• کدخبر: 1711014
  • نسخه چاپی

پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

رسانه‌ای که بخواهد برای همه باشد، باید ظرفیت شنیدن صداهای متفاوت، بازنمایی شکاف‌ها و پذیرش تکثر را داشته باشد. اما رسانه‌ای که خود را موظف به هدایت، مراقبت و مهندسی فرهنگی بداند، طبیعتاً با تکثر، تعارض و استقلال رسانه‌ای مشکل پیدا می‌کند. از همین‌جا است که مسأله صداوسیما شروع می‌شود: این نهاد هرگز نتوانسته به معنای کامل، «ملی» باشد، زیرا وظایف و هویت آن از ابتدا به شکلی تعریف شده که بخشی از جامعه همواره احساس می‌کند این رسانه نماینده او نیست.

مقدمه

در جمهوری اسلامی ایران، صداوسیما فقط یک سازمان رسانه‌ای نیست. این نهاد در عمل هم‌زمان نقش رسانه عمومی، دستگاه تبلیغاتی، بازوی هویت‌سازی رسمی، ابزار تنظیم افکار عمومی و در بسیاری مواقع، وسیله‌ای برای وزن‌کشی در رقابت‌های سیاسی را بر عهده گرفته است. شاید به همین دلیل است که بر خلاف بسیاری از رسانه‌های عمومی در جهان، در ایران صداوسیما هیچ‌گاه به نهادی کم‌حاشیه، تثبیت‌شده و مورد اجماع تبدیل نشده است. هر دولت که بر سر کار آمده، دیر یا زود به نوعی با این نهاد درگیر شده است: گاه با گلایه از بی‌مهری و کارشکنی، گاه با بهره‌گیری از حمایت آن، و گاه با تجربه هم‌زمان حمایت در یک مقطع و تقابل در مقطعی دیگر.

اگر بخواهیم این مسأله را به سطحی عمیق‌تر ببریم، باید از نگاه‌های شخصی و جناحی عبور کنیم. مسأله صداوسیما صرفاً این نیست که چه کسی رئیس آن باشد یا کدام جناح بر آن نفوذ بیشتری پیدا کرده باشد. مسأله در طراحی نهادی، در اقتصاد سیاسی، در تصور حاکم بر رسانه، و در نسبت میان واقعیت اجتماعی و روایت رسمی نهفته است. صداوسیما در ایران از اساس در چهارچوبی شکل گرفته که آن را نه صرفاً «رسانه‌ای برای مردم»، بلکه «رسانه‌ای برای هدایت مردم» می‌بیند. و این تفاوت، کلید فهم بسیاری از بحران‌های آن است.

این مقاله می‌کوشد نشان دهد چرا صداوسیما در جمهوری اسلامی همواره مسأله‌ساز بوده و چرا رابطه آن با دولت‌ها، از هاشمی تا پزشکیان، هیچ‌گاه رابطه‌ای ساده، باثبات و حرفه‌ای نبوده است. برای این کار، چهار عامل اصلی را بررسی می‌کنیم: ساختار حکمرانی رسانه، اقتصاد سیاسی سازمان، شکاف میان تجربه زیسته و روایت رسمی، و رقابت جناحی بر سر کنترل و استفاده از رسانه. در پشت همه این عوامل نیز یک تصور مهم قرار دارد: نگاه جادویی و تبلیغی به رسانه.

 

۱) صداوسیما در جمهوری اسلامی: از رسانه عمومی تا ابزار هدایت

در هر جامعه‌ای، رسانه می‌تواند کارکردهای متنوعی داشته باشد: اطلاع‌رسانی، سرگرمی، آموزش، بازنمایی جامعه، نظارت بر قدرت و کمک به شکل‌گیری گفت‌وگوی عمومی. اما در جمهوری اسلامی، صداوسیما از آغاز در قالبی متفاوت تعریف شد. این نهاد نه صرفاً برای بازتاب جامعه، بلکه برای ساختن جامعه مطلوب در چهارچوب ارزش‌ها و اهداف نظام سیاسی در نظر گرفته شد. به بیان دیگر، صداوسیما در ایران بیشتر از آنکه یک رسانه عمومی باشد، یک رسانه هدایتی بوده است.

