فارن افرز در گزارشی تحلیلی با بررسی جنگهای اوکراین و خاورمیانه مینویسد که ماهیت جنگهای مدرن بیش از گذشته از نبردهای کوتاه و قاطع فاصله گرفته و به رقابتهایی طولانی برای فرسایش توان نظامی، منابع اقتصادی و اراده سیاسی طرف مقابل تبدیل شده است؛ روندی که بهویژه برای آمریکا، با اتکای سنگین به تسلیحات پیشرفته و گرانقیمت، محدودیت ظرفیت تولید دفاعی و دشواری تبدیل برتری نظامی به دستاورد سیاسی پایدار، به یک چالش راهبردی جدی بدل شده است.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، نشریه «فارن افرز» در تحلیلی به بررسی گسترش جنگهای فرسایشی در اوکراین و خاورمیانه، شکاف میان قدرت نظامی اسمی و توان واقعی کشورها برای تداوم جنگ، محدودیتهای صنایع دفاعی آمریکا و ناتو، نقش پهپادها و فناوریهای نوین در دشوارتر شدن دستیابی به پیروزی قاطع، راهبرد فرسایشی ایران در برابر آمریکا و اسرائیل، فاصله میان دستاوردهای نظامی و اهداف سیاسی و ضرورت بازنگری واشنگتن در آمادگی برای جنگهای طولانیمدت پرداخت و نوشت: فرسایش، به ویژگی تعیینکننده جنگهای امروز تبدیل شده است. جنگهای اوکراین و خاورمیانه بیش از هر چیز به رقابتهایی طاقتفرسا بدل شدهاند که در آنها هر طرف میکوشد ظرفیت نظامی، منابع اقتصادی و اراده سیاسی طرف مقابل را پیش از آنکه خود از پا درآید، تحلیل ببرد. البته هر یک از این جنگها ویژگیهای خاص خود را دارند، اما مسیرهای مشابه آنها نشاندهنده تغییری عمیقتر در نحوه شکلگیری و ادامه جنگها در عصر حاضر است.
در طول جنگ اوکراین، بارها پیش آمده است که خدمه توپخانه، هم توپ در اختیار داشتهاند و هم موقعیت هدف را شناسایی کردهاند، اما گلوله کافی برای شلیک نداشتهاند. مهندسان اوکراینی نیز دریافتهاند که هر بار نوع تازهای از پهپاد وارد میدان میشود، روسیه ظرف چند هفته راهکاری برای مقابله با آن پیدا میکند و در نتیجه، مزیتی که برای مدت کوتاهی ایجاد شده بود، از میان میرود.
در ایران نیز ایالات متحده توان نظامی دشمن خود را تضعیف کرد و تأسیسات هستهای عمیقاً مدفون در زیر زمین را از بین برد، اما نتوانست آن مسئله سیاسی بنیادینی را حل کند که در وهله نخست، این تسلیحات را به یک تهدید تبدیل کرده بود.
هر یک از این نمونهها، شکاف متفاوتی را نشان میدهد که میتواند توضیح دهد چرا کشورها بیش از گذشته به راهبردهای فرسایشی روی میآورند یا خود را ناخواسته گرفتار چنین راهبردهایی میبینند.
نخستین شکاف، فاصله میان ظرفیت نظامیای است که کشورها روی کاغذ در اختیار دارند و قدرتی که واقعاً قادرند در میدان مستقر کنند و در طول زمان حفظ کنند.
شکاف دوم، میان اصول سنتی جنگ و واقعیت میدان نبرد مدرن قرار دارد؛ میدانی که در آن فناوری، دستیابی به رخنهها و پیشرفتهای تعیینکننده را بیش از گذشته دشوار کرده است.
سومین شکاف نیز میان ابزارهای نظامی و اهداف سیاسیای است که قرار است این ابزارها در خدمت تحقق آنها قرار گیرند.
