اکنون از زخم زبانها و تهمتها راحت شده و دعوت دوست را با سر و رخساری رنگین اجابت کردهای. خوشا به حال تو و سرانجام کوچ خونینت از این سرای فانی به دیار باقی؛ ای سبز پوش سفیددل سرخ راه. خدا بر درجاتت بیفزاید. سلام ما را به دوستان شهیدمان برسان و جای ما را هم خالی کن. علی آقا شهادتت مبارک. چه به تو این عنوان میآید؛ شهید علی شمخانی!
حاج علی آقا میدانستم دیر یا زود باید از تو بنویسم. اما چه وقت را نمیدانستم.
دلم نمیخواهد باور کنم اهواز عزیز فرزند شجاع، عاقل، غیور، صریح، شوخطبع، جدی، پرتلاش و پر خیر و برکت خود را از دست داده است.
شنیدهام در تهران دفن میشوی و احتمالا در امامزاده صالح؛ چه جای خوبی برای دیدن دوستانت در تهران اما اهواز و مردم خوب و مهربان آن از داشتنت محروم شد. خاک اهواز دوست داشت پیکر خونین تو را - ای امیر سرافراز ایران و اسلام – در بر بگیرد اما تقدیرش این نبود و حیف و صدحیف.
در دهم ماه رمضان دو علی به دیدار علی شتافتند رهبر و تو؛ و خوشا به حالت که در این سن به دست رژیمی کودککش به دیدار خدا و شهیدان تحت امرت و همچنین دو برادرت حمید و محمد دعوت شدی. به خودم میگفتم دیدار این سه برادر پس از بالغ بر چهل و چند سال چه دیدنی و با شکوه خواهد بود؛ آن هم در جنت الفردوس که رسیدن به آن آرزوی همه ما جاماندگان از قافله شهادت است. دیروز به حاج قاسم عموری از دوستان عرب اصلاحطلب اهواز و از رفقای قدیمی تو و من، گفتم خانوادهات را راضی کند برایت در شهرت اهواز که تا همیشه به داشتن تو و برادرانت - شهیدان حمید و محمد – میبالد، تشییع باشکوهی برگزار کنند.
علی آقا!
بنایت بر این بود از خودت و کارها و خدماتت چیزی نگویی؛ دلیل این موضوع را نمی دانم و کاش میدانستم. در این چهل و پنج سال آشنایی و دوستیام با تو حتی یکبار، آری حتی یکبار از تو نشنیدم در جایی، مصاحبه یا نوشتهای سخنی بگویی که دو برادر شجاع و پاک سبز پوش سپاهیات از خاندان شمخانی به لقای خونین یار شتافته اند. اینقدر تحفظ ؟ کمنظیر است.
از کارهای خیریه مستمرت هم هیچ نگفتی. نگفتی خیریهای به نام شهدای شمخانی در اهواز تأسیس کردهای که سالها است بدون کمک از جایی به داد دل مستمندان و محرومان شهرت میرسد. نگفتی و کسی ندانست در شلمچه مجتمع آموزش بزرگی برای تربیت علمی و آموزشی نوجوانان منطقه تأسیس کردهای که سالها است دارد خدمت میکند. نگفتی و کسی ندانست در جزیره مینوی خرمشهر عزیز به دنبال راهاندازی یک مجتمع بزرگ آموزشی شبانهروزی در تمام مقاطع تحصیلی هستی تا با تربیت و آموزش تحصیلی کودکان و نوجوانان و جوانان دبیرستانی خرمشهر و آبادان و... رده محرومترین استان در آموزش و پرورش را اندکی بهبود بخشی. نگو و نگویند و ندانند و ندانیم. خدا که میداند و می بیند و همین برای تو کافی بود.
در آن باران تهمتها که کسی نتوانست هیچ سندی علیه تو افشا کند و ناجوانمردانه خود و دو فرزندت حسن و حسین متهم شدید، دم فروبستی. لابد برای آنکه اجرت ضایع نشود و شاید دفاع از خود را به عهده خدا گذاشتی. دوستانت هم مثل حالا که به فیض شهادت رسیدهای درباره تو دم فرو بستند و در آن طوفان سهمگین نارواییها و جفاهای دشمنان و بعضا جاهلان از تو دفاعی نکردند. باشد بگذار دم فروبندند و دفاع نکنند خدا که هست و خوب با تو معامله کرد و جانت را به بهای جنت خرید و گوارایت باد این پرسودترین معامله در زندگی بیش از هفتاد سالهات.
