با دیدن رفتار سیاستمدارانی چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، که تصمیم‌ها و رویکردهایشان با جنایت، جنگ، تجاوز، کودک کشی، تهدید و رنج گسترده انسانی گره خورده است، چگونه می‌توان جهانی را تصور کرد که در آن هیچ کودکی قربانی بمب و مین نشود و هیچ ملتی نگران فردای خود نباشد؟ چگونه می‌توان از صلح سخن گفت، وقتی زبان تهدید همچنان بر گفت‌وگو غلبه دارد و نمایش قدرت، جای عقلانیت سیاسی را می‌گیرد؟

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره ... (یغما گلرویی)


تصور چنین جهانی، در روزگاری که جنگ و خشونت همچنان بخشی از واقعیت زندگی انسان‌هاست، دشوار به نظر می‌رسد؛ جهانی که در آن قدرت، نه با توانایی تخریب و تهدید، بلکه با ظرفیت ساختن، تفاهم و کاستن از رنج انسان‌ها سنجیده شود. شاید رؤیای جهانی بدون جنگ، در برابر واقعیت تلخ سیاست امروز، بیش از هر زمان دیگری دور از دسترس به نظر برسد؛ به‌ویژه وقتی تصمیم‌های صاحبان قدرت، زندگی میلیون‌ها انسان را به میدان رقابت‌های سیاسی و نظامی تبدیل می‌کند.

با دیدن رفتار سیاستمدارانی چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، که تصمیم‌ها و رویکردهایشان با جنایت، جنگ، تجاوز، کودک کشی، تهدید و رنج گسترده انسانی گره خورده است، چگونه می‌توان جهانی را تصور کرد که در آن هیچ کودکی قربانی بمب و مین نشود و هیچ ملتی نگران فردای خود نباشد؟ چگونه می‌توان از صلح سخن گفت، وقتی زبان تهدید همچنان بر گفت‌وگو غلبه دارد و نمایش قدرت، جای عقلانیت سیاسی را می‌گیرد؟

بااین‌حال، شاید درست در همین نقطه باشد که باید بر ضرورت گفت‌وگو تأکید کرد، نه از سر خوش‌بینی ساده‌انگارانه به صاحبان قدرت، بلکه از سر شناخت واقعیت پیچیده جهان.

در یادداشت‌های پیشین، از چندصدایی، ضرورت گفت‌وگوی ملی و نسبت میان مذاکره و قدرت نوشته‌ام. وجه مشترک این بحث‌ها یک پرسش اساسی است: آیا می‌توان اختلاف را پذیرفت، بی‌آنکه آن را به دشمنی تبدیل کرد؟ آیا می‌توان از منافع و حقوق خود دفاع کرد، بی‌آنکه راه هرگونه تفاهم را بست؟

پاسخ به این پرسش‌ها، در گرو درک یک تمایز مهم است: گفت‌وگو به معنای انکار اختلاف نیست؛ همان‌طور که مذاکره به معنای تسلیم نیست. گاهی طرف‌های یک منازعه، نه به دلیل شباهت دیدگاه‌ها یا اعتماد متقابل، بلکه به این دلیل پای میز مذاکره می‌نشینند که ادامه رویارویی، هزینه‌هایی سنگین‌تر از منافع احتمالی آن دارد.

از این منظر، گفت‌وگو صرفاً یک فضیلت اخلاقی نیست؛ ضرورتی سیاسی برای مدیریت تعارض و جلوگیری از گسترش خشونت است. قدرت واقعی نیز تنها در توانایی وارد کردن ضربه خلاصه نمی‌شود؛ گاه در توانایی تغییر محاسبات طرف مقابل، محدود کردن هزینه‌های منازعه و رسیدن به ترتیبی است که ادامه جنگ را دشوارتر و صلح را امکان‌پذیرتر کند.

البته نمی‌توان از گفت‌وگو سخن گفت و از عدالت، مسئولیت‌پذیری و حقوق انسان‌ها چشم پوشید. صلحی که بر فراموشی جنایت، نادیده گرفتن حقوق قربانیان یا تحمیل اراده یک طرف بر طرف دیگر بنا شود، بیش از آنکه راه‌حل باشد، تعویق بحرانی دیگر است. گفت‌وگوی پایدار به پذیرش مسئولیت، احترام به حقوق طرف‌های درگیر و وجود سازوکارهایی برای جلوگیری از تکرار خشونت نیاز دارد.

