پراجکت سیندیکیت نوشت: با پیچیدهتر شدن و درهمتنیدگی روزافزون بحرانها، نظام بینالملل دیگر بر قواعد و هنجارهای مشترک استوار نیست. حمله آمریکا و اسرائیل و تشدید تنشها در خاورمیانه، نشانهای از ورود به عصری است که در آن نهتنها نظم پیشین فروپاشیده، بلکه حتی درکی مشترک از قواعد نیز از میان رفته است؛ وضعیتی که میتوان آن را «بینظمی مطلق» نامید—جایی که دولتها ناچارند بهجای تکیه بر ثبات، با عدمقطعیت دائمی سازگار شوند.
با پیچیدهتر شدن، درهمتنیدگی روزافزون و کمتر قابل پیشبینی شدن بحرانها، نظام جهانی دیگر به قواعد و هنجارهای مشترک وابسته نیست. در دنیایی که خود «نظم» از هم فروپاشیده، دولتها باید بیاموزند که بهجای وابسته شدن به «لنگر ثباتِ شکستخورده»، با عدم قطعیت بنیادیِ وقایع روز کنار بیایند.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، پراجکت سیندیکیت نوشت: حمله آمریکا و اسرائیل که رهبر معظم ایران، آیتالله علی خامنهای، را ترور کرد و آغازگر مهمترین ماجراجویی ایالات متحده در خاورمیانه از زمان جنگ عراق بود، بسیاری را در اروپا غافلگیر کرد. در مواجهه با مجموعهای از بحرانهای زنجیرهای—از شوک نفتی به سبک دهه ۱۹۷۰ تا شکاف ترانسآتلانتیک که ساختار امنیتی اروپا را تهدید میکند—بسیاری از تحلیلگران به یک نتیجه رسیدهاند: این درگیری نمایانگر فروپاشی نظام چندجانبه و اعلامگر عصر بینظمی جهانی است.
با این حال، این تفسیر چیزی عمیقتر را در نظر نمیگیرد و جنگ ایران نشان میدهد اوضاع ژئوپلیتیکی چگونه است، وقتی که خودِ طرز تفکر نظم کاملاً فروپاشیده است؛ وضعیتی که من آن را (Un-Order) «بینظمی یا بدون نظم» مینامم.
این تمایز اهمیت دارد. «بینظمی» (Disorder) زمانی رخ میدهد که قواعد تثبیتشده عمداً شکسته شوند. توصیف یک وضعیت بهعنوان نامنظم، بهطور پارادوکسیکال، تأیید این است که هنجارهای مشترک—حتی زمانی که نقض میشوند—هنوز وجود دارند. در مقابل، «بدون نظم» زمانی پدید میآید که آن هنجارها (نظمها) توسط رویدادها تحتالشعاع قرار گیرند و دیگر درک مشترکی از درست و نادرست، یا حتی خودِ حقیقت وجود نداشته باشد، و آن هنجارها با یک عدم قطعیت عمیقتر و غیرقابل کاهش جایگزین شده باشند.
نظام بینالملل اکنون، بهجای آنکه تحت قوانین مشترک باشد، با امواج دورهای از عملیات ارعاب و تلافیجویانه مواجه است. جنگ ایران نمونهای از این وضعیت است: حمله ۲۸ فوریه که آیتالله علی خامنهای را ترور کرد و دور فعلی تشدید اوضاع خطرناک منطقهای را آغاز کرد، در حالی رخ داد که مذاکرات هنوز ادامه داشت و یادآور حمله غافلگیرانه به پرلهاربر در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ بود، زمانی که مذاکرهکنندگان ژاپنی هنوز برای گفتوگو با آمریکا در واشنگتن حضور داشتند.
بدتر از آن، قوانین و نهادهای بینالمللی عمدتاً در جلوگیری از نقض آشکار هنجارهای اصلی—علیه ترور یا ربودن رهبران سیاسی، حملات به زیرساختهای غیرنظامی و حتی تابوی دیرینه علیه جنگهای تجاوزکارانه—توسط آمریکا و اسرائیل کاملاً ناکارآمد بودهاند.