مجموع این ناهماهنگیها، جنگها را به سمت فرسایش سوق میدهد. زمانی که کشورها قادر نیستند ظرفیت نظامی کافی ایجاد و بازتولید کنند تا دشمن را بهطور قاطع در هم بشکنند، جنگ به آزمونی برای سنجش استقامت تبدیل میشود. هنگامی که دستیابی به رخنههای بزرگ و تعیینکننده دشوار باشد، کسب دستاوردهای تدریجی و نابودی مستمر ظرفیت دشمن به گزینهای جذاب تبدیل میشود. همچنین زمانی که اهداف سیاسی طرفهای درگیر بیش از حد مبهم یا حداکثری باشد، تحمیل مستمر و نامحدود هزینهها ممکن است تنها جایگزین قابل تصور در برابر تسلیم به نظر برسد.
برای ایالات متحده، این وضعیت چالشی ویژه ایجاد میکند. در شرایطی که رهبران آمریکا بیش از پیش به دنبال عملیاتهای نظامی کوتاه، سریع و قاطع هستند، واشنگتن ممکن است بهطور فزایندهای با دشمنانی روبهرو شود که در طولانی کردن جنگ برای خود مزیت میبینند.
ایالات متحده شاید خود جنگ فرسایشی را انتخاب نکند، اما باید آماده باشد در جنگهایی بجنگد و پیروز شود که دشمنانش راهبرد فرسایش را انتخاب میکنند.
مسیر طولانی و فرسایشی
قدرت نظامی بهطور سنتی بر اساس آنچه کشورها در اختیار دارند سنجیده میشود؛ داراییهایی مانند نیروهای نظامی، سکوهای تسلیحاتی و ذخایر مهمات. اما جنگهای اخیر شکاف میان قدرت اسمی و توان واقعی و قابل استفاده نظامی را آشکار کردهاند.
فیلیپس اوبراین، مورخ، در کتاب خود در سال ۲۰۱۵ با عنوان چگونه جنگ پیروز شد استدلال کرد که حتی در جریان جنگ جهانی دوم نیز، پیروزی در نبردهای بزرگی که بیش از همه توجه افکار عمومی را به خود جلب میکردند، در عمل اهمیتی کمتر از تسلط بر چیزی داشت که او آن را «ابر-میدان نبرد» مینامید؛ یعنی شبکه عظیم کارخانهها و خطوط تدارکاتی که قدرت نظامی در آنها تولید و از طریق آنها جابهجا میشود.
از آن زمان تاکنون، توانایی تولید، بازتولید و حفظ قدرت نظامی اهمیتی حتی بیشتر پیدا کرده است. ارتشهای مدرن با سرعتی بسیار بالا تجهیزات، مهمات و منابع مصرف میکنند و همزمان، دشمنان آنها نیز توانایی بیشتری برای مختل کردن شبکههای تولیدی و تدارکاتی مورد نیاز برای جایگزینی این منابع پیدا کردهاند.
زمانی که روسیه در اوایل سال ۲۰۲۲ بار دیگر به اوکراین حمله کرد، در نگاه نخست به نظر میرسید که از برتری نظامی بسیار زیادی برخوردار است.
چند روز پیش از آغاز تهاجم، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا به قانونگذاران گفته بود که کییف ممکن است ظرف ۷۲ ساعت پس از آغاز یک حمله تمامعیار سقوط کند. فرماندهان اوکراینی نیز در گفتوگو با نیویورکتایمز گفته بودند که معتقدند نیروهایشان در برابر بیش از ۱۰۰ هزار نظامی روس که در مرزهای اوکراین تجمع کرده بودند، شانس چندانی ندارند.
با این حال، روسیه نتوانست منابع عظیم خود را بهسرعت به قدرت رزمی پایدار در خط مقدم تبدیل کند. در نتیجه، مسکو نتوانست ظرفیتهای نظامی خود را بهطور مؤثر به کار گیرد و کییف را تصرف کند.
اما ذخایر گسترده مادی و نیروی انسانی روسیه به این کشور امکان داد از شکستها و ناکامیهای اولیه عبور کند.
روسیه توانست نیروهای بیشتری بسیج کند، به ذخایر گسترده مهمات خود متوسل شود، تولید تسلیحات را افزایش دهد و برای حفظ توان جنگی خود به شرکایی مانند کره شمالی روی آورد.
