قباد منصوربخت، استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی، در همایش «امر ملی و جنگ» گفت: وقتی جامعه‌ای با مشکلات مداوم روبه‌رو است، یعنی اندیشه و راه‌حل مناسبی برای حل آن مشکلات وجود ندارد. اگر اندیشه‌ها و راه‌حل‌های موجود توان حل مسأله را داشتند، بحران‌ها استمرار پیدا نمی‌کردند. از این جهت، ریشه ماندگاری مشکلات را باید در ناتوانی نظری و فکری جست‌وجو کرد.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی با تأکید بر اینکه مشکل اساسی دانشگاه گرفتار شدن در نوعی نگاه سطحی است، گفت: در عمل و در مقام ارائه راه‌حل، با نوعی «گمشدگی سیاست» در دانشگاه مواجهیم. از سوی دیگر، در رفتار بخشی از دانشگاهیان نیز آنچه مشاهده می‌شود، چیزی جز سیاست‌زدگی نیست. سیاست چنان بر فضای ذهنی ما سایه انداخته که همه چیز سیاسی دیده می‌شود و همه رخدادها به امر سیاسی تقلیل پیدا می‌کند. در نتیجه، مسائل سیاسی به‌جای آنکه موضوع تحلیل عمیق، تبیین و تفسیر باشند، به سطح تمسخر، طعنه، غرولند یا تقلیل به رفتارهای شخصی سیاستمداران فروکاسته می‌شوند.

به گزارش خبرنگار جماران، قباد منصوربخت طی سخنانی در همایش «امر ملی و جنگ» گفت: این جنگ از حیث کمی، کیفی، ماهوی و عظمت، بزرگ‌ترین جنگ تاریخ ایران بوده است و جامعه ایران پس از عبور از این مرحله، با چالش‌های مهمی در عرصه داخلی به‌ویژه در نسبت میان دانشگاه و سیاست، مواجه خواهد شد.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به نقش زنان در تحولات اجتماعی و تاریخی کشور، افزود: به‌عنوان دانشجوی تاریخ، به این نتیجه رسیدم که باید درباره نقش زنان این سرزمین بیشتر تأمل کنیم. گرچه در ظاهر، منابع و اسناد تاریخی اطلاعات اندکی درباره آنان در اختیار ما قرار می‌دهند، اما همان‌گونه که گفته می‌شود هر مرد بزرگی از دامان زن بزرگی برخاسته است، امیدوارم از میان زنان و دخترانی که امروز در جامعه حضور دارند، افرادی ظهور کنند که مایه افتخار این سرزمین باشند.

وی ادامه داد: امیدوارم افزون بر آنکه بخشی از این زنان در عرصه‌های علمی و فنی متخصص شوند، کسانی نیز در حوزه اندیشه و نظریه‌پردازی ظهور کنند که بتوانند درباره مسائل جامعه خود سخن بگویند، راه‌حل ارائه دهند و آیندگان به آثار و اندیشه‌های آنان استناد کنند. یکی از پرسش‌های اساسی من این بود که چرا آمریکا پس از ۴۷ سال به انقلاب اسلامی ایران حمله کرد. حتی نگارش رساله‌ای درباره این موضوع را آغاز کردم، اما به دلیل مشغله‌های مختلف ناتمام مانده است.

منصوربخت با تأکید بر اینکه یکی از موضوعاتی که که پس از جنگ با آن رو به رو خواهیم شد «نسبت دانشگاه با سیاست» است، اظهار داشت: پس از پایان جنگ، بیش از هر چیز با «خصم درون» مواجه خواهیم شد. البته منظور من از خصم درون، نفس امّاره در معنای عرفانی آن نیست، بلکه مجموعه عواملی است که در درون جامعه مانع پیروزی نهایی و رسیدن کشور به جایگاه شایسته خود می‌شوند. این خصم درون می‌تواند شامل افراد، گروه‌ها، طبقات و حتی برخی نهادها باشد.

