در تاریخ تحولات بین‌الملل، لحظاتی وجود دارند که جغرافیا از کالبد مادی خود خارج شده و به یک «ایده استراتژیک» بدل می‌شود. واقعه ژانویه ۲۰۲۶ در گرینلند، دقیقاً همان لحظه گسست است. اگر در قرن بیستم، قدرت بر اساس «تملک زمین» و «تعداد لشکرها» سنجیده می‌شد، در سده بیست‌ویکم، قدرت در «اشراف بر مدارها» و «کنترل جریان داده‌ها» معنا می‌یابد. از دیدگاه نظریه «نئورئالیسم تکنولوژیک»، بحران گرینلند نه یک منازعه مرزی، بلکه نخستین ظهور عینی پدیده «سرزمین ابری» (Cloud Territory) در جهان است.

1- از «توازن وحشت» تا «اشراف مداری»؛ پایان جغرافیا

در تاریخ تحولات بین‌الملل، لحظاتی وجود دارند که جغرافیا از کالبد مادی خود خارج شده و به یک «ایده استراتژیک» بدل می‌شود. واقعه ژانویه ۲۰۲۶ در گرینلند، دقیقاً همان لحظه گسست است. اگر در قرن بیستم، قدرت بر اساس «تملک زمین» و «تعداد لشکرها» سنجیده می‌شد، در سده بیست‌ویکم، قدرت در «اشراف بر مدارها» و «کنترل جریان داده‌ها» معنا می‌یابد. از دیدگاه نظریه «نئورئالیسم تکنولوژیک»، بحران گرینلند نه یک منازعه مرزی، بلکه نخستین ظهور عینی پدیده «سرزمین ابری» (Cloud Territory) در جهان است.

دونالد ترامپ، با نبوغی برخاسته از رئالیسم تجاری، دریافت که برای تأمین «امنیت مطلق» ایالات متحده، نیازی به الحاق فیزیکی ۸۴۰ هزار مایل مربع یخ نیست؛ بلکه آنچه ضرورت دارد، تملک بر «عملکرد استراتژیک» این جغرافیاست. در این پارادایم نوین، حاکمیت ملی از یک مفهوم «بسیط و نفوذناپذیر» به یک «سازه قابل تفکیک» تغییر ماهیت داده است. واشینگتن در داووس ۲۰۲۶ ثابت کرد که می‌توان حاکمیت یک کشور (دانمارک) را حفظ کرد، اما «مغز متفکر امنیتی» آن قلمرو را به تملک درآورد. اینجاست که پایگاه پیتوفیک، از یک ایستگاه راداری ساده به «مرکزِ داده‌های هسته‌ای» و « چشم حاکم» بر نیم‌کره شمالی بدل می‌شود.

اشراف مداری که از فراز یخ‌های گرینلند حاصل می‌شود، توازن وحشت دوران جنگ سرد را به یک «عدم‌توازن ساختاری» تبدیل کرده است. در حالی که دکترین‌های قدیمی بر پایه «نابودی متقابل» (MAD) استوار بودند، کنترل بر مدار صفر به هژمون اجازه می‌دهد تا «زمان واکنش» رقیب را منجمد کند. گرینلند در این روایت، نه سنگری برای دفاع، بلکه «اهرم انکار قدرت رقیب» است. این انتقال قدرت از «خاک» به «فضا و مدار»، تیر خلاصی بر پیکر دیپلماسی کلاسیک بود که هنوز در جستجوی راه‌حل‌های سرزمینی برای بحران‌های فرامرزی است.

گرینلند، قلب تپنده‌ای است که خون نظامی‌گری را به رگ‌های منجمد قطب پمپاژ می‌کند و نظم نوین را بر پایه‌ «ترس تکنولوژیک» استوار می‌سازد.

2- اروپای بی‌دفاع و سقوط افسانه «قدرت هنجاری»

بحران گرینلند، بیش از آنکه قدرت آمریکا را به رخ بکشد، پرده از «برهنگی استراتژیک» اتحادیه اروپا برداشت. سال‌ها بود که بروکسل با تکیه بر مفهوم «قدرت هنجاری» (Normative Power)، گمان می‌کرد می‌تواند با وضع قوانین، وضع تعرفه‌ها و تکیه بر «ابزار ضد اجبار» (ACI)، بر اشتهای ژئوپلیتیک قدرت‌های سخت غلبه کند. اما ژانویه ۲۰۲۶ نشان داد که هنجارها در برابر «منطق آهن و تکنولوژی» تا چه حد شکننده‌اند.

