پایگاه خبری جماران، سجاد انتظاری: نماینده پیشین ولی فقیه در نیروی انتظامی با اشاره به اینکه از اول امام آیتالله شهید خامنهای را برای تمشیت امور نظامیان گذاشتند، گفت: از اول نهضت یکی از استوارترین افرادی که هرگز نمیتوانستند غیر امام را برای هدایت نهضت تحمل کنند و نام امام را در قلبشان حک کرده بودند، شهید آیتالله العظمی خامنهای بودند. ایشان همواره در خط امام بودند و تعبیرشان این بود که «من باید همواره پاسدار راه و خط امام باشم». لذا فرمودند «راه ما راه امام و کلام ما کلام امام» و واقعا در تمام جهات همین طور بود.
مشروح گفتوگوی خبرنگار جماران با حجتالاسلام و المسلمین محمدعلی رحمانی را در ادامه میخوانید:
شما ظاهرا از سال ۴۹ در مشهد با رهبر شهید انقلاب اسلامی آشنا شدهاید. اگر خاطرهای از آن سالها و نقش آیتالله شهید خامنهای در مبارزات پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به یاد دارید، برای ما بفرمایید.
من سال ۱۳۴۲ تا اواخر سال ۱۳۴۳ در مدرسه نواب مشهد طلبه بودم. چهرههای شاخص انقلاب از جمله آیتالله واعظ طبسی، آیتالله شهید هاشمینژاد، آیتالله سید محمود سیستانی و همچنین آیتالله العظمی خامنهای آن وقت در مشهد بودند. همه اینها آن روزها مشعل انقلاب را [در دست] داشتند؛ البته شدت و ضعف داشت. از همان وقت اسم ایشان در مدرسه نواب میآمد. دو نفر را دیدم که با هم راه میروند و نهجالبلاغه میخوانند. یکی از رفقای من گفت یکی از اینها آقای بختیاری و دیگری آقای [آیتالله شهید] سید علی خامنهای است.
از اول نهضت یکی از استوارترین افرادی که هرگز نمیتوانستند غیر امام را برای هدایت نهضت تحمل کنند و نام امام را در قلبشان حک کرده بودند، آیتالله العظمی شهید خامنهای بودند. ایشان همواره در خط امام بودند و تعبیرشان این بود که «من باید همواره پاسدار راه و خط امام باشم». لذا فرمودند «راه ما راه امام و کلام ما کلام امام» و واقعا در تمام جهات همین طور بود.
دلیل هجرت من از مشهد مقدس به نجف اشرف این بود که وقتی حضرت امام خمینی(س) را تبعید کردند، رژیم دنبال انتقام شدیدی از همه کسانی بود که در صف مبارزه بودند. قبلا هم این کار را کرده بودند و برای ایجاد جوّ ارعاب عدهای را دستگیر کرده بودند. مثلاً بعد از خرداد ۱۳۴۲ عدهای را به سربازی بردند و از جمله شاخصهایشان آیتالله هاشمی رفسنجانی است. در جمعی بودیم و آقای [آیتالله شهید] خامنهای برای ما اینگونه تعریف کردند که «من و شهید باهنر به پادگان سلطنتآباد رفتیم و دیدیم از دور کسی با لباس سربازی گشاد و سر تراشیده میآید. آقای هاشمی آن وقت هم محاسن نداشت و به چشم میآمد. من و آقای باهنر از یک طرف خندهمان گرفت که این چه روزگاری است بر سر آقای هاشمی آوردهاند، ولی از طرف دیگر خیلی متأثر شدیم که ایشان اینطور به بهانه سربازی در بند دشمن است».