وی تأکید کرد: پرسش اصلی این است که نسبت سیاست با دانشگاه و بالعکس چیست و در این میان، کدام‌یک در شکل‌گیری این رابطه تقدم دارد؛ سیاست پیش‌قدم می‌شود یا دانشگاه؟ شاید به نظر برسد این پرسش‌ها بدیهی هستند و بارها تکرار شده‌اند، اما به اعتقاد من چنین نیست. به نظر من هنوز نسبت درستی میان دانشگاه و سیاست شکل نگرفته و همین فقدان نسبت صحیح، موجب اختلال در کارکردها شده است.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی ادامه داد: طبیعی است که در اینجا بپرسیم مشکل کجاست؛ آیا صرفاً در روابط متقابل میان دانشگاه و سیاست است یا مسأله‌ای بنیادی‌تر وجود دارد؟ بدون تردید در روابط متقابل نیز مشکلاتی هست؛ همان‌طور که برای مثال درباره ارتباط صنعت و دانشگاه همواره از ضعف‌ها سخن گفته می‌شود، میان دانشگاه و نهاد سیاست نیز مشکلات متقابلی وجود دارد. اما به نظر من، مسأله دانشگاه و سیاست پیش از آنکه یک مشکل ارتباطی باشد، یک مشکل مبنایی است.

وی تصریح کرد: بازنگری و پرسش مجدد از امور ما را ناگزیر می‌کند که دوباره درباره جایگاه و کارکرد دانشگاه تأمل کنیم. جایگاه دانشگاه روشن است؛ آموزش عالی و تولید علم. اما پرسش مهم‌تر این است که کار علم چیست؟ کار علم، حل مسأله و ارائه راه‌حل است. از این منظر، دانشگاه به‌عنوان نهادی مدرن، عهده‌دار حل مسائل بشری در قالب رشته‌های مختلف علمی است و هر علم مسئول حل بخشی از مسائل مربوط به یک موضوع مشخص است.

منصوربخت با بیان اینکه علم اساساً برای حل مسأله شکل گرفته است، افزود: پرسش بعدی این است که صحت و اعتبار علم به چیست؟ پاسخ آن، تطابق با امر واقع، گزارش صحیح واقعیت، عینیت، بی‌طرفی و دوری از دخالت احساسات و عواطف است؛ همان مفاهیمی که دانشجویان علوم انسانی در مباحث روش تحقیق و فلسفه علم مطالعه می‌کنند.

وی ادامه داد: در علوم مادی و زیستی، سخن گفتن از عینیت و بی‌طرفی تا حد زیادی ممکن است، اما در علوم انسانی مسأله متفاوت است. آیا در امور انسانی می‌توان از بی‌طرفی و عینیت مطلق سخن گفت؟ به نظر من نه‌تنها چنین چیزی ممکن نیست، بلکه اساساً نباید هم باشد. بی‌طرفی نسبی از حیث روشی ممکن است، اما علوم انسانی ذاتاً زادگاه اختلاف و تفاوت هستند.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی افزود: دلیل این مسأله آن است که علوم مادی و زیستی با مسائل عام و مشترک همه انسان‌ها سروکار دارند. قوانین فیزیک، شیمی یا پزشکی برای همه انسان‌ها یکسان‌اند و به قوم، نژاد یا سرزمین خاصی تعلق ندارند. اما علوم انسانی، در عین برخورداری از جنبه‌های عام، با «خاص‌بودگی» نیز مواجه‌اند. ممکن است مسأله‌ای در یک جامعه بحران تلقی شود، اما در جامعه‌ای دیگر اصلاً مسأله نباشد.

وی با بیان اینکه علوم انسانی عهده‌دار حل مسائل اجتماعی هستند، گفت: در میان مسائل اجتماعی، سیاست در رأس قرار دارد؛ زیرا پیچیده‌ترین حوزه حیات اجتماعی است. هیچ حوزه‌ای به اندازه سیاست با مسائل متنوع و درهم‌تنیده روبه‌رو نیست و هر یک از این مسائل، ستونی برای ساختمان سیاست محسوب می‌شود. از سوی دیگر، همه حوزه‌های اجتماعی به سیاست گره خورده‌اند و سیاست نقش تعیین‌کننده‌ای در دفاع از سایر حوزه‌ها و حل مسائل زیربنایی و روبنایی آنها دارد. به همین دلیل، نخستین و مهم‌ترین خطرها نیز ابتدا در عرصه سیاست ظهور می‌کنند.

منصوربخت با اشاره به آسیب‌های موجود در فهم سیاست، اظهار داشت: نخستین خطر در عرصه سیاست، چه در نظر و چه در عمل، «تحویل‌گرایی» یا همان «رداکشنیسم» است؛ مفهومی که معمولاً در فارسی به «فروکاستن» یا «تحلیل‌گرایی» ترجمه شده، اما ترجمه دقیق‌تر آن «تحویل‌گرایی» است. تحویل‌گرایی در سیاست به این معناست که از میان مسائل متعدد و متنوع، تنها یک جنبه برجسته شود و سایر ابعاد یا عمداً و یا سهواً به حاشیه رانده شوند. در نتیجه، سیاست از جامعیت خود خارج می‌شود و فهم ناقصی از آن شکل می‌گیرد.

