life

جی پلاس/برگی از تاریخ نهضت امام خمینی؛

رژیم بعث عراق به امام هشدار دادند به دلیل روابطشان با رژیم ایران نمی توانند فعالیت های ایشان را تحمل کنند و امام هم که خود را در برابر مردم ایران مسئول می دانستند، فرمودند: من هم در برابر اسلام و ملت ایران مسئولم و باید به وظیفۀ الهی و معنوی خود عمل کنم و به این ترتیب از عراق هجرت کردند که مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی روایتی متفاوت و دقیق از این ماجرا بیان کرده اند.

به گزارش جی پلاس، با هجرت تاریخی امام از عراق به فرانسه فصلی دیگر در نهضت امام خمینی و انقلاب اسلامی گشوده شد. هواپیمای حامل رهبر انقلاب روز جمعه ۱۴ مهرماه ۱۳۵۷ ساعت ۶ بعدازظهر (به وقت تهران) ـ با دو ساعت تأخیر ـ در فرودگاه پاریس به زمین نشست. انتشار خبر ورود امام به پاریس موجی از شادی در ایران پدید آورد و به نگرانی و اضطراب میلیونها زن و مرد ایرانی و مشتاقان آن حضرت در خارج از کشور که پس از شنیدن خبر خروج آن حضرت از عراق (۱۳ مهر ۵۷) از سرنوشت رهبر خویش بی اطلاع بودند پایان داد.

 

امام خمینی(س) یک روز پس از ورود به پاریس (بعدازظهر شنبه ۱۵/مهر/۱۳۵۷) جزئیات برخورد خود با مقامات عراقی و کویتی و سپس سفر به پاریس را تشریح کرده ضمن آن فرمودند که: مقامات عراق به من هشدار دادند که به دلیل روابطی که با رژیم ایران دارند، نمی توانند فعالیتهای مرا تحمل کنند. من به آنها پاسخ دادم که اگر شما مسئولیتهایی نسبت به حکومت ایران داشته باشید، من هم در برابر اسلام و ملت ایران مسئولم و باید به وظیفۀ الهی و معنوی خود عمل کنم.

 

ایشان در بخش دیگری از اعلامیۀ خود یادآور شدند که اگر می ماندم، خود را در برابر ملت ایران، گناهکار احساس می کردم امّا من نمی توانم بی تفاوت بمانم. امام خمینی(س) در سخنرانی ۱۹/مهر/۱۳۵۷، به هجرت خود از عراق به پاریس اشاره می کنند.

 

از آنجا که نکات تاریخی فراوانی در هجرت سرنوشت ساز امام وجود دارد، شرح آن را از زبان یادگار و فرزند گرامی ایشان، حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی که در تاریخ ۱۰/بهمن/۱۳۶۰ در روزنامۀ اطلاعات درج شده است، نقل می کنیم: «از من هم خواسته شد تا مطلبی درباره هجرت امام بنویسم. از آن جا که مطالبی گفته یا نوشته شده بود که با واقعیت مطابقت نداشت، لازم دانستم به طور مختصر چند جمله ای را از آن چه در جریان آن بودم، بیان دارم:

 

علت هجرت امام به پاریس، به جریاناتی که چند ماهی قبل از این تصمیم روی داد، برمی گردد. با اوج گیری مبارزات مردم ایران، دو دولت ایران و عراق در جلساتی متعدد که در بغداد تشکیل شد، به این نتیجه رسیدند که فعالیت امام نه تنها برای ایران که برای عراق هم خطرناک شده است. توجه مردم عراق به امام و شور و احساسات زائرین ایرانی چیزی نبود که عراق بتواند به آسانی از کنار آن بگذرد. و بدین جهت برادر عزیزمان آقای دعائی را خواستند تا خیلی روشن نظرات شورای انقلاب کشور عراق را به عرض امام برساند. آقای دعائی نظرات عراق را برای حضرت امام بیان داشت که خلاصه آن عبارت است از:

 

۱. حضرتعالی چون گذشته می توانید در عراق به زندگی عادی خود ادامه دهید ولی از کارهای سیاسی ای که باعث تیرگی روابط ما با ایران می شود، خودداری کنید.