سقوط اراده سیاسی در کپنهاگ و بروکسل، نتیجه‌ یک «اخاذی سیستماتیک» نبود، بلکه پیامد منطقیِ یک وابستگی نامتقارن بود. ترامپ با پیوند زدن سرنوشت «گنبد طلایی» به «تعرفه‌های تجاری»، اروپا را در برابر یک دوراهی تراژیک قرار داد: حفظ پرستیژ حاکمیتی دانمارک یا بقای اقتصادی قاره سبز. پذیرش مدل «حاکمیت اجاره‌ای» توسط ناتو و دانمارک، در حقیقت اعتراف رسمی به این واقعیت بود که اروپا دیگر نه یک «قطب هم‌تراز»، بلکه یک «ساحل لجستیک» برای استراتژی‌های فرا-آتلانتیک واشینگتن است.

این تحقیر استراتژیک، پایان افسانه «خودمختاری استراتژیک» اروپا را رقم زد. زمانی که یکی از اعضای ناتو مجبور می‌شود بخشی از قلمرو خود را تحت «صلاحیت قضایی انحصاری» یک قدرت دیگر قرار دهد تا از جنگ تجاری بگریزد، یعنی مفهوم «پیمان جمعی» جای خود را به «تبعیت امنیتی» داده است. گرینلند در ژانویه ۲۰۲۶، آینه‌ای شد که در آن، اروپا تصویر واقعی و ناتوان خود را در نظم نوین جهانی مشاهده کرد؛ تصویری که در آن، حقوق بین‌الملل تنها تا مرزی اعتبار دارد که با منافع حیاتی هژمون تلاقی نکند.

3-«آنتروپی قطبی»؛ موازنه نامتقارن در مدار صفر

در نظام‌های آشوب‌ناک، هر تلاشی برای دستیابی به «امنیت مطلق» توسط یک بازیگر، به طور گریزناپذیری منجر به «ناامنی مطلق» برای دیگران می‌شود. اقدام واشینگتن در تثبیت وضعیت استثنایی در گرینلند، از منظر رئالیسم تهاجمی، تنها یک آرایش دفاعی نیست، بلکه تلاشی برای «آفند پیش‌دستانه» علیه ظرفیت‌های بازدارندگی روسیه و چین است. پاسخ مسکو به این وضعیت، خروج از قواعد بازی مرسوم و پناه بردن به «آنتروپی مسلح» بود. کرملین با درک این واقعیت که توان رقابت تکنولوژیک در حوزه پدافند مداری با «گنبد طلایی» را ندارد، به سمت «نامتقارن‌سازی حداکثری» حرکت کرده است.

استقرار زیردریایی‌های خودمختار «پوزیدون» در فلات قاره‌ای قطب شمال و تجهیز پایگاه‌های سیبری به موشک‌های کروز هسته‌ای با برد نامحدود، پاسخی به «اشراف مداری» آمریکا در پیتوفیک است. روسیه با این اقدام، پیام روشنی به جهان مخابره کرد: «اگر چتر هسته‌ای آمریکا نفوذناپذیر شود، روسیه میدان نبرد را به اعماق اقیانوس و مسیرهای غیرقابل ردیابی زیرِ یخ منتقل خواهد کرد». این یعنی گرینلند نه تنها ثبات را به قطب بازنگرداند، بلکه آن را به کانون «تنش‌های پنهان و مهارناپذیر» بدل ساخت که در آن، خطای محاسباتی یک سنسور می‌تواند جرقه‌بخش یک تقابل اتمی باشد.

در این میان، پکن با استراتژی «نظامی‌گری سپید» (White Militarization) وارد میدان شده است. چین با درک بن‌بست دیپلماسی رسمی در برابر وتوی آمریکا، حضور خود را در قالب «ایستگاه‌های تحقیقاتی دو منظوره» و «پایگاه‌های پایش اقلیمی» در قطب شمال و شمال نروژ تقویت کرده است. از دیدگاه پکن، گرینلند ۲۰۲۶ نشان داد که «نفوذ اقتصادی» به تنهایی تضمین‌کننده امنیت نیست. لذا، پکن در حال گذار از «جاده ابریشم قطبی» به سمت خلق یک «شبکه پایش نامتقارن» است تا سنسورهای پیتوفیک را از طریق جنگ الکترونیک و ایجاد نویزهای ماهواره‌ای به چالش بکشد. این تلاقی استراتژی‌ها، قطب شمال را از یک «منطقه صلح» به آزمایشگاه جنگ‌های نسل ششم تبدیل کرده است.

