هشتم اسفند ماه سال 65 بود که حسین خرازی پس از سال ها مجاهده در راه حق به جمع دوستان شهیدش پیوست. او که در همه این سال های جوانی مانند پیر باتجربه ای بخشی از جنگ را فرماندهی می کرد.

به گزارش خبرنگار جماران، لبخند گوشه لبش، شناسنامه چهره اش بود و من یقین دارم که وقتی فرشته بالای سرش آمده بود تا او را به ملکوت اعلا ببرد باز هم به روی او لبخند زد و رفت. هشتم اسفند سال 65 بود و رزمندگان مشغول عملیات کربلای پنج که خبری همه را شوکه کرد. فرمانده بااخلاق شان به شهادت رسیده بود. فرمانده ای که سال ها در فراق دوستان شهیدش غصه اش را زیر لبخندش پنهان کرده بود. رهبر انقلاب درباره این بزرگمرد مجاهد اینگونه گفته است: 

 

آن روز که جوانان ما چه در قالب بسیج، چه در قالب سپاه یا دیگر نیروهای مسلح، وارد میدان شدند و فداکارانه جنگیدند، برای اکثرشان اهمیت مسأله معلوم بود؛ می‌فهمیدند از چه و مقابل چه کسی دفاع می‌کنند. آنهایی که کنار نشستند و تماشا کردند، این‌جای قضیه را کم داشتند و اهمیت موضوع برایشان معلوم نبود. مسأله، فقط شکستن مرز و تصرف قسمتی از خاک نبود. اولا مسأله‌ی عزت و شرف و شخصیت و هویت آبروی یک ملت مطرح بود؛ ملتی که حرف نویی به میان آورده است و همه‌ی مستکبران جهان دست به دست هم داده‌اند تا آن حرف نو را در دهان او خفه کنند و نگذارند بیرون بیاید. ثانیا مسأله‌ی اسلام در میان بود. اگر ما در جنگ تحمیلی شکست خورده بودیم و دشمن ما به هدفهای خود رسیده بود، اسلام در هیچ نقطه‌ی دنیا از خجالت نمی‌توانست سر بلند کند و طرفداران اسلام، دیگر آن جان و نفس و روحیه را نداشتند تا بتوانند با داعیه‌ی اسلام، مطالبه‌ای را در فضای دنیا مطرح کنند. ایرانی که پرچم اسلام را بر دوش گرفته بود و دنبال یک مسلمان والا، یک عالم دین و یک زاهد پارسای تارک دنیا - که همه، این خصوصیات را در امام بزرگوار ما قبول داشتند - راه افتاده بود؛ اگر در آن قضیه، شکست می‌خورد - جوانان ما، جبهه‌ی ما و ایران ما شکست می‌خوردند - امروز صدها هزار نفر در کشورهای دوردست اسلامی در خیابانها راه نمی‌افتادند تا صریح و علنی و علی‌رغم حکومتهای خودشان، به نفع یک کشور مسلمان - مستضعفان افغانستان - فریاد بزنند.

این جرأت، این اعتماد به نفس اسلامی، این‌که ملت مسلمانی برای خود این حق را داشته باشد که در قضایای ملتهای مسلمان و قضایای اسلام فریاد بزند، در زیر سایه‌ی هیبت و عظمت و شکوه سربرافراشته‌ی ایران اسلامی پدید آمد. این گردن برافراشته را جوانان ما به وجود آوردند؛ می‌فهمیدند چه کار می‌کنند؛ لذا سختیها برای آنها هموار بود. شهید خرازی به رفقایش گفته بود: «من اهمیت نمی‌دهم درباره‌ی ما چه می‌گویند؛ من می‌خواهم دل ولایت را راضی کنم.» او می‌دانست که آن دل آگاه و بصیر، فقط به ایران، به جماران، به تهران و به مجموعه‌ی یک ملت نمی‌اندیشد؛ به دنیای اسلام می‌اندیشد و در ورای دنیای اسلام، به بشریت.

بیانات در دیدار خانواده‌های شهدا و جانبازان استان اصفهان 1380/8/9

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.