اهمیت جغرافیای ایران تنها به خشکی محدود نمیشود؛ بلکه در دریا نیز نقش تعیینکنندهای دارد. نزدیکی ایران به گلوگاههای حیاتی دریایی، نوعی اهرم نامتقارن در اختیار این کشور قرار میدهد که فناوری بهتنهایی بهسادگی قادر به خنثی کردن آن نیست. هیچجا قدرت جغرافیا به اندازه تنگه هرمز آشکار نیست. اگر جغرافیای ایران دستیابی به پیروزی سریع نظامی را دشوار میکند، موقعیت آن در کنار این تنگه، اهرم دیگری به آن میدهد: توانایی تحمیل هزینههای اقتصادی جهانی حتی بدون پیروزی در میدان نبرد.
«در نگاه نخست، جنگ ایران میدان تقابل فناوریهای پیشرفته نظامی به نظر میرسد؛ جایی که به ظاهر برتری هوایی، اطلاعاتی و توان ضربهزنی آمریکا و اسرائیل آشکار است. اما در لایه عمیقتر، این جنگ بیش از آنکه به تکنولوژی وابسته باشد، به واقعیتی قدیمیتر گره خورده است: جغرافیا. وسعت سرزمینی، عمق راهبردی، کوهستانهای نفوذناپذیر و تسلط بر گلوگاههای حیاتی مانند تنگه هرمز و بابالمندب، معادلهای را شکل دادهاند که در آن، برتری نظامی بهتنهایی قادر به تعیین نتیجه جنگ نیست و سرنوشت نبرد در نقطه تلاقی زمین، دریا و اقتصاد جهانی رقم میخورد.»
به گزارش سرویس بینالملل جماران، آرش رئیسینژاد، استادیار مدعو در مدرسه فلچرِ دانشگاه تافتس، و آرشام رئیسینژاد، مدرس ارشد در رشته کسبوکار و اقتصاد در کالج ریجنت لندن در یادداشتی مشترک برای مجله فارنپالیسی نوشتند: جنگ کنونی ایران اغلب بهعنوان رقابتی میان فناوریهای پیشرفته نظامی توصیف شده است. و بر اساس این معیار، ایالات متحده و اسرائیل از برتری برخوردارند. نیروی هوایی آنها بر آسمان تسلط دارد، شبکههای اطلاعاتیشان امکان نظارت بیسابقه را فراهم میکند و توان ضربهزنی آنها میتواند به عمق خاک ایران برسد.
اما برتری نظامی بهتنهایی بعید است سرنوشت این جنگ را تعیین کند. ایران هدفی نیست که بتوان آن را صرفاً با حملات هوایی به تسلیم وادار کرد. منطق عمیقتر این درگیری در جغرافیا نهفته است.
راهبرد فعلی ایران، با تأکید بر فرسایش و تحمیل هزینه به دشمنان در طول زمان، بازتاب واقعیتهای ساختاری سرزمین آن است. برخلاف بسیاری از کشورهای منطقه که گزینههای راهبردی آنها به دلیل وسعت محدود سرزمینیشان محدود است، ایران دارای عمق جغرافیایی گسترده و موانع طبیعی قدرتمند است. در مقابل، کشورهای کوچکتر منطقه خلیج فارس که زیرساختهای اقتصادی آنها عمدتاً در امتداد سواحل قرار دارد، بسیار آسیبپذیرتر در برابر فشار سریع نظامی هستند.
در مقابل، مناطق داخلی کوهستانی ایران — که تحت سلطه رشتهکوههای زاگرس و البرز و فلات میان آنها است — موانع طبیعی دفاعی ایجاد میکند که هرگونه تهاجم زمینی گسترده را بسیار دشوار میسازد. در طول تاریخ، این رشتهکوهها بهعنوان سپرهای راهبردی عمل کردهاند و نیروهای مهاجم را کند و فرسوده کردهاند؛ از مشکلات ارتش روم به فرماندهی مارک آنتونی در سال ۳۶ پیش از میلاد برای نفوذ به فلات ایران گرفته تا متوقف شدن پیشرویهای عراق در جبهه زاگرس در جریان جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸).
این محدودیتها امروز نیز بهطور قابل توجهی گزینههای راهبردی را شکل میدهند. دشواری جغرافیایی تهاجم به ایران به این معنا است که این جنگ بعید است از طریق یک کارزار زمینی متعارف تعیین تکلیف شود. برای مثال، حمله سال ۲۰۰۳ به عراق به بیش از ۳۰۰ هزار نیروی آمریکایی در مرحله اولیه نیاز داشت و پس از آن نیز نیروهای اشغالگر به اوج حدود ۱۶۰ هزار نفر رسیدند، در حالی که در افغانستان، با وجود جمعیت کمتر و وسعت محدودتر، تعداد نیروها به حدود ۱۰۰ هزار نفر رسید.
