گفتگوی اختصاصی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

در گفت‌وگو با جماران؛

مجیدی، تحلیلگر مسائل خاورمیانه: ۱۴۰۵، سال رشد روابط ما با کشورهای عربی است/ بقاء حزب‌الله، لازمه حفظ امنیت ایران است/ نتوانستیم مزیت‌های ژئوپلیتیکی را به مزیت‌های ژئواکونومیک تبدیل کنیم/ رقابت نهادی در داخل، از شاهکارهای نفوذ در کشور بود

یک تحلیلگر مسائل خاورمیانه گفت: برخلاف تبلیغاتی که برخی از نخبگان ایرانی می‌کردند، اکنون روابط ما با کشورهای حاشیه خلیج‌فارس تازه در حال ورود به دوره ایجابی خود است و ۱۴۰۵ سال رشد روابط ما با کشورهای عربی است.

پایگاه خبری جماران، زهره شجاع: جنگ رمضان را می‌توان یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تحولات غرب آسیا در سال‌های اخیر دانست؛ رخدادی که فراتر از یک رویارویی نظامی، پیامدهای گسترده‌ای در سطوح سیاسی، امنیتی و ژئوپلیتیکی منطقه برجای گذاشت. این جنگ در شرایطی رخ داد که منطقه در حال تجربه تغییراتی عمیق در آرایش قدرت، شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید و رقابت بر سر آینده نظم منطقه‌ای بود. از همین رو، بسیاری از تحلیلگران معتقدند آثار و تبعات این جنگ تنها به میدان نبرد محدود نخواهد ماند و می‌تواند بر مناسبات کشورهای منطقه، جایگاه بازیگران اصلی و روندهای راهبردی سال‌های آینده تأثیرگذار باشد.

در این میان، ارزیابی میزان تأثیر جنگ رمضان بر موقعیت منطقه‌ای ایران، آینده روابط تهران با کشورهای عربی، سرنوشت طرح‌های مورد حمایت آمریکا و اسرائیل در منطقه، چشم‌انداز محور مقاومت و همچنین تحولات لبنان و سوریه، از جمله مهم‌ترین پرسش‌هایی است که پاسخ به آن‌ها، می‌تواند لااقل تا حدی، از ابهام وضعیت پیش‌رو بکاهد.

به منظور بررسی ابعاد مختلف تحولات منطقه در دوران پساجنگ رمضان، گفت‌وگویی داشتیم با علیرضا مجیدی، تحلیلگر مسائل خاورمیانه که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

 

به نظر شما جنگ رمضان چه تحولاتی را در سطح منطقه ایجاد کرد و جایگاه ایران را چه قدر ارتقا داد؟

این جنگ ۵ پیامد در ژئوپلیتیک منطقه داشت که بر روی ایران تأثیر می‌گذارد. نخستین پیامد، فروپاشی نظم منطقه مدنظر ترامپ بود. ترامپ در آغاز دولت دوم خود یعنی ۱۳ ماه قبل از شروع جنگ رمضان، اعلام کرد سرنوشت محتوم خاورمیانه، شکل‌گیری نظمی جدید است هم‌اکنون آغاز شده و اصلا نمی‌توان در برابر آن ایستاد و کشورهای منطقه باید هر چه سریع‌تر خود را با این واقعیت تطبیق دهند. حتی ترامپ در سفر خود به سه کشور حاشیه خلیج‌فارس، قراردادهایی به ارزش مجموعا سه‌هزار میلیارد دلار امضاء کرد، اما همان جا هم مجددا بر نظر خود مبنی بر شکل‌گیری نظم جدید منطقه‌ای به عنوان سرنوشت قطعی خاورمیانه تاکید کرد. 

این نظم چند ویژگی داشت؛ نخست اینکه بر اساس آن، تمام کشورهای منطقه باید به پیمان ابراهیم می‌پیوستند. دوم اینکه باید اقتصاد اسرائیل و کشورهای اسلامی، در یکدیگر ادغام می‌‌شد. زمینه این ایده، به سال ۲۰۱۹ و شکل‌گیری طرح i2u2 برمی‌گردد و در طرح پروژه آیمک (کریدور هند-خاورمیانه-اروپا) به اوج رسید و بر این اساس استوار است که چنانچه ایران و گروه‌های مقاومت آسیبی را به اسرائیل وارد کنند، اقتصاد کشورهای اسلامی نیز آسیب ببیند. ویژگی سوم این نظم جدید منطقه‌ای، برخورداری اسرائیل از حق عملیات پیش‌دستانه دفاعی است، با این استدلال که روند تاسیس اسرائیل به گونه‌ای است که هر چه قدر هم ادغام اقتصادی و اجتماعی انجام شود، باز هم گروه‌های ضداسرائیلی در سطح منطقه وجود خواهد داشت و لذا رژیم صهیونیستی باید این حق را داشته باشد که این گروه‌ها را در همان هسته اولیه و قبل از اینکه بتوانتد جریان‌ساز شوند، هدف قرار دهد. 