ولی وقتی که امام تبعید شد، رژیم دو سه کار انجام داد و شاید علت مهاجرت من همین بود که به نجف رفتم. یکی از کارها این بود که به حوزههای علمیه هجوم میآوردند و خود من در مشهد شاهد توهین، پاره کردن لباس و خیلی آزاد و اذیت اینها بودم. با سربازی که میگیرند، این طور برخورد نمیکنند؛ لباسش را پاره نمیکنند. برای جوّ ارعاب مأمور بودند. در اصناف مختلف هم هر کسی نقشی داشت، به اندازه نقشش با او برخورد میکردند. مثلاً همان وقت شنیدم در مغازه کسبه مهم در تهران، شیراز، مشهد و شهرهای مختلف را گل گرفتند؛ یعنی آجر آوردند و با دیوار پنجسانتی تا بالا بستند. شخصیتهای برجسته و روحانیون بزرگ را هم زندان یا تبعید میکردند.

همان وقتها میشنیدیم که افرادی پیامهای حضرت امام را به اقصی نقاط کشور میبرند. من از همسر حضرت امام شنیدم که فرمودند: امام بعد از نماز مغرب و عشا نشستند و تا نزدیکیهای اذان صبح، ۳۰۰ بیانیه، اعلامیه و نامه برای علمای بلاد نوشتند. برخی از این نامهها در یک صفحه بودند و برخی دو سه سطر؛ اما همه آنها مثل دستورالعملی برای انقلاب بودند. خود آقای خامنهای فرمودند که من سه بار از طرف امام به مشهد مقدس اعزام شدم؛ برای مثال، یک بار به تعبیر ایشان، امام پیامی با مفاد خاص نوشتند و به من سپردند تا به مشهد ببرم و آن را به علما و فضلا برسانم؛ که با محرم سرنوشتساز و حادثهساز سال ۱۳۴۲ مصادف شد.
امام در آن خطاب به علما، خطبا و سران هیأتهای مذهبی نوشتند و قید کردند که دو کار یادتان نرود: یکی اینکه جریان «فیضیه» را بازگو کنید تا مردم بدانند رژیم چه جسارتی نسبت به علما و طلاب داشته و چه شهدایی را در جریان هجوم به مدرسه فیضیه گرفته و چگونه به قرآن هتک حرمت کردهاند. ایشان میفرمایند، پیام بعدی برای دو تن از مراجع مهم بود؛ یعنی آیتالله العظمی میلانی و آیتالله العظمی حسن قمی. مفاد این نامهها به گونهای منتشر میشد. البته من آن وقت نشنیدم که چه کسی این نامهها را آورده و بعدها متوجه شدیم.
مرحوم آیتالله سید عبدالجواد علمالهدی(برادر امام جمعه مشهد) یکی از شاگردان برجسته امام بود. میگفت یک روزی خدمت امام رسیدم و به من گفت اگر مشهد میروی، من یک نامه دارم. نامه را نوشتند و نگاه کردم و دیدم روی نامه نوشته «حضرت حجتالاسلام آقای میلانی»؛ وحشت کردم و بدنم لرزید. او به عنوان یکی از معجزههای امام تعبیر میکرد. حضرت امام فرموده بود اول خدمت امام رضا(ع) برو، سلام من را برسان و بگو که «ما به پشتیبانی شما این حرکت را آغاز کردهایم»؛ و بعد به منزل آقای میلانی برو.
گفت وقتی به منزل آقای میلانی رسیدم، دیدم مأمور جلوی در ایستاده است. گفت چه چیزی داری؟ گفتم یک نامه دارم. گفت ببینم. نامه را نگاه کرد و دید نوشته «حضرت حجتالاسلام میلانی»، فکر کرد برای پسر آقای میلانی است و گفت برو داخل. به آقای میلانی گفتم این نامه را حاج روحالله خمینی، استاد بزرگوار ما، برای شما نوشتهاند. آقای میلانی از جا بلند شد؛ نامه را گرفت و بوسید و نشست. نامه را باز کرد و دیدم داخلش پاکت دیگری هست و پشت آن نوشته «سیدالعلماء و المجتهدین حضرت مستطاب آیتالله سید محمد هادی میلانی»؛ تا چشمم به این نوشته افتاد، قلبم شاد شد و گفتم نمایندگان حضرت بقیةالله(عج) خوب هدایت میشوند.