۲. در صورت ادامۀ کارهای سیاسی باید عراق را ترک کنید. تصمیم امام، معلوم بود. رو کردند به من و فرمودند: «گذرنامۀ من و خودت را بیاور» و من چنین کردم. آقای دعائی عازم بغداد شد ولی از گذرنامه ها خبری نشد.

 

چندی بعد سعدون شاکر رئیس سازمان امنیت عراق خدمت امام رسید و مطالبی در ارتباط با روابط ایران و عراق، اوضاع عراق و منطقه و گزارشاتی از این دست را به عرض امام رسانید، ولی در خاتمه چیزی بیشتر از پیغام قبلشان نداشت. امام خیلی صحبت کردند که متأسفانه ضبط نشد؛ مثلاً فرمودند: «من هر کجا بروم و فرشم را (اشاره به زیلوی افشار) پهن کنم، منزلم است.» یا گفتند: «من از آن آخوندها نیستم که تنها به خاطر زیارت، دست از تکلیفم بردارم.» و از این قبیل. چندی گذشت و خبری نشد. احساسات مردم عراق و ایران در موقع تشرف امام به حرم مولای متقیان دیدنی بود؛ لذا منزلشان محاصره شد و کسی را حق ورود نبود. برادرم دعائی به بغداد احضار شد و تصمیم آخر فرماندهی عراق مبنی بر اخراج امام به او گفته شد و در مراجعت، گذرنامه ها را به همراه داشت.

 

با اجازۀ امام، تصمیم معظم له مبنی بر سفر به کویت، به دوستان نزدیکمان در نجف گفته شد؛ به ۷-۸ نفر از خصوصی ترین افراد. بلافاصله دو دعوتنامه برای  من و امام توسط یکی از دوستانمان در کویت تهیه شد. (نام فامیل ما مصطفوی است، لذا دولت کویت تشخیص نداده بود). سه ماشین سواری تهیه شد و فردای آن روز بعد از نماز صبح حرکت کردیم. در یکی از ماشینها، من و امام و در دوتای دیگر دوستان نزدیک.

 

جریان منزلمان، شبی که قرار بود فردایش حرکت کنیم دیدنی بود؛ مادرم و خواهرم و حسین ـ برادرزاده ام ـ و همسرم و همسر برادرم، همگی حالتی غیر عادی داشتند. تمام حواس من متوجه امام بود. ایشان، چون شبهای قبل سر ساعت خوابیدند و چون همیشه یک ساعت ونیم به صبح برای نماز شب برخاستند. درست یادم است اهل بیت را جمع کردند و گفتند که هیچ ناراحت نباشید که هیچ نمی شود، آخر نمی شود بود و ساکت بود، جواب خدا و مردم را چه می دهیم، عمدۀ تکلیف است، نمی شود از زیر بار تکلیف شانه خالی کرد. ایشان گفتند این که هیچ، اگر می گفتند که یک روز ساکت باش و این جا زندگی کن و من می دانستم که سکوت یک روز مضر است، محال بود قبول کنم. و باز از این قبیل بسیار.