 

4- حاکمیت قطعه‌قطعه شده؛ ظهور «دولت-پادگان‌های فراملی»

یکی از عمیق‌ترین پیامدهای بحران گرینلند که کمتر در تحلیل‌های کلاسیک به آن پرداخته شده، پدیده «تجزیه عملکردی حاکمیت» است. آنچه در داووس ۲۰۲۶ رخ داد، تنها یک قرارداد نظامی نبود، بلکه امضای سند مرگ «حاکمیت یکپارچه» بر سرزمین بود. تحت مدل «حاکمیت اجاره‌ای»، گرینلند به مجمع‌الجزایری از «قلمروهای با صلاحیت‌های متفاوت» تبدیل شده است: مناطقی که در آن قانون دانمارک حاکم است، مناطقی که تحت مدیریت کنسرسیوم‌های معدنی بین‌المللی است، و «مناطق ویژه امنیتی» که در آن‌ها قانون فدرال آمریکا و فرامین پنتاگون حرف اول و آخر را می‌زنند.

این وضعیت، زاینده‌ موجودیتی جدید در روابط بین‌الملل است: «دولت-پادگان‌های فراملی» Transnational Garrison-)  States  ( در این الگو، جغرافیا دیگر نه خانه‌ یک ملت، بلکه یک «سکو» (Platform) برای قدرت‌های جهانی است. این مدل به سرعت در حال تکثیر است؛ از پایگاه‌های ناتو در شرق اروپا تا مناطق تحت نفوذ چین در دریای جنوبی. گرینلند ۲۰۲۶ به جهان ثابت کرد که در نظم جدید، ابرقدرت‌ها دیگر به دنبال استعمار ملت‌ها نیستند، بلکه به دنبال «انتزاع بخش‌های استراتژیک زمین» از بدنه دولت‌های ملی هستند. این «قطعه‌قطعه شدن حاکمیت»، پایان دوران وستفالی و آغاز عصری است که در آن «نقشه سیاسی جهان» با «نقشه امنیتی هژمون» هم‌پوشانی کامل ندارد، بلکه بر آن تحمیل می‌شود.

 

5- لجستیک هژمونی؛ ناو هواپیمابرِ یخی در اقیانوس امنیت

در نهایت، تحولات قدرت بدون درک تحول مفهوم «لجستیک برتر» ناقص خواهد بود. اگر در گذشته، ناوهای هواپیمابر نماد قدرت سیال آمریکا بودند، در سال ۲۰۲۶، گرینلند به مثابه یک «ناو هواپیمابر ثابت و غرق‌نشدنی» بازتعریف شده است. داده‌های هوانوردی استراتژیک نشان می‌دهد که پیتوفیک اکنون به گره ارتباطی بمب‌افکن‌های رادارگریز B-21 و پهپادهای شناسایی بلندپرواز تبدیل شده است که قادرند در کمتر از ۳ ساعت به هر نقطه‌ای در نیم‌کره شمالی ضربه بزنند.

این توانمندی لجستیک، به آمریکا اجازه می‌دهد تا «دکترین مهار» را از حالت ایستا به حالت «پویای ضربتی» تغییر دهد. توافق داووس، با تضمین حقوق پروازی و استقرار دائم در این جزیره، عملاً اقیانوس منجمد شمالی را به یک «دریاچه داخلی امنیتی» برای ناتو تبدیل کرد. اما این برتری فنی، به قیمت افزایش «شکنندگی صلح» تمام شده است؛ چرا که اکنون هرگونه فعالیت عادی در قطب شمال، از دریچه «تهدید نظامی» رصد می‌شود.

 

6-نظم نوین بر ویرانه‌های وستفالی

آنچه در عبور از بحران ژانویه ۲۰۲۶ و در پس مه دیپلماتیک داووس پدیدار گشت، نه یک توافق مقطعی، بلکه یک «سرمشق نوین»  در روابط بین‌الملل است. اگر صلح وستفالی در قرن هفدهم، «مرزهای فیزیکی» را مهاربند قدرت قرار داد تا از آنارشی بکاهد، واقعه گرینلند نشان داد که در عصر «تکنولوژی‌های ساختارشکن»، مرزها دیگر نه مایه امنیت، بلکه مانعی در برابر «ضرورت‌های بقا» تلقی می‌شوند. ما اکنون در حال ورود به عصری هستیم که در آن «فضای عملیاتی» بر «قلمرو قانونی» غلبه یافته است.