مسکو بهتدریج نظریهای برای پیروزی شکل داد که بر اساس آن، برای شکست دادن اوکراین الزامی به کسب یک پیروزی قاطع وجود نداشت؛ کافی بود روسیه بتواند بیش از اوکراین دوام بیاورد، این کشور را بهتدریج فرسوده کند و همزمان منتظر بماند تا تعهد سیاسی اروپا و ایالات متحده نسبت به حمایت از کییف کاهش یابد.
در چنین شرایطی، جنگ فرسایشی برای روسیه به یک مزیت نظامی تبدیل شد.
در عین حال، این جنگ یک مشکل متفاوت را در میان حامیان قدرتمند اوکراین در ناتو آشکار کرد: برخورداری از قدرت مجموع و گسترده، لزوماً به معنای برخورداری از توان لازم برای ادامه دادن یک جنگ طولانی، پرمصرف و فرسایشی نیست.
جنگهای اخیر شکاف میان قدرت اسمی و توان واقعی نظامی را آشکار کردهاند.
ایالات متحده و ناتو از نظر اقتصادی و نظامی بسیار قدرتمندتر از روسیه هستند. اما جنگ فرسایشی، قدرت را با معیارهای متفاوتی میسنجد.
تولید ناخالص داخلی را نمیتوان از لوله توپخانه شلیک کرد. مجموع هزینههای دفاعی نیز بهخودیخود قادر به رهگیری موشکها نیست.
صنایع دفاعی کشورهای حامی اوکراین برای جایگزینی سریع مهمات طراحی نشده بودند. این صنایع عمدتاً بر اساس الگوی تولید در زمان صلح سازماندهی شده بودند و به همین دلیل، در تبدیل سریع ظرفیت بالقوه اقتصادی و صنعتی خود به گلوله توپخانه، موشکهای رهگیر و دیگر توانمندیهای نظامی قابل استفاده، با مشکل روبهرو شدند.
در نتیجه، روسیه و ناتو تقریباً از دو جهت متضاد با یک «شکاف ظرفیت» مواجه شدند.
روسیه در ابتدای جنگ، ظرفیت نظامی قابل توجهی در اختیار داشت، اما کارآمدی و اثربخشی متناسب با آن را نداشت.
حامیان اوکراین، در مقابل، از توانمندیها و اثربخشی بالایی برخوردار بودند، اما از عمق، ذخایر و ظرفیت کافی برای حفظ یک جنگ طولانیمدت بهره نمیبردند.
درگیری میان نیروهای آمریکا و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر، شکل متفاوتی از همین پویایی را نشان داده است.
توان نظامی متعارف ایران قادر نبود با توان نظامی اسرائیل یا ایالات متحده برابری کند. با این حال، تهران طی چند دهه تواناییهایی ایجاد کرده بود تا ضعف خود در حوزه جنگ متعارف را از طریق ایجاد ظرفیت نظامی در خارج از مرزهای ایران جبران کند.
شبکه متحدان منطقهای ایران، که گاه از آن با عنوان «حلقه آتش» یاد میشود، به تهران امکان داده است در چندین جبهه بهطور همزمان فشار وارد کند و اسرائیل و ایالات متحده را وادار سازد که موشکهای رهگیر خود را مصرف کنند و برای مدت طولانی سطح بالایی از فعالیت و آمادگی عملیاتی را حفظ کنند.
استفاده ایران از پهپادها و موشکهای ارزانقیمت نیز محدودیتهای سامانههای دفاعی گرانقیمت را آشکار کرده است؛ سامانههایی که شامل موشکهای رهگیر پرهزینه، کشتیهای گرانقیمت و هواپیماهای پیشرفته و مدرن میشوند.
در چنین راهبرد فرسایشیای، ایران تنها به این نیاز دارد که به تحمیل هزینه ادامه دهد و آنچه را که از دست میدهد، دوباره بازسازی و جایگزین کند.