با شکل‌گیری چنین نظمی، عملا یک ساختار هرمی ایجاد می‌شد که در رأس آن، اسرائیل قرار داشت. این مطلوب هیچ کشوری نبود و دست‌کم اگر دو، سه کشور را کنار بگذاریم که در داخل خودشان در مورد شکل‌گیری این نظم صحبت می‌کردند، بقیه کشورها اصلا چنین چیزی را در راستای منافع خود نمی‌دیدند، اما چون آن را یک امر قطعی و گریزناپذیر می‌دانستند که حتما تا ۲۰۲۸ محقق خواهد شد، با آن همراه شدند تا بتوانند منافع خود را تامین کنند. 

اکنون اما دیگر شکل‌گیری این نظم گریزناپذیر نیست و برعکس، اکنون می‌گویند احتمال تحقق آن بسیار پایین آمده، زیرا ایران به عنوان مهمترین سدّ در برابر شکل‌گیری این نظم در منطقه، متناسب با خواست آن‌ها رفتار نکرد. به علاوه، اکنون در داخل ایالات متحده، گرایشاتی که بین منافع اسرائیل و آمریکا تفکیک قائل است، تقویت شده و این بسیار در کاهش احتمال تحقق نظم منطقه‌ای مدنظر ترامپ تاثیر دارد. 

جنگ رمضان، از ۲۸ فوریه شروع شد و ما حداقل از آوریل تا کنون، می‌بینیم که به غیر از ۲ یا نهایتا ۴ کشور عربی، هیچ‌یک از سایر ۲۲ کشور عربی، هیچ سطحی از تماس یا همکاری تعامل‌جویانه و حتی روابط غیررسمی با اسرائیل را ندارند. به عنوان مثال، عربستان از سال ۲۰۱۷، سطحی از همکاری‌های امنیتی را با اسرائیل آغاز کرده بود، اما اکنون متوقف شده است‌. حتی اندکی قبل از جنگ رمضان، «ران درمر»، وزیر امور استراتژیک اسرائیل، به جده سفر کرده بود، اما اکنون سعودی‌ها کاملا در حال فاصله‌‌گذاری با رژیم صهیونیستی هستند، زیرا می‌بینند که دیگر نظم منطقه‌ای مدنظر ترامپ حتمی نیست و لذا دیگر به راحتی به سمت همگرایی با اسرائیل نمی‌روند و منافع خودشان را دنبال می‌کنند. این اولین پیامد جنگ رمضان است. ایران بزرگترین آلترناتیو نظم جدید منطقه‌ای مدنظر ترامپ بود، پس برای پیاده‌سازی این نظم، می‌بایست بیشترین آسیب به ایران وارد می‌شد. بنابراین جنگ رمضان با تضعیف آن پروژه، امنیت ایران را ارتقا داد. 

علیرضا مجیدی

پیامد دوم جنگ رمضان، این بود که ثابت شد پایگاه‌های آمریکایی حافظ امنیت کشورهای میزبان نیست. این دستاورد بسیار بزرگی است. پس از اشغال کویت توسط صدام، ائتلاف بین‌المللی به فرماندهی آمریکا در منطقه حضور یافت و کویت را آزاد کرد و سپس، خود دولت‌های عربی به آمریکا پول دادند تا در کشورشان پایگاه تأسیس کند، زیرا تصور می‌کرد پایگاه نظامی آمریکا، ضامن حفاظت از آن‌ها در برابر تجاوز خارجی است. اما در جنگ رمضان، حداقل در سطح رسمی، همه این کشورها با تجاوز به ایران مخالف بودند و اگر دو، سه استثناء شامل امارات، اردن و عربستان را کنار بگذاریم، بقیه به قطع و یقین مخالف حمله به ایران بودند.