آقای [آیتالله شهید] خامنهای فرمودند نامهها را رساندم و بعد خودم به عنوان مبلغ به بیرجند رفتم و تا شب تاسوعا از چنین جریاناتی سخن گفتم. جمعیت انبوهی جمع شده بود؛ بقیه میترسیدند، ولی من با شجاعت جریان فیضیه و جنایت رژیم را ذکر کردم و روز نهم من را دستگیر کردند و نگذاشتند منبر من تمام شود. محاکمه کردند و به زندان قیطریه بردند. وقتی آزاد شدم حضرت امام تحت نظر رژیم، در تهران مستقر بود. ایشان میگوید آنجا رفتم و وقتی امام را دیدم، انگار دنیا را به من دادهاند. یعنی امام شهید ما از همان اول دلباخته همه جانبه به امام بودند.
به هر حال ایشان در تمام این سالها حضور داشتند. یکی از مهمترین مواردی است که باید به آن اشاره کرد، سال ۱۳۴۹ - پس از وفات آیتالله العظمی حکیم - برای انجام مأموریتی به ایران آمدم. آیتالله حاج آقا مصطفی گفتند قبل از اینکه بروی، پیغامی دارم و بیا به شما بگویم. ایشان برای دو، سه نفر پیغام داشتند. گفت آیتالله خامنهای یکی از مبارزان و مجاهدان خوب پیرو خط امام است. به مشهد برو، سلام من را به ایشان برسان و بگو حتما به تدریس درسهای حوزوی اهتمام داشته باشند. بعدا فهمیدم که ایشان کتابهای «رسائل»، «مکاسب» و «کفایه» را تدریس میکردند و شاگردان خوبی هم داشتند.
سال ۵۲ هم به ایران آمدم و باز برای ایشان پیغام داشتم. وقتی خدمتشان رسیدم، ایشان هم پیغامی داشتند و گفتند به آقای دعایی بگویید در رادیو بغداد زیاد از مجاهدین خلق اسم نیاورد؛ در اینها انحرافاتی پیدا شده که ما نگران اینها هستیم. واقعا هم همانطور شد. همانطوری که آیتالله خامنهای و شهید بهشتی پیشبینی کرده بودند، این جریان التقاطی از آب در آمدند. فکر میکنم اواخر سال ۱۳۵۳ بود که آنها رسما تمایل خودشان به مارکسیسم را اعلام کردند.
رابطه حاج احمد آقا با آیتالله شهید خامنهای هم خیلی مهم است. حاج احمد آقا مرکز تکثیر اعلامیهها و اطلاعیهها در قم را به من و آقای واحد سپرده بودند؛ که خیلی هم محرمانه و مخفی بود. من مأموریت پیدا کردم نامههای دکتر حاج سید جوادی به وزیر دربار(نصرتالله معینیان) را همراه بعضی اعلامیههای امام به مشهد برای آیتالله شهید خامنهای و آقایان هاشمینژاد و طبسی ببرم. چون از جمله شخصیتهایی که حاج احمد آقا فوقالعاده به آنها اعتماد داشتند و مورد مشورت قرار میدادند، آیتالله [شهید] خامنهای و آیتالله واعظ طبسی در مشهد بود.
سفارش حاج احمد آقا این بود که طوری نامه را بدهم که من را نبینند. من به مشهد رفتم و دیدم آقای [آیتالله شهید] خامنهای در کوچهها قدم میزنند. گفتم چرا اینطور است؟ فرمودند نوزادی داریم و به خاطر اینکه مجلس زنانه است، من نمیتوانم به خانه بروم. شاید حدود یک ساعت در خیابان بودیم و به جایی رسیدیم که ایشان به طرف دیگر بر میگشتند؛ گفتم من باید جایی بروم و از همین جا خداحافظی میکنم. مراقب بودم و دیدم ایشان نگاه نمیکنند، در خانه را زدم؛ دختر ایشان در را باز کرد و گفتم این پاکت را بگیر و بگذار روی میز یا جایی که مربوط به ایشان است.
