علی هاشم در مقالهای در فارنپالیسی تأکید میکند جمهوری اسلامی تنها ۴۷ سال قدمت دارد، اما منطق راهبردی ایران سابقهای چندصدساله دارد و از دوران صفویه تا قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی، در بسیاری از اصول کلیدی خود ثابت مانده است.
به گزارش سرویس بین الملل جماران، علی هاشم در مقالهای در فارنپالیسی با عنوان «جهان همچنان سؤال اشتباهی از ایران میپرسد» استدلال میکند که خطای اصلی تحلیلهای غرب درباره ایران این است که همواره میپرسند «جمهوری اسلامی چه میخواهد؟»؛ در حالی که پرسش درست این است: «ایران چه میخواهد؟»
نویسنده تأکید میکند جمهوری اسلامی تنها ۴۷ سال قدمت دارد، اما منطق راهبردی ایران سابقهای چندصدساله دارد و از دوران صفویه تا قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی، در بسیاری از اصول کلیدی خود ثابت مانده است.
به نوشته هاشم، جغرافیای ایران نقش تعیینکنندهای در شکلگیری این ذهنیت راهبردی داشته است. ایران میان رشتهکوههای زاگرس و البرز، بیابانهای گسترده و مسیر اتصال آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه قرار گرفته و همین موقعیت باعث شده حکومتهای ایرانی امنیت داخلی را صرفاً در دفاع از داخل مرزها نبینند.
بر اساس این تحلیل، حکومتهایی در ایران دوام آوردهاند که توانستهاند نفوذ خود را به بیرون از مرزها گسترش دهند و حکومتهایی که منفعل ماندهاند، آسیبپذیر شدهاند.
نویسنده از همین زاویه به اهمیت تنگه هرمز اشاره میکند؛ آبراهی که حدود یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند و به ایران امکان میدهد حتی بدون برخورداری از ارتشی همسطح آمریکا یا سلاح هستهای، بازار انرژی و اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
مقاله سه باور ثابت در سیاست ایران را برجسته میکند.
نخست اینکه «ضعف، مداخله خارجی را دعوت میکند». نویسنده با اشاره به عهدنامههای گلستان و ترکمانچای و تقسیم ایران میان روسیه و بریتانیا در سال ۱۹۰۷، میگوید برنامه هستهای، توان موشکی و شبکه منطقهای ایران واکنشی به همین ترس تاریخی از تحمیل خارجی است.
دومین باور این است که «حاکمیت ملی قابل مذاکره نیست». مقاله با اشاره به جنبش تنباکو، ملی شدن صنعت نفت و حتی تلگرام دیپلماتیک ریچارد هلمز در سال ۱۹۷۶، مینویسد مشکل اصلی از نگاه ایران، نپذیرفتن دخالت خارجی در تصمیمهای حاکمیتی است؛ منطقی که به گفته نویسنده در مذاکرات هستهای سالهای ۲۰۱۵، ۲۰۲۱ و ۲۰۲۶ نیز ادامه داشته است.
سومین باور این است که ایران خود را صرفاً یک قدرت منطقهای نمیبیند. نویسنده میگوید انقلاب ۱۹۷۹ فقط خاورمیانه را تغییر نداد، بلکه بر سیاست داخلی آمریکا، جنگ ایران و عراق، بازار انرژی جهانی و حتی جنگ اوکراین از طریق پهپادهای شاهد اثر گذاشت.
از نگاه مقاله، وقتی آیتالله خمینی از «صدور انقلاب» سخن میگفت، منظور صرفاً تأثیرگذاری منطقهای نبود، بلکه نوعی نقشآفرینی فراتر از مرزهای خاورمیانه برای ایران تعریف میشد.
برای نشان دادن تداوم این منطق، نویسنده سخنان یک مقام ساواک در دهه ۱۹۶۰ درباره مقابله با تهدید ناصریسم در مدیترانه را کنار سخنان آیتالله خامنهای در سال ۲۰۱۶ درباره جنگ در سوریه و عراق قرار میدهد و نتیجه میگیرد منطق هر دو یکی است: انتقال میدان تهدید به بیرون از مرزها.
هاشم حتی سیاستهای محمدرضا شاه را نیز در همین چارچوب تحلیل میکند و مینویسد شاه نیز به دنبال توان هستهای، استقلال راهبردی و کاهش نظارت خارجی بود و نظارت بیرونی را نشانه قرار گرفتن ایران در موقعیت فرودست میدانست.
مقاله سپس استدلال میکند که تقریباً همه ابزارهای فشار آمریکا علیه ایران، از تحریم و ترور تا جنگ سایبری و حمله نظامی، نتیجه معکوس داشتهاند و هر بار به تسریع برنامه هستهای، گسترش شبکه منطقهای و انسجام بیشتر ساختار سیاسی ایران منجر شدهاند.
نمونه مهمی که نویسنده به آن اشاره میکند، سخنرانی «محور شرارت» جورج بوش در سال ۲۰۰۲ است. به گفته او، ایران پس از حملات ۱۱ سپتامبر در افغانستان با آمریکا همکاری کرده بود، اما پس از آن سخنرانی به این جمعبندی رسید که هدف واشنگتن همکاری نیست، بلکه تغییر حکومت است.
نویسنده در ادامه به تجربه هنری کیسینجر درباره جنگ ویتنام اشاره میکند؛ جایی که آمریکا تصور میکرد ویتنام شمالی تعریف مشابهی از پیروزی دارد، در حالی که هانوی برای زمان، فرسایش و تضعیف اراده سیاسی آمریکا میجنگید.
به باور هاشم، تهران نیز امروز با همین منطق عمل میکند. ایران لزوماً به دنبال پیروزی سریع نیست، بلکه میخواهد زمانی که آمریکا به دنبال خروج از بحران است، همچنان پابرجا، قابل دوام و بازدارنده باقی بماند.
از نگاه نویسنده، دولت ترامپ اکنون در همین تله گرفتار شده است؛ نه میتواند جنگ را با شرایطی قابل دفاع در داخل آمریکا پایان دهد و نه بدون چارچوبی که تهران بپذیرد، از بحران خارج شود.
مقاله هشدار میدهد هرچه درگیری طولانیتر شود، فشار آن فقط متوجه ایران نخواهد بود، بلکه بازار انرژی، کشتیرانی، زنجیره تأمین و اقتصاد جهانی نیز آسیب خواهند دید.
در جمعبندی مقاله آمده است که خطر گسترش هستهای و خشونت منطقهای واقعی است، اما تنها توافقی می تواند پایدار باشد که ایران را بهعنوان کشوری دارای منافع مشروع بازدارندگی بپذیرد و آن را وادار به پذیرش جایگاه «فرودست» نکند؛ جایگاهی که به گفته نویسنده، هیچ حکومت ایرانی در تاریخ مدرن خود آن را نپذیرفته است.
نتیجه نهایی مقاله این است که مشکل اصلی واشنگتن، نبود طرف مذاکره در تهران نیست؛ بلکه این است که آمریکا همچنان سؤال اشتباهی از ایران میپرسد.