاینده از محدودیتهای توانایی آمریکا در تحمل هزینههای مشارکت یکجانبه در مسائل جهانی است.
با این حال، این روند با تمایل آشکاری برای حفظ مزایای برتری و تسلط همراه است و به قول راجا موهان، ما هنوز با یک وضعیت تک قطبی روبرو هستیم، اما با روندی به سمت کاهش هزینههای استراتژیک آن.
چالشی که میتواند کاهش نفوذ بینالمللی آمریکا را تسریع کند، نه از سوی رقبای خارجی، بلکه از درون خود ایالات متحده ناشی میشود.
بنابراین، جاهطلبی دونالد ترامپ برای حفظ جایگاه رهبری آمریکا در نظام بینالمللی فعلی با چالشهای داخلی فزایندهای، چه از نظر قطببندی سیاسی و چه از نظر تغییر در فضای انتخاباتی، روبرو است که ممکن است بر تداوم این الگوی رهبری بینالمللی در آینده قابل پیشبینی تأثیر بگذارد.
این امر با دو احتمال اصلی نشان داده میشود: یا حزب جمهوریخواه انتخابات میاندورهای پیش رو را میبازد ، که میتواند دونالد ترامپ را به یک «اردک لنگ» تبدیل کند، یا معادله در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو به نفع یک رئیس جمهور دموکرات تعیین میشود که نه تنها توسط بخشهای وسیعی از جوانان آمریکایی، که بخش قابل توجهی از آنها ضد ترامپ شدهاند، بلکه توسط بخشی از رأیدهندگان جمهوریخواه که از سیاستهای ترامپ و شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» سرخورده شدهاند، به ویژه با توجه به پیامدهای سیاستهای خارجی او بر شرایط اقتصادی آنها، حمایت میشود.