مقدمه
در نظام بینالملل، گذار از یک دکترین امنیتی به دکترین دیگر، بهندرت محصول تصادف است؛ بلکه این دگردیسیها عمدتاً در اتاقهای دربسته تبادل اطلاعاتی و بر اساس بازخوانی تهدیدهای وجودی شکل میگیرند. در آغاز ژانویه ۲۰۲۶، ناظران سیاسی شاهد یکی از سریعترین تغییرات در رفتار راهبردی ایالات متحده بودهاند: فروپاشی دکترین «صبر استراتژیک» (Strategic Patience) و جایگزینی آن با «لشکرکشی پیشگیرانه». (Preemptive Deployment) اعزام همزمان ناوگروههای هواپیمابر «آبراهام لینکلن» و «جورج اچ.دبلیو بوش» به منطقه سنتکام، فراتر از یک نمایش قدرت کلاسیک، نمادی از همگرایی بیسابقهی ارزیابیهای اطلاعاتی موساد و سیا است. این یادداشت به واکاوی این پرسش میپردازد که چگونه تلآویو موفق شد با استفاده از ابزار «دیپلماسی اطلاعاتی»، منطق عملیاتی واشینگتن را از بازدارندگی غیرفعال به سوی آمادگی برای ضربه پیشدستانه سوق دهد.
1- نبرد سایهها در واشینگتن؛ کالبدشکافی نشستهای محرمانه اطلاعاتی
ریشه تحرکات نظامی ژانویه و فوریه ۲۰۲۶ را باید در دیدارهای محرمانه هفته دوم ژانویه در لانگلی (مقر سازمان سیا) جستوجو کرد. بر اساس گزارشهای درز یافته از منابع امنیتی، رئیس موساد در دیداری سرنوشتساز با ویلیام برنز، مدیر سیا، مجموعهای از اسناد موسوم به «پروندههای قرمز» را ارائه کرد. این مدارک حاوی دادههای فنی از پیشرفتهای غیرمنتظره در غنیسازی اورانیوم و همچنین تصاویر ماهوارهای از تحرکات جدید موشکی ایران در اعماق کوههای زاگرس بود.
نکته کلیدی در این تبادلات، «تغییر پارادایم اثبات» بود. اسرائیل با ارائه این شواهد، به واشینگتن القاء کرد که ایران نه در آستانه گریز هستهای، بلکه در حال «آمادهسازی برای یک اقدام تهاجمی بزرگ» علیه منافع منطقهای آمریکا و اسرائیل است. این دیپلماسی اطلاعاتی، دولت ترامپ را که پیشتر بر مذاکره در مسقط تأکید داشت، در موقعیت «تأخیر استراتژیک» قرار داد؛ به این معنا که هرگونه تعلل بیشتر در اعزام نیرو، به مثابه پذیرش ریسک یک ضربه غافلگیرانه تلقی شد. در واقع، موساد با تنظیم دقیق روایتهای امنیتی، «هزینهی بیعملی» را برای کاخ سفید از هزینهی «لشکرکشی» فراتر برد.
2- منطق نظامی «لشکرکشی دوگانه»؛ تحلیل عملیاتی آرمادا
اعزام همزمان دو ناو هواپیمابر به یک منطقه عملیاتی، از منظر دکترین نظامی آمریکا، به معنای آمادگی برای آغاز یک جنگ گسترده (Major Contingency) است. حضور ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» که از جنوب شرقی آسیا فراخوانده شد، شکاف حضور دریایی آمریکا را پر کرد؛ اما اعزام ناگهانی ناو هواپیمابر «جورج اچ.دبلیو بوش» که حتی دوره آموزشی نهایی خود (COMPTUEX) را به اتمام نرسانده بود، نشاندهنده یک «اضطرار اطلاعاتی» است که تنها با منطق «پیشدستانه» قابل توجیه است.
