به گزارش ایرنا، بهار از نیمه های اسفند جای پای خود را بر روی تن یخ زده زمستان سفت می کند تا روزها بگذرد و ریش سفید فصل ها سرانجام بار هجرت ببندد، آنگاه زمین به احترام فصل رویش می ایستد تا بهار با پیراهن شکوفه نقش خود خرامان بیاید و در آستان نگاه ها شگفتی بیافریند.
بهار فصلی است که خود را در آغوش خدا انداخته، موعد درس ها و عبرت هایی که یک طرف آن همیشه به عبودیت می رسد، به اینکه گوش به فرمان معبود بمانی تا فصل های درونت بهاری بماند.
بهار به شدت لطیف است اما در پستوی خود در بردارنده تکانه هایی از مهم ترین مهیب هایی است که در زمستان روزمرگی ها از یاد رفته است.
بهار انعکاس رستاخیز است، آنجا که از مردگان زندگانی خلق می شود، آنجا که تنه یخ زده بی برگی دچار رویش و زایش می شود.
بهار خلق رنگ ها در بوم بی جان طبیعت است، آنجا که در تحولی شگفت انگیز ناگهان بر گستره زمین رنگین کمانی دلربا پدیدار می شود.
بهار می آید تا چشم ها یادشان نرود باید زیبا ببینند، تا حظ بصری آن تخیل آدمی را به جوشش وا دارد.
این گذر حیرت انگیز همان اندازه که برف به یادگار مانده از زمستان را از تن طبیعت می تکاند، زنگار دل ها را نیز کنار می زند، گویی همه چیز رنگ می بازد تا بهار مهربانی بر قامت روزگار بدرخشد.
بهار می آید با رایحه خوش شکوفه با نغمه فرحناک پرندگان، می آید تا آدمی در تار و پود در هم پیچیده روزهای زمخت ماشینی باز هم طاقت بیاورد.
بهار، گویی نه تنها زمستان بلکه هر آنچه نشانی از بی رمقی است را در لا به لای ثانیه های رنگارنگ خود محو می کند.
بهار چه زیبا ، درست در دل زمستان شانه ها را در هم ذوب کرد و تکاپویی لذت بخش رقم زد.
چه ساده درست در میان خستگی روزهای آخر، قدرتی دوباره بخشید تا از قافله هوادارانش جا نمانیم.
بهار، این بزرگ حادثه طبیعت، به نزدیک کوچه های زندگی رسیده است، چیزی نمانده که من و تو نیز مثل بهار خود را در آغوش خدا بیندازیم.
صدای گام های بهار می آید، عطر خوش بهار در حوالی ایستگاه آخر پیچیده است...
زمستان بار و بندیل خود را جمع کرده در قطار فصل ها نشسته، به دوردست ها خیره شده، می رود تا بهار به ساحت زمان جلوه گر شود، زیر لب چه زیبا می خواند:
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار، خوش به حال روزگار.
القصه ، پیامها و آموزه های بهار بسیار است ، دلی می خواهد که دریای معانی آن را دریابد تا در این جهان هستی عشق بازی کند.
در کالبد آدمی نیز ناخن اندیشه های پست دنیوی، چهره نفس مطمئنه را می خراشد و نمی گذارد آزاد باشد.
مولانا می گوید: چشم دریا دیگر و کف دگر - کف بهل ، وز دیده دریا نگر/ کف دریاست صورت های عالم - زک کف بگذر اگر اهل صفایی.
بهار می گوید که اندیشه نو داشته باشیم و اندیشه های نو به گفته عارفان در کسانی موج می زند که به طور دایم پالایش روحی دارند.
بهار می گوید که تو ای انسان مار و عقرب های درونت را نابود کن، در سفر هستی در کنار یکدیگر مهر بان باشیم، محبت را شعله ورتر کنیم، نسبت به همدیگر عشق بورزیم، چرا که ما مهر می ورزیم پس هستیم.
بهار می آموزد همگان باید چشم زیبایی بین داشته باشیم، رفتار و کردار و پندار انسانها باید بهاری شوند ، همگان هر لحظه نو شویم چرا که جهان هستی هر لحظه در حال نو شدن است و...
9861/6026/
انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.