حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، تنها یک بحران نظامی در خاورمیانه ایجاد نکرد؛ بلکه شکافی عمیق در قلب ائتلاف فراآتلانتیک به‌وجود آورد. مخالفت اسپانیا و ایتالیا با استفاده واشنگتن از پایگاه‌های نظامی‌شان، تهدید ترامپ به تحریم متحدان اروپایی و فاصله‌گیری دولت‌های مهم اروپا از جنگ، نشان می‌دهد که مسئله فراتر از یک اختلاف دیپلماتیک است. جنگ ایران، اعتبار آمریکا به‌عنوان متحد راهبردی اروپا را به چالش کشیده و بحث قدیمی «خودمختاری راهبردی اروپا» را از سطح نظریه به یک ضرورت عملیاتی تبدیل کرده است.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، پایگاه تحلیلی The Conversation در گزارشی نوشت: چند روز پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، پدرو سانچز، نخست‌وزیر اسپانیا، استفاده نیروهای آمریکایی از پایگاه دریایی روتا و پایگاه هوایی مورون را ممنوع کرد؛ تأسیساتی که بیش از ۷۰ سال میزبان نیروهای آمریکایی بوده‌اند. سانچز گفت: «ما کشوری مستقل هستیم که نمی‌خواهیم در جنگ‌های غیرقانونی مشارکت کنیم.»

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، در واکنش، اسپانیا را به اعمال تحریم کامل تجاری تهدید کرد.

چند هفته بعد، جورجیا ملونی، نخست‌وزیر ایتالیا ــ نزدیک‌ترین متحد اروپایی ترامپ و تنها رئیس دولت عضو اتحادیه اروپا که به مراسم دومین تحلیف او دعوت شده بود ــ به‌طور علنی از واشنگتن فاصله گرفت. او گفت: «وقتی موافق نیستیم، باید آن را بگوییم. و این بار، ما موافق نیستیم.» پس از آن، رم اجازه نداد بمب‌افکن‌های آمریکایی در پایگاهی در جنوب ایتالیا سوخت‌گیری کنند.

این‌ها اصطکاک‌های دیپلماتیک جزئی نیستند. من، به‌عنوان پژوهشگر سیاست ائتلاف‌ها و امنیت هسته‌ای، چیزی بسیار بزرگ‌تر از یک اختلاف تاکتیکی می‌بینم. مهم‌ترین قربانی جنگ ایران شاید در تهران نباشد؛ شاید اعتبار آمریکا به‌عنوان یک متحد باشد و همراه با آن، خودِ ائتلاف فراآتلانتیک.

 

مقایسه با عراق گمراه‌کننده است

حملات اولیه آمریکا و اسرائیل به ایران تقریباً بدون هیچ مشورت قبلی با متحدان اروپایی انجام شد. دولت ترامپ با شرکای ناتو نه به‌عنوان مشارکت‌کنندگان در تصمیم‌گیری راهبردی، بلکه به‌مثابه زیرساخت‌های لجستیکی‌ای برخورد کرد که یا باید در اختیار گرفته شوند، یا در صورت خودداری از کمک، مجازات شوند. دولت‌های اروپایی، حتی آن‌هایی که بیشترین سرمایه‌گذاری را بر رابطه با ایالات متحده کرده بودند، از پیوستن به این کارزار خودداری کردند. دولت ترامپ نیز با تهدید اسپانیا به تحریم و خروج ۵ هزار نیروی آمریکایی از آلمان پاسخ داد.

ترامپ در ۳۱ مارس ۲۰۲۶ در تروث سوشال نوشت: «ایالات متحده به یاد خواهد داشت!!!»

واکنش غریزی در واشنگتن این بوده است که این وضعیت را تکرار سال ۲۰۰۳ بداند؛ زمانی که فرانسه و آلمان با جنگ عراق مخالفت کردند. در ژانویه ۲۰۰۳، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع وقت آمریکا، فرانسه و آلمان را «اروپای قدیم» خواند و در عین حال به جذب «اروپای جدید» پساکمونیستی، از جمله لهستان، جمهوری چک و مجارستان، پرداخت.

در ظاهر، این قیاس وسوسه‌انگیز است: جنگی یک‌جانبه از سوی آمریکا در خاورمیانه، خودداری اروپا از مشارکت و سرزنش‌های متقابل در دو سوی آتلانتیک. اما این مقایسه، بیش از آنکه آشکار کند، پنهان می‌سازد. در سال ۲۰۰۳، ایالات متحده اروپا را در ائتلاف خود می‌خواست. دولت جورج دبلیو بوش به دنبال مجوز سازمان ملل متحد بود، متحدان را جذب می‌کرد و خودداری اروپا را مسئله‌ای می‌دانست که باید مدیریت شود.

در سال ۲۰۲۶، دولت ترامپ به‌صراحت خواهان نظر و مشارکت اروپا نیست. این دولت متحدان را مفت‌خور می‌بیند و آن‌ها را به اجبار اقتصادی تهدید می‌کند. تردید آنان را نه دلیلی برای مذاکره، بلکه بهانه‌ای برای مجازات تلقی می‌کند.

تفاوت عمیق‌تر، ساختاری است. در سال ۲۰۰۳، ائتلاف فراآتلانتیک هنوز بر تعهدات مشترک به دفاع جمعی، تجارت آزاد و نظمی بین‌المللی مبتنی بر قواعد استوار بود. امروز، دولت ترامپ تعهداتی را که به‌طور سنتی ایالات متحده را به شرکای اروپایی‌اش پیوند می‌داد، با آنان سهیم نیست؛ چه در قبال ناتو، چه در قبال جنگ روسیه و اوکراین و چه در قبال قواعد حاکم بر تجارت و مهاجرت.