 

زمانی که می خواستیم سوار ماشین شویم، در تاریکی مردی غیر معمم نظرم را جلب کرد؛ دقیق شدم، آقای دکتر یزدی بود. او برای گرفتن پیامی از امام برای انجمن های اسلامی ایران در کانادا و آمریکا آمده بود که مواجه با این وضع شد. تا آن لحظه او به هیچ وجه از جریان مهاجرت امام اطلاع نداشت. دکتر هم سوار یکی از آن دو ماشین شد. متوجه شدیم که یک ماشین از مأموران عراقی ما را همراهی می کنند. قرار بود آن روز آقای رضوانی (عضو شورای نگهبان) کار معمولی روزانۀ خود را به صورتی عادی دنبال کند. همه به نماز جماعت رفته بودند اما نجف از امام خالی بود. صبحانه در یک قهوه خانه صرف شد: نان و پنیر و چای. نماز ظهر در مرز عراق به امامت امام خوانده شد. کارهای مرزی به سرعت انجام شد. مأمورین عراقی خداحافظی کردند و رفتند. دوستان هم به جز مرحوم املایی رحمة اللّه  علیه و آقای فردوسی، نمایندۀ طبس و آقای دکتر یزدی راهی نجف شدند و ما پنج نفر روانۀ مرز کویت. آقایان یزدی و فردوسی و املایی کارشان تمام شد، من و امام ماندیم. گفتند صبر کنید ؛ معلوم شد کویت مطلع شده. از مرکز شخصی آمد که خلاصۀ صحبت یکساعته اش این بود که ورود ممنوع!

 

بازگشتیم؛ عراقیها منتظرمان، اهلاً و سهلاً. از دو بعد از ظهر تا ۱۱ شب معطلمان کردند. مرحوم املایی با زرنگی خاص خودش، روانۀ بصره شد و نجفیها را از چند و چون قضیه آگاه ساخت و با مقداری نان و پنیر و کتلت و از این قبیل چیزها برگشت. امام شدیداً خسته شده بودند و من برای ایشان شدیداً متأثر بودم. امام از قیافۀ من فهمیدند که من از این که ایشان را این همه معطل کردند، ناراحتم. گفتند: تو از این قضایا ناراحت می شوی؟ گفتم: «برای شما شدیداً ناراحتم.» گفتند: ما هم باید مثل بقیه در مرزها بلا سرمان بیاید تا یکی از هزارها ناراحتی ای که بر سر برادران مان می آید لمس کنیم؛ محکم باش. گفتم: چشم.»

 

در حالی که ما توی اتاقی کثیف گرد امام، که دراز کشیده بودند، جمع شده بودیم، تفألی به قرآن زدم: اذهب الی فرعون انه طغی، قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری» باور کنید که نیروی تازه ای گرفتم، خیلی عجیب بود. بیهوده ما را بیش از ۹ ساعت معطل کردند، در حالی که ما گفته بودیم که می خواهیم به بغداد برگردیم. امام عصبانی شدند و آنان را تهدید کردند. هر وقت من به آنها می گفتم که چرا معطل می کنید، می گفتند باید از بغداد خبر برسد. بعد از عصبانیت امام، آنها بلافاصله با بغداد تماس گرفتند و برخورد امام را با خودشان گفتند. امام به آنها گفتند: آن چه بر من در این جا بگذرد، به دنیا اعلام می کنم. این را هم به بغدادیون خبر دادند. چیزی نگذشت که آمدند که ببخشید، ما نتوانسته بودیم به مرکز خبر دهیم، و الا آنها حاضر به این وضع نبودند و نیستند.

 

