دکتر محمد محمودی کیا استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل و عضو هیئت علمی پژوهشکده امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی در یادداشتی برای جماران نوشت: اینک گاه آن است تا جهانیان، شمیم عطرافشانی گلستان ایرانی را در میانه آتش و خون، به عیان و به چشم سر به نظاره ببنشینند.
جنگ، این نازیباترین واژه کتاب تاریخ و این خونبارترین یادگار فراعنه و طواغیط، دیگر بار از سوی اهریمنان زشتخوی و تبهکاران بیصفت روزگار، روح آزادگی و استقلال ملک کهنسال پارسی را هدف گرفته تا این پناهگاه امن تشیع و این میراثدار فرهنگ و تمدن هزارانساله را به ورطه ویرانی و تباهی کشاند.
اینک شیطان به پشتوانه اذناب حقیر خود در جبهه کفر و شرارت، با تمام توان به میدان آمده تا ریشههای این گلستان را بسوزاند؛ اما زهی خیال باطل که باغبان هوشیار این ملک، سقفی از جنس فولاد، استوار و به روشنای باران، لطیف، بر فراز این گلستان ایرانشهری بنا نهاده که باطلالسحر تمام شرارههای جنود شیطان است.
حال که این شیاطین مجسم و طواغیط سفاک روزگار، چشم طمع به این ملک مطلا گشودهاند و تیغ تیز خباثت خود را به سوی نازنین مردمان آن نشانه رفتهاند، خورشید حقیقت رخ نموده و اینک این جنود شیطان خود را در میانه آتشی سوزان مییابند که شرارههای آن همچون تیرهای غیب، هر آینه قلوب نحس او را میشکافد و به قعر جهنم فرومیکشاندشان.
دشمن اهریمنصفت در شناخت ساکنان این گلستان به خطا رفته است. ایرانیان، گوهر ناب وجودند در جهان! آری! اینک ایرانیان، این لشکریان فضیلت و آگاهی، این وارثان عدالتخواهی و اهریمنستیزی، یکه و تنها، پرچمدار میدان رزم با شیاطین هستند.
امروز چشمان نگران همه دردمندان به سوی ایرانیان است. ایرانی، غیور است و غیرتمند! آزاده است و آزادمرد! از نیزههای لشگریان جهالت تیغ خورده، زخمها بر پیکر دارد و خونها از او جاری است، اما همچنان مقتدر و راستقامت، در میانه میدان ایستاده تا غرور ملی خویش را این چنین عیان به نمایش گذارد تا جهانیان را بیاموزاند که مردانگی را بهایی است به قیمت جان!
اینک گاه آن است تا جهانیان، شمیم عطرافشانی گلستان ایرانی را در میانه آتش و خون، به عیان و به چشم سر به نظاره ببنشینند.
آری! گر چه دیگر باغبان سروقامتمان در گلستان نیست؛ گر چه شرارههای آتش به جای جای گلستانمان افتاده؛ گر چه زخمخورده از جفاییم، اما همچنان مقاوم و مقتدر ایستادهایم!
شیاطین پست! انسانصورتان گرگصفت! ما ساکنان گلستان ایرانشهری، از صفیر گلولههایتان نمیهراسیم، ما آموختهایم با تمام جراحتها، قامت راست نگه داریم و چشم در چشم خصم، روی به میدان رزم آوریم.
ولی، ناگفته چرا؟! این روزها غمینم و آزرده! دلآزرده از تعنت و زخم زبانهای معدود ساکنان این بوستان!
غمینم از زخمهای عمیق آن شب تلخ! آن هنگام که باغبان از پای افتاد، آنچه غم آتش در گلستان را بسی سنگین نمود، جفای این جفاکاران بود. آن هنگام که همآهنگ با داغ باغبان، صدها شاخه گل نورسته در گلستان دانایی ایرانشهر به خاک و خون نشستند، این بیوفایان، غریو شادی کشیدند! هلهله کردند و پای کوبیدند و زخمها بر زخم ما نهادند! آخر مگر میتوان ایرانشهری بود و از پرپر شدن لالههای عاشق، غمین نبود!
اما، این زخم نیز پایدار نخواهد بود و مرهمی از راه خواهد رسید و تسلی قلوب داغدار ما خواهد شد.
سخن آخر این که امروز خرمی گلستان ایرانی، قائم به ایستادگی ماست. آری! نیک میدانم جهاد و مقاومت حکم همگان نیست که پیمودن این راه، جز به اختیار و به نرمش قلب میسر نباشد. با این حال، همگان در انتخاب خود آزادند! خواه ترک میدان مبارزه کنند و از دور دلنگران وطن باشند و خواه، از دور و نزدیک تنها نظارهگرانی بی تفاوت باشند؛ ولی اگر عرق ایرانشهری در سینه دارند، تمنا دارم نمک به زخم آنان که ایستادهاند نپاشند که زخم زبان از ایرانی بر جان آنان که ماندهاند، کشندهتر از موشکهای دشمن جلاد است.
هموطن! همخاک! همریشه!
به مردانگی قسم! به خاک و ریشه قسم!
اینان که ایستادهاند یارای تحمل خلیدن تیغ کوچکی در دستان شما ندارند؛ پس زخم زبانشان نزنید؛ تعنتشان ندارید که این ملک و این نظام، برای همگان از ماست. دست در دست هم نهیم و ویرانهها را دوباره بسازیم و عمارتی شایسته تاریخ و فرهنگ خود بنا کنیم.
یا علی!