سه ماه قبل و در اوج انتشار فیلم عروسی دخترت که سرزده برای اقامه نماز جماعت ظهر و عصر به مسجد حضرت ولیعصر(عج) - همان مسجد خوزستانیهای مقیم تهران - که تو سنگ بنایش را در دهه هفتاد با همتی عالی و وصف ناشدنی جنب پارک ساعی در خیابان وزراء تهران - شهید خالد اسلامبولی – بنا نهادی و ادارهاش را به حاج آقارضا مدنی سپردی که تا حالا به خوبی آن را اداره کرده - آمدم و از دوستم کیوان خسروی که آنجا بود سراغت را گرفتم و شنیدم احتمالا در دفترت در طبقه پایین مسجد هستی.
وقتی تو را از آمدنم خبر کردند با اینکه وقت استراحتت بود متواضعانه از اتاق بیرون آمدی و دقایقی را با من و دو دوست همراهم برادران فروغی گفتوگو کردی. تا گفتم علی آقا چرا به اینجا میآیی، اینجا که لو رفته است؟ با همان صمیمیت و صراحت همیشگیات گفتی: «رجایی اسرائیل من و همه ما را میزند» که در جواب با خنده به تو گفتم چه بهتر و ادامه دادم کجا دیگر این فیض شهادت را آن هم به دست اسرائیل در این سال به تو میدهند؟ که لبخند ملیحی زدی. از تو خواهش کردم بیشتر رعایت کنی و اینجا نیایی لابد برای اینکه بحث کوتاه شود گفتی باشد.
در ادامه از تو ماجرای پخش فیلم کوتاه عروسی دخترت را پرسیدم که قصهاش چه بود؟ خیلی راحت و معمولی گفتی با اینکه خطهایمان را داده بودیم، گوشی من و خانواده را هک کرد و این را شرکت ایغون به ما گفت. پرسیدم کسی را هم گرفتهاند؟ گفتی آره، اقرار همکرده ولی نقش اصلی را اسرائیل داشته است. به تو گفتم در این روزها چند بار برایت گریستم که حق تو نبود در مراسمی زنانه که دقایقی برای یک مراسم همیشگی برای در هم گذاشتن دست عروس و داماد و گرفتن یک عکس یادگاری شرکت کردی و هیچ خلاف شرع و عرفی از تو سر نزد، اینگونه مورد تهاجم ناجوانمردانه قرار بگیری و گفتم من تعبیری خودساخته دارم؛ «اجر زجر» که این را در آن ماجرای تلخ به تو دادند و پاسخت لبخند تلخی بود و بس.
وقتی ماجرای عروسی را توضیح میدادی در چهره همیشه مصممت به دقت نگریستم؛ مثل دریا آرام بودی و مثل کوه استوار. این همه صبوری تو نشان از دل دریایی داشت ای امیر دریابان شهید ایران. نمیدانستم پس از این دیدار اتفاقی و کوتاه دیداری دیگر با تو نخواهد بود. خاطرات بسبار من از تو در جنگ و غیرجنگ چند روز است به من هجوم میآورند و من امروز پس از افطار تسلیم آنها شدم تا بلکه اندکی از دین خود و ماخوزستانیها و ایرانیها را به خدمات قبل از انقلاب و پس از انقلاب و پس از جنگ و در این سه جنگ امسال تو ادا کنم؛ با این قلمی که مثل من غمزده و گاه بغصآلود است و درمانده که از تو چه بنویسد.
علی آقا!
ای عرب اهوازی مهربان که عرب اهواز و خوزستان به داشتنت میبالد. چقدر از دیدن فیلمهای راه رفتنت با لباس دشداشه عربی در بازار همیشه شلوغ کاوه اهواز و خوش و بشت با مردم و رفتنت به دل عشایر فلاحیه و شادگان که در استقبالت شادمانه شعر میخواندند و هوسه ویزله و پایکوبی میکردند، به وجد میآمدم و بارها میدیدم.
امروز که خاطرات بسیارم را با تو مرور میکردم، یاد سینهزدنهای به سبک خرمشهر و بوشهری تو در دهه اول ماه محرم در حلقههای خوزستانیها افتادم. غریبهها با تعحب به این عشق و سادگی رفتارت در حلقه سینهزدنها مینگریستند. یعنی این محرم مسجد تو را نخواهد دید؟ بیچاره مسجد ولیعصر(عج) و نوحهخوانها و سینهزنهای آنجا. عادتت بود در این دهه با رعایت مسائل امنیتی جلوی در مسجد مینشستی و مراسم را نگاه میکردی.
