بند دوربین را روی دوشش انداخته و تا سوژهای برایش دلربایی میکند، دستش شاتر دوربین را لمس میکند. عکاسی شغلش نیست، علاقهاش است.
پرستار زندگی در میانه مرگ
سعیده روپوش کوتاه سفید پرستاری به تن داشت و یک مقنعهی مشکی که موهای رنگکردهاش از جلوی آن بیرون زده بود. پرچم را به دوشش گرفته بود تا دوستش یک یادگاری از روزی که برای رزمایش «دختران جانفدا» آمده بود، بگیرد. نه تنها همهی روزهای جنگ دوازدهروزه، که سیوهشت روز جنگ اخیر را هم در بیمارستان مانده بود. بخش زنان و زایمان، شادی و غم را مخلوط میکند و به خورد آدمها میدهد؛ برای سعیده، پرستار ۳۲ سالهی این بخش، بهدنیا آمدن بچهای که سالها چشمانتظارش بودند، شیرینترین و سقطجنینهایی که پدر و مادر با هزینههای سنگین و مداوا، خانه را به یمن آمدنش چراغانی کرده بودند، تلخترین واقعههای روزهای جنگ است. او شیفتهای اضافه هم برداشته بود تا خودش را برای حضور در خط مقدم جنگ آماده کند و به بودن کنار جانفداهای دیگر افتخار میکند.
دوستش داشتم
شور ۲۲ سالگی نیلوفر را حتی در پرچم چرخاندنش هم میشود دید، چه برسد وقتی که صدایش را بلند میکند و فریاد «اینهمه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» را سر میدهد تا دیگران هم بگویند. عشق به ایران، موتور محرکش برای ثبتنام در «جانفدا» بوده و حالا آنقدر آماده است که حاضر است اگر دشمن پایش را فراتر بگذارد و هوس حمله به خاک پاک ایران داشته باشد، از موهای بلندش بگذرد و آنها را مثل همهی سربازان کوتاه کند. جنگ دوازدهروزه پردهها را از مقابل چشمان او کنار زده؛ آن روزها که برای دفاع از کشور در صفحهی شبکهی اجتماعیاش تبلیغ میکرده و انگار یک کسی همان روزها، نهال محبت آقا را در دلش کاشته که امروز با معصومیتی که آمیختهی نگاهش است، میگوید: «دوستش داشتم.»
مادری که دوربینش را مسلح کرد
بند دوربین را روی دوشش انداخته و تا سوژهای برایش دلربایی میکند، دستش شاتر دوربین را لمس میکند. عکاسی شغلش نیست، علاقهاش است. فاطمه ۴۰ ساله است و خیلی زود شیرینی طعم مادری را به کامش ریختهاند که امروز دختری ۲۲ ساله و پسری ۱۲ ساله دارد و راضی است به رضای خدا. «جانفدا» برایش پلی است برای روزهایی که باید به جنگ برود. همهی حرفش این است: «وقتی رهبرم با آن عظمت، جان خودش را فدا کرده، جان من چه قابلی دارد؟!»