با این حال، ایران چالشی بهمراتب دشوارتر است. این کشور تقریباً چهار برابر عراق وسعت دارد و جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر را در خود جای داده است. هرگونه اشغال احتمالاً به نیرویی بهمراتب بزرگتر، خطوط تأمین طولانیتر و تعهد مالی و سیاسی بسیار سنگینتری نسبت به عراق یا افغانستان نیاز خواهد داشت. در واقع، حتی پرهزینهترین اشغالهای آمریکا در دو دهه گذشته نیز تنها میتواند حداقل برآوردی از آنچه یک کارزار زمینی طولانیمدت در ایران مستلزم آن است، ارائه دهد.
به همین دلیل است که این جنگ عمدتاً از طریق قدرت هوایی و فشار دریایی در حال انجام میشود. اما جغرافیای ایران همچنان تعیینکننده است: اگرچه توان هوایی آمریکا و اسرائیل میتواند به بخشهای گستردهای از ایران دسترسی داشته باشد، اما عمق عملیاتی در نقاط مختلف کشور بهطور قابل توجهی متفاوت است. در دسترسترین اهداف در غرب و جنوبغرب ایران — شامل خوزستان، بوشهر و جبهه زاگرس در مرز ایران و عراق — قرار دارند؛ جایی که نزدیکی به خلیج فارس و زیرساختهای موجود، امکان اجرای پروازهای بیشتر و حملات مستمر را فراهم میکند.
در مقابل، هرچه به سمت شرق و عمق فلات مرکزی ایران حرکت میکنیم — به استانهای خراسان جنوبی و یزد و بخشهای شمالی کرمان و سیستان و بلوچستان — محیط عملیاتی پیچیدهتر و دشوارتر میشود. این مناطق فاصله بیشتری از نقاط پرتاب دریایی و پایگاههای هوایی منطقهای دارند و با عواملی مانند فاصله، ناهمواریهای زمین و زیرساخت محدودتر محافظت میشوند. حفظ عملیات با بسامد بالا در این مناطق مستلزم زمان پرواز طولانیتر، سوختگیری هوایی پیچیدهتر و هماهنگی لجستیکی گستردهتر است؛ عواملی که در نهایت سرعت و تداوم حملات را کاهش میدهد.
این بدان معنا نیست که شرق ایران مصون است، اما باعث میشود شدت، تداوم و قابلیت اتکای حملات در این مناطق نسبت به غرب و جنوب کشور کمتر باشد. همچنین زمین ناهموار ایران فرصتهایی برای پراکندهسازی، پنهانسازی و جابهجایی زیرساختهای هستهای و نظامی ایجاد میکند. تأسیسات یا ذخایری که به مناطق کوهستانی یا دورافتاده در شرق منتقل شوند، شناسایی، هدفگیری و تکرار حمله به آنها بسیار دشوارتر خواهد بود، چه برسد به نابودی کامل.
اما اهمیت جغرافیا تنها به خشکی محدود نمیشود؛ بلکه در دریا نیز نقش تعیینکنندهای دارد. نزدیکی ایران به گلوگاههای حیاتی دریایی، نوعی اهرم نامتقارن در اختیار این کشور قرار میدهد که فناوری بهتنهایی بهسادگی قادر به خنثی کردن آن نیست. هیچجا قدرت جغرافیا به اندازه تنگه هرمز آشکار نیست. اگر جغرافیای ایران دستیابی به پیروزی سریع نظامی را دشوار میکند، موقعیت آن در کنار این تنگه، اهرم دیگری به آن میدهد: توانایی تحمیل هزینههای اقتصادی جهانی حتی بدون پیروزی در میدان نبرد.
این گذرگاه باریک دریایی که میان ایران و شبهجزیره عربستان قرار دارد، خلیج فارس را به بازارهای جهانی انرژی متصل میکند. در باریکترین نقطه، عرض این تنگه تنها حدود ۲۱ مایل دریایی است و مسیرهای واقعی عبور نفتکشها تنها چند مایل پهنا دارند. با وجود این عرض محدود، حدود یکپنجم مصرف جهانی نفت و بخش قابل توجهی از تجارت جهانی گاز طبیعی مایع (LNG) از همین گذرگاه عبور میکند.