ما را سوار کردند ولی دکتر یزدی را نگاه داشتند. دکتر به من گفت: ناراحت نباشید، اینها نمی توانند مرا نگاه دارند. چهار نفری عازم بصره شدیم. در هتلی نسبتاً خوب و تمیز، شب را به صبح رساندیم. من و امام در یک اتاق، آقایان فردوسی و املایی در اتاق دیگر. با تمام خستگی ای که امام داشتند، بعد از سه ساعت استراحت، برای نماز شب بلند شدند. نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز، از تصمیمشان جویا شدم. گفتند: «سوریه» گفتم: «اگر راه ندادند، اگر آنها هم برخوردی مثل کویت کردند، بعد کجا؟» کشورهای همسایه یکی یکی بررسی شد، کویت که نگذاشت، شارجه و دوبی و از این قبیل به طریق اولی نمی گذارند، عربستان که مرتب فحش می داد، افغانستان و پاکستان که نمی شد؛ می ماند سوریه، و امام درست تصمیم گرفته بودند ولی بی گدار به آب نمی شد زد؛ می بایست وارد کشوری شد که ویزا نخواهد و از آن جا با مقامات سوری تماس گرفته شود که آیا حاضرند بدون هیچ شرطی ما را بپذیرند یعنی امام به هیچ وجه محدود نشوند چرا که اگر محدودیت بود، عراق که منزلمان بود. فرانسه را پیشنهاد کردم، زیرا توقف کوتاهمان در فرانسه می توانست مثمر ثمر باشد و امام می توانستند بهتر مطالبشان را به دنیا برسانند؛ امام پذیرفتند. خوابیدیم.

 

ساعت ۸ صبح به مأموران عراقی گفتم: می خواهیم برویم بغداد. گفتند: می توانید برگردید نجف. گفتم نمی رویم. ساعتی بعد آمدند که مرکز می گوید تصمیمتان چیست؟ گفتم: «پاریس». با تعجب رفت! آقای یزدی ساعت ۵/۱۰ - ۱۱ صبح آمد. خوشحال شدیم. می خواستند با ماشین عازم بغدادمان کنند؛ حال امام مساعد نبود، با اصرار با هواپیما رفتیم. بلافاصله بعد از پیاده شدن، با پاریس تماس گرفتم که عازم آن جاییم. آقای دکتر حبیبی گفت: چه کنم؟ گفتم: تا ورودمان به آن جا از تلفن فاصله نگیر. شب را در بغداد بودیم؛ دوستانمان را دوباره دیدیم. امام همان شب برای زیارت به کاظمین (ع) مشرف شدند؛ احساسات مردم عجیب بود؛ صبح به فرودگاه رفتیم. هواپیما را معطل کردند. دو ساعت تأخیر داشت، جمبوجت بود. ما پنج نفر در طبقۀ دوم بودیم به اضافه سه نفر که نمی شناختیمشان. حالت عجیبی برای دوستان بدرقه کننده دست داده بود؛ نمی دانستند به سر امام چه می آید. مأموران، آقای دعایی را خواستند؛ با حالتی متغیر برگشت. خجالت کشید که به امام بگوید؛ به من گفت که گفتند امام دیگر برنگردد. (چه پررو و وقیح). با تأثر خندیدم. 

 

ما در طبقۀ دوم بودیم. طبقۀ اول را هم ندیدیم ولی مسافرانی بودند که می خواستند عازم فرنگ شوند. هواپیما دو سه ساعت پرواز کرده بود که ما متوجه شدیم در آن جا زندانی هستیم. چرا که یکی از ما تصمیم گرفت. دستشویی برود (البته در همان طبقه) با این وصف یکی از آن سه نفر بلند شد و دنبالش کرد. برای این که یقین کنیم درست فهمیدیم، مرحوم املایی بلند شد تا گشتی در طبقۀ اول زند، نگذاشتند. برگشت؛ بحث و گفتگو بین چهارنفرمان شروع شد: آیا می خواهند سر به نیستمان کنند؟ آیا می خواهند بدزدندمان؟ آیا خیال دارند در کشوری زندانی مان کنند؟ و از این پرسشهای بسیار. امام، پایین را نگاه می کردند؛ تو گویی در چنین سفری نیستند. بعد از صحبتهای بسیار، به این نتیجه رسیدیم که آقایان یزدی و املائی در ژنو پیاده شوند و من و فردوسی پهلوی امام بمانیم و اگر نگذاشتند آنان پیاده شوند، داد و بیداد کنیم تا مردم پایین متوجه شوند.