وی ادامه داد: اگر بخواهیم دوباره از سیاست و موضوع آن پرسش کنیم، باید بگوییم موضوع سیاست «قدرت» است؛ اما نه هر قدرتی، بلکه قدرت الزام‌آور برای حل مسائلی که مردم به‌تنهایی قادر به حل آنها نیستند. از زاویه‌ای دیگر می‌توان گفت سیاست، ضمانت اجرای قواعد اخلاقی است که در دوره‌های مختلف تاریخی، به شکل قانون درمی‌آیند. بر همین اساس، علم سیاست، اندیشه سیاسی، حکومت و نهاد سیاست همگی برای حل مسائل سیاسی شکل گرفته‌اند و نهاد سیاست نیز وظیفه تصمیم‌گیری و اقدام عملی در این زمینه را برعهده دارد.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به نسبت دانشگاه و سیاست، تصریح کرد: در این نسبت متقابل میان علم، اندیشه و نهاد سیاست، رابطه دانشگاه و سیاست آشکار می‌شود. دانشگاه تلاش می‌کند برای مسائل سیاسی راه‌حل ارائه دهد. ساده‌ترین و در دسترس‌ترین کارکرد آن نیز آموزش است؛ یعنی افرادی را با دانش سیاست آشنا می‌کند، آموزش می‌دهد و به کارشناس تبدیل می‌کند تا بتوانند در حل مسائل سیاسی جامعه نقش ایفا کنند.

وی گفت: مسأله اصلی این است که کارکرد علم سیاست در عمل چگونه تحقق پیدا می‌کند. به نظر من، از زمان تأسیس دانشگاه در سال ۱۳۱۳ و حتی پیش از آن، از دوره دارالفنون، با یک مشکل مزمن مواجه بوده‌ایم و این مشکل همچنان ادامه دارد. این مشکل، نگاه به حوادث سیاسی به‌عنوان پدیده‌هایی روزمره، مقطعی و بی‌ریشه است؛ گویی رخدادهای سیاسی «بی‌پدر و مادر» هستند و زمینه‌های تاریخی، اجتماعی و ساختاری ندارند. در چنین شرایطی، نهایت کاری که دانش‌آموخته علوم سیاسی انجام می‌دهد، توصیف وضعیت موجود، تحلیل طرف‌های درگیر و در بهترین حالت، پیش‌بینی مشروط درباره پیروز و شکست‌خورده یک مناقشه یا نحوه تقسیم منافع و غنائم است.

منصوربخت تأکید کرد: مشکل اساسی دانشگاه گرفتار شدن در نوعی نگاه سطحی و انتظاری و غفلت از «مسأله مادر» است. بخشی از بحران امروز دانشگاه و حتی تحلیل‌هایی که درباره نظم جهانی پس از جنگ ارائه می‌شود، از همین مسأله ناشی می‌شود. یکی از مهم‌ترین مشکلات دانشگاه، همسان‌انگاری علوم انسانی با علوم مادی و زیستی است. فرقی نمی‌کند علوم سیاسی، تاریخ، اقتصاد یا جامعه‌شناسی باشد؛ این علوم مستقیماً با سیاست و مسائل اجتماعی درگیرند و نمی‌توان آنها را با همان الگوهای علوم طبیعی تحلیل کرد.

وی تصریح کرد: اقتصاد در ظاهر یک علم اقتصادی است، اما در عمل بخش مهمی از تلاش آن، حفظ روابط و مناسبات اقتصادی جهانی در ذیل هژمونی و نوعی استعمار است. بنابراین، مشکل ما افتادن در ورطه پوزیتیویسم و باور به وجود قوانین عام و جهان‌شمول در حوزه علوم انسانی است؛ در حالی که علوم انسانی با «خاص‌بودگی» جوامع، فرهنگ‌ها و مسائل تاریخی سروکار دارد و نمی‌توان آن را صرفاً با الگوهای علوم مادی سنجید.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی با انتقاد از غلبه نگاه پوزیتیویستی در علوم انسانی اظهار داشت: ممکن است از هرمنوتیک، تاریخ‌گرایی و نظریه‌های مختلف سخن بگوییم، اما در عمل آنچه بر علوم انسانی ما، به‌ویژه در حوزه سیاست، سیطره دارد همان نگاه پوزیتیویستی است؛ نگاهی که نقطه مقابل آن، غفلت یا حتی انکار «تاریخیت» و «تاریخ‌مندی» در امور انسانی، به‌ویژه در سیاست است.

