بر اساس تحلیلی در مجله +۹۷۲، تضعیف نهادهای داخلی کویت، نزدیکی تدریجی این کشور به امارات و افزایش فشارهای امنیتی ناشی از تنش با ایران، میتواند کویت را به یکی از گزینههای احتمالی ورود به مدار عادیسازی روابط با اسرائیل تبدیل کند؛ روندی که نویسنده آن را نه صرفاً یک پروژه دیپلماتیک، بلکه بخشی از معماری امنیتی آمریکا و اسرائیل در منطقه ارزیابی میکند.
سرویس بینالمللل جماران: در ۲۵ مه، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از عربستان سعودی، قطر، پاکستان، ترکیه، مصر و اردن خواست تا بهعنوان بخشی از توافق آتشبس با ایران، به پیمان ابراهیم بپیوندند. مانند بخش زیادی از سیاست خارجی ترامپ، این اعلام موضع غیرمنطقی و دور از ذهن به نظر میرسید. مصر، اردن و ترکیه دهههاست که با اسرائیل روابط دیپلماتیک دارند؛ روابطی که بسیار پیشتر از پیمان ابراهیم برقرار شده است. همچنین هیچ نشانهای وجود ندارد که سه کشور دیگر به درخواست ترامپ توجهی نشان دهند.
با این حال، در عمق پست او در «تروث سوشال»، هستهای از حقیقت نهفته بود. ترغیب این کشورها به پیوستن به پیمان ابراهیم صرفاً درباره عادیسازی روابط با اسرائیل نیست، بلکه تلاشی برای ایجاد یک کنسرسیوم سیاسی است؛ ائتلافی ایدئولوژیک که تصمیمات نظامی و امنیتی بر پایه آن شکل بگیرد. این تمایز اهمیت بسیار زیادی دارد، زیرا روشن میکند که پیمان ابراهیم از ابتدا چه بوده است: نه صرفاً چارچوبی برای عادیسازی روابط، بلکه ترتیباتی برای دفاع رو به جلو که حول منافع راهبردی اسرائیل بنا شده است.
بیشتر کشورهایی که ترامپ از آنها میخواهد به این پیمان بپیوندند ــ و در واقع اصرار دارد که این موضوع «باید اجباری باشد» ــ دلایلی برای مقاومت دارند. اما کویت در حال تجربه تحولاتی عظیم است که بهتدریج ظرفیت نهادی این کشور برای چنین مقاومتی را فرسایش میدهد.
کویت با سنت ملیگرایی عربی و سیاستهای تاریخی و ریشهدار حامی فلسطین، همواره در میان اعضای شورای همکاری خلیج فارس در موضوع عادیسازی روابط با اسرائیل یک مورد استثنایی بوده است. اما از زمانی که امیر مشعل الاحمد الصباح در پایان سال ۲۰۲۳ به قدرت رسید، کویت بهتدریج به امارات متحده عربی نزدیکتر شده و پیامدهای داخلی این تغییر مسیر نیز بهسرعت آشکار شده است.
پارلمان کویت ــ نهادی دموکراتیک و کمنظیر در منطقه خلیج فارس ــ در سال ۲۰۲۴ بهطور نامحدود تعلیق شد. از آن زمان، کارزار گستردهای برای سلب تابعیت جمعی آغاز شده که برآورد میشود حدود ۳۰۰ هزار نفر را تحت تأثیر قرار داده باشد؛ از جمله شهروندانی با تبار فلسطینی. بافت مشارکت سیاسی که زمانی به کویت شخصیت متمایز خود را در میان کشورهای خلیج فارس میداد، همزمان با همکاری نزدیکتر نظامی و اطلاعاتی با ابوظبی، بهصورت عامدانه در حال ازهمگسستن است.
یکی از نشانههای روشن این روند، نحوه برخورد با شهروندان کویتی است که در ناوگانهای دریایی عازم غزه شرکت کرده بودند. در پسزمینهای که فضای جامعه مدنی در حال محدودتر شدن است، این افراد بهعنوان تهدیدی علیه امنیت ملی تلقی شدند، پس از بازگشت مورد بازجویی قرار گرفتند و طبق گفته منابع آگاه از پروندههایشان، ممنوعالخروج شدند. در کشوری که همبستگی با فلسطین زمانی بخشی سازنده از هویت ملی آن بود، هدف قرار دادن فعالان حامی غزه از سوی دستگاه امنیتی دولت، نشانهای از نوعی آمادهسازی برای تغییر علنی سیاست در قبال اسرائیل است.
