مقدمه: گذار به نظم چندقطبی و جایگاه ایران
در سپهر سیاست بینالملل قرن بیست و یکم، ما شاهد جابجایی کانون ثقل قدرت از آتلانتیک به اوراسیا هستیم؛ فرآیندی که فرید زکریا آن را «خیزش دیگران» (The Rise of the Rest) مینامد. جمهوری اسلامی ایران در این نقطه عطف تاریخی، نه به عنوان یک بازیگر پیرامونی، بلکه به مثابه یک «قدرت منطقهای تأثیرگذار»
(Pivotal Regional Power)، راهبرد نزدیکی به شرق را برگزیده است. این گزینش، واکنشی استراتژیک به سیاستهای انقباضی غرب و تلاشی برای تحقق «موازنه قوای نوین» (New Balance of Power) است. با این حال، شراکت با دو قدرت بزرگ یعنی روسیه و چین، ایران را در میانوزن مطالبات متناقض و فرصتهای بیبدیل قرار داده است که واکاوی آن مستلزم نگاهی واقعبینانه به مفهوم «منافع ملی متعالی» است.
سپهر دیپلماسی هستهای؛ منطق موازنه در نیویورک
در تداوم این نگاه راهبردی، نقشآفرینی چین و روسیه در شورای امنیت سازمان ملل متحد، اولین لایه از این شراکت را بازنمایی میکند. ایستادگی پکن و مسکو در برابر تلاشهای واشینگتن برای احیای تحریمهای بینالمللی از طریق «مکانیسم ماشه» (Snapback Mechanism)، فراتر از یک حمایت دیپلماتیک ساده، بخشی از راهبرد «سدبندی حقوقی» (Legal Obstructionism) در برابر هژمونی آمریکا است.
در جلسات اخیر شورا، نمایندگان شرق با تکیه بر «تفسیر متنمحور» (Textualist Interpretation) از قطعنامه ۲۲۳۱، عملاً از اعتبار «حقوق بینالملل قراردادها» دفاع کردند. برای ایران، این حمایت یک «تنفس استراتژیک» ایجاد کرده است، اما برای نخبگان سیاسی، این هشدار همیشگی وجود دارد که در«رئالیسم ساختاری»، قدرتهای بزرگ ممکن است حمایتهای هستهای را به عنوان یک «کارت بازی» (Bargaining Chip) در معاملات بزرگتر با غرب وجهالمصالحه قرار دهند. بنابراین، حمایت هستهای شرق، اگرچه ضروری است، اما به معنای چک سفید امضا برای امنیت ملی ایران نیست.
کالبدشکافی حقوقی بیانیههای مشترک؛ تضاد حاکمیت با منفعتگرایی
دقیقاً در نقطه مقابل این همگرایی هستهای در نیویورک، شاهد نوعی «واگرایی رفتاری» در جغرافیای خلیجفارس هستیم. تکرار بندهای مربوط به جزایر سهگانه ایران در بیانیههای مشترک چین و روسیه با کشورهای شورای همکاری خلیجفارس (GCC)، پارادوکسی را پدید آورده است که اعتبار مفهوم «شراکت راهبردی» را در ترازوی نقد میگذارد.
از منظر حقوق بینالملل عمومی، ورود به مقوله تمامیت ارضی یک متحد، نقض صریح اصل «عدم مداخله» است. پکن و مسکو با در پیش گرفتن سیاست «پوششدهی ریسک» (Hedging Strategy)، درصددند میان تأمین امنیت انرژی از سوی اعراب و همکاری استراتژیک با ایران، توازنی سودجویانه برقرار کنند. ایران باید به شرکای خود یادآوری کند که «شناسایی متقابل حاکمیت» (Mutual Sovereign Recognition)، سنگبنای هرگونه پیمان بلندمدت است. نمیتوان در دریای جنوبی چین یا شرق اروپا بر «تمامیت ارضی» پای فشرد، اما در خلیجفارس، حاکمیت قطعی ایران بر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی را وجهالمصالحه تجارت با رقبای منطقهای قرار داد.
امنیت دستهجمعی و معماری نوین خلیجفارس
اگر چالش جزایر سهگانه را آزمونی برای وفاداری دیپلماتیک بدانیم، لایه بعدی این شراکت در حوزه «معماری امنیت منطقهای» (Regional Security Architecture) خودنمایی میکند. روسیه با طرح «دکترین امنیت جمعی در خلیجفارس» و چین با میانجیگری میان تهران و ریاض، درصدد کاهش نفوذ سنتی غرب در این منطقه هستند.
توقع ایران از این کنشگری، انتقال از «امنیت وارداتی» به «امنیت بومی با حمایت قدرتهای بزرگ» است. با این حال، خطر اصلی این است که پکن و مسکو بخواهند مدلی از «توازن ضعف» (Balance of Weakness) را میان ایران و رقبای عربیاش برقرار کنند تا نفوذ خود را بر هر دو طرف حفظ نمایند. منافع ملی ایران ایجاب میکند که هرگونه نظم امنیتی نوین در خلیجفارس، «برتری ژئوپلیتیک» و حاکمیت سرزمینی ایران را به رسمیت بشناسد، نه اینکه آن را در پوشش کلمات عام دیپلماتیک مستهلک نماید.