نکته مهم این است که بازیگران اصلی جنگ بهنظر نمیرسد حتی از نقض قوانین آگاه باشند. وقتی تانکهای ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، در سال ۲۰۲۲ وارد اوکراین شدند، کرملین موجی از توجیهات حقوقی برای این تهاجم ارائه داد؛ اعترافی ضمنی به ارتکاب جرم. در مقابل، وقتی رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، تهدید به حمله به زیرساختهای غیرنظامی ایران کرد، یا وقتی وزیر جنگ، پیت هگست، اعلام کرد که ارتش «هیچ رحم و رحمتی نشان نخواهد داد»، نشانه کمی وجود داشت که آنها بدانند یا حتی اهمیتی بدهند که در حال حمایت از ارتکاب جنایات جنگی هستند.
هیچ ساختار نهادی نمیتواند کاری انجام دهد، زمانی که بازیگران اصلی از رعایت قوانین سرپیچی کنند. این جوهره تمایز بین بینظمی و بدون نظم است: یکی قواعد نظم را میشکند؛ دیگری اساساً برای هیچ قاعده نظمِ توافقشده اهمیتی قائل نیست.
بحرانهای چندگانه و بههمتنیدهای که به وضعیت عادی جدید تبدیل شدهاند
عصر جدید «بینظمی» را نمیتوان تنها به ترامپ نسبت داد، هرچند رفتار نمایشی او تجسم مشخصی از این پیچیدگی شده است. او بهتر است بهعنوان نشانهای از جهانی که اصول سازماندهندهاش را از دست داده، نه علت اصلی آن، شناخته شود. نیروهای مهمتری محرک این تحول ساختاری هستند: اختلالات اقتصادی، تغییرات اقلیمی، پیشرفتهای فناوری و تحولات جمعیتی که همگی بر پایههای نظم جهانی موجود همگرا شدهاند.
در نتیجه، بحرانها پیچیدهتر، کمتر قابل پیشبینی و بالقوه فاجعهبارتر میشوند. بهجای آنکه صرفاً گسترش یابند، اغلب در هم آمیختهاند. در دنیایی که بهشدت به هم مرتبط است، سرعت انتشار، وجود نقاط بحرانی و نوسانات شدید حوادث به یک هنجار تبدیل شده است. اقتصاددان آکسفورد، ایان گلدین، این پویایی را «نقص پروانهای» نامیده است و با استفاده از تصویر آشنای پروانهای که در یک سوی جهان بال میزند و گردبادی را در سوی دیگر به راه میاندازد، پتانسیل مخرب وابستگی متقابل جهانی را نشان میدهد.
نسخهای ملایمتر از این پویایی در دوران همهگیری کووید-۱۹ رخ داد که بهسرعت به بحران اقتصادی جهانی انجامید، زیرا زنجیرههای تأمین متوقف شدند و ملیگرایی واکسن (یعنی استفاده بیشتر از واکسن توسط کشورهایی که نخستین تولیدکننده آن بودند) تنشهای ژئوپلیتیکی را تشدید کرد. روشن است که تغییرات چشمگیر اغلب از تأثیر تجمعی اختلالات کوچک ناشی میشود.
جنگ ایران نمونهای از نوع «بحران چندگانه» دائمی است که احتمالاً تا دهههای پیشرو ادامه خواهد یافت. این وضعیت، بهجای یک بحران واحد، ترکیبی از پنج بحران است: شوک تأمین انرژی، تهدید گسترش سلاحهای هستهای، فروپاشی امنیت منطقهای، اختلال اقتصادی جهانی و گسست فراآتلانتیک؛ که همگی با سرعت بالا و بهصورت پیدرپی در حال وقوعاند.