اختلالات طولانیمدت میتواند اثرات زنجیرهای در بازارهای جهانی انرژی ایجاد کند. همانطور که در دو هفته گذشته مشاهده شد، حتی صرف برداشت از وجود ریسک در تنگه هرمز میتواند باعث جهش قیمت نفت، افزایش شدید هزینههای بیمه حملونقل دریایی و اختلال در زنجیرههای تأمین جهانی شود. لجستیک دریایی تنها به امنیت فیزیکی وابسته نیست، بلکه به ادراک از ریسک نیز بستگی دارد؛ اگر شرکتهای کشتیرانی باور کنند این تنگه ناامن است، تردد نفتکشها کاهش یافته یا مسیر خود را تغییر میدهند.
حذف این مزیت جغرافیایی از ایران، مستلزم اقداماتی بسیار فراتر از هدف قرار دادن یک نقطه خاص مانند جزیره خارک است. هرچند خارک یک گلوگاه اقتصادی حیاتی بهشمار میرود و حدود ۹۰ تا ۹۶ درصد صادرات نفت خام ایران از آن انجام میشود، اما تعیینکننده کنترل بر تنگه هرمز نیست.
کنترل این تنگه در واقع به موقعیت جغرافیایی گستردهتر ایران بازمیگردد: ساحلی به طول حدود ۱۵۰۰ مایل در امتداد خلیج فارس و دریای عمان، همراه با نزدیکی به جزایر کلیدی و گلوگاههای حساس که امکان اعمال فشار لایهای و نامتقارن را فراهم میکند. حتی اگر جزیره خارک اشغال یا از کار انداخته شود، ایران همچنان توانایی تهدید تردد دریایی را از طریق موشکها، پهپادها، مینهای دریایی و شناورهای تندرو مستقر در این سواحل حفظ خواهد کرد.
در عمل، ایران برای اعمال نفوذ بر تنگه هرمز نیازی به کنترل کامل سواحل خود ندارد؛ بلکه کافی است توانایی ایجاد عدم قطعیت و ریسک را حفظ کند. بنابراین، خنثیسازی این مزیت جغرافیایی نیازمند تسلط مستمر بر یک عرصه وسیع دریایی است؛ امری که بهمراتب پیچیدهتر و پرهزینهتر از تصرف یک جزیره منفرد خواهد بود.
در نتیجه، آنچه در ابتدا بهعنوان کارزاری با هدف تغییر رژیم و نابودی توان هستهای و موشکی ایران آغاز شد، بهتدریج به نوعی بنبست راهبردی با محوریت تنگه هرمز سوق پیدا کرده است. آنچه قرار بود یک عملیات هوایی سریع و مبتنی بر فشار باشد، با واقعیتهای جغرافیایی مواجه شده است. تنگه هرمز اکنون به یک فضای محدودکننده تبدیل شده که پیامدهای آن فراتر از میدان نبرد، به بازارهای جهانی انرژی، زنجیرههای تأمین و جریانهای مالی کشیده شده است.
اهمیت راهبردی تنگه هرمز بهقدری بالا است که اگر ایران بتواند کنترل مؤثری بر آن اعمال کند، حتی از دست دادن حدود ۴۰۰ کیلوگرم ذخایر اورانیوم غنیشده نیز لزوماً به معنای شکست راهبردی نخواهد بود. کنترل این تنگه میتواند عملاً معیارهای ارزیابی نتیجه جنگ را بازتعریف کند. آنچه از هماکنون روشن است این است که آینده تنگه هرمز شبیه گذشته آن نخواهد بود؛ یا تحت کنترل قاطع ایران شکل خواهد گرفت، یا در قالب نظمی جدید تعریف میشود که در آن نقش تهران بهطور قابلتوجهی کاهش یافته است.
البته تنگه هرمز تنها بخشی از یک نظام ژئوپلیتیکی گستردهتر است. دومین گلوگاه راهبردی که مسیر جنگ را شکل میدهد، در غرب و در بابالمندب قرار دارد؛ گذرگاه باریکی که دریای سرخ را به خلیج عدن متصل میکند. طی نزدیک به دو دهه گذشته، و بهویژه از زمان آغاز جنگ اسرائیل و حماس در اکتبر ۲۰۲۳، این مسیر بارها در معرض اختلال توسط حوثیهای یمن قرار گرفته است؛ یک بازیگر غیردولتی همسو با ایران که حملات دریایی آن بهطور دورهای کشتیرانی تجاری در دریای سرخ را تهدید کرده است. ایران از طریق حوثیها، بذر نفوذ انقلابی خود را در یک گلوگاه راهبردی کاشته است؛ جایی که جغرافیا، ایدئولوژی را به اهرم ژئوپلیتیکی تبدیل میکند. اگر تنشها به این گلوگاه دریایی کشیده شود، پیامدهای اقتصادی آن میتواند بسیار فراتر از میدان نبرد گسترش یابد. بابالمندب شکنندگی شبکه دریایی متصلکننده دریای سرخ به تجارت جهانی را آشکار میکند.