سازگار شو یا از بین برو
در آستانه حمله روسیه به اوکراین، یکی از ژنرالهای آمریکایی از ارتش روسیه بهعنوان نیرویی «یادگیرنده و سازگارشونده» تمجید کرده بود. با این حال، اوکراین نشان داد که حتی سریعتر از روسیه قادر به سازگاری با شرایط میدان نبرد است. اما همین توان بالای سازگاری در هر دو طرف، به شکلگیری یک تناقض انجامید: مزیتهایی که در گذشته میتوانستند زمینهساز یک رخنه یا پیشروی تعیینکننده شوند، اکنون تنها برای مدتی کوتاه دوام میآورند و هیچیک از دو طرف قادر نیست برتری خود را به اندازهای حفظ کند که به نتیجهای قاطع منجر شود.
این همان دومین شکاف است. همزمان با دگرگون شدن میدان نبرد بر اثر پیشرفت فناوری، اجرای اصول سنتی ایجاد برتری نظامی ــ مانند مانور نیروها و تمرکز قدرت رزمی ــ دشوارتر شده و همین مسئله جنگها را بیش از پیش به سمت فرسایش سوق داده است.
در عصر پهپادها، تمرکز نیروها میتواند شناسایی و نابودی آنها را آسانتر کند. تجمع گسترده نیروها و امکانات لجستیکی که برای اجرای مانورهای بزرگ ضروری است، ممکن است پیش از آنکه فرصتی برای ایجاد یک رخنه نظامی فراهم شود، شناسایی و هدف قرار گیرد. در شرایطی که میدان نبرد بهطور دائمی زیر نظر قرار دارد، ایجاد عنصر غافلگیری نیز دشوارتر شده است.
پیشرفت فناوری بهطور مستمر فرصتهای جدیدی ایجاد میکند، اما سازگاری متقابل طرف مقابل، این مزیتها را بهسرعت از میان میبرد.
البته سازگاری سریع در جریان جنگ پدیده تازهای نیست؛ آنچه تغییر کرده، سرعتی است که در آن تاکتیکها و عملیاتهای نوآورانه میتوانند کارایی خود را از دست بدهند.
در اوکراین، چرخه بازخورد و یادگیری مستقیماً از میدان نبرد به مهندسان و تولیدکنندگان و سپس دوباره به میدان بازمیگردد. کدهای QR به نیروهای حاضر در میدان امکان میدهد مشکلاتی مانند نقص عملکرد پهپادها را مستقیماً به تیمهای پشتیبانی شرکت سازنده منتقل کنند و تولیدکننده نیز بتواند بهسرعت تغییرات لازم را در خطوط تولید اعمال کند.
تولیدکنندگان پهپاد اوکراینی از چرخههای تحقیق و توسعهای سخن گفتهاند که نه با ماهها و سالها، بلکه با واحد «هفته» اندازهگیری میشوند. هرگاه سامانههای اخلال الکترونیکی روسیه یا پهپادهای سریعتر این کشور سامانههای موجود را بیاثر میکنند، تولیدکنندگان اوکراینی فرکانسها، بدنههای پروازی و سامانههای پیشران را تغییر میدهند و نسخههای اصلاحشده را بهسرعت به سمت تولید میبرند.
همانطور که «جان کاساپاوغلو»، استراتژیست دفاعی، در ماه ژوئیه نوشت: «سامانههای بدون سرنشین، دادههای رزمی و فرماندهی انسانی در زنجیرههای کشتاری با یکدیگر ادغام شدهاند که با سرعتی بیسابقه عمل میکنند.» به گفته او، این بدان معناست که جنگ در اوکراین «از یک رقابت محدود میان پلتفرمها، به نبردی تبدیل شده که با سرعت ماشین انجام میشود و الگوریتمها آن را تعیین میکنند.»
فناوری همچنین شیوه بهکارگیری اصول سنتی جنگ در خاورمیانه را تغییر داده است. اصل «تمرکز» را در نظر بگیرید.
اسرائیل و ایالات متحده با استفاده از اطلاعات، تسلیحات دقیق و حملات دوربرد، توانستهاند بدون آنکه ناچار به تمرکز فیزیکی نیروهای گسترده در یک نقطه باشند، آثار رزمی متمرکزی ایجاد کنند.