در واکنش به حملات آمریکا و اسرائیل، ایران تنگه هرمز را بست که این امر موجب افزایش قیمت جهانی انرژی، کود و مواد غذایی شد. حتی اگر تنگه در نهایت بازگشایی شود و ترامپ محاصره خود بر بنادر ایران را بردارد، این شوک تأثیرات مخرب بلندمدتی بر بودجه کشورهای آسیایی، نرخهای بهره در اروپا و ذخایر راهبردی انرژی در سراسر جهان خواهد داشت. در صورت فروپاشی آتشبس شکننده و تداوم افزایش قیمتها، فشارهای ناشی از هزینههای زندگی میتواند به تقویت جنبشهای پوپولیستی در سراسر اروپا، پیش از انتخابات ایالتی مهم آلمان و انتخابات ریاستجمهوری سال آینده فرانسه، منجر شود.
برای درک بهتر این که چرا پاسخهای غربی همچنان شکست میخورند، باید بتوانیم بین دو شیوه متضاد تفکر درباره نظم تمایز قائل شویم:
اولی را میتوان رویکرد ساختاری نامید. پس از سقوط دیوار برلین، رهبران اروپا و آمریکا باور داشتند که مدل نهایی سازماندهی جهان را یافتهاند و ایمان خود را به مجموعهای از قواعد و نهادها که برای حفظ ثبات جهانی طراحی کرده بودند، گذاشتند؛ نظمی که سرنوشت آن اکنون در هالهای از ابهام قرار گرفته است. از زمان تهاجم روسیه به اوکراین، حفظ «نظم مبتنی بر قواعد» به موضوع اصلی سیاست خارجی غرب تبدیل شده است؛ موضوعی که در اسناد استراتژیک، سخنرانیهای رهبران و بیانیههای اجلاسهای G7 و ناتو بازتاب یافته است. رهبران اروپایی بهویژه تمایل دارند نسبت به تغییر محتاط باشند و تصور میکنند «تغییر» سیستم را تضعیف خواهد کرد، نه تقویت. کسانی که بیشترین بهره را از نظم موجود بردهاند، انتظار دارند دیگران آن را بپذیرند یا جایگزینی برای آن بسازند. از این نظر، آنها مانند معمارانی هستند که بر ساختار نهادی جهان تمرکز دارند.
دومین شیوه را میتوان رویکرد صنعتگر نامید. این رویکرد معتقد است که در عصر بینظمی، وظیفه اصلی دولتها «بقا» است و آنها خود را برای بهرهمندی از اختلال آماده میکنند. چین نمونه بارزی از این دیدگاه است و به نظر میرسد این منطق هدایتکننده بسیاری از قدرتهای در حال ظهور مانند هند، ترکیه، عربستان سعودی و آفریقای جنوبی نیز باشد.
در حالیکه این دولتها جزء معماران اولیه نظم کنونی نبودند، اما با تطبیق و بازنگری چهارچوبهایی که دیگران طراحی کرده بودند، از آنها استفاده کردند. با وجود اندازه و نفوذشان، آنها عملگرایی و انعطافپذیری صنعتگران را نشان دادند؛ تعمیر، بازکاربری و ترکیب مجدد عناصر موجود برای خلق چیزی نو، بهجای طراحی سیستمها از ابتدا.
البته این دو مدل تحلیلی همیشه با سیاستگذاریهای دنیای واقعی مطابقت ندارند. با این حال، آنها شکاف در حال رشد میان کسانی که طرحهای بزرگ میسازند و کسانی که تغییر را میپذیرند و با آن سازگار میشوند، به تصویر میکشند. در حالیکه معماران به دنبال چشماندازهای جسورانه هستند و اغلب بهدلیل فاصله میان طراحی و واقعیت فلج میشوند، صنعتگران در پی درک مسیر آینده و بهرهبرداری حداکثری از شرایط نوظهور هستند.
معماران معمولاً در دنیایی «قابل پیشبینی» بهخوبی عمل میکنند، اما در چشماندازی ژئوپلیتیک پیچیده و دائماً در حال تغییر، روش صنعتگران برتری دارد. دهههاست که سیاست بینالملل توسط معماران غربی شکل گرفته است؛ دیدگاهی که به ایجاد نظمی جهانی مبتنی بر نهادهای بینالمللی و مفهوم پیشرفت خطی انجامیده است. اما صنعتگران بهتر میتوانند در عدم قطعیت اساسی جهانی که به نظر میرسد از هیچ قاعده ثابتی پیروی نمیکند، حرکت کنند.