این آرایش نظامی، از دو جهت با مانورهای پیشین تفاوت دارد: نخست، ترکیب جنگندههای F-35C (نسخه پنهانکار دریایی) که برای نفوذ به لایههای عمیق پدافندی طراحی شدهاند، و دوم، استقرار انبوه جنگندههای F-15E در پایگاههای زمینی مانند اردن. این «گازانبر هوایی»، پیامی آشکار به تهران مخابره میکند: واشینگتن دیگر صرفاً به دنبال محافظت از نفتکشها نیست، بلکه پلتفرمهای تهاجمی خود را برای تخریب مراکز ثقل قدرت (Center of Gravity) ایران تنظیم کرده است. این تغییر وضعیت از بازدارندگی به آمادگی پیشدستانه، محصول موفقیت اسرائیل در همسو کردن اولویتهای سنتکام با دکترین «ضربه بزرگ» تلآویو است؛ دکترینی که بر ضربه زدن به مرکز اصلی قدرت به جای درگیری با بازوهای منطقهای تأکید دارد.
3- همگرایی دکترینال؛ ادغام استراتژی «ضربه بزرگ» در فشار حداکثری
در فوریه ۲۰۲۶، شاهد نوعی «ادغام دکترینال» میان ایالات متحده و اسرائیل هستیم. تلآویو سالها تلاش کرده است تا واشینگتن را متقاعد کند که ریشه بیثباتیهای خاورمیانه در «عمق خاک ایران» نهفته است. گزارشهای اطلاعاتی اخیر که توسط مقامات موساد به شورای امنیت ملی آمریکا ارائه شد، ادعا میکرد که ایران قصد دارد با استفاده از خلاء ناشی از تمرکز آمریکا بر بحران ونزوئلا عملیات( Southern Spear)، توازن قوا را در خلیج فارس به نفع خود تغییر دهد.
این روایت، به عنوان شتابدهندهای عمل کرد که استراتژی «فشار حداکثری» ترامپ را از حوزه اقتصادی به حوزه نظامی- اطلاعاتی منتقل کرد. اسرائیل با هوشمندی، امنیت ملی ایالات متحده را با بقای استراتژیک خود گره زد. در این چارچوب، هرگونه آمادگی دفاعی ایران، توسط جامعه اطلاعاتی اسرائیل به عنوان «آمادگی برای حمله» بازنمایی شد. این همگرایی دکترینال منجر به آن شد که پنتاگون نه تنها نیروهای خود را تقویت کند، بلکه پروتکلهای عملیاتی خود را بر اساس سناریوهای ضربه پیشگیرانه (Preemptive Strike) بازنویسی نماید.
تجربه عملیات «چکش نیمهشب» در ژوئن ۲۰۲۵ به عنوان یک الگوی موفق از دیدگاه ایالات متحده و اسرائیل، در این مرحله به کمک لابیهای اطلاعاتی آمد تا ثابت کنند که ضربهی غافلگیرانه، بهینهترین راه برای مهار ظرفیتهای هستهای و موشکی ایران است.
4- چالش مشروعیت و دفاع مشروع پیشگیرانه
یکی از پیچیدهترین ابعاد این لشکرکشی، تلاش برای توجیه حقوقی آن در سطح بینالمللی است. واشینگتن تحت فشار مشاوران حقوقی و امنیتی همسو با تلآویو، به سوی احیای مفهوم «دفاع مشروع پیشگیرانه» (Anticipatory Self-Defense) حرکت کرده است. این مفهوم بر این اصل استوار است که دولتها مجبور نیستند منتظر بمانند تا حمله آغاز شود، بلکه اگر تهدیدی «قریبالوقوع و قطعی» تشخیص داده شود، حق دارند برای خنثیسازی آن اقدام کنند.