 

دکتر به یکی از آن سه نفر گفت که ما می خواهیم ژنو پیاده شویم، کار داریم. لحظه ای بعد بلندگوهای هواپیما اعلام کرد موقعی که هواپیما در ژنو می نشیند، کسی غیر از مسافران آن جا پیاده نشود. خیالاتی شدیم. امام به پایین نگاه می کردند. تصمیممان را اجرا کردیم: املائی یکی از آنها را که می خواست مانع پیاده شدنشان شود، از عقب گرفت، یزدی پرید توی پله ها. چیزی نگفتند فقط دو نفرشان سلاحهایشان را که تا آن موقع دیده نمی شد، در قفسه ای گذاشتند و دنبال آنها رفتند. بنابر قرار، آقای حبیبی در منزل بود، پشت تلفن منتظر. به او گفتند که همۀ دوستانتان را جمع کنید در فرودگاه، که اگر مسافران آمدند و ما

نبودیم، به هر وسیله ای هست نگذارید هواپیما پرواز کند (چون احتمال این معنی را می دادیم که بعد از پیاده کردن مسافران ما را روانه دیاری دیگر کنند). در این هنگام به امامت امام، نماز ظهر و عصر را خواندیم. چند دقیقه بعد آنها آمدند و ما خوشحال شدیم. تازه جریان را به امام گفتیم و خیالاتی که کرده بودیم. فرمودند: «دیوانه شدید!»

 

رسیدیم پاریس؛ برای این که عمامه ها جلب نظر نکند، امام تنها رفتند و با فاصله، من و بعد از من و امام، آن دو بزرگوار. همان شب از کاخ الیزه آمدند پیش من که: «ما مواجه شدیم با این قضیه، چه بخواهیم و چه نخواهیم، آیت اللّه  آمده است. اگر مطلع می شدیم نمی گذاشتیم». وقت خواستند. امام گفتند بیایند. آمدند و گفتند حق ندارید کوچک ترین کاری انجام دهید، و امام گفتند: ما فکر می کردیم این جا مثل عراق نیست، من هر کجا بروم حرفم را می زنم؛ من از فرودگاهی به فرودگاهی دیگر و از شهری به شهری دیگر سفر می کنم تا به دنیا اعلام کنم که تمام ظالمان دنیا، دستشان را در دست یکدیگر گذاشته اند تا مردم

جهان صدای ما مظلومان را نشنوند ولی من صدای مردم دلیر ایران را به دنیا خواهم رساند، من به دنیا خواهم گفت که در ایران چه می گذرد.

 

با اینکه امام اعلام کردند: به محض این که یکی از کشورهای مسلمان از من دعوت کند، من به آنجا خواهم رفت. در سراسر جهان حتی یک کشور، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، حتی برای یک روز از امام نخواستند تا به آن جا مسافرت کنند...

 

امام در فرانسه شبانه روز کار می کردند. روزی نبود مگر این که سخنرانی ای داشتند یا مصاحبه و اعلامیه ای. و این پدر پیر انقلاب، با تمام وجود برای سقوط شاهنشاهی ایران و شکست آمریکا در ایران ـ که به امید خدا در منطقه خواهد بود ـ سر از پا نمی شناخت. گاهی مصاحبه گران می گفتند که این گونه ندیده اند در اطاقی ۳×۲ بدون تشریفات و بیا و برو و بدون میز و صندلی، روحانی ای سخن می گوید و به دنبال آن ایرانی به سخن و حرکت درمی آید.

 

رفت و آمدهای سیاسیون ایرانی شروع شد. از ایران و کشورهای اروپایی، آسیایی و امریکا تقریباً همه آمدند و گفتند که به رفتن شاه راضی شوید، چرا که آمریکا و ارتش را نمی شود شکست داد؛ ولی امام می فرمودند شما به مردم کاری نداشته باشید، آنان جمهوری اسلامی را می خواهند. اگر بخواهید این مطالب را رسماً بگویید، شما را به مردم معرفی می کنم. و بارها امام می فرمودند که ارتش از خودمان است، به امریکا هم که مربوط نیست. شاه رفتنی است، ریشۀ رژیم شاهنشاهی را باید قطع کرد و مردم را آزاد نمود.