وی افزود: نتیجه این وضعیت، چشم‌پوشی از دوره‌بندی تاریخی و گرفتار شدن در توهم زیستن در جهانی ممتد، غیرمنقطع و فاقد گسست تاریخی است. در چنین شرایطی، جامعه نه جایگاه خود را در تاریخ درک می‌کند و نه نسبت نظری و عملی خود را با دوره تاریخی‌اش می‌فهمد. حاصل این وضعیت نیز ناتوانی در تشخیص مسأله اصلی، ناتوانی در تولید دانش سیاسی ملی و در نهایت، عجز از دستیابی به راه‌حل اساسی است.

منصوربخت تصریح کرد: در یک کلام، ما با بحران مواجه‌ایم؛ بحرانی که حاصل جمع نگاه پوزیتیویستی و انکار تاریخ‌مندی است و در نهایت به فقدان «نظریه سیاسی پایه» منجر شده است. البته ممکن است گفته شود با وجود این وضعیت، عمل سیاسی همچنان ادامه دارد. بله، عمل وجود دارد، اما عمل بدون نظریه، گرفتار شدن در دام پراگماتیسم غریزی و طبیعی است، نه پراگماتیسم منطقی و اندیشیده‌ای که بخشی از تمدن غرب به‌ویژه آمریکا را شکل داده است.

وی یادآور شد: آنچه در جامعه ما رخ داده، نوعی التقاط آشفته بوده که نه به شکل‌گیری یک تمدن جدید منجر شده و نه مسأله اصلی کشور را حل کرده است؛ بلکه صرفاً در حد اداره امور روزمره و تأمین منافع کوتاه‌مدت باقی مانده است.

استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی گفت: ما در سه مقطع تاریخی با تمدن غرب روبه‌رو شده‌ایم؛ نخست در دوره صفویه و آغاز قاجار، سپس در کل دوره قاجار تا پیش از انقلاب و سوم در دوره پس از انقلاب اسلامی که اساساً نوع رابطه و درک ما از غرب تغییر کرد. با وجود حدود پنج قرن مواجهه با غرب، چه در دوران اتکا به عقل سلیم و چه پس از تأسیس دانشگاه، ورود علوم سیاسی، تاریخ مدرن، اقتصاد و جامعه‌شناسی، همچنان نتوانسته‌ایم مسأله اصلی خود را حل کنیم. البته بحران مدیریت و عوامل متعدد دیگری نیز وجود دارد، اما ریشه اصلی به خود علم و اندیشه بازمی‌گردد.

وی با بیان اینکه سیاست ظاهرا در دانشگاه حضور دارد، اظهار داشت: در عمل و در مقام ارائه راه‌حل، با نوعی «گمشدگی سیاست» در دانشگاه مواجهیم. از سوی دیگر، در رفتار بخشی از دانشگاهیان نیز آنچه مشاهده می‌شود، چیزی جز سیاست‌زدگی نیست. سیاست چنان بر فضای ذهنی ما سایه انداخته که همه چیز سیاسی دیده می‌شود و همه رخدادها به امر سیاسی تقلیل پیدا می‌کند. در نتیجه، مسائل سیاسی به‌جای آنکه موضوع تحلیل عمیق، تبیین و تفسیر باشند، به سطح تمسخر، طعنه، غرولند یا تقلیل به رفتارهای شخصی سیاستمداران فروکاسته می‌شوند.

منصوربخت در بخش پایانی سخنان خود با اشاره به جمله‌ای از افلاطون، گفت: باید این سخن افلاطون را چراغ راه خود قرار دهیم که «هر بحران در سیاست، بحرانی در اندیشه است». وقتی جامعه‌ای با مشکلات مداوم روبه‌رو است، یعنی اندیشه و راه‌حل مناسبی برای حل آن مشکلات وجود ندارد. اگر اندیشه‌ها و راه‌حل‌های موجود توان حل مسأله را داشتند، بحران‌ها استمرار پیدا نمی‌کردند. از این جهت، ریشه ماندگاری مشکلات را باید در ناتوانی نظری و فکری جست‌وجو کرد.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.