این شکنندگی هم در جغرافیای آن و هم در نبود گزینههای جایگزین مؤثر نهفته است. در باریکترین نقطه، عرض بابالمندب تنها حدود ۲۰ مایل است و این امر کشتیرانی جهانی را به مسیرهای بسیار محدود و آسیبپذیر در برابر موشکها، پهپادها، مینهای دریایی یا حتی مزاحمتهای محدود سوق میدهد. برخلاف سایر گلوگاهها، گزینههای کارآمد برای تغییر مسیر بسیار محدود است؛ بهطوری که هرگونه اختلال پایدار میتواند کشتیها را مجبور به دور زدن دماغه امید نیک کند، که این امر ۱۰ تا ۱۵ روز به زمان سفر میافزاید و هزینههای سوخت، بیمه و حملونقل را بهطور قابل توجهی افزایش میدهد.
حدود ۱۰ تا ۱۲ درصد تجارت جهانی و روزانه ۶ تا ۹ میلیون بشکه نفت از این تنگه عبور میکند. حتی اختلال جزئی نیز میتواند اثرات زنجیرهای ایجاد کند؛ از افزایش شدید هزینه بیمه حملونقل دریایی گرفته تا تأخیر در زنجیرههای تأمین و افزایش قیمت جهانی انرژی. این موضوع نشان میدهد که چگونه یک درگیری محلی میتواند بهسرعت به شوکهای ساختاری در اقتصاد جهانی تبدیل شود. در واقع، جغرافیای خاورمیانه این امکان را ایجاد میکند که یک جنگ منطقهای به اختلالی گسترده در تجارت دریایی جهانی منجر شود.
پیامد راهبردی این وضعیت بسیار عمیق است. نبرد تعیینکننده در جنگ ایران ممکن است در نهایت نه در آسمان ایران یا اسرائیل، بلکه در همین آبراههای باریک رقم بخورد. این جنگ در یک صحنه ژئوپلیتیکی گستردهتر در حال شکلگیری است که توسط مسیرهای دریایی، زنجیرههای تأمین و جریانهای انرژی تعریف میشود. کنترل سرزمین و حریم هوایی مهم است، اما کنترل گلوگاهها ممکن است مهمتر باشد.
هرچه جنگ طولانیتر شود، اهمیت این پویاییهای ساختاری بیشتر خواهد شد. برتری فناوری میتواند موفقیتهای تاکتیکی چشمگیری ایجاد کند، اما نمیتواند جغرافیا را از میان بردارد. کوهها را نمیتوان بمباران کرد و گلوگاهها را نمیتوان جابهجا کرد. این ویژگیهای پایدار، نحوه شکلگیری جنگها را تعیین میکنند.
بنابراین، جنگ ایران درس عمیقتری درباره ماهیت درگیریهای مدرن ارائه میدهد. در عصری که هوش مصنوعی، جنگ سایبری، ماهوارهها و سلاحهای دقیق خودکار نقشآفرین هستند، جغرافیا همچنان تأثیری تعیینکننده بر روند جنگ دارد. کوهها و موانع طبیعی، امکان تهاجم را محدود میکنند؛ گلوگاههای دریایی، اهرمهای نامتقارن را تقویت میکنند؛ و مسیرهای انرژی، درگیریهای محلی را به اقتصاد جهانی پیوند میزنند. فناوری ممکن است نحوه جنگیدن را شکل دهد، اما جغرافیا اغلب تعیین میکند جنگ چگونه و حتی آیا پایان مییابد یا نه.
وقتی ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۱۲ به روسیه حمله کرد، همانطور که بعدها روسها گفتند، توسط «ژنرال زمستان» و «ژنرال فضا» شکست خورد. امروز، ایران نیز ممکن است دو ژنرال پنهان داشته باشد: «ژنرال جغرافیا» که بر کوهها و گلوگاههای دریایی ایران فرمان میراند، و «ژنرال استقامت» که نشاندهنده توان این کشور برای تحمل فشارها و ادامه یک جنگ طولانی است.