عادیسازی روابط نیازمند محیطی داخلی است که در آن بتوان مخالفت عمومی را از طریق برچیدن مخالفت نهادی، حذف کسانی که بیشترین احتمال بسیج شدن علیه آن را دارند، و پرورش اتحادهای خارجی که این روند را اجتنابناپذیر جلوه میدهند، سرکوب کرد. برای شورای همکاری خلیج فارس نیز وارد کردن کویت به وضعیت موجودِ عادیسازی غیررسمی، احتمالاً این مسیر را آسانتر میکند که وقتی شرایط سیاسی مناسب شد، همه اعضای باقیمانده نیز به پیمان ابراهیم بپیوندند.
هم اسرائیل و هم امارات متحده عربی به یک روایت موفقیتآمیز نیاز دارند تا با آن چارچوبی را احیا کنند که بهواسطه نسلکشی اسرائیل در غزه بیاعتبار شده و با جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، بیش از پیش آسیب دیده است. کویت که از حائلهای نهادی خود تهی شده، بهطور آرام به سوی ابوظبی تغییر جهت داده و بارها هدف ایران قرار گرفته، در دسترسترین گزینه است.
با وجود برچیده شدن تدریجی نهادهای داخلی، کویت در واکنش به حملات ایران واکنشی نشان نداده است. اما حملات اخیر پهپادی به فرودگاه بینالمللی کویت یک کشته و ۶۳ زخمی بر جا گذاشت؛ بالاترین آمار زخمیها در یک روز از زمان آغاز جنگ. وزارت خارجه کویت کاردار ایران را احضار کرد و به دو دیپلمات دستور داد ظرف ۲۴ ساعت کشور را ترک کنند، اما از قطع روابط یا اخراج سفیر خودداری کرد.
حمله به فرودگاه قطعاً خشم عمومی نسبت به ایران را که از ماه فوریه رو به افزایش بوده، عمیقتر خواهد کرد. این احساسات ممکن است همان پوشش سیاسی لازم را فراهم کند تا عادیسازی روابط نه بهعنوان انتخاب راهبردی خودِ دولت، بلکه بهعنوان ترتیباتی امنیتی معرفی شود که حملات ایران برای کویت هیچ راهی جز امضای آن باقی نگذاشته است.
آزمون پیمان ابراهیم
پیمان ابراهیم از همان آغاز در سال ۲۰۲۰، ماهیتی معاملهمحور داشت. کشورهای عربی امضاکننده، یعنی امارات متحده عربی، بحرین، مراکش و سودان، عادیسازی روابط را در برابر مشوقهای اقتصادی و امنیتی آمریکا مبادله کردند و هرگونه معماری منطقهایِ برآمده از درون منطقه برای صلح را کنار گذاشتند. سودان از فهرست کشورهای حامی تروریسم آمریکا خارج شد. مراکش نیز به رسمیت شناخته شدن حاکمیت خود بر صحرای غربی از سوی آمریکا را به دست آورد؛ امتیازی سرزمینی که هیچ ارتباطی با اسرائیل یا صلح منطقهای نداشت، اما منطق زیربنایی کل این پروژه را آشکار کرد.
امارات متحده عربی که بر اساس منابع دولتی، محتملترین معمار این چارچوب بود، انتظار داشت بیشترین دستاورد را به دست آورد؛ بهویژه خرید جنگندههای اف-۳۵، که هرگز محقق نشد. تحلیلگران سعودی این پیمان را «عادیسازی مجانی» به سخره گرفتند. اما امارات چیزی را به دست آورد که شاید ارزشمندتر، هرچند ناملموستر بود: درجهای از مصونیت دیپلماتیک که سیاست خارجی هرچه تهاجمیتر آن را از نظارت و بازخواست دور نگه داشت.
آنچه بهعنوان مجموعهای از معاملات دوجانبه آغاز شده بود، خیلی زود به یک معماری رسمی تبدیل شد که امنیت در کانون آن قرار داشت. «مجمع نقب»، چارچوبی در سطح وزیران که در سال ۲۰۲۲ از دل این پیمانها بیرون آمد، آشکارا امنیتمحور بود و عمدتاً بر مقابله با بلنذپروازی های منطقهای ایران تمرکز داشت. این موضوع تأیید کرد که پیمان ابراهیم و چارچوبهای وابسته به آن همواره در خدمت معماری دفاع رو به جلوی آمریکا و اسرائیل بودهاند، نه در جهت تقویت همگرایی منطقهای.