امارات اگرچه به طور رسمی با جنگ مخالفت کرد، اما یک جریان نیرومند در داخل این کشور به سرکردگی طحنون بن زاید (مشاور امنیت ملی امارات) و همسویی محمد بن زاید (رئیس امارات)‌، قائل به این بود که اگر اسرائیل قصد حمله به ایران را دارد، باید با آن همراهی کرده و سطح روابط با رژیم صهیونیستی را وارد مرحله‌ای تازه کنند‌. همچنین اردن نیز علی‌رغم اینکه دغدغه‌ای نسبت به حمله یا عدم حمله به ایران نداشت، اما به دنبال نشان‌دادن همراهی خود با آمریکا بود و لذا با حمله به ایران همراه شد. در عربستان نیز یک گرایشی که البته من معتقدم متعلق به جریان اصلی قدرت در این کشور نبود و خالد بن سلمان، وزیر دفاع عربستان، در رأس آن قرار داشت، به نوعی با حمله به ایران همراه شد. اگر این سه کشور را کنار بگذاریم، سایر کشورهای منطقه کاملا مخالف حمله به ایران بودند. 

آمریکا اما از خاک این کشورها به ایران حمله و آن‌ها را وارد جنگ با ایران کرد، بدون اینکه بتواند از آن‌ها در برابر پاسخ ایران حفاظت کند‌. لذا پایگاه‌های آمریکایی نه‌تنها باعث حفاظت از کشورهای میزبان نشد، بلکه هم استقلال و سیادت ملی آن‌ها را نقض کرد و هم امنیت امنیت آن‌ها را به مخاطره انداخت. این مسأله باعث شده که حتی در امارات که بیشترین فاصله فکری را با ما دارد، تفکراتی متفاوت با آن چه تا کنون در جریان بوده، مطرح شود و حتی فردی مانند عبدالخالق عبدالله(مشاور پیشین رئیس امارات) که گرایشات ضدایرانی دارد، اکنون بگوید امارات باید دکترین امنیت ملی خود را تغییر دهد و تمام تخم‌مرغ‌های خود را در سبد آمریکا قرار ندهد. 

پیامد سوم جنگ رمضان این بود که ثابت شد با جنگ، ایران نه شکست می‌خورد و نه تسلیم می‌شود؛ ایران اگرچه در جنگ آسیب می‌بیند، اما خیلی بزرگتر از این است که بشکند‌ یا شکست بخورد. بنابراین، هیچ کشوری نمی‌تواند با توسل به ابزار نظامی، تغییرات مدنظر خود را در ایران اعمال کند و تنها راه تغییر رفتار ایران، توافق با تهران است‌. 

پیامد چهارم جنگ رمضان این بود که دوره جدیدی را در روابط بین ایران و کشورهای عربی آغاز کرد. تا کنون بهترین دوره روابط ما با این کشورها، از نیمه دوم دهه ۷۰ شمسی تا تا اواخر دهه ۸۰ شمسی بوده است که روابط ما سازنده، به نفع هر دو طرف و رو به رشد بود، اما به مجموع عللی متوقف شد و از ابتدای دهه ۹۰، ابعاد سلبی روابط ما و اعراب بر ابعاد ایجابی آن غالب شد و از اواسط دهه ۹۰ هم که این روابط کاملا پرتنش شد. ما تقریبا از اواخر دهه ۹۰، به این نتیجه رسیده بودیم که باید اختلافات خود با اعراب را کنترل کنیم و توان آن را هم داشتیم، اما وارد مرحله ایجابی نمی‌شد. اکنون اما این روابط مجددا وارد مرحله ایجابی خواهد شد. 

ما از اواخر دهه ۷۰، معادله اقتصاد در برابر امنیت را با کشورهای جنوب خلیج‌فارس تعریف کردیم که بر اساس آن، ایران به این کشورها برای تأمین امنیت‌شان و کلیدزدن اصلاحات سیاسی کمک می‌کرد و در مقابل، آن‌ها در بعد اقتصادی به ایران کمک می‌کردند‌. این معادله در عربستان، بحرین و کویت اجرا شد و در سطوح پایین‌تر، به امارات و قطر نیز تسری یافت‌. اما بنا به هر دلیلی، این معادله برهم‌خورد و ما در اواخر دهه ۹۰ که خواستیم از تنش‌های خود با اعراب بکاهیم، دیدیم این معادله قابل احیاء نیست، زیرا به عنوان مثال، در مورد امارات، این کشور معتقد بود در حالیکه اقتصاد ایران به ابوظبی وابسته است، امنیت آن به ایران وابسته نیست و لذا یک نیاز دوطرفه وجود نداشت‌. 