پیوند انرژی و فناوری؛ عبور از «تله وابستگی» زیرساختی
تحقق اقتدار سیاسی بدون پشتوانه اقتصادی، امری انتزاعی است. ایران در سال ۲۰۲۵ با بحران «ناترازی انرژی» روبروست که ریشه در تحریمهای فناورانه دارد. در حالی که قطر و آذربایجان با جذب فناوریهای پیشرفته (Advanced Technology)، در حال استخراج حداکثری از میادین مشترک هستند، ایران با کاهش فشار مخازن روبرو شده است.
توقع راهبردی از شرق ، ارتقای روابط از «خرید نفت به قیمت تخفیفی» به «انتقال فناوری کلیدی»( Technology Transfer) است. اگر روسیه در میادین گازی خزر و چین در فازهای فشارافزایی پارس جنوبی مشارکت فعال و سرمایهمحور نداشته باشند، عملاً شراکت ۲۵ ساله از محتوای استراتژیک تهی شده است. ایران نباید در «تله وابستگی» به صادرات خام گرفتار شود؛ بلکه باید از نیاز شرق به انرژی به عنوان «اهرم فشار» (Leverage) برای نوسازی زیرساختهای ملی خود استفاده کند.
کریدورهای قدرت؛ ایران به مثابه هاب اوراسیا
در تداوم منطق اقتصادی، توسعه کریدور شمال- جنوب (INSTC) و پیوند آن با ابتکار «کمربند-راه» (BRI)، ابزار ایران برای دور زدن انزوای ساختاری است. در اینجا، جغرافیا به «دارایی استراتژیک» تبدیل میشود.
روسیه برای دسترسی به آبهای آزاد و چین برای امنیت زنجیره تأمین خود، به جغرافیای ایران وابستهاند. اما نخبگان ایرانی باید هوشیار باشند که ایران صرفاً به یک «مسیر ترانزیتی» (Transit Route) تبدیل نشود. منافع ملی ما در تبدیل شدن به یک «هاب لجستیکی و تولیدی« (Logistics and Manufacturing Hub) نهفته است. شراکت راهبردی باید منجر به ایجاد «وابستگی متقابل حساس» (Sensitive Interdependence) شود؛ به گونهای که هزینه دور زدن ایران برای شرق، از هزینه همکاری با آن فراتر رود.
دیپلماسی پیشدستانه در برابر «فشار حداکثری
با توجه به تغییرات احتمالی در واشینگتن و بازگشت سیاستهای تهاجمی، ایران نیازمند یک «بازتنظیم استراتژیک» در تعامل با شرق است. ما باید از «دیپلماسی واکنشی» به سمت «دیپلماسی پیشدستانه» (Proactive Diplomacy) حرکت کنیم.
این به معنای ایجاد «تضمینهای امنیتی-اقتصادی» در قراردادهای بلندمدت است. اگر روسیه و چین در پروژههای کلان ایران (نظیر توسعه راهآهن چابهار یا میادین نفتی غرب کارون) شریک واقعی باشند، به طور خودکار انگیزه بیشتری برای مقابله با تحریمهای آمریکا خواهند داشت. در واقع، ما باید امنیت ملی خود را با منافع اقتصادی بزرگترین قدرتهای اقتصادی و نظامی شرق گره بزنیم تا «هزینه خیانت» به این شراکت را بالا ببریم.
نتیجهگیری: حاکمیت ملی؛ خط قرمز در عصر چندقطبی
«ترازوی منافع ملی» نشان میدهد که شراکت راهبردی با شرق، یک مسیر گریزناپذیر اما پرپیچوخم است. حمایتهای سیاسی در شورای امنیت سازمان ملل، وزنه سنگینی در ترازوی دیپلماسی ماست، اما این وزنه نباید ما را نسبت به «فرسایش حاکمیت» در خلیجفارس یا «عقبماندگی تکنولوژیک» در حوزه انرژی بیتفاوت کند.
حاکمیت ملی بر جزایر سهگانه، استقلال در تصمیمگیریهای کلان و برتری زیرساختی در منطقه، مرزهای قطعی دیپلماسی ایران است. ایران نباید به عنوان «برادر کوچکتر» یا «منطقه نفوذ» قدرتهای بزرگ نگریسته شود. نظم نوین جهانی، تنها برای بازیگرانی جا دارد که بتوانند میان «ائتلافهای خارجی» و «اقتدار داخلی» پیوندی ارگانیک برقرار کنند. همانگونه که امام راحل (ره) بر اصل «نه شرقی، نه غربی جمهوری اسلامی» تأکید داشتند، امروز نیز نگاه به شرق تنها زمانی مشروعیت ملی مییابد که در خدمت تقویت «استقلال راهبردی» Strategic) ( Autonomy و صیانت از وجب به وجب خاک فلات ایران باشد. نظم پساآمریکایی، نه یک وعده، بلکه یک میدان نبرد ارادههاست؛ و ایران باید با تکیه بر «رئالیسم آرمانگرا»، جایگاه شایسته خود را در این نظم تثبیت نماید.
*کارشناس امنیت ملی