رفتار ایران در جنگ با آمریکا و اسرائیل نمونه بارز یک دولت صنعتگر در عمل است. جمهوری اسلامی که از برتری هوایی، برابری نظامی متعارف یا متحدان قابل اعتماد محروم بود، تلاش نکرد جنگ را بر اساس شرایط آمریکا پیش ببرد. در عوض، نقطه اهرم نامتقارن خود—تنگه هرمز—را شناسایی کرد و سپس به ساختار فرماندهی غیرمتمرکز برای سازگاری با شرایط متغیر تکیه نمود.
ایران با بستن تنگه هرمز، این درگیری را از یک رقابت نظامی به رقابتی اقتصادی تبدیل کرده است؛ رقابتی که در آن بهوضوح دست بالا را دارد. در نتیجه، مذاکرات بیش از آن که بر اهداف اولیه آمریکا متمرکز باشد—مانند تغییر حکومت، ذخایر اورانیوم، برنامه موشکی یا حمایت از نیروهای نیابتی—بر خود تنگه هرمز متمرکز شده است.
آمریکا بیش از پیش توسط فرضیات معماری خود محدود شده است. بهطور پارادوکسیکال، در حالی که ترامپ یک مختلکننده غریزی است—عاملی از آشوب با صبر اندک برای چهارچوبهای نهادی—اما دستگاه نظامی و دیپلماتیکی که او هدایت میکند، همچنان بر اساس منطق معماری عمل میکنند.
آمریکا با مجموعهای از اهداف حداکثری وارد جنگ با ایران شد که ارتباط چندانی با آنچه قدرت نظامیاش بهطور واقعبینانه میتوانست محقق کند، نداشت. این کشور، با بهرهگیری از سامانههای هدفگیری پیشرفته مبتنی بر هوش مصنوعی و ابزارهایی آیندهنگرانه مانند آنچه «گوست مورمور» نامیده میشود—یک مغناطیسسنج کوانتومی با برد بلند که گفته میشود قادر به شناسایی سیگنالهای الکترومغناطیسی ضربان قلب انسان است—دستاوردهای تاکتیکی قابلتوجهی بهدست آورد. اما در حالیکه این فناوریها به موفقیت در حمله اولیه، حذف بخشی از رهبران ارشد ایران و حتی نجات یک خلبان گرفتار در جریان بسته شدن تنگه کمک کردند، دولت ترامپ نتوانست میان اهداف بلندپروازانه خود و واقعیت دفاع انعطافپذیر و فیالبداهه ایران توازن برقرار کند.
راهبردهای منسوخ اروپا
قابل بخشش است اگر کسی فرض کند اروپاییها، بهعنوان معماران برجسته، برای عصر بینظمی مناسب نیستند. با توجه به مواجههشان با نوسانات بازار انرژی، آنها قطعاً بهطور نامتناسبی از جنگ آمریکا در ایران آسیب دیدهاند. علاوه بر این، سیاستگذاران اروپایی با ایجاد مقررات بیش از حد، جلسات بیپایان درباره جلسات و بحثها بر سر انحنای ایدهآل موزها معروف شدهاند؛ نه به دست زدن به یک اقدام قاطع.
اما اروپا بهتر از آنچه که تصور میکند برای این جهان آماده است، زیرا تاریخ، نهادها و فرهنگ سیاسی آن بازتابدهنده سنتهای عمیق سازگاری و تابآوری است. خود اتحادیه اروپا محصول طراحی معماری باشکوه نبود و شکوفایی و امنیت بلوک حاصل (ناتو) یک طرح واحد و با دقت اجرا شده نیست.