ایران نیز همین اصل را به شکلی متفاوت به کار گرفته و با استفاده از شلیکهای انبوه موشک و پهپاد تلاش کرده است سامانههای دفاعی پیشرفته را تحت فشار قرار داده و اشباع کند.
از آنجا که هر دو طرف میتوانند بدون تمرکز فیزیکی نیروها، بهطور مستمر آثار رزمی متمرکزی ایجاد کنند، نابود کردن توانایی دشمن برای ادامه جنگ دشوارتر میشود.
در نتیجه، رقابت به سمت تبادلهای مکرر حملات، بازسازی و جایگزینی تجهیزات و منابع مصرفشده و در نهایت آزمون استقامت طرفین حرکت میکند.
از این منظر، سازگاری سریع نهتنها الزاماً مانع جنگ فرسایشی نمیشود، بلکه میتواند خود به تقویت و تداوم آن بینجامد.
جابهجا کردن خط پایان
سومین و شاید دشوارترین شکاف راهبردی این است که ابزارهای نظامی مورد استفاده در جنگهای کنونی، نتایج سیاسی مطلوب را ایجاد نمیکنند.
این مسئله هم درباره جنگ روسیه علیه اوکراین و هم درباره رویارویی گستردهتر خاورمیانه که ایالات متحده، اسرائیل، ایران و متحدان و نیروهای نیابتی منطقهای تهران در آن نقش دارند، صدق میکند.
در این جنگها، طرفهای درگیر صرفاً در پی اصلاحات محدود در مرزهای سرزمینی یا تغییرات جزئی در رفتار دشمن نیستند. در عوض، اهدافی بلندپروازانه و غیرقابل مذاکره در مرکز این منازعات قرار گرفتهاند.
روسیه حاضر نیست اوکراینی را بپذیرد که خارج از حوزه کنترل و نفوذ مسکو قرار داشته باشد؛ در مقابل، اوکراین برای حق موجودیت خود بهعنوان یک کشور مستقل میجنگد.
اسرائیل نیز با دشمنانی روبهرو است که حق موجودیت آن را رد میکنند.
ایالات متحده و اسرائیل دستیابی ایران به سلاح هستهای را تهدیدی بنیادین برای موازنه امنیتی منطقه میدانند، در حالی که ایران برنامه هستهای و نقش منطقهای خود را از عناصر اساسی امنیت و قدرت خود تلقی میکند.
وجود چنین مخاطرات و اهداف بزرگی، فضای اندکی برای مصالحه باقی میگذارد و در نتیجه، این جنگها را بهشدت پیچیده و حلناپذیر میکند.
جنگ فرسایشی هزینههای بسیار سنگینی از نظر جان انسانها و منابع مالی بر طرفهای درگیر تحمیل میکند، اما ظاهراً بدون آنکه فاصله میان مواضع سیاسی آنها را کاهش دهد.
با نزدیک شدن به سال ۲۰۲۲، اوکراین از پیش درگیر منازعهای طولانی بود که از سال ۲۰۱۴، یعنی زمان الحاق کریمه از سوی روسیه، آغاز شده و تا حد زیادی به بنبست رسیده بود. ناتو هیچگاه تصمیم نگرفته بود روسیه را به مرزهای پیش از سال ۲۰۱۴ عقب براند.
پس از حمله روسیه در سال ۲۰۲۲ نیز اروپا و ایالات متحده اخراج روسیه از خاک اوکراین را بهعنوان هدف سیاسی صریح خود تعریف نکردند و در عین حال، هیچ راهحل سیاسی جایگزینی را نیز مشخص نکردند.
در عوض، آنها اغلب اهداف خود را در قالب اصول کلی بیان کردند؛ از جمله حمایت از حاکمیت و تمامیت ارضی اوکراین «تا هر زمان که لازم باشد» و خودداری از پاداش دادن به تجاوز روسیه.
اما یک راهبرد نظامی زمانی میتواند مؤثر باشد که حول یک وضعیت نهایی سیاسی مشخص، عینی و دستیافتنی سازماندهی شده باشد.