این نگاه از چند منبع تغذیه می‌شود. نخست از سنت تبلیغ دینی و منبر، که در آن فرض بر این است که اگر پیام به درستی و با تکرار کافی منتقل شود، می‌تواند انسان و جامعه را تغییر دهد. دوم از نگاه انقلابی به فرهنگ و رسانه، که رسانه را نه عرصه‌ای برای تکثر و گفت‌وگو، بلکه سنگری برای دفاع از ارزش‌ها و نبرد با «انحراف» می‌داند. سوم از ساختار قدرتی که رسانه را بخشی از دستگاه تثبیت مشروعیت می‌بیند.

نتیجه این بوده که صداوسیما در جمهوری اسلامی، بار سنگین و متناقضی بر دوش گرفته است: از یک طرف باید رسانه‌ای برای همه مردم باشد و از طرف دیگر باید روایت رسمی و ارزش‌های مطلوب حاکمیت را پیش ببرد. این دو وظیفه در بسیاری از مواقع با هم ناسازگارند. رسانه‌ای که بخواهد برای همه باشد، باید ظرفیت شنیدن صداهای متفاوت، بازنمایی شکاف‌ها و پذیرش تکثر را داشته باشد. اما رسانه‌ای که خود را موظف به هدایت، مراقبت و مهندسی فرهنگی بداند، طبیعتاً با تکثر، تعارض و استقلال رسانه‌ای مشکل پیدا می‌کند.

از همین‌جا است که مسأله صداوسیما شروع می‌شود: این نهاد هرگز نتوانسته به معنای کامل، «ملی» باشد، زیرا وظایف و هویت آن از ابتدا به شکلی تعریف شده که بخشی از جامعه همواره احساس می‌کند این رسانه نماینده او نیست.

 

۲) ساختار حکمرانی: رسانه‌ای قدرتمند که به دولت پاسخ‌گو نیست

یکی از مهم‌ترین دلایل مسأله‌ساز بودن صداوسیما، جایگاه خاص آن در ساختار قدرت جمهوری اسلامی است. دولت‌ها در ایران مسئول اداره کشورند، پاسخ‌گوی بخش بزرگی از مطالبات اجتماعی‌اند و زیر فشار مستقیم افکار عمومی قرار دارند. اما صداوسیما، با وجود تأثیر گسترده بر افکار عمومی، مستقیماً در زیرمجموعه دولت نیست و از کانال‌های دیگری مشروعیت و اقتدار می‌گیرد. همین امر یک پارادوکس دائمی می‌سازد: دولتی که در برابر مردم پاسخ‌گو است، بر مهم‌ترین رسانه رسمی کشور سلطه مستقیم ندارد.

این ساختار چند پیامد مهم دارد. نخست آنکه صداوسیما خود را الزاماً شریک دولت مستقر نمی‌بیند، بلکه خود را بخشی از ساختار کلان‌تر نظام می‌داند. بنابراین اگر احساس کند دولت با قرائت مسلط از منافع یا ارزش‌های رسمی فاصله دارد، لزوماً همراهی کامل با آن را وظیفه خود نمی‌بیند. دوم آنکه دولت‌ها، حتی اگر بخواهند، ابزار کافی برای اصلاح سیاست‌های رسانه‌ای سازمان در اختیار ندارند. سوم آنکه خود صداوسیما نیز در عمل می‌تواند نقش یک بازیگر مستقل و حتی رقیب دولت را ایفا کند.

 

این مسأله در دولت‌های مختلف به شکل‌های متفاوت بروز کرده است:

 

دوران هاشمی رفسنجانی

دولت هاشمی حامل پروژه بازسازی پس از جنگ و سازندگی اقتصادی بود. این پروژه با نوعی عمل‌گرایی اقتصادی و تا حدی انعطاف در حوزه‌های اجرایی همراه بود. با این حال، صداوسیما در بسیاری حوزه‌ها، به‌ویژه فرهنگ و سبک زندگی، همچنان حامل محافظه‌کاری ایدئولوژیک بود. تنش‌ها در آن دوره شاید به صراحت دوره‌های بعدی نبود، اما شکاف میان نگاه توسعه‌محور دولت و نگاه فرهنگی-مراقبتی رسانه کاملاً محسوس بود.

