از نگاه نرگس باجغلی، مردمشناس و استاد مطالعات خاورمیانه و ولی نصر، استاد دانشگاه هاپکینز و مشاور سابق اوباما، این نسل جدید کمتر ایدئولوژیک، بیشتر ملیگرا، عملگرا و تکنوکرات است. آنان توانستهاند با بازآرایی ساختارهای حکومتی، تقویت نهادهای نظامی و رسانهای، سازماندهی مجدد فرماندهی جنگ و تمرکز بر کارآمدی امنیتی و مدیریتی، از تحقق اهداف آمریکا و اسرائیل جلوگیری کنند. به باور نویسندگان، جمهوری اسلامی نهتنها از دل جنگ تضعیفشده بیرون نیامد، بلکه با احساس پیروزی، اعتمادبهنفس بیشتر و درک تازهای از جایگاه منطقهای خود، وارد مرحلهای جدید شد.
به گزارش سرویس بین الملل جماران، مقاله «راهبرد بزرگ جدید ایران» به قلم نرگس باجغلی، مردمشناس و استاد مطالعات خاورمیانه و ولی نصر، استاد دانشگاه هاپکینز و مشاور سابق اوباما در نشریه فارن افرز، تصویری متفاوت از پیامدهای جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در سال ۲۰۲۶ ارائه میدهد؛ جنگی که به باور نویسندگان، نهتنها به فروپاشی جمهوری اسلامی منجر نشد، بلکه زمینهساز ظهور نسخهای تازه از این نظام سیاسی شد؛ «جمهوری اسلامی جدیدی» که از نظر ماهیت سیاسی، ساختار قدرت و جهتگیری راهبردی، با جمهوری اسلامی چهار دهه گذشته تفاوتهای مهمی دارد.
به اعتقاد نویسندگان، ترور آیتالله علی خامنهای در نخستین روز جنگ و تلاش برای از هم پاشیدن ساختار رهبری جمهوری اسلامی، نتیجهای معکوس به همراه داشت. این رخداد نهتنها موجب فروپاشی نظام نشد، بلکه روند انتقال قدرت به نسل جدیدی از فرماندهان سپاه، مدیران امنیتی و چهرههای تکنوکرات درون ساختار حکومت را سرعت بخشید؛ نسلی که برخلاف نسل اول انقلاب، نه در فضای مبارزه با شاه و مناظره با جریانهای ملیگرا، چپ و لیبرال شکل گرفته، بلکه در دل ساختار جمهوری اسلامی رشد کرده و خود را وارث طبیعی تجربه حکمرانی پس از انقلاب میداند.
باجغلی و نصر توضیح میدهند که آیتالله خامنهای و نسل اول انقلاب محصول فضای سیاسی و فکری دوران پهلوی بودند؛ نسلی که هویت سیاسی خود را در مبارزه با سلطنت، مخالفت با نفوذ غرب و رقابت با جریانهای ایدئولوژیک مختلف تعریف میکرد. جمهوری اسلامی در دوران آیتالله(امام) خمینی، یک دولت انقلابی بود که پشتوانه خود را از ایدئولوژی اسلامی، کاریزمای رهبر و آرمان صدور انقلاب میگرفت.
پس از درگذشت آیتالله(امام) خمینی در سال ۱۳۶۸، نظام وارد مرحلهای شد که در آن تلاش کرد میان آرمانهای انقلاب، الزامات اداره کشور و مقتضیات سیاست منطقهای و جهانی توازن برقرار کند.
در این دوره، جمهوری اسلامی از یک سو برای حفظ انسجام داخلی، مدیریت تحولات اجتماعی، توزیع منابع و ایجاد برخی گشایشهای محدود سیاسی و اقتصادی اقدام کرد و از سوی دیگر، همچنان خود را در چارچوب مقابله با نفوذ آمریکا، دفاع از استقلال ملی، پاسداری از انقلاب و مقاومت در برابر نظم مطلوب غرب تعریف میکرد. اما نسل جدید قدرت در ایران، به باور نویسندگان، با تجربهای متفاوت وارد میدان شده است. این نسل جمهوری اسلامی را نه صرفاً یک پروژه انقلابی در حال تثبیت، بلکه یک دولت مستقر، دارای ظرفیت حکمرانی و برخوردار از نقش منطقهای میبیند.