این ابهام تا حدی قابل درک بود، زیرا تعریف یک هدف مشخص و متعهد شدن به استفاده از ابزارهای نظامی لازم برای دستیابی به آن، خطر قرار گرفتن مستقیم ایالات متحده و ناتو در مسیر رویارویی نظامی با روسیه را به همراه داشت.
اما نتیجه این رویکرد، شکلگیری یک راهبرد نظامی جدا از راهبرد سیاسی بود؛ راهبردی که در عمل به جلوگیری از شکست اوکراین و تحمیل نامحدود هزینه بر روسیه محدود شد.
در خاورمیانه نیز مشکلی مشابه شکل گرفته است.
نیروی نظامی هزینههای عظیمی بر حماس و ایران تحمیل کرده، تأسیسات نظامی آنها را ویران کرده و فرماندهانشان را کشته است. با این حال، این فشارها هیچیک از آنها را به تسلیم وادار نکرده است.
در مراحل ابتدایی جنگ اسرائیل علیه حماس، «گراهام آلیسون» و «آموس یادلین» در مقالهای در فارن افرز استدلال کردند که اسرائیل حماس را شکست داده است، زیرا بیشتر رهبران نظامی این گروه و بیش از نیمی از نیروهای آن را کشته بود.
اما نابود کردن ظرفیت نظامی دشمن با ایجاد شرایط سیاسی لازم برای پایان پایدار یک درگیری یکسان نیست.
ایران نیز سیاست ــ و در این مورد مشخص، فشار بینالمللی ــ را بهعنوان یکی از ابزارهای جنگ فرسایشی خود به کار گرفته است.
تهران تلاش کرده حمایت بینالمللی از اسرائیل را تضعیف کند و نوعی «حلقه آتش سیاسی» پیرامون دشمن خود ایجاد کند.
«آوریل هینز»، مدیر اطلاعات ملی ایالات متحده در دولت جو بایدن، در ژوئیه ۲۰۲۴ اعلام کرد که بازیگران مرتبط با دولت ایران در فضای آنلاین خود را بهعنوان فعال سیاسی معرفی کرده، مردم را به شرکت در اعتراضات مرتبط با غزه تشویق کرده و از معترضان در ایالات متحده حمایت مالی کردهاند.
نهادهای بینالمللی، بسیاری از دولتهای اروپایی و افکار عمومی در نقاط مختلف جهان، فشار بر اسرائیل را افزایش دادهاند و انزوای این کشور نیز عمیقتر شده است.
این روند پیامدهای راهبردی به همراه داشته است.
اگرچه اسرائیل نشان داده که قادر است از نظر نظامی برتری خود را اعمال کند، اما برای تبدیل این پیروزیهای نظامی به یک محیط سیاسی منطقهای مطلوبتر با دشواری مواجه شده است.
روابط اسرائیل با دولتهای اروپایی و دیگر دولتهای خارجی رو به وخامت گذاشته و این اختلافات اکنون مذاکرات بینالمللی درباره ترتیبات پس از جنگ در غزه را نیز پیچیدهتر کرده است.
شکستن الگوی موجود
برای ایالات متحده، جنگهای فرسایشی یک معضل راهبردی خاص ایجاد میکنند. پنتاگون سالهاست برنامهریزیهای خود را بر مبنای اجرای عملیاتهای نظامی کوتاه، سریع و قاطع بنا کرده و رهبران سیاسی در واشنگتن نیز اغلب چنین نوعی از جنگ را به افکار عمومی وعده میدهند. با این حال، دشمنان آمریکا امروز هم ابزار لازم و هم انگیزه کافی را در اختیار دارند تا چنین الگویی از جنگ را از ایالات متحده دریغ کنند و درگیریها را بهطور عمدی طولانی سازند؛ با این امید که بتوانند ظرفیتهای از دسترفته خود را بازسازی کنند، هزینههای بیشتری بر آمریکا تحمیل کنند و در نهایت بیش از اراده سیاسی واشنگتن دوام بیاورند.