اکنون اما مسأله امنیت دوباره برای این کشورها پررنگ شده است‌. در سال ۹۸ نیز جرقه‌هایی برای احیای معادله گفته‌شده شکل گرفت، اما جمهوری اسلامی نتوانست آن را دنبال کند، زیرا در آن مقطع، نگاه کاهش تنش نداشتیم. اکنون اما خود آن کشورها، دست‌شان را برای احیای این معادله دراز کرده‌اند و قطر و امارات پیشگام شده‌اند‌ و ما هم کاملا نسبت به لزوم بازتعریف این معادله واقف هستیم. بنابراین، در مجموع باید گفت برخلاف تبلیغاتی که برخی از نخبگان ایرانی می‌کردند، اکنون روابط ما با کشورهای حاشیه خلیج‌فارس تازه در حال ورود به دوره ایجابی خود است و ۱۴۰۵، سال رشد روابط ما با کشورهای عربی است. 

 

تمایل کشورهای منطقه به پیوستن به محور مقاومت

نهایتا پنجمین پیامد جنگ اخیر، شکست نتانیاهو و اثبات ایده کارآمدی مقاومت بود. مشخصا از سال ۲۰۲۴ یعنی پایان جنگ ۶۶ روزه در لبنان و سقوط اسد در سوریه، همواره این تفکر وجود داشت که دیگر مقاومت یک نسخه شکست‌خورده در برابر اسرائیل است و در برابر بلندپروازی‌های نتانیاهو، هیچ نسخه مطمئن دیگری وجود ندارد. از طرف دیگر، عموم کشورها، از جاه‌طلبی‌های نتانیاهو احساس خطر می‌کردند و اغراق نیست اگر بگوییم احساس خطر ترکیه حتی از ایران هم بیشتر بود‌‌. حتی در داخل امارات که نزدیکترین کشور عربی-اسلامی به اسرائیل است، خانم ابتسام الکتبی که از بزرگترین استراتژیست‌های جریان پراگرسیو (یک جریان راست رادیکال در امارات) است و مورد توجه مقامات ابوظبی قرار دارد، اخیرا در مورد خطرات بلندپروازی‌های جاه‌طلبانه نتانیاهو هشدار داده است‌. این نشان می‌دهد حتی جریانات راست رادیکال در امارات نیز از بلندپروازی‌های نتانیاهو احساس خطر می‌کنند‌‌.

بنابراین همه کشورهای منطقه می‌خواستند نتانیاهو را کنترل کنند، اما هیچ ایده امتحان‌پس‌داده‌ای در برابر آن نداشتند و هر کسی مسیر خود را می‌رفت. این جنگ اما ورق را برگرداند و اکنون ایران می‌گوید یک ایده واقعی دارد‌ و آن مقاومت است‌‌. کار به جایی رسیده که آمیت سگال، از مهم‌ترین روزنامه‌نگاران نزدیک به نتانیاهو، در روزنامه اسرائیل هیوم(پرتیراژترین روزنامه اسرائیل و نزدیک‌ترین به نتانیاهو) مقاله‌ای می‌نویسد و در آنجا، نتانیاهو را به اسحاق نبی و ترامپ را به حضرت ابراهیم تشبیه می‌کند و می‌گوید که اکنون نتانیاهو در حال قربانی‌شدن توسط ترامپ است. تلویحا، این مقاله می‌گوید همان طور که اسحاق در برابر خدا سر بریده شد، نتانیاهو هم در برابر ایران در حال سر بریده شدن است. 