ارزش‌های مشترکی که در سال ۲۰۰۳ اختلاف بر سر عراق را پوشاندند و به نیکولا سارکوزی، رئیس‌جمهور فرانسه، امکان دادند تا فرانسه را تا سال ۲۰۰۹ دوباره به ساختار فرماندهی ناتو بازگرداند، دیگر وجود ندارند تا کار ترمیم را انجام دهند. فروپاشی حاکمیت ۱۶ ساله ویکتور اوربان در مجارستان در آوریل ۲۰۲۶، ترامپ را بدون یک متحد سیاسی جدی در میان دولت‌های مهم اروپایی باقی گذاشت.

 

سابقه واقعی، سوئز است

نمونه تاریخی روشنگرتر را باید در گذشته‌ای دورتر جست‌وجو کرد. در سال ۱۹۵۶، بریتانیا و فرانسه، با هماهنگی اسرائیل، بر سر کانال سوئز با مصر وارد جنگ شدند و عمداً برنامه‌های خود را از دولت آیزنهاور پنهان کردند. واشنگتن در پاسخ، بریتانیا را به سقوط دادن پوند تهدید کرد و لندن و پاریس را به عقب‌نشینی‌ای تحقیرآمیز واداشت. این بحران معمولاً به‌عنوان لحظه‌ای به یاد آورده می‌شود که بریتانیا پذیرفت دیگر یک قدرت بزرگ مستقل نیست.

اما میراث مهم‌تر آن، راهبردی بود. سوئز عمق وابستگی اروپا به ایالات متحده را آشکار کرد. همان تحقیر، شارل دوگل را به پیگیری بازدارندگی هسته‌ای مستقل فرانسه سوق داد. همچنین روند یکپارچگی اروپا را شتاب بخشید و این شناخت را پایه‌گذاری کرد که خودمختاری راهبردی واقعی، پروژه‌ای نسلی خواهد بود.

جنگ ایران شرایط آن درس را وارونه می‌کند. در سال ۱۹۵۶، اروپایی‌ها آموختند که نمی‌توانند مستقل از واشنگتن عمل کنند. در سال ۲۰۲۶، آنان در حال آموختن این هستند که نمی‌توانند به در دسترس بودن رضایت واشنگتن اتکا کنند و اینکه ایالات متحده بدون آنان، برخلاف منافع اعلام‌شده‌شان و به هزینه اقتصادی آنان، اقدام خواهد کرد.

 

وابستگی اروپا به آمریکا؛ از بحث راهبردی تا ضرورت عملیاتی

این الگو همان است: وابستگی به ایالات متحده پایدار نیست و ظرفیت مستقل دیگر یک گزینه اختیاری محسوب نمی‌شود. آنچه تغییر کرده، این است که اروپا اکنون آماده است از ابزارهای مالی، اقتصادی و نظامی‌ای که مدت‌ها در اختیار داشته، به شیوه‌هایی استفاده کند که پیش‌تر حتی آن‌ها را در نظر نمی‌گرفت.

وام مشترک ۹۰ میلیارد یورویی اتحادیه اروپا به اوکراین، نشانه‌ای از یک موضع راهبردی مستقل اروپایی است. بحث‌ها درباره فعال‌سازی ابزار تجاری ضد اجبار این بلوک علیه تعرفه‌های آمریکا، گسترش زرادخانه هسته‌ای فرانسه و پیشنهادهایی برای «اروپایی‌سازی» بازدارندگی نیز همین معنا را دارند.

این مواضع راهبردی دهه‌ها مورد بحث قرار گرفته بودند. جنگ ایران اکنون آن‌ها را عملیاتی می‌کند.

این هنوز استقلال راهبردی اروپا نیست. اروپا همچنان از نظر نظامی به پدافند هوایی، ظرفیت ماهواره‌ای و اطلاعاتی ایالات متحده وابسته است.

برای نمونه، بسته شدن تنگه هرمز، اروپا را با بازنگری‌ای ناخوشایند در حوزه انرژی روبه‌رو کرده است؛ بازنگری‌ای درباره گاز طبیعی مایع آمریکا، خطوط لوله روسیه، هیدروکربن‌های خاورمیانه و زنجیره‌های تأمین انرژی‌های تجدیدپذیر که تحت سلطه چین قرار دارند. هیچ‌یک از مسیرهای موجود به سوی امنیت انرژی، از میان شرکای قابل اعتماد عبور نمی‌کند.

فرانسه و آلمان هنوز تقریباً درباره همه جزئیات چگونگی پیش رفتن روند یکپارچگی اختلاف دارند. اما شرط سیاسی خودمختاری، یعنی باور مشترک اروپاییان به اینکه دیگر نمی‌توان به واشنگتن برای مشارکت در تصمیم‌گیری راهبردی اعتماد کرد، به شکلی تثبیت شده است که هیچ بحران پیشینی آن را پدید نیاورده بود.

معامله فراآتلانتیکی پس از ۱۹۴۵، تضمین‌های امنیتی آمریکا را با تبعیت اروپا در راهبرد جهانی مبادله می‌کرد. عراق ۲۰۰۳ این معامله را تحت فشار قرار داد. دوره نخست ترامپ آن را ترک انداخت و جنگ ایران آن را شکست.

آنچه جایگزین آن خواهد شد، یک شراکت تجدیدشده نخواهد بود؛ بلکه رابطه‌ای موازی میان دو قدرت خواهد بود که گاه منافعی هم‌پوشان دارند و به‌طور فزاینده‌ای، افق‌های راهبردی جداگانه‌ای را دنبال می‌کنند.

در سال ۱۹۵۶، اروپا آموخت که تا چه اندازه به واشنگتن وابسته است. در سال ۲۰۲۶، در حال آموختن این است که این وابستگی دیگر پایدار نیست.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.