 

دوران خاتمی

در دولت خاتمی، شکاف آشکارتر شد. دولت اصلاحات با مفاهیمی چون جامعه مدنی، گفت‌وگوی تمدن‌ها، قانون‌گرایی و گشایش سیاسی شناخته می‌شد. اما صداوسیما در بسیاری از مقاطع، نه بازتاب‌دهنده این فضای تازه، بلکه مهارکننده و منتقد آن بود. پوشش محدود یا جهت‌دار برخی دستاوردها، برجسته‌سازی بحران‌های سیاسی، دعوت گسترده‌تر از صداهای منتقد اصلاحات و قاب‌بندی منفی نسبت به برخی مفاهیم اصلاح‌طلبانه، از نشانه‌های این فاصله بود. در این دوره، صداوسیما برای بخش بزرگی از حامیان دولت خاتمی دیگر یک رسانه عمومی نبود، بلکه به چشم نهادی دیده می‌شد که در برابر خواست تغییر ایستاده است.

 

دوران احمدی‌نژاد

با احمدی‌نژاد، در سال‌های نخست، هم‌جهتی صداوسیما و دولت بیشتر شد. گفتمان عدالت‌خواهی، مردم‌گرایی، ضدیت با نخبگان سنتی و ادبیات انقلابی، زمینه هم‌پوشانی ایجاد می‌کرد. صداوسیما در این دوره، دست‌کم در آغاز، از دولت احمدی‌نژاد تصویری پررنگ و مثبت ارائه می‌داد. اما این همراهی مطلق نبود. در سال‌های پایانی و با بالا گرفتن اختلاف‌های درون حاکمیت، به‌ویژه پس از بروز شکاف‌های سیاسی جدی، صداوسیما نیز فاصله‌هایی گرفت و نشان داد همراهی‌اش نه بر پایه حرفه‌ای‌گری رسانه‌ای، بلکه بر اساس نسبت دولت با کانون‌های قدرت تنظیم می‌شود.

 

دوران روحانی

در دوره روحانی، دوباره شکاف به شکل شدیدی بازگشت. دولت روحانی بر اعتدال، مذاکره، تنش‌زدایی و حل‌وفصل پرونده هسته‌ای تأکید داشت. اما صداوسیما در بسیاری از بزنگاه‌ها، به‌ویژه در موضوع برجام، یا با تردید و بدبینی پوشش می‌داد یا تریبون بیشتری به منتقدان می‌داد. از نگاه بسیاری از حامیان دولت، صداوسیما در این دوره بیش از آنکه رسانه‌ای برای توضیح سیاست‌های دولت باشد، به بستری برای فشار مستمر بر آن تبدیل شده بود. در موضوعات داخلی نیز همین الگو دیده می‌شد: ناکامی‌ها پررنگ، موفقیت‌ها کم‌فروغ، و انتقادها برجسته.

 

دوران رئیسی

در دولت [شهید] رئیسی، همسویی میان دولت و صداوسیما آشکارتر بود. ادبیات مشترک، نزدیکی بیشتر در روایت کلان سیاسی، و هم‌جهتی در نگاه به مسائل داخلی و خارجی، باعث شد صداوسیما در مجموع پوشش حامیانه‌تری از دولت ارائه کند. این بدان معنا نبود که هیچ نقدی وجود ندارد، اما فضا به‌وضوح نرم‌تر و همدلانه‌تر از دوره‌های خاتمی یا روحانی بود. همین تفاوت برای بخش بزرگی از جامعه نشانه دیگری بود از اینکه صداوسیما بسته به دولت، رفتارهای متفاوت و عمدتاً غیرحرفه‌ای از خود نشان می‌دهد.