دادههای اطلاعاتی ارائه شده توسط موساد، دقیقاً برای پر کردن خلأ «قطعیت تهدید» طراحی شده بودند. با ارائه تصاویر و سیگنالهای اطلاعاتی از سایتهای موشکی ایران، لابیهای اطلاعاتی موفق شدند در داخل پنتاگون این اجماع را ایجاد کنند که اعزام آرمادا نه یک اقدام تهاجمی، بلکه یک «اقدام پیشگیرانه برای صلح» است. این ادبیات حقوقی- دیپلماتیک، پوششی فراهم کرد تا لشکرکشی عظیم آمریکا به منطقه، علیرغم مخالفتهای بینالمللی، به عنوان ضرورتی برای جلوگیری از یک فاجعه بزرگتر جلوه داده شود.
5- ریسکهای محاسبه غلط و خطر جنگ ناخواسته
علیرغم آمادگی فنی و اطلاعاتی، دکترین «پیشدستانه» حامل ریسکهای بنیادینی است که استراتژیستهای واقعگرا نسبت به آن هشدار میدهند. در حالی که تلآویو بر دقت اطلاعات خود تأکید دارد، تاریخ منازعات خاورمیانه نشان داده است که اطلاعات در سایه تنشهای شدید، مستعد خطا و دستکاری است. گذار واشینگتن به لشکرکشی پیشگیرانه، ایران را در وضعیتی قرار داده است که از آن به عنوان «معمای امنیت» (Security Dilemma) یاد میشود؛ وضعیتی که در آن اقدامات دفاعی یک طرف، توسط طرف دیگر به عنوان تهدید تلقی شده و منجر به یک مسابقه تسلیحاتی یا برخورد ناخواسته میشود.
تمرکز همزمان دو ناوگروه در دریای عمان، زمان تصمیمگیری را برای هر دو طرف به حداقل رسانده است. در این محیطِ پُر از تنش، حتی یک برخورد تصادفی میان شناورهای تندرو ایران و ناوشکنهای کلاس «آرلی برک» آمریکا، میتواند جرقهای باشد که دکترین «پیشدستانه» را به یک جنگ منطقهای تمامعیار تبدیل کند. اسرائیل با سوق دادن آمریکا به این نقطه، عملاً واشینگتن را در مسیری قرار داده است که بازگشت از آن بدون دستاورد نظامی یا سیاسی بزرگ، برای پرستیژ بینالمللی ایالات متحده بسیار گران تمام خواهد شد.
نتیجهگیری و توصیههای راهبردی به سیاستگذاران واشینگتن
لشکرکشی پیشگیرانه ژانویه - فوریه ۲۰۲۶، پیروزی دیپلماسی اطلاعاتی تلآویو بر دکترینهای سنتی واشینگتن است. دولت بی بی موفق شد با استفاده از شواهد اطلاعاتی، برتری نظامی و نفوذ ساختاری، ایالات متحده را از لاک دفاعی خارج کرده و در موقعیت تهاجم پیشدستانه قرار دهد. این وضعیت، استقلال عمل سیاست خارجی آمریکا را به گروگان گزارشهای اطلاعاتی متحدی درآورده است که منافع ملی خود را در تقابل مستقیم واشینگتن و تهران میبیند.
اگرچه لشکرکشی آرمادا در کوتاهمدت ممکن است به عنوان اهرمی برای دیپلماسی اجبار عمل کند، اما در میانمدت، آمریکا را در معرض هزینههای جبرانناپذیر یک جنگ فرسایشی قرار میدهد. توصیه راهبردی به سیاستگذاران واشینگتن این است که میان «دادههای اطلاعاتی جهتدار» و «واقعیتهای ژئوپلیتیک» تمایز قائل شوند. نادیده گرفتن کانالهای دیپلماتیک مسقط و تکیه صرف بر دکترین پیشدستانه تلآویو، ممکن است ایالات متحده را وارد منازعهای کند که خروج از آن به سادگی ورود به آن نخواهد بود. بهار ۲۰۲۶، آزمونی بزرگ برای عقلانیت استراتژیک در کاخ سفید است؛ آزمونی برای سنجش این موضوع که آیا واشینگتن قادر است منافع ملی خود را از زیر سایه دکترینهای تحمیلی تلآویو خارج کند یا خیر.
*کارشناس امنیت ملی