 

مردم ایران هم خوب فهمیده بودند و به قول یکی از دوستان خوبمان که می گفت امام و امت همدیگر را شناخته اند، بقیه هم حرفهای نامربوط می زنند، مردم شعارهایشان را هم از اعلامیه های امام می گرفتند. در این جا باید این مطلب را تذکر دهم که امام خیلی سریع می نویسند؛ مثلاً در ظرف یک ربع، یک صفحۀ بزرگ واقعاً مشکل است. آخر امام است و روی هر جمله شان حساب می شود. و می بینید که در نوشتن، دارای سبکی خاص می باشند. با این که وقتی که قرار شد دربارۀ موضوعی، موضعی گرفته شود، رسم است که دستیاران مطالبی را تهیه می کنند و برای رئیس جمهور یا شخصیتی می خوانند و آنها هم نظرات خودشان را می گویند و پس از حک و اصلاح امضا می کنند. ولی امام تمامی اعلامیه هایشان را خودشان نوشته اند و می نویسند. یک اعلامیه نیست مگر این که امام تمامی آن را نوشته باشند. ما فقط گزارشها را به امام می رساندیم و هم اکنون هم می رسانیم و باقی با امام بود و هست. شیرین است که با تمام این اوصاف، بعضی ها با کمال بی شرمی مدعی شدند که ما اعلامیه ها را می نویسیم. من این جا صریحاً اعلام می کنم:

 

۱ـ امام خود تصمیم به هجرت گرفتند و هیچ کس حتی به اندازۀ سرسوزنی در رفتن امام به پاریس دخالتی نداشت؛ فقط من، پاریس را در آن شب عنوان نمودم که امام پذیرفتند.

 

۲ـ تمام اعلامیه هایشان را خودشان می نوشتند و می نویسند و امام حاضرند و ناظر؛ اگر غیر از این بوده و هست تکذیب بفرمایند و اگر کسی مدعی است که امام را به پاریس آورده است یا برده است یا کلمه ای برای امام نوشته است، دروغ محض است و من خواهش می کنم که در این صورت مطلب را آفتابی کند؛ چرا که در غیر این صورت، بعداً ادعایی پذیرفته نیست. و اما من چرا روی این دو نکته تکیه کردم، با این که از عهدۀ این نوشتار که داستان هجرت امام امت است، خارج می باشد؛ زیرا تاریخ ما و مسیر تاریخی انقلاب ها و انقلاب ما و در نتیجه، نظام جمهوری اسلامی ما، از مسیر اصلی و اصیل خود منحرف می شود و دیری نمی پاید که حرکت اصیل و مردمی و خدایی امام، به یک حرکت سیاسی مترشح از غرب و شرق و یا این گروه و آن گروه مبدل می گردد؛ چنان که گفته شد (و چه بی پروا و تقوا گفته شد) که در تمام حرکات و سفرها، این ما بودیم که در کنار امام بودیم.

 

برادران و خواهران عزیز! تا امام هست، که خدا او را تا انقلاب مهدی زنده نگهدارد، باید روشن شود که:

 

۱ـ هیچ کس از هجرت امام به جز من و تنی چند از دوستان معمم نجف، خبری نداشت.

۲ـ امام خود تصمیم به هجرت به فرانسه را گرفتند و این حرکت به هیچ کس و هیچ یک از گروههای سیاسی، چه داخل و چه ایرانیان خارج، مربوط نیست. فردا ادعا نشود که ما آمدیم تا امام را راهی پاریس کنیم یا به ما از ایران گفته شد تا به امام بگوییم در فرانسه بهتر می شود مبارزه کرد و از این قبیل لاطائلاتی که اگر با بودن امام روشنش نکنی، فردا از بزرگ ترین انحرافات اساسی این انقلاب و نهضت، به شمار خواهد رفت.

