امروز، وطنپرستی ما در تالار آینههای قرن بیست و یکم با سختترین چالش خود روبرو است. اگر تا دیروز از مهاجرت و بحران اقتصادی به عنوان تهدید یاد میکردیم، امروز با تهدیدِ عریانِ موجودیت روبرو هستیم. اما تاریخ نشان داده است که این خاک بارها شاهد چنین ایام تلخی بوده و هر بار، ققنوسوار از میان خاکستر برخاسته است. ایران برای ما، تنها یک گربه بر روی نقشه نیست، بلکه یک «حافظه تاریخی» است که در اشعار حافظ و مولانا، و در ایستادگی مردمانش در مرزها جریان دارد.
در جهان پرشتاب امروز که مرزهای جغرافیایی زیر سایه جهانیشدن کمرنگ شده بودند، شاید سخن گفتن از «وطنپرستی» تا همین چهل روز پیش برای برخی یک ژست کلاسیک به نظر میرسید. اما امروز، در سی و چندمین روزی که ایران دوباره درگیر طوفان شده و صدای آژیر و انفجار، لالایی شبانه شهرهایمان گشته، این واژه از لای کتابها بیرون جسته و به گوشت و پوست ما چسبیده است. برای کسی که در این جغرافیا نفس میکشد، وطن دیگر یک مختصات روی نقشه نیست؛ یک «ریشه» است که در برابر تندبادهای ویرانگر، ما را به زمین دوخته است.
برای درک این ایستادگی، باید از نگاه تقلیلگرایانه به تاریخ عبور کرد؛ نگاهی که ملت را صرفاً پدیدهای مدرن و محصول سدههای اخیر میپندارد. ایران، برخلاف بسیاری از واحدهای سیاسی معاصر که محصول توافقات دیپلماتیک پس از جنگهای جهانی هستند، از یک «پیشینه ملتبودگی» برخوردار است. همانطور که دکتر حمید احمدی در کتاب «ایران: هویت، ملیت، قومیت» استدلال میکند، ما با یک «ملت کهن» روبرو هستیم. مفهومی که او از ایران ارائه میدهد، یک ایده فرهنگی و آرمانی مستمر است که در دوران ساسانی تحت عنوان «ایرانشهر» به کمال رسید. ایرانشهر تنها یک قلمرو حکومتی نبود، بلکه سنگری تمدنی بود که در آن «نظم و مدنیت» در برابر «آشوب و انیران» قد علم میکرد. امروز نیز که بیش از یک ماه است آشوب جنگ به مرزهای ما تنه میزند، همان حافظه تاریخی ایرانشهری است که ناخودآگاهِ جمعی ما را برای صیانت از این «نظم» بیدار کرده است.
تاریخ ما گواهی میدهد که این هویت چنان ریشهدار است که حتی پس از سقوط دولتها، روح خود را حفظ کرده است. ریچارد فرای به درستی از «نیروی جذبکننده ایرانیت» سخن میگفت. او معتقد بود ایرانیان هنرِ غریبی در بازآفرینی خویش دارند. همانگونه که فردوسی در قرن چهارم با «شاهنامه»، تمامیت معنوی ایران را در غیاب یک دولت مرکزی مقتدر حفظ کرد و زبان فارسی را سنگری در برابر زوال ساخت، امروز هم در میانه این جنگ، فرهنگ و زبان ما است که رشته اتصال ما به یکدیگر شده است. در سی و چند روز گذشته، دیدهایم که چگونه کلمات، فراتر از گلولهها، مرزهای غیرت ملی را جابجا کردهاند.
این مسیر تداوم، آزمونهای سختتری را هم پشت سر گذاشته است؛ از جنگهای خونبار ایران و روس که به جدایی پارههای تن این خاک منجر شد، تا هشت سال دفاع مقدس در دهه ۶۰. در تمام این بزنگاهها، وطنپرستی ایرانی از یک حس سنتی به یک حرکت آگاهانه برای «بقای کل» تبدیل شده است. در انقلاب مشروطه، مجاهدان از تبریز و گیلان و بختیاری برای «ایران» جنگیدند و امروز نیز، پس از گذشت یک ماه از آغاز درگیریهای اخیر، دوباره همان همبستگی ملی فارغ از تفاوتهای فکری، در رگهای جامعه جاری شده است. همانطور که احمد اشرف در کتاب «هویت ایرانی» اشاره میکند، ناسیونالیسم ما یک ناسیونالیسم مدنی و فرهنگی است؛ ستونهای بتنی این بنا، زبان فارسی و میراث مشترکی است که حتی در زیر بارانِ موشک هم ترک نمیخورند.
امروز، وطنپرستی ما در تالار آینههای قرن بیست و یکم با سختترین چالش خود روبرو است. اگر تا دیروز از مهاجرت و بحران اقتصادی به عنوان تهدید یاد میکردیم، امروز با تهدیدِ عریانِ موجودیت روبرو هستیم. اما تاریخ نشان داده است که این خاک بارها شاهد چنین ایام تلخی بوده و هر بار، ققنوسوار از میان خاکستر برخاسته است. ایران برای ما، تنها یک گربه بر روی نقشه نیست، بلکه یک «حافظه تاریخی» است که در اشعار حافظ و مولانا، و در ایستادگی مردمانش در مرزها جریان دارد.
وطنپرستی ایرانی، یک ملیگرایی کور نیست، بلکه نوعی «خرد جمعی» برای ماندن است. به قول شاهرخ مسکوب، وطن ما در زبان ما و در تاریخ ما است. ما ملتی هستیم که در میانه آشوبها، «فرهنگ» را به عنوان پناهگاه برگزیدهایم. در پایان این سی و چند روزِ سخت، آنچه میماند نه غبار جنگ، بلکه حقیقتِ جاریِ ایران است. ایران، نامی است که بارها در کوره حوادث گداخته شده اما هر بار، صیقلخوردهتر و درخشانتر از پیش از دلِ ابرهای تیره سر برآورده است. ما ایستادهایم، چون ریشههایمان عمیقتر از آن است که طوفانهای گذرا تکانشان دهد.
اما وطنپرستیِ برخاسته از خرد ایرانی، هرگز در «جنگ» متوقف نمیماند؛ که غایتِ این پایداری، رسیدن به «صلح» است. ما ملتی هستیم که در طول هزارهها، ویرانیهای مغول و تاتار و اعصار تاریک را پشت سر گذاشتهایم؛ نه با کینه، که با نیروی شگرف «بازسازی». امید به صلح برای ما، نه یک انفعالِ ساده، بلکه یک اراده تمدنی است برای رویاندن دوباره جوانهها از دل خاکسترهای جنگ. امروز، در سی و چندمین روزِ این طوفان، چشمانداز ما فراتر از غبارِ باروت، روزی است که آجر بر آجر نهاده شود و نخبگان و فرزندان این خاک، نه برای بقا، که برای اعتلا و آبادانی آستین بالا بزنند. چرا که ایران ثابت کرده است هنرِ «زیستن» و «ساختن» را بهتر از هر فاتحِ زودگذری میداند و شکوهِ واقعی نه در حجمِ آتش، که در عمقِ آرامشی است که پس از این جنگ، بر نگاههای مردم و پیشانیِ بلندِ این سرزمین خواهد نشست.