اخیرا سناتور داکوتا، رهبر جمهوری‌خواهان سنا که از مسیحیان صهیونیست‌ است، گفت، «ما امروز در حال احساس خطر هستیم، زیرا ونس دائما مصاحبه می‌کند، در حالیکه هیچ خبری از هگست و روبیو نیست؛ کار به جایی رسیده که آمریکا در حال فاصله‌گیری از ماموریت الهی و تاریخی خود و خالی‌کردن پشت اسرائیل است، اما خدا با اسرائیل است». به عنوان مثال دیگر، هاکبی، سفیر آمریکا در اسرائیل، برای حمایت از رژیم صهیونیستی حتی مواضعی علیه ترامپ اتخاذ کرد. من حتی دو هفته پیش هم فکر نمی‌کردم چنین اتفاقاتی رخ دهد. هنوز هم نمی‌گویم‌ شکاف بین نتانیاهو و ترامپ واقعی است، اما در همین حدی که اکنون رخ داده، نشان‌دهنده شکست نتانیاهوست و ایران و مقاومت پس از دو سال، یک نسخه واقعی برای ایستادگی در برابر نتانیاهو ارائه داده‌اند. اکنون بستر اجتماعی برای گسترش جغرافیای مقاومت فراهم شده است. یعنی افکار عمومی چند کشور دیگر که ما در آن‌ها گروه‌های فعال مقاومت نداریم، به فعالیت در این زمینه علاقه دارند. 

این ۵ دستاورد، کاملا می‌تواند مقدمه کلان‌روندهایی باشد که نظم منطقه‌ای غرب آسیا را در ۲۰۲۷ کاملا متفاوت از ۲۰۲۵ کند و ۲۰۲۶ هم دوران گذار باشد.

 

نباید طوری عمل کنیم که دولت‌های عربی احساس کنند گروه‌های مقاومت باعث سرنگونی تاج و تخت آن‌ها می‌شوند 

شما از یک طرف به احتمال گسترش محور مقاومت و از طرف دیگر به افزایش نزدیکی ایران با کشورهای منطقه اشاره کردید. به نظر می‌رسد یکی دیگر از عواملی که باعث شکل‌گیری چنین فضایی شده، اظهارات یک سال اخیر مقامات اسرائیلی است که برای نخستین بار، رسما به شکل واضح اعلام کردند تحقق اسرائیل بزرگ را رسالت دینی و تاریخی خود می‌دانند و همین باعث شد کشورهای منطقه بیشتر احساس خطر کنند‌. فکر می‌کنید این افزایش نزدیکی بین ایران و کشورهای منطقه و اتخاذ راهکارهای مشترک برای مقابله با اسرائیل، به چه شکلی خواهد بود و ما شاهد شکل‌گیری چه حرکت‌های جدیدی در سطح منطقه خواهیم بود؟

اگر بخواهیم منافع ایران و مقاومت را به صورت حداکثری تأمین کنیم، باید از تجارب قبلی درس بگیریم‌. در سال ۲۰۰۶ و پس از جنگ ۳۳ روزه هم اقبال اجتماعی به مقاومت بسیار بالا رفت، اما روندها که بخشی از آن‌ها ناشی از رفتار خود ما می‌شد، به گونه‌ای بود که دولت‌های عربی احساس خطر کردند‌‌. این بار ما باید طوری پیش برویم که دولت‌های عربی هم به سمت تعامل مثبت و ایجابی یا مقاومت حرکت کنند.

همچنین، باید ائتلاف‌های منطقه‌ای به گونه‌ای شکل گیرد که دولت‌های عربی احساس نکنند گروه‌های مقاومت باعث سرنگونی تاج و تخت آن‌ها می‌شود. باید این موضوع برای این دولت‌ها روشن شود که هدف از شکل‌گیری گروه‌های مقاومت، مهار اسرائیل است، نه نفوذ در اقلیم تحت حاکمیت آن‌ها‌. اگر ما این امر را به خوبی مدیریت کنیم، تنها با سه کشور جنوب خلیج‌فارس شامل کویت، بحرین و امارات مشکل خواهیم داشت و با سایر کشورهای عربی می‌توانیم وارد دوره‌ای شویم که خود آن‌ها از افزایش نفوذ ایران استقبال کنند‌. 

به عنوان مثال، شیعیان عربستان در محرم امسال، نسبت به سال‌های قبل با سخت‌گیری‌های کمتری مواجه اند. تداوم این وضعیت، منوط به این است که دولت عربستان هم از ناحیه آنان احساس خطر نکند و توقع دارد که ایران نیز در این زمینه به ریاض کمک کند تا گروه‌های شیعه به سمت تقابل با دولت مرکزی نروند‌.