گرینلند ۲۰۲۶، پایان رمانتیسیسم دیپلماتیک و آغاز عصر «رئالیسم عریان» بود. در این نظم، مفاهیمی چون «حقوق بین‌الملل» و «برابری حاکمیت‌ها»، تنها تا مرزی اعتبار دارند که با «امنیت مطلق هژمون» اصطکاک پیدا نکنند. ترامپ با تحمیل مدل حاکمیت عملکردی، ثابت کرد که در قرن بیست‌ویکم، قدرت برتر نه به دنبال الحاق سرزمین، بلکه به دنبال «انتزاع کارکرد» آن است. این موضوع، زنگ خطری برای تمام دولت- ملت‌های کوچکی است که در جغرافیای حساس  جهان (از تنگه‌ها تا مدارهای قطبی) قرار دارند؛ چرا که امنیت آن‌ها دیگر نه با قوانین بروکسل یا نیویورک، بلکه با نیازهای لجستیک ابرقدرت‌ها تعریف خواهد شد.

 

7- آینده‌شناسی؛ قطب شمال به مثابه «تئاتر اول جنگ»

افقِ پیش‌روی نظم جهانی پس از تثبیت وضعیت گرینلند، افقی است که در آن «نظامی‌گری فضاپایه» و «ژئوپلیتیک منجمد» با هم گره خورده‌اند. گرینلند دیگر نه یک جزیره، بلکه «چشم گنبد طلایی» و «سنگر اول بازدارندگی» است. اما این «امنیت ساختگی» که واشینگتن مدعی آن است، به قیمت تبدیل اقیانوس منجمد شمالی به یک «منطقه خاکستری دائم» (Permanent Gray Zone) تمام شده است. جایی که هر پژوهش علمی، هر حفاری معدنی و هر پرواز غیرنظامی، از دریچه «سوءظن استراتژیک» نگریسته می‌شود.

جهان پس از ۲۰۲۶، جهانی است که در آن «ثبات موازنه» جای خود را به «تصاعد تکنولوژیک» داده است. موازنه میان واشینگتن، مسکو و پکن در قطب، دیگر نه بر پایه معاهدات کنترل تسلیحات، بلکه بر پایه «سرعت پردازش رادارها» و «دقت موشک‌های هایپرسونیک» استوار است. این «صلح سرد نوین»، به مراتب خطرناک‌تر از جنگ سرد قرن بیستم است؛ چرا که در آن، مرز میان دفاع و حمله، و مرز میان حاکمیت و اشغال، به نازکی لایه‌های یخی است که بر اثر گرمایش زمین در حال ذوب شدن هستند.

 

نتیجه‌گیری: رئالیسم یخی و مسئولیت نخبگان

در جمع‌بندی نهایی، باید اذعان کرد که «فراتر از یک قطعه یخ»، آنچه در گرینلند می‌تپد، قلب سنگی رئالیستی است که هیچ ابایی از عبور از اصول اخلاقی و حقوقی گذشته ندارد. گرینلند ۲۰۲۶، آینه‌ای است که در آن آینده‌ قدرت بازنمایی می‌شود: قدرتی که در مدارها ریشه دارد، از یخ‌ها تغذیه می‌کند و از طریق «انجماد اراده‌ رقیب» خود را تحمیل می‌نماید.

برای نخبگان و تحلیلگران روابط بین‌الملل، درس بزرگ این بحران آن است که دیگر نمی‌توان با ابزارهای فکری قرن بیستم، به تحلیل واقعیت‌های قرن بیست‌ویکم نشست. نظم وستفالی در حال احتضار است و بر ویرانه‌های آن، نظمی در حال شکل‌گیری است که در آن «جغرافیا، تکنولوژی و اراده‌ معطوف به قدرت»، تثلیث جدید حاکمیت را تشکیل می‌دهند. گرینلند، تنها اولین پرده از این نمایش هولناک بود؛ نمایشی که در آن، قطب شمال نه به عنوان میراث مشترک بشریت، بلکه به عنوان «دژ نهایی بقا» بازتعریف شده است.

 

*کارشناس امنیت ملی

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.