از نگاه باجغلی و نصر، این نسل جدید کمتر ایدئولوژیک، بیشتر ملیگرا، عملگرا و تکنوکرات است. آنان توانستهاند با بازآرایی ساختارهای حکومتی، تقویت نهادهای نظامی و رسانهای، سازماندهی مجدد فرماندهی جنگ و تمرکز بر کارآمدی امنیتی و مدیریتی، از تحقق اهداف آمریکا و اسرائیل جلوگیری کنند. به باور نویسندگان، جمهوری اسلامی نهتنها از دل جنگ تضعیفشده بیرون نیامد، بلکه با احساس پیروزی، اعتمادبهنفس بیشتر و درک تازهای از جایگاه منطقهای خود، وارد مرحلهای جدید شد.
نویسندگان معتقدند جنگ ۲۰۲۶ همچنین موجب شکلگیری نوعی ملیگرایی جدید در ایران شده است؛ ملیگراییای که توانست بخشی از فاصله میان حکومت و جامعه را کاهش دهد و زمینهساز شکلگیری یک «قرارداد اجتماعی جدید» شود. برخلاف انتظار آمریکا و اسرائیل، بمبارانها، فشارهای اقتصادی و تلاش برای ایجاد شوک سیاسی، به ناآرامی گسترده علیه حکومت منجر نشد. در عوض، بسیاری از ایرانیان، حتی منتقدان جمهوری اسلامی، در برابر حمله خارجی موضعی ملیگرایانه اتخاذ کردند و دفاع از کشور را بر اختلافات داخلی مقدم دانستند.
در نتیجه، به باور باجغلی و نصر، جمهوری اسلامی در حال گذار از یک نظام صرفاً ایدئولوژیک به یک دولت ملیگرا و امنیتمحور است؛ دولتی که پشتوانه سیاسی و اجتماعی خود را بیش از پیش از توانایی در دفاع از کشور، حفظ ثبات، بازسازی اقتصاد، مدیریت بحران و تثبیت جایگاه ایران در منطقه به دست میآورد. در این مدل جدید، مصلحت دولت، امنیت ملی و قدرت ژئوپلیتیک در کنار اصول انقلاب، نقش پررنگتری در تصمیمسازیهای کلان پیدا میکند.
نویسندگان این جمهوری اسلامی جدید را از برخی جهات به دولتهای ملیگرای قرن بیستم، مانند ترکیه دوران کمالیستهای متأخر یا مصر جمال عبدالناصر، تشبیه میکنند؛ دولتهایی که در آنها ایدئولوژی همچنان وجود داشت، اما در خدمت منافع ملی، امنیت دولت و افزایش قدرت حاکمیت قرار میگرفت. با این حال، آنان تأکید میکنند که این تحول الزاماً به معنای تغییر ماهیت کامل نظام سیاسی ایران نیست، بلکه نشانه جابهجایی اولویتها از ایدئولوژی صرف به حکمرانی، امنیت، کارآمدی و جایگاه ژئوپلیتیک است.
از این منظر، دستهبندیهای رایج غربی درباره سیاست ایران، مانند «اصلاحطلب در برابر تندرو» یا «میانهرو در برابر ایدئولوگ»، دیگر توان توضیح واقعیت جدید قدرت در ایران را ندارند. جمهوری اسلامی جدید خود را پیروز جنگی میداند که قرار بود به پایان نظام منجر شود. همین برداشت از پیروزی، به آن جسارت و اعتمادبهنفس بیشتری برای بازتعریف راهبرد منطقهای و بینالمللی ایران داده است.
بر اساس تحلیل باجغلی و نصر، ایران پس از جنگ ۲۰۲۶ با تکیه بر کنترل تنگه هرمز، توسعه توان بازدارندگی، تعمیق همکاری با چین و حفظ شبکه متحدان منطقهای خود، از جمله حزبالله، حوثیها و گروههای عراقی، در پی تثبیت موقعیت خود به عنوان یک قدرت محوری در نظم چندقطبی آینده خاورمیانه است. در این چارچوب، تهران دیگر صرفاً به دنبال عبور از فشارهای خارجی نیست، بلکه میخواهد نقش خود را در معادلات منطقهای و جهانی از موضع قدرت بازتعریف کند.
جمعبندی نویسندگان این است که آنچه امروز در ایران در حال شکلگیری است، پایان جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه آغاز مرحلهای تازه از حیات آن است. مرحلهای که در آن جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری بر ملیگرایی، مصلحت دولت، امنیت، بازدارندگی و قدرت ژئوپلیتیک استوار شده است. به بیان دیگر، جنگی که با هدف تضعیف جمهوری اسلامی آغاز شد، در عمل به تولد نسخهای تازه، منسجمتر، عملگراتر و ملیگراتر از آن انجامیده است.