گفت‌وگو قرار نیست همه را شبیه یکدیگر کند؛ قرار است امکان زیستن با تفاوت‌ها را فراهم سازد. این اصل، هم در یک جامعه و هم در جهان معنا دارد. همان‌طور که جامعه چندصدا از امکان اصلاح خطا و شنیدن رنج دیگری برخوردار است، جهانی که در آن راه‌های ارتباطی باز بماند نیز فرصت بیشتری برای مهار بحران‌ها خواهد داشت.

اما پرسش دشوار همچنان باقی است: با کسانی که از زبان قدرت و تهدید سخن می‌گویند و قواعد پذیرفته‌شده بین‌المللی را نادیده می‌گیرند، چگونه باید گفت‌وگو کرد؟

پاسخ، نه در کنار گذاشتن مذاکره است و نه در اعتماد بی‌قیدوشرط به طرف مقابل. گفت‌وگو باید با شناخت منافع، حفظ توان دفاعی، مطالبه تضمین‌های معتبر و پایبندی به حقوق و قواعد بین‌المللی همراه باشد. مذاکره زمانی می‌تواند به صلحی پایدار کمک کند که طرف‌ها بدانند نقض تعهدات و بازگشت به خشونت، بدون پیامد نخواهد بود. گفت‌وگو بدون قدرت و ضمانت اجرا ممکن است به وعده‌ای شکننده تبدیل شود؛ همان‌طور که قدرت بدون عقلانیت و امکان گفت‌وگو می‌تواند جامعه‌ها را در چرخه‌ای فرساینده از تهدید و درگیری گرفتار کند.

بنابراین، مسئله انتخاب میان قدرت و گفت‌وگو نیست؛ مسئله آن است که چگونه می‌توان قدرت را در خدمت جلوگیری از جنگ و ساختن نظمی عادلانه‌تر به کار گرفت. ما مذاکره نمی‌کنیم تا لزوماً با رقیب خود دوست شویم؛ مذاکره می‌کنیم تا اختلاف‌ها، به بهای جان انسان‌ها و ویرانی سرزمین
‌ها حل‌وفصل نشوند.

شاید جهانی که در شعر از آن سخن گفته می‌شود، امروز بیش از اندازه آرمانی به نظر برسد. هنوز قدرت، ثروت و نژاد در بسیاری از مناسبات انسانی تعیین‌کننده‌اند؛ هنوز کودکان در مناطق جنگی، هزینه تصمیم‌هایی را می‌پردازند که در شکل‌گیری آن‌ها نقشی نداشته‌اند؛ و هنوز صدای صلح، زیر هیاهوی سلاح‌ها به‌سختی شنیده می‌شود.

اما آیا دشوار بودن تصور چنین جهانی، مجوز کنار گذاشتن آن است؟ اگر قرار باشد هر بار که گفت‌وگو دشوار شد، آن را ناممکن بدانیم، چه راهی برای خروج از چرخه خشونت باقی می‌ماند؟

شاید نتوانیم جهانی بدون جنگ را یک‌شبه بسازیم؛ اما می‌توانیم از عادی شدن جنگ جلوگیری کنیم. می‌توانیم نپذیریم که تهدید، زبان طبیعی سیاست باشد؛ نپذیریم که اختلاف، ناگزیر به دشمنی ختم شود؛ و نپذیریم که کودکان، قربانیان همیشگی تصمیم صاحبان قدرت باشند.

صلح، رؤیای کسانی نیست که واقعیت قدرت را نمی‌شناسند؛ تلاشی است برای آنکه قدرت، آخرین کلمه را در سرنوشت انسان‌ها نگوید.

شاید تصور جهانی که در آن همه انسان‌ها خوشبخت باشند، واقعاً سخت باشد؛ اما سخت‌تر آن است که جهانی را تصور کنیم که در آن جنگ پایان ندارد و بااین‌حال، دست از جست‌وجوی راه صلح برداریم.

گفت‌وگو شاید به‌تنهایی جهان را نجات ندهد، اما بدون گفت‌وگو، دشوارتر می‌توان جهانی ساخت که در آن کودکی پایش و جانش را روی مین جا نگذارد.

* تیتر بر گرفته از شعر یغما گلرویی

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.