بعد از پیروزی انقلاب، ایشان با حکم حضرت امام به امامت جمعه منصوب شدند و یادم هست اولین نماز جمعه را که خواندند، به قم آمدند تا با حضرت امام ملاقات کنند. من در دفتر قم حضرت امام بودم. از من پرسیدند که «اولین خطبههای من در نماز جمعه چطور بود؟» من عرض کردم «بسیار عالی بود؛ مخصوصا خطبه دوم که به زبان عربی و با لهجه عربی که شما دارید را فکر نمیکردم به این زیبایی ادا شود.»

واکنش امام خمینی(س) به ترور آیتالله شهید خامنهای در تیر ماه سال ۱۳۶۰ چه بود؟
آیتالله خامنهای مورد عنایت خاص امام هم بود. در فیلمها دیدهاید که وقتی محبت امام را به ایشان گفتند، فرمودند که من هیچ نگرانی از رفتن خودم ندارم؛ همینقدر که میبینم مورد لطف رهبر عزیزم هستم، «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». امام هم مشتاقانه علاقهمند بود که ایشان را ببیند. در جریان تنفیذ حکم ریاستجمهوری، امام نتوانستند [احساسات] خودشان را کنترل کنند و فرمودند: «این آقای خامنهای که مورد ترور قرار گرفته، چه خدمتی برای مردم و کشور داشتند؟» در دوران ریاستجمهوری خودشان هم تأکید کردند: «من سالهاست ایشان را میشناسم.»
در دورانی که من با حکم امام مسئول بسیج مستضعفین شدم، تقریبا در تمام هفتههای بسیج، ایشان یکی از سخنرانان بودند؛ البته آیتالله هاشمی رفسنجانی، آیتالله اردبیلی، آقای مهندس موسوی و گاهی شهید محلاتی هم بودند. یکی از دلایلش این بود که ایشان امر امام در مورد بسیج را درک کرده بودند. یعنی مسأله کمک به بسیج برای ایشان یک امر لازم بود. حتی گاهی اوقات به من میفرمودند خوشحالم که شما در بسیج هستید؛ به خاطر اینکه شما استقلالی دارید که بسیج را خوب حفظ کردهاید و نمیگذارید این بسیج داخل گرایشها یا دستهبندیها شود.
ایشان دو بار در دوران مسئولیت من به پادگان امام علی(ع) آمدند که مرکز تربیت مربیان بسیج بود. آنجا با همه جلسه گذاشتند و یک نصف روز وقت خودشان را صرف [بازدید از] بسیج کردند. مثلا از تعداد مراکز آموزش و نحوه آموزش میپرسیدند و سفارش و تأکید بر رشد آموزشها داشتند. وقتی دیدند ما چهار هزار نفر را در سطح فرماندهان دسته، گروهان و گردان آموزش دادهایم، فوقالعاده خوشحال شدند؛ مخصوصا روحانیون که رژه رفتند، آرام از من پرسیدند اینها ارتشی هستند؟ باورشان نمیشد. گفتم نه، همه اینها بسیجی هستند و اگر اجازه دهید وقتی رژه تمام شد، من میگویم از هر گروهان یک نفر بیاید. اجازه دادیم که اینها برای دیدن ایشان بیایند. وقتی از آنها سؤال کردند، گفتند «آفرین، من اصلا فکر نمیکردم بچههای بسیج اینطور منضبط رژه بروند».
به هر حال از اول امام ایشان را برای تمشیت امور نظامیان گذاشتند. میدانید که مجاهدین خلق و گروههای فدایی خلق تلاش میکردند که ارتش منحل شود. آیتالله خامنهای نقش مهمی در حراست از نیروهای مسلح و ارتقاء آنها داشتند. سازمان عقیدتی-سیاسی بعدها با هدایت ایشان به این کمال رسید.