 

دوران پزشکیان

دولت پزشکیان هنوز در نیمه راه است، اما از همین ابتدا می‌توان دید که مسأله ساختاری پابرجاست. او با رأی بخشی از جامعه‌ای روی کار آمده که از فشارهای اقتصادی، تندروی‌های فرهنگی و بسته‌شدن افق سیاسی ناراضی بوده است. اگر دولت بخواهد در حوزه‌هایی چون سیاست خارجی، رابطه با جامعه، کاهش تنش‌های فرهنگی یا بازتر شدن فضای عمومی گام‌هایی بردارد، به همان نسبت احتمال اصطکاک با بخشی از منطق حاکم بر صداوسیما هم بیشتر می‌شود. مسأله، همان مسأله قدیمی است: سازمانی که خود را تابع دولت نمی‌داند، تا کجا حاضر است با رویکردهای متفاوت دولت همراه شود؟

 

۳) اقتصاد سیاسی صداوسیما؛ نهادی بزرگ که الزاماً به مخاطب وابسته نیست

برای فهم صداوسیما، فقط نباید به سیاست نگاه کرد؛ باید اقتصاد آن را هم دید. هیچ رسانه‌ای را نمی‌شود بدون درک منابع مالی، سازوکارهای تأمین بودجه و منافع نهادی‌اش فهمید. صداوسیما سازمانی عظیم است با شبکه‌های متعدد، نیروهای انسانی گسترده، بودجه‌های کلان و پیوندهای اقتصادی و تبلیغاتی متنوع. اما نکته تعیین‌کننده این است که بقای این نهاد، مانند یک رسانه خصوصی یا رقابتی، مستقیماً وابسته به رضایت مخاطب نیست.

این یک تفاوت بنیادی ایجاد می‌کند. رسانه‌ای که حیاتش وابسته به جذب مخاطب و اعتماد او باشد، ناچار است خود را با ذائقه، نیاز و خواست مخاطب هماهنگ کند. اما رسانه‌ای که از منابع بودجه‌ای و ساختار قدرت تغذیه می‌شود، می‌تواند حتی با وجود ریزش شدید مخاطب هم به حیات خود ادامه دهد. در چنین وضعی، مخاطب از «مرکز ثقل» سازمان کنار می‌رود و جای خود را به ملاحظات نهادی، سیاسی و بودجه‌ای می‌دهد.

 

این اقتصاد سیاسی چند پیامد مهم دارد:

نخست، اصلاح‌ناپذیری نسبی: وقتی فشار بازار رقابتی و الزام به رضایت مخاطب ضعیف باشد، انگیزه‌ای قوی برای حرفه‌ای‌تر شدن یا بازسازی رابطه با جامعه به‌وجود نمی‌آید. سازمان می‌تواند سال‌ها با همان قالب‌ها، همان زبان، همان الگوهای تکراری و همان منطق تبلیغی ادامه دهد، بی‌آنکه هزینه وجودی بپردازد.

دوم، وابستگی به مراکز قدرت: هرچه منابع اصلی یک رسانه از مسیرهای غیررقابتی تأمین شود، اهمیت حفظ رابطه با نهادهای قدرت بیشتر می‌شود. در نتیجه، طبیعی است که مدیران و ساختارهای درونی سازمان بیش از آنکه نگران «نظر مخاطب» باشند، نگران «رضایت مراکز تأثیرگذار» باشند.

سوم، پیوند میان اقتصاد و سیاست: تبلیغات، اسپانسرینگ، تولیدات سفارشی، منافع سازمانی و شبکه‌های غیررسمی، همه می‌توانند بر شکل و محتوای برنامه‌ها اثر بگذارند. در چنین فضایی، حرفه‌ای‌گری رسانه‌ای به‌سادگی مغلوب ملاحظات قدرت و منفعت می‌شود.

به همین دلیل است که صداوسیما می‌تواند سال‌ها بخش مهمی از مرجعیت رسانه‌ای خود را از دست بدهد، اما از نظر نهادی همچنان پابرجا بماند. و همین پایداری بدون رضایت، خود یکی از علل اصلی تداوم مسأله است.

 

۴) شکاف میان تجربه زیسته مردم و روایت رسمی؛ جایی که تبلیغ از واقعیت عقب می‌ماند

یکی از محوری‌ترین دلایل ناکامی صداوسیما در کسب اعتماد عمومی، شکاف فزاینده میان تجربه روزمره مردم و روایت رسمی رسانه است. این همان نقطه‌ای است که نگاه تبلیغی و جادویی به رسانه به بن‌بست می‌رسد.