 

پس از دو روز توقف، به دهاتی در هفت فرسنگی پاریس رفتیم، «نوفل لوشاتو». آن جا منزل آقای عسگری بود. ایشان به ما خیلی محبت کرد. منزلی در پاریس گرفته شد تا هر کس بخواهد به نوفل لوشاتو بیاید، از آن جا راهنمایی شود یا با مینی بوسی که در آن جا بود و روزی یکی دو بار رفت و آمد می کرد، به دیدار امام بیاید.

 

امام در ابتدا، هر شب صحبت می کردند؛ بعد، شد هفته ای دو شب و بعد، شبهای جمعه و بعد، ظهرهای یکشنبه؛ چرا که دانشجویان سراسر اروپا، تنها یکشنبه ها می توانستند خودشان را به امام برسانند. در ابتدا کسی نبود ولی این اواخر، حسابی آن جا شلوغ می شد به صورتی که یک روز تظاهرات مفصلی راه انداختند به رهبری آقای هادی غفاری. وضع ناهار و شام هم دیدنی بود: آقای حاج آقامهدی عراقی ـ خدایش رحمت کند ـ رئیس آشپزخانه بود؛ هر روز، ناهار یک تخم مرغ و نصف گوجه فرنگی و گاهی آبگوشت...

***

 

بیست وهشت روز از کشتار رژیم در میدان ژاله (شهدا) می گذشت. روزنامه های ۱۵ مهر ۱۳۵۷، تیتر اول خود را به ورود امام خمینی (س) به پاریس اختصاص داده بودند.[۱] شریف امامی همچنان در پست نخست وزیری بود و در تهران و ۱۱ شهر بزرگ حکومت نظامی برقرار بود. ارتشبد اویسی که بعد از فاجعۀ ۱۷ شهریور به «قصاب تهران» معروف شده، فرماندار نظامی تهران بود. شاه و همسرش به مجلس سنا رفته اند تا اجلاس جدید مجلسین را افتتاح کنند. ارتشبد نصیری که بعد از ریاست ساواک به سفارت ایران در پاکستان منصوب شده بود؛ از کار برکنار شده بود. دامنۀ اعتصابات به بسیاری از ادارات و سازمانهای دولتی گسترش یافته و کارکنان راه آهن و هواپیمایی ملی هم به اعتصابیون پیوسته بودند. در شهرستانها همه جا تظاهرات، راهپیمایی و صحنه های زدوخورد مأموران با مردم به چشم می خورد. در تظاهرات خرم آباد، چند دانش آموز کشته و ۴۷ نفر زخمی شده بودند. 

 

برشی از کتاب کوثر؛ ج ۱، ص ۴۳۱-۴۴۳

[۱]. از روز اول مهر ۵۷ که خبر محاصره منزل امام در نجف به وسیله قوای بعثی منتشر شد و همچنین اخراج امام از نجف تا لحظه ورود به پاریس، موجی از خشم و اعتراض سراسر کشور را فرا گرفت و مردم در بسیاری از شهرهای ایران در خیابانها به تظاهرات پرداختند نگاه کنید به مطبوعات این ایام. مراجع تقلید قم طی اطلاعیه مشترک و تلگرافات جداگانه به حسن‌ البکر رئیس ‌جمهور عراق و حضرت آیت ‌اللّه‌ خویی خواستار اقدام عاجل برای رفع محاصره و بازگشت امام شدند و از سوی علمای تهران و مردم قم و جمعیت های مختلف اطلاعیه‌ هایی در همین رابطه صادر شد. رجوع کنید به: نهضت روحانیون ایران  ج ۸، ص ۱۱۵

 

این مطلب برایم مفید است
9 نفر این پست را پسندیده اند
کدخبر: 1474421
ارسال نظر

موضوعات داغ