سال بعد، فرورفتن سودان به جنگ داخلی، تا حد زیادی با تأمین تسلیحات و مزدوران از سوی امارات برای «نیروهای پشتیبانی سریع» شعلهور شد؛ نیروهایی که رفتارشان در الفاشر از سوی سازمان ملل بهعنوان رفتاری دارای نشانههای نسلکشی مستند شده است. دخالت یکی از اعضای پیمان در بیثباتسازی عضو دیگر، مشکلی عمیقتر را نشان میدهد: این توافق ظاهراً نه در برابر تهدیدهای خارجی حفاظتی فراهم میکند و نه در برابر اقدامات دیگر امضاکنندگان، محدودیتی ایجاد میکند.
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران که از ۲۸ فوریه آغاز شد، پیمان ابراهیم را در نخستین آزمون جدی خود قرار داده است. امارات و بحرین از سنگینترین ضربات ایران در میان کشورهای خلیج فارس آسیب دیدند. گزارشهای تازه درباره اعزام سامانههای گنبد آهنین و نیروهای اسرائیلی به امارات تأیید کرد که این ترتیبات، دستکم برای یکی از امضاکنندگان، امتیازهای امنیتی به همراه داشته است. اما آنچه فراهم نکرد، حفاظت معنادار بود. عمانِ بیطرف و عربستانِ دارای رویکرد تنشزدایانه، بدون امضای هیچ توافقی، این درگیری را از نظر راهبردی و اقتصادی در وضعیتی بهمراتب بهتر پشت سر گذاشتند.
وضعیت بحرین بهویژه آشکار و برجسته بوده است. این کشور جزیرهای که پیشتر نیز زیر فشار شکنندگی فرقهای و ظرفیت مالی محدود قرار داشت، ناچار شد یک سوآپ ارزی ۵.۴ میلیارد دلاری با امارات برقرار کند؛ اقدامی که نشان میدهد حتی یک درگیری نسبتاً کوتاه، تا چه اندازه برای کشور کوچکی که خود را در خط آتش قرار داده، فرساینده و فلجکننده بوده است.
در همین حال، مراکش که از نظر جغرافیایی از صحنه خلیج فارس دور مانده، تا حد زیادی از این آشوب سالم عبور کرده است. اما مراکش همچنین عضو اتحادیه عرب است؛ نهادی که امارات بهدلیل ناکامیاش در حمایت معنادار از کشورهای خلیج فارس زیر حمله ایران، آشکارا نسبت به آن نگاه تحقیرآمیز داشته است. انفعالِ ادراکشده اتحادیه عرب در طول جنگ، توجیهی را که ابوظبی به دنبال آن بود در اختیارش گذاشت تا به ساخت ائتلاف پیمان ابراهیم خود، بیرون از اجماع عربی، ادامه دهد.
فرادستی اسرائیل و تکهتکهسازی جهان عرب
جنگ جاری یک واقعیت را انکارناپذیر کرده است: پیمان ابراهیم نهتنها نتوانست نقش بازدارنده ایفا کند، بلکه بهطور فعال زمینه قرار گرفتن بیشتر کشورهای عضو در معرض آتش متقاطع توسعهطلبی آمریکا و اسرائیل را فراهم کرده است. در سراسر خلیج فارس، این پیمانها بیش از پیش بهعنوان ترتیباتی یکطرفه دیده میشوند؛ ترتیباتی که از زبان صلح و همگرایی اقتصادی بهعنوان پوششی برای ایجاد یک چارچوب امنیتی استفاده میکند؛ چارچوبی که خطوط مقدم درگیری را از جغرافیای بلافصل اسرائیل دور میسازد.
معماری این دفاع رو به جلو، که پیشتر در «مناطق امنیتی» ایجادشده از سوی اسرائیل در غزه و لبنان قابل مشاهده بود، اکنون بهعنوان یک راهبرد منطقهای گستردهتر در حال ظهور است. اسرائیل در پی ایجاد یک پایگاه نظامی در بربره، بندر اصلی سومالیلند در خلیج عدن است؛ اقدامی که برای نخستین بار، زیرساخت نظامی اسرائیل را در دهانه دریای سرخ مستقر میکند. در شمالتر نیز اخیراً فاش شد که اسرائیل دو پایگاه نظامی مخفی در صحرای غربی عراق ساخته است؛ یکی مربوط به پیش از جنگ جاری علیه ایران و دیگری که در جریان جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵ مورد استفاده قرار گرفت؛ آن هم بدون اطلاع یا رضایت بغداد.