از آنجا که ایشان را از ابتدا توسط امام برای امور نظامی (چه سپاه و چه ارتش) در نظر گرفته بودند، نقش مهمی در حراست از نیروهای مسلح و ارتقای آنها ایفا کردند؛ حتی پیش از دوران رهبری و در دوران ریاستجمهوری، مخصوصاً در ارتش (اعم از نیروی هوایی، زمینی و دریایی) دفتر و سازمان عقیدتی-سیاسی داشتند. بعدها این سازمان با هدایت ایشان به کمال رسید.

پس از ارتحال امام که شما نماینده ولی فقیه در نیروی انتظامی بودید، ایشان چطور سیره حضرت امام را ادامه دادند؟
من تا پایان حیات حضرت امام مسئول بسیج بودم. وقتی ایشان به رهبری انتخاب شدند، من جمع عظیمی از بسیجیان را برای بیعت با ایشان بردم؛ همان محلی که در ریاست جمهوری در نظر گرفته بودند. تقریبا یک ماه گذشت و ما هر روز به آنجا تردد داشتیم. یک وقت آقای حجازی با من تماس گرفتند که «بیایید، آقا با شما کار دارند». واقعیت این است که من با حاج احمد آقا هم مشورت کرده بودم و گفتم میخواهم به حوزه علمیه قم بروم و کارهای علمی خودم را تکمیل کنم.
تا خدمت ایشان رسیدم، گفتند که شنیدهام میخواهی به قم بروی. فرمودند: «من به شما علاقه دارم. شما از افراد شاخص دفتر امام هستید و اگر الآن ما را رها کنید و به قم بروید، خیال میکنند که دفتر امام با من زاویه دارد». گفتم هرگز اینطوری نیست؛ ما همان طوری که در محضر امام امت بودیم، امام ما را مأمور کرده که در هر حالی پشتیبان ولی فقیه باشیم و امروز ولی فقیه ما، شما هستید. همه دفتر حضرت امام از جمله حضرت حجتالاسلام و المسلمین یادگار حضرت امام، حاج احمد آقا، تأکید بر حمایت همه جانبه از شما دارند و اگر شما امر بفرمایید، من به قم نمیروم. اگر چنین شائبهای باشد، من هستم.
فرمودند: «من خیلی دوست داشتم در دفتر من مسئولیتی بگیرید. از شما میخواهم چند ماهی در بسیج باشید.» گفتم من زیاد رغبتی به ادامه کار در بسیج ندارم؛ چون الآن شرایط فرق کرده است. ایشان فرمودند شما این را ادامه دهید و من یک کار مهم دارم که باید به دست شما و دوستان انجام بگیرد. آن کار را هم گفتند و فرمودند که فقط تا وقتی اعلام نشده مخفی بماند. آن مسأله مهم «ادغام نیروهای انتظامی» بود. ایشان از تشتت در تصمیمگیری هر یک از این نیروهای کمیته، ژاندارمری و شهربانی رنج میبردند. واقعا یکی از برجستهترین کارهایی که رهبر شهید ما در بعد انتظامی به وجود آوردند، مسأله «ادغام نیروهای انتظامی» بود. الحمدلله یک نیروی مقتدر، قوی و جامع شکل گرفت که از مرز تا مرکز تحت سیطره آن بوده و هست.
در طول ۱۷ سالی که من پیوسته رئیس سازمان عقیدتی-سیاسی و نماینده ولی فقیه در نیروی انتظامی بودم، در مسائل مختلف که خدمتشان میرسیدیم و گزارشی میدادیم، ایشان رهنمودهای خاصی داشتند. در خیلی موارد دقت نظر داشتند که کارها چگونه انجام شود. برخی از آقایانِ دفتر میگفتند: «ایشان اینقدر که به شما توجه دارند، به دیگران توجه ندارند.» چون آقای [آیتالله شهید] خامنهای حرمت دوست را خیلی حفظ میکرد.