برخلاف آنچه ممکن است بهنظر برسد، پروژه اروپایی از طریق آزمون و خطای مداوم تکامل یافت. آنچه به عنوان جامعه زغالسنگ و فولاد آغاز شد، به اتحادیه گمرکی، سپس بازار واحد و در نهایت اتحادیه پولی با واحد پول خود تبدیل شد. عضویت بهتدریج افزایش یافت، از شش کشور به ۹ کشور، سپس به ۱۲، ۱۵، ۲۵ و در نهایت به ۲۷ کشور رسید. در حالیکه برخی ابتکارات امیدوارکننده، مانند جامعه دفاعی اروپا، بهطور کامل شکست خوردند، اما برخی دیگر در پاسخ به بحرانها شکل گرفتند: دولتهای اروپایی پس از جنگهای بالکان همکاریهای امنیتی را تقویت نمودند، پس از بحران بدهی منطقه یورو در تثبیت مالی موفق بودند، همکاریهای بهداشت عمومی را در پاسخ به کووید-۱۹ گسترش دادند و اخیراً پس از تهاجم کامل روسیه به اوکراین، ادغام دفاعی را تسریع کردهاند.
چالش پیش روی اروپا نشان میدهد که از این تجربه باید بهرهبرداری نمایند. آنها باید یک برنامه صنعتگری تهیه کنند که بتواند آنها را در بحران کنونی خاورمیانه و «عصر پیشرو بینظمی» هدایت کند. برای این منظور، سیاستگذاران باید بر سه اولویت کلیدی تمرکز کنند.
اول، بهجای اینکه به دنبال نشانهای از ثبات بگردند، رهبران اروپایی باید واقعیت بینظمی را بپذیرند. آنها باید هرچه زودتر دست از دستیابی به چهارچوبهای کلان صرفنظر کنند و بر اهداف مشخصی مانند حفظ عدماشاعه هستهای و جلوگیری از بحرانهای منطقهای که ممکن است باعث ایجاد شوکهای اقتصادی سیستماتیک شود، تمرکز نمایند. بدینوسیله، آنها سریعتر میتوانند راهبردهایی را توسعه دهند که واقعاً مؤثر باشد. مهمتر از همه، باید بپذیرند که بحرانهایی مانند جنگ ایران مشکلاتی نیستند که باید در پی حل آن بود، بلکه شرایطی هستند که باید مدیریت شوند.
دوم، سیاستگذاران اروپایی باید رویکرد خود به «وابستگی متقابل» را بازنگری کنند. بسته شدن تنگه هرمز، مانند همهگیری و جنگ در اوکراین، خطرات اتکای بیش از حد به یک منبع تأمینکننده یا نقطه گلوگاه واحد را برجسته کرده است. کشورهای اروپایی اکنون درک میکنند که باید زنجیره تأمین خود را متنوع نمایند، اما با ظهور مهاجرت و فناوری بهعنوان عرصههای رقابت، همچنین آنها باید نسبت به اعمال فشار بر دیگران، چه روسیه، چین یا حتی آمریکا، کمتر مردد باشند.
سوم، مهمتر از همه، کشورهای اروپایی باید مسئولیت امنیت خود را در دست بگیرند. برای مدت طولانی، آنها وظایف اصلی خود را، یعنی بهجای این که تواناییهای خود را توسعه دهند، به ساختارهای خارجی—ناتو، سازمان جهانی بهداشت، سازمان ملل متحد—واگذار کرده بودند. نتیجه این امر انفعال استراتژیک و وابستگی به رهبری آمریکا شد. برای زنده ماندن در عصر بینظمی، اروپا باید هزینههای دفاعی را افزایش دهد، صنعت تسلیحات داخلی خود را گسترش دهد، مقاومت اجتماعی را تقویت نماید و در صورت لزوم برای اقدام بدون کمک از آمریکا آماده شود.
با این حال، بزرگترین خطر در استفاده از روشهای قدیمی اروپا است. در حالی که قوانین، ملاقاتها و نقشهها دهههاست که به اروپا خدمت کردهاند، اما اکنون چسبیدن به این ابزارها خطر کور کردن رهبران نسبت به واقعیتهای سخت نظم نامتعارف جهانی را به همراه خواهد داشت. جنگ در ایران یک استثنا نیست؛ بلکه نخستین آزمون از بسیاری از آزمونها خواهد بود.