آنچه به نظر میرسد در حال شکلگیری است، نوعی فرادستی اسرائیلی است: برتری نظامی منطقهای که در چندین صحنه اعمال میشود، فراتر از مرزهای اسرائیل عمل میکند و بر مزیتهای فناورانه و اطلاعاتی بنا شده است؛ برتریای که با مصونیت کامل همراه است.
حضور پایگاههای آمریکا در خلیج فارس پیشتر نیز گفتوگوهای ناخوشایندی را درباره حاکمیت ملی برانگیخته بود؛ بهویژه پس از گزارشهایی مبنی بر اینکه برخی از حملات به ایران از خاک کشورهای خلیج فارس انجام شده بود. پیوستن به پیمان ابراهیم در چنین فضایی، کسری حاکمیت ملی را تشدید میکند و مشارکت در یک معماری امنیتی را رسمیت میبخشد؛ معماریای که منافع آن بهطور قاطع به سوی اسرائیل سرازیر میشود.
امارات متحده عربی نشان داده است که در پی حملات ایران، روابط خود با اسرائیل را عمیقتر خواهد کرد. این امر ممکن است در قالب ایجاد یک پایگاه نظامی دائمی اسرائیل در خاک امارات تحقق یابد؛ چشماندازی که با توجه به استقرار گنبد آهنین در جریان جنگ، دیگر دور از ذهن به نظر نمیرسد.
پیشنهاد ترامپ برای پیوند زدن عضویت در پیمان ابراهیم به توافقی با ایران، اجماع منطقهای را کاملاً نادرست تفسیر میکند. هماکنون یک همسویی سست اما مهم میان عربستان سعودی، پاکستان، ترکیه و مصر در حال شکلگیری است و قطر و عمان نیز بهطور فزایندهای به مدار آن کشیده میشوند. محرک این همسویی صرفاً نگرانی مشترک از توسعهطلبی اسرائیل نیست، بلکه سوءظن نسبت به این است که امارات به مشتاقترین همدست عربی آن تبدیل شده است.
پیمان ابراهیم نوعی مصونیت دیپلماتیک در اختیار ابوظبی قرار داد و به آن اجازه داد سیاست خارجیای فراتر از وزن واقعی خود و تهاجمی را دنبال کند، در حالی که همچنان ظاهری از وجاهت و احترامپذیری را حفظ میکرد. تأمین سلاح از سوی امارات برای نیروهای پشتیبانی سریع سودان، هم ریاض و هم قاهره را نگران و بیقرار کرده است. حمایت امارات از شورای انتقالی جنوب در یمن، که نیروهایش در اواخر سال ۲۰۲۵ حملهای را در نزدیکی مرزهای عربستان و عمان آغاز کردند، به اضطراب محاصرهای دامن میزند که ریاض آن را جدی میگیرد.
حمایت امارات از آبی احمد، نخستوزیر اتیوپی، در جنگهای داخلی او و پیگیری جسورانهاش برای دسترسی به دریای سرخ، مستقیماً منافع مصر را تهدید میکند. همچنین تسهیل به رسمیت شناخته شدن سومالیلند از سوی اسرائیل توسط امارات، یعنی موجودیتی جداییطلب که منطق تجزیهطلبانهاش بازتابی از منطق شورای انتقالی جنوب در یمن است، نشاندهنده تمایل به تکهتکه کردن کشورهای عضو اتحادیه عرب است. هنگامی که سومالیلند اخیراً اعلام کرد سفارتی در قدس اشغالی افتتاح خواهد کرد، محکومیتها بهسرعت مطرح شد؛ از پایتختهای عربی و فراتر از آن، از جمله ترکیه، پاکستان، اندونزی و بنگلادش. امارات و بحرین بهطرزی نگرانکننده سکوت کردند.
از نگاه بیشتر دولتهای دیرپای منطقه، پیمان ابراهیم به معنای اشتراک در پروژهای برای فرادستی اسرائیل و تکهتکهسازی جهان عرب است؛ طرحی برای مهندسی یک «خاورمیانه جدید» بر اساس خطوطی که منحصراً در خدمت اهداف راهبردی اسرائیل قرار دارد. پیوستن به این پیمانها در شرایط کنونی، به معنای تن دادن به «دکترین آوار» است؛ دکترینی که جنگ دائمی را بهعنوان جایگزینی برای حلوفصل سیاسی عادیسازی میکند.