در ایام کرونا معمولا روابط قطع شده بود؛ یعنی امکان ملاقاتهای نزدیک وجود نداشت. یک روز دیدم گروهی از طرف ایشان به منزل ما آمدند؛ یکی از برادران روحانیِ دفتر به همراه سه چهار نفر از سرداران عزیز سپاه که از اول با آنها آشنا بودیم، آمدند و گفتند: «آقا فرمودند که مدتی است آقای رحمانی را ندیدهام و دلم برایشان تنگ شده است؛ ولی برای اینکه کرونا باعث شده ما ایشان را نبینیم، خدای ناکرده خیال نکند که از جهاتی بیمهری است.» آن وقت من در نیروی انتظامی نبودم. دو هدیه فرستاده بودند؛ یکی چادری برای همسر من بود و دیگری انگشتری که خودشان آن را در محفظه مخصوص قرار داده بودند. فرموده بودند اینها را بدهید و همزمان در هر جایی که بود، عکس بگیرید. این خیلی لطف است.
یک وقتی به ایشان عرض کردم که یک وقت ملاقات اضافه به ما بدهید. ایشان فرمودند: «آقای رحمانی، خدا میداند من از صبح که به دفتر میآیم، بعضی اوقات تا ساعت دوازده یا یک بامداد جلسات طول میکشد.» آیتالله خامنهای پرکار بودند. بماند که تدریس میکردند و ملاقاتهایی داشتند که همه آنها پر بار و پر اثر بود.
واقعیت این است که بعد از رحلت امام، سختترین روزی که بر ما گذشت، روزی بود که ایشان به شهادت رسیدند. درست است که ایشان طالب شهادت بودند. بارها در جلسات خصوصی خدمتشان بودیم و میگفتند: «آقای رحمانی، ما این همه جبهه بودیم، چه اتفاقاتی برای دوستان من افتاد و آرزو داشتم که شهید بشوم و نشدم.» گفتم انشاءالله خداوند به شما طول عمر دهد. حیات شما برای انقلاب ارزشمند است. اگر شهید هم نشوید، چون مهاجر إلی الله هستید، رتبه شهادت را به شما میدهند.
با شهادت ایشان، دنیایی از تجربه و اطلاعات از دست ما رفت. من نمیدانم چرا عدهای این موضوع را ساده میگیرند. بله، ایشان به مقام شهادت رسیدند؛ اما نمیشناسیم شخصیت دیگری را که اینطور مصرّ در خط امام و اینطور دنبال عزت و عظمت ملت و قدرت و اقتدار نیروهای مسلح باشد. میفرمودند: «برای حفظ نیروهای مسلح و اقتدار اینها، امام من را تعیین کرد؛ امیدوارم امام اگر نیست، راضی و دعاگوی ما باشد.»
واقعا هم این اقتدار و رشد نیروهای مسلح ما به دلیل مراقبت ویژه ایشان است. همیشه میفرمودند: «امام میخواهد نیروهای مسلح ما خودکفا و قوی باشند.» خود ایشان این راه تکامل را به همه نیروهای ما ارائه دادند. گرچه ایشان به شهادت رسیدند، اما الحمدلله این سپاه پاسداران با اقتدار، قدرتمند و عزتمند و همچنین ارتش جمهوری اسلامی قدرتمند و نیروهای انقلابی آماده به کار در اثر تلاشهای ایشان به یادگار مانده است.
انشاءالله راه و خط حضرت امام خمینی(س) و رهبر شهیدمان را خلف صالح ایشان ادامه دهند و روح حضرت امام امت، امام شهیدمان و شهدای گرانقدر انقلاب مسرور و متعالی باشد. از امام زمان(عج) یاری رسانی و پیروزی و سربلندی ملت عزیزمان را خواهانیم.