در سنت تبلیغی، فرض بر این است که اگر پیام به اندازه کافی تکرار شود، اگر بیان جذاب باشد، اگر مخالفان به اندازه کافی بی‌اعتبار شوند و اگر روایت جایگزین به‌طور انحصاری عرضه شود، می‌توان ذهنیت عمومی را شکل داد. این تصور شاید در شرایطی محدود و در دوره‌ای که جامعه از نظر رسانه‌ای بسته و تک‌منبعی بود، تا حدّی کار می‌کرد. اما در جامعه امروز ایران، این منطق دیگر به‌سادگی جواب نمی‌دهد.

مردم فقط شنونده رسانه رسمی نیستند؛ آنها تجربه می‌کنند، مقایسه می‌کنند، روایت‌های رقیب را می‌بینند، در شبکه‌های اجتماعی بحث می‌کنند و دائماً میان آنچه در زندگی‌شان می‌گذرد و آنچه در رسانه گفته می‌شود، نسبت برقرار می‌کنند. اگر در زندگی روزمره، فشار اقتصادی، بی‌ثباتی، تبعیض، ناامیدی یا محدودیت احساس شود، روایت‌های خوش‌بینانه، یک‌طرفه یا شعاری نمی‌تواند آن واقعیت را پاک کند.

صداوسیما می‌تواند بر تفسیر واقعیت اثر بگذارد؛ مثلاً بگوید علت مشکلات چیست، چه کسی مقصر است، چه چیزی تهدید است و چه چیزی امیدبخش. اما نمی‌تواند خود واقعیت را جایگزین کند. رسانه می‌تواند آتش را بزرگ‌تر یا کوچک‌تر نشان دهد، اما از خاکستر، باغ نمی‌سازد.

این شکاف در دولت‌های مختلف شکل‌های گوناگون داشته است:

- در دوره هاشمی، شکاف میان روایت توسعه و احساس نابرابری یا فشارهای فرهنگی

- در دوره خاتمی، شکاف میان جامعه‌ای به سمت به تکثر و رسانه‌ای که هنوز می‌خواست یکدست و هدایتی بماند

- در دوره احمدی‌نژاد، شکاف میان وعده عدالت و تجربه تورم و بحران در سال‌های پایانی

- در دوره روحانی، شکاف میان وعده گشایش و بازگشت فشار اقتصادی و محدودیت‌های سیاسی

- در دوره رئیسی، شکاف میان روایت‌های امیدوارکننده و واقعیت سخت معیشتی برای بخش بزرگی از مردم

- در دوره پزشکیان نیز اگر تغییری در کیفیت زیست عمومی رخ ندهد، همین شکاف به شکل تازه‌ای بازتولید خواهد شد.

نتیجه این شکاف معمولاً یکی از این سه چیز است: بی‌اعتمادی، بی‌اعتنایی، یا تمسخر. رسانه‌ای که قرار بود مرجع باشد، به رسانه‌ای تبدیل می‌شود که مخاطب برای فهم واقعیت به آن رجوع نمی‌کند.

 

۵) رقابت جناحی؛ صداوسیما به‌عنوان بازیگر میدان قدرت

صداوسیما فقط ناقل خبر یا سازنده برنامه نیست؛ این نهاد خود یکی از بازیگران مهم میدان سیاسی است. در جامعه‌ای که رسانه نقش اصلی در برجسته‌سازی، حذف، مشروعیت‌بخشی و تخریب دارد، کنترل رسانه رسمی به معنای داشتن بخشی از قدرت سیاسی است. به همین دلیل، صداوسیما همواره در معرض استفاده جناحی، مداخله جناحی و تفسیر جناحی قرار داشته است.

وقتی صداوسیما به یک دولت نزدیک‌تر است، این نزدیکی در لحن، انتخاب سوژه‌ها، نحوه دعوت از مهمانان، نوع گزارش‌سازی، و حتی در میزان پوشش اخبار مثبت و منفی خود را نشان می‌دهد. وقتی با دولتی فاصله دارد، همان سازوکارها در جهت معکوس عمل می‌کنند.

