یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

چهل روز پیش؛

بهشت خانوادگی

پتو کفاف سرمای هجدمین شب سال روستای لامجین را نمی‌داد. مامان فاطمه لحاف‌های جهیزیه‌اش را از انباری درآورده بود که شب‌ها بچه‌ها سرما نخورند.

آخر هفته که می‌ شد همه هوش و حواس‌ مان به این بود که زودتر وسایل‌ مان را جمع کنیم و برویم خانه آقاجان. ما از پنجشنبه عصر می‌ رفتیم تا جمعه غروب و این کار هر هفته‌ مان بود. بچه‌ های دایی هم طبقه بالا بودند. خاله‌ ها و بچه‌هایشان هم یا از همان پنجشنبه می‌ آمدند یا اول صبح جمعه خودشان را به کاروان خانه مامان بزرگ می‌ رساندند طوری که صبحانه را کنار هم باشیم. و همه خوشی‌ های ما خلاصه می‌ شد در آن با هم بودن‌ها سر سفره آقا جان و مامان بزرگ. هنوز هم طعم شیرینش بعد از سال‌ها زیر زبان‌ مان مانده اما دیگر نه مامان بزرگی هست و نه آقاجان و نه آن دورهمی‌ها و شیطنت‌ هایی که بعضی وقت‌ ها داد مادرهایمان را به هوا می‌برد.

حالا سال‌ها بعد خانواده حاج آقا عیسی تقی‌زاده درست مثل آن روزهای ماست.

جنگ همه‌شان را دور هم جمع کرده. از علی آقا و خانم و بچه‌هایش تا آقا رضا و خانواده آقا محمد. نازیلا و الیسا بر بچه‌ های کوچکتر حکمرانی می‌ کنند. صبح‌ ها آفتاب چنان خودش را از پشت شیشه‌های مشجر خانه روستایی حاج عیسی داخل می‌کند که خواب از سر بچه‌ها می‌پرد آنطور که از همان اول صبح هوس تاب‌بازی می‌کنند. علی آقا با طناب از درخت گردو تاب درست کرده و الیسا دخترعموها و پسرعموهایش را به خط می‌کند تا نوبتی سوار شوند.

و گاه به گاه هم نازیلا برای آنکه کمکی به مادرها کرده باشد می شود معلم نقاشی‌شان درست مانند آن شب. قرار شد بچه‌ها آرزوهایشان را نقاشی کنند و زیر بالش‌شان بگذارند. قرمه سبزی مامان فاطمه‌پز را که خوردند، دفترها پر شد از نقاشی‌های رنگ به رنگ. اینطوری هم بزرگترها می‌توانستند دور هم اختلاط کنند و هر کدام تفسیر خود را از عملیات‌های آن روز بگوید هم بچه‌ها لذت بیشتری از کنار هم بودن ببرند. ستیا و ایلیا یک نقاشی مشترک کشیدند و اسمش را گذاشتند ایران ما. امیرمهدی خودش را در لباس پاسداری کشید و گفت: من محافظ ایرانم.

پتو کفاف سرمای هجدمین شب سال روستای لامجین را نمی‌داد. این چند وقت که بچه‌ها مهمان خانه حاج عیسی بودند، مامان فاطمه لحاف‌های جهیزیه‌اش را از انباری درآورده بود که شب‌ها بچه‌ها سرما نخورند.

ان شب نازیلا و الیسا کنار هم خوابیدند. پچ پچ‌شان گل کرده بود. هاجر به صدا در آمد که بخوابید صبح کلی کار داریم.

خواب تازه مهمان چشم‌های دخترها شده بود.

ساعت کمی از سه بامداد گذشته بود که لرزش به جان روستا افتاد. یک خانه اما بر سر مهمانانش آوار شد.

دقایقی بعد امدادگران آوارها را کنار می‌زدند اما داغ بر داغ بود که بر دل‌شان می‌نشست، نقاشی‌ ها یک به یک بیرون کشیده شدند و این یعنی چند کودک قد و نیم قد این زیر خوابیده‌اند.

تلاش امدادگران به بار نشست. تکه‌ های پیکرها خارج شدند. تکه‌ هایی که دیگر هیچ‌ فامیل دست اولی نبود تا دی. ان. ای از او گرفته شود. همه خانواده حاج عیسی با هم مسافر آسمان شده بودند. همه پانزده نفر.

تابوت‌های‌شان که روی دست‌ها به سمت امامزاده محمد(ع) می‌ رفت انگار عاشورای کوچکی را رقم زده بود. حاج عیسی مزد اخلاص و ارادتش را یکجا گرفته بود.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.