همزمان، ایالات متحده ارتشی ساخته است که بهشدت به شمار نسبتاً محدودی از سامانههای تسلیحاتی بسیار پیشرفته و گرانقیمت متکی است؛ در حالی که پایه صنعتی دفاعی این کشور توان جایگزینی سریع بسیاری از این سامانهها را ندارد. افزون بر این، راهبردهای نظامی آمریکا نیز در موارد زیادی شرایط سیاسی لازم برای دستیابی به پیروزی را حلنشده باقی میگذارند.
برنامهریزان دفاعی آمریکا در حال انجام برخی تلاشها برای تغییر این وضعیت و بازتنظیم ساختار نظامی این کشور هستند، اما تحقق چنین تغییراتی زمان خواهد برد.
خطر اصلی این نیست که ایالات متحده توانایی پیروزی در یک جنگ فرسایشی را ندارد؛ بلکه مسئله این است که ساختار نظامی، صنعتی و راهبردی آمریکا همچنان بر این انتظار بنا شده که اساساً مجبور نخواهد شد در چنین جنگی بجنگد.
نزدیک به چهار دهه پیش، «ادوارد لوتواک»، نظریهپرداز نظامی، راهبردی را با عنوان «مانور رابطهای» پیشنهاد کرد؛ رویکردی که بهجای تمرکز صرف بر فرسوده کردن تدریجی نیروهای دشمن، بر حمله به انسجام داخلی و عملکرد کلی نظام دشمن متمرکز بود.
دولت ترامپ اخیراً نشانههایی ارائه کرده که ممکن است در تلاش باشد چنین راهبردی را در قبال ایران دنبال کند.
عملیات تازهای با عنوان «طرد اقتصادی» آغاز شده است که به گفته «اسکات بسنت»، وزیر خزانهداری آمریکا، هدف آن ایجاد یک «یورش اقتصادی علیه ارتباطات مالی ایران در سراسر جهان» است.
چنین فشار گستردهتری ممکن است حکومت ایران را تضعیف کند یا در نهایت حتی به فروپاشی آن منجر شود؛ البته تنها در صورتی که ایالات متحده بتواند اراده سیاسی لازم برای استمرار این فشار را حفظ کند.
با این حال، نمیتوان از پیش فرض کرد که واشنگتن چنین ارادهای را در بلندمدت حفظ خواهد کرد. افزایش قیمت انرژی و دیگر هزینههای اقتصادی ناشی از این سیاست، میزان آمادگی آمریکا برای ادامه فشار در طول زمان را محک خواهد زد.
از این رو، واقعبینانهترین نتیجه در مورد ایران ممکن است نه یک پیروزی قاطع، بلکه شکلگیری یک بنبست حلنشده باشد.
شکستن این الگو مستلزم تغییر در شیوه تفکر در واشنگتن است.
رهبران نظامی آمریکا باید ساختار نیروها و مفاهیم عملیاتی خود را بر این فرض بنا کنند که جنگهای آینده به احتمال زیاد بهسرعت خاتمه نخواهند یافت.
در مقابل، رهبران سیاسی نیز باید واقعبینانهتر ارزیابی کنند که آیا اهدافی که تعیین میکنند، واقعاً میتوانند صرفاً با استفاده از نیروی نظامی و در یک بازه زمانی کوتاه تحقق یابند یا خیر.
چنین تعدیلهایی آسان نخواهد بود.
اما سناریوی خطرناکتر آن است که ایالات متحده همچنان بهتدریج و بدون تصمیمی روشن وارد درگیریهای فرسایشی شود؛ تنها به این دلیل که هزینه اولیه این جنگها در ابتدا قابلمدیریت به نظر میرسد، در حالی که با ادامه درگیری، هزینههای انسانی و اقتصادی بهطور مستمر افزایش مییابد.
آمریکاییها ممکن است مفهوم «جنگهای بیپایان» را رد کنند، اما دشمنان ایالات متحده هر دلیلی دارند که مانع از تحقق همان جنگهای کوتاه و قاطعی شوند که واشنگتن ترجیح میدهد.
و حتی جنگهایی که ادامه دادن آنها در ظاهر نسبتاً آسان و قابلتحمل است، ممکن است در عمل بسیار دشوارتر از آن باشند که بتوان برای همیشه به آنها پایان داد.