این کارکرد جناحی الزاماً همیشه آشکار نیست. گاهی در قالب «کارشناسی» ظاهر می‌شود؛ گاهی در نحوه چینش اخبار؛ گاهی در برجسته‌کردن یک خبر و نادیده‌گرفتن خبر دیگر؛ گاهی در زبان گزارش‌ها؛ و گاهی در سکوت. اما اثر آن برای مخاطب قابل تشخیص است. مردم به تدریج احساس می‌کنند که این رسانه نه بر اساس معیارهای حرفه‌ای، بلکه بر اساس نسبت دولت با قدرت و جناح‌بندی‌های درون ساختار عمل می‌کند.

در نتیجه، صداوسیما از یک رسانه عمومی به نوعی زمین بازی قدرت تبدیل می‌شود. این وضع هم برای دولت‌ها مسأله‌ساز است، چون احساس می‌کنند نهادی خارج از اختیارشان بر افکار عمومی اثر می‌گذارد، و هم برای جامعه، چون اعتمادش به بی‌طرفی رسانه از بین می‌رود.

 

۶) نگاه جادویی به رسانه؛ ریشه فرهنگی و ایدئولوژیک مسأله

در پس همه عوامل بالا، یک نگاه مهم وجود دارد که بی‌توجهی به آن فهم مسأله را ناقص می‌کند: نگاه جادویی به رسانه. منظور از این تعبیر آن نیست که تصمیم‌گیران واقعاً به معنای تحت‌اللفظی به جادو باور دارند، بلکه منظور این است که رسانه را بیش از حد واقعی، بیش از حد مؤثر، و تقریباً قادر به ساختن جهان اجتماعی تصور می‌کنند.

این نگاه از سنت تبلیغی می‌آید. در سنت منبر و خطابه، فرض اصلی این است که کلام، اگر درست و مؤثر باشد، می‌تواند مردم را دگرگون کند. چنین تصوری وقتی به سیاست رسانه‌ای منتقل شود، به این نتیجه می‌رسد که با تکرار مناسب پیام، کنترل واژگان، محدود کردن صداهای رقیب و ارائه یک روایت منسجم، می‌توان جامعه را در جهت مطلوب هدایت کرد.

 

در جهان جدید، رسانه چنین قدرت مطلقی ندارد. رسانه می‌تواند:

- توجه را هدایت کند

- هیجان را بسیج کند

- برخی واقعیت‌ها را برجسته و برخی را پنهان کند

- در کوتاه‌مدت موج بسازد

 

اما نمی‌تواند به‌تنهایی:

- مشروعیت پایدار بسازد وقتی تجربه اجتماعی آن را تأیید نمی‌کند

- اعتماد عمومی خلق کند وقتی زندگی روزمره مردم خلاف آن را می‌گوید

- ناکارآمدی ساختاری را با برنامه‌سازی جبران کند

 

اینجا یک خطای اساسی رخ می‌دهد: به جای اینکه بر اصلاح واقعیت تمرکز شود، بر تشدید روایت تأکید می‌شود. به جای اینکه اقتصاد، مدیریت، کیفیت حکمرانی و پاسخ‌گویی اصلاح شود، از رسانه انتظار می‌رود بحران را جمع کند، نارضایتی را تعدیل کند، مشروعیت را ترمیم کند و جامعه را هم‌جهت سازد. این همان جایی است که صداوسیما به طور مداوم زیر باری قرار می‌گیرد که از توان واقعی هر رسانه‌ای بیرون است.

 

۷) چرا صداوسیما حتی وقتی موفق به نظر می‌رسد، باز هم مسأله باقی می‌ماند؟

ممکن است کسی بگوید صداوسیما در برخی دوره‌ها یا در برخی رویدادها، توانسته بر افکار عمومی اثر بگذارد، موج ایجاد کند یا دست‌کم در بسیج بخشی از بدنه اجتماعی موفق باشد. این حرف نادرستی نیست. صداوسیما همچنان رسانه‌ای بزرگ با امکانات گسترده، دسترسی سراسری و توان اثرگذاری قابل توجه است. اما حتی این موفقیت‌های مقطعی هم مسأله ساختاری را حل نمی‌کنند.