سخنانت حکیمانه بود و کوتاه و صریح و جدی. در ابتدای شروع به کار مسجد که هنوز ساختمان قدیمی پارک بود، در جلسه هیأت امنای مسجد با تو و حاج صادق آهنگران و مرحوم سید علی علمالهدی و.. نشسته و برای مسجد برنامهریزی میکردیم در حالی که با دست به کفشکن جلوی در مسجد اشاره داشتی، گفتی ما با هر سلیقه سیاسی که داریم باید بدانیم سلیقهمان مثل کفش جلوی در مسجد میماند و به داخل مسجد نمیآید. چه تعبیرحکیمانه ای. اداره مسجدی که مردم باسلایق متفاوت در مراسم شرکت میکنند با خط و خطوط و سلیقه نمیخواند.
اهل انصاف بودی. در اوج تهمت به مرحوم بنی صدر که بعضی تندروها او را به ناحق خائن و حتی حقوقبگیر سازمان سیا می دانستند، این اتهام را مردانه و جوانمردانه رد کردی و گفتی او خائن نبود؛ چون هر فرماندهای در جنگ پیروزی میخواهد، نه شکست. چند ماه پیش که تلفنی از تو پرسیدم: حاج علی آقا سبب این همه حملهها به تو چیست؟ گفتی چون مرا اصلاحطلب میدانند و خطبه عقد دخترم را آقای سید محمدخاتمی خوانده، به من حمله میکنند. خوب میدانم برایت این حملههای ناجوانمردانه و نقدهای غیرمنصفانه اندک اهمیتی نداشت. باران تهمت بود که این سالها بر تو بارید و تو بی اعتنا بودی.
جنگ که تمام شد در ابتکاری ستودنی محفل پیشکسوتان جنگ را راهاندازی کردی؛ در مسجد ولیعصر(عج). در نشستهای فصلی آن همه مسئولان جنگ از ارتش و سپاه و شهربانی و کمیتههای انقلاب و بسیج و جهاد سازندگی دعوت میکردی؛ چه شورانگیز بود دیدار بچههای جنگ در این نشست صمیمی. در این نشستها به همه فرصت برابر برای صحبت میدادی.
از خصوصیات برجسته و غبطهآور تو روح مردانگی و جوانمردیات بود. حاج علی تو یک لوطی و عیار به تمام معنا بودی. در دهه هشتاد که برای من مشکلی شخصی پیش آمد و بعضی از سر جهل و کینه برایم مشکلات کمرشکنی پدیدآوردند، تنها کسی که در برابر همه ایستاد و از حق من دفاع کرد، تو بودی. وقتی تو را دیدم گفتی: «رجایی من به خاطر تو در برابر همه ایستادم»؛ و من پاسخی جز تشکر از تو نداشتم. مردانگیات به مرحوم هاشمی میماند؛ حد و اندازه نداشت.
وقتی فردی که استاد دانشگاه و فرزند شهید بود نقلی را در مورد اعتراضات چند سال قبل به تو نسبت داد و تو گفتی این نقل از من نیست و وکیل تو از او شکایت کرد و دادگاه برای او حکم قطعی حبس صادر و در آستانه اجرابود، به محض اینکه از تو تلفنی خواستم از شکایتت صرف نظر کنی، بلافاصله پذیرفتی و گفتی باشد، بگو فردا وکیلش بیاید و دستخط رضایت از من بگیرد؛ که آمد و گرفت و حبس منتفی شد.
در اوج دوران غربت هاشمی و در میان مردان تحت فرمان هاشمی که به مصلحت بودنشان بر مناصب رسمی از او نامی نمیبردند و با او دیداری حتی در ایام عید نداشتند، تنها کسی که در محفل پیشکسوتان جنگ از هاشمی و نقش او در اداره جنگ سخن گفت، تو بودی و من در دلم تو را برای این مردانگی تحسین میکردم. به خاطر داری به تو گفتم اقلا دو بار از زبان مرحوم آقای هاشمی شنیدم که میگفت «آقای شمخانی از سال ۱۳۶۲ به من میگفت این جنگ را تمام کن». مثل مرحوم هاشمی عاقل و واقعبین بودی.
اکنون از زخم زبانها و تهمتها راحت شده و دعوت دوست را با سر و رخساری رنگین اجابت کردهای. خوشا به حال تو و سرانجام کوچ خونینت از این سرای فانی به دیار باقی؛ ای سبز پوش سفیددل سرخ راه. خدا بر درجاتت بیفزاید. سلام ما را به دوستان شهیدمان برسان و جای ما را هم خالی کن. علی آقا شهادتت مبارک. چه به تو این عنوان میآید؛ شهید علی شمخانی!