 

چرا؟ چون مسأله اصلی این نیست که صداوسیما «هیچ اثری» ندارد؛ مسأله این است که این اثرگذاری:

- عمومی و فراگیر نیست

- پایدار و متکی بر اعتماد نیست

- اغلب بخش‌بندی‌شده و محدود به گروه‌های خاص است

 

رسانه‌ای که برای همه مردم اعتبار نداشته باشد، حتی اگر بر بخش‌هایی از جامعه اثر بگذارد، باز هم به معنای واقعی «رسانه ملی» نشده است. رسانه‌ای که فقط در زمان‌هایی خاص یا برای اهدافی مشخص بسیج‌گر باشد، اما در زندگی روزمره مردم مرجع نباشد، همچنان با بحران مشروعیت مواجه است.

 

۸) جمع‌بندی: صداوسیما چرا همیشه مشکل است؟

اگر بخواهیم مسأله را در یک جمع‌بندی روشن فشرده کنیم، می‌توان گفت صداوسیما در جمهوری اسلامی به این دلیل همواره مسأله‌ساز بوده که در چهار سطح هم‌زمان دچار تنش است:

نخست، در سطح حکمرانی: رسانه‌ای بزرگ و پرنفوذ است اما به دولت منتخب پاسخ‌گو نیست و خود را بیش از آنکه شریک دولت بداند، بخشی از ساختار کلان قدرت می‌داند.

دوم، در سطح اقتصاد سیاسی: بقای نهادی آن الزاماً وابسته به رضایت مخاطب نیست، پس انگیزه‌های کافی برای حرفه‌ای‌شدن، رقابت‌پذیری و بازسازی اعتماد عمومی ضعیف می‌ماند.

سوم، در سطح اجتماعی: روایت رسمی آن بارها و بارها با تجربه زیسته مردم فاصله پیدا می‌کند، و این شکاف به فرسایش اعتماد و ریزش مرجعیت منجر می‌شود.

چهارم، در سطح سیاسی: صداوسیما عملاً یکی از ابزارهای رقابت جناحی و تنظیم میدان قدرت است؛ نه صرفاً یک رسانه عمومی بی‌طرف.

در پس همه اینها، یک فرض نادرست اما پرقدرت قرار دارد: اینکه رسانه می‌تواند جای واقعیت را بگیرد، جامعه را از بالا هدایت کند و با تبلیغ، شکاف‌های عینی را پنهان یا جبران کند. این فرض، بارها در عمل با شکست روبه‌رو شده، اما همچنان در سیاست‌گذاری رسانه‌ای تکرار می‌شود.

به همین دلیل، مسأله صداوسیما با تعویض یک مدیر، یک تیم یا حتی یک دولت حل نمی‌شود. این یک مسأله ساختاری است. تا زمانی که از صداوسیما هم‌زمان انتظار داشته باشند که برای همه مردم رسانه باشد، برای حاکمیت ابزار تثبیت باشد، برای نیروهای سیاسی میدان رقابت باشد، و برای جامعه دستگاه هدایت و تربیت، این نهاد همچنان در وضعیت بحران دائمی خواهد ماند.

 

نتیجه‌گیری

صداوسیما در جمهوری اسلامی، آینه‌ای از تناقض‌های عمیق‌تر در کشور است. این نهاد می‌خواهد در عین انحصار، ملی باشد؛ در عین تبلیغ، معتبر باشد؛ در عین جانبداری، مورد اعتماد باشد؛ و در عین فاصله از دولت، بر فضای عمومی کشور اثر تعیین‌کننده بگذارد. همین جمع متناقض‌ها آن را به مسأله‌ای دائمی بدل کرده است.

اگر قرار باشد روزی این وضعیت تغییر کند، راه‌حل در تغییرات صرفاً مدیریتی یا آرایشی نخواهد بود. باید نسبت این سازمان با دولت، با جامعه، با حقیقت اجتماعی و با رقابت سیاسی از نو تعریف شود. تا آن زمان، هر دولتی که بیاید، فقط فصل تازه‌ای از همان داستان قدیمی را تجربه خواهد کرد: داستان نهادی که قرار بود رسانه ملی باشد، اما در عمل به یکی از مناقشه‌برانگیزترین نهادهای جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

  • کدخبر: 1711014
  • نسخه چاپی
نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.