یا به عنوان مثال دیگر، سودان به سمت توسعه همکاری‌ با تهران می‌آید تا از این طریق، مسائل خود را با گروه‌های نیابتی امارات که نیابتی اسرائیل هم محسوب می‌شوند، حل کند. ما اکنون دیپلمات به عنوان سفیر به قاهره فرستاده‌ایم که نشان از تغییر رفتار حکومت مصر دارد. اما این مهم است که بینیم چطور باید رفتار کنیم تا ضمن تقویت سرمایه اجتماعی مقاومت، دولت حاکم بر آن جامعه هم احساس خطر نکند‌. در این صورت، تا سال ۲۰۲۷ مقاومت گسترش و نفوذ جدی خواهد یافت. 

علیرضا مجیدی

ممکن است این گسترش مقاومت و اقدامات ضداسرائیلی کشورهای عربی تا حدی باشد که این کشورها از رابطه خود با آمریکا چشم‌پوشی کنند و وارد تقابل عملی با اسرائیل شوند؟

تقابل نظامی بعید است، اما کشورهای عربی تلاش خواهند کرد در خلاف جهت روندهای مدنظر آمریکا و اسرائیل حرکت کنند‌. به عنوان مثال، یکی از این روندها، تلاش برای ادغام اقتصادی رژیم صهیونیستی با اعراب بود که پیشران اصلی آن، کریدور آیمک بود که هند را به امارات، عربستان، اسرائیل و سپس اروپا متصل می‌کرد. این پروژه بسیار تضعیف شده، زیرا اکنون عربستان به پاکستان بسیار نزدیک است و حتی چند ماه قبل از جنگ رمضان، یک پیمان دفاعی امضاء کردند‌‌. از طرف دیگر، میزان منازعات هند و پاکستان هم که مشخص است. بنابراین، روندهایی در منطقه در حال شکل‌گیری است که خلاف منافع اسرائیل هستند. اما این به معنای تقابل نظامی نخواهد بود. 

یا به عنوان مثال دیگر، ما در سه منطقه در آفریقا شامل مرکز این قاره، شاخ آفریقا و حدفاصل اتیوپی و سودان، گرایشاتی را داریم که در حال حرکت به سمت همگرایی با اسرائیل هستند. در این منطقه، نیروهای مقاومت حضور ندارند و گروه‌های مقابل این گرایشات، ترکیه و جریانات اسلام‌گرا هستند‌. تضعیف این جریانات، نهایتا به ضرر اسرائیل و امارات است و احتمالا شاهد فعال‌ترشدن کشورهای عربی در این زمینه و ایجاد همگرایی بین این کشورها و ایران خواهیم بود. نهایتا باید گفت آن روند تضعیف و به‌ انزوا کشاندن و مهار ایران، در حال برگشتن است. 

علیرضا مجیدی

بقاء حزب‌الله، لازمه حفظ امنیت ایران است

وضعیت حزب‌الله را چطور ارزیابی می‌کنید؟ تا پیش از این، تصور غالب این بود که حزب‌الله به دلیل اثرات ناشی از جنگ ۶۶ روزه و همچنین فشارهای خارجی و داخلی برای خلع سلاح، به شدت تضعیف شده است. شما وضعیت این گروه را با توجه به عملکرد آن در جنگ اخیر چطور می‌بینید؟

حزب‌الله به خون‌خواهی از رهبر شهیدش وارد جنگ شد، وگرنه هنوز آمادگی جنگ را نداشت. پس از جنگ ۶۶ روزه، حزب‌الله وارد مرحله بازسازی حفاظتی شد. این گروه دچار حفره‌های اطلاعاتی زیادی شده بود و باید آن‌ها را شناسایی و رفع می‌کرد که بسیار سخت بود‌. در مرحله بعدی، باید دستگاه نظامی خود را بازسازی می‌کرد، زیرا اکثر سران فرماندهان آن شهید شده بودند. تصور من این است که حزب‌الله هنوز در مرحله بازسازی بود که وارد جنگ شد، زیرا دید اگر حالا که رهبرش را شهید کرده‌اند، سلاح خود را به کار نگیرد، دیگر هیچ وقت این سلاح برایش کارایی نخواهد داشت. این اقدام حزب‌الله، غلبه گفتمان بر برنامه‌ریزی بود. حزب‌الله آمد و واقعا هم جنگید. حزب‌الله خط مقدم دفاع از ایران است. حتی با نگاه غیرمکتبی و غیراسلامی و با دید صرفا ملی و مبتنی بر سود و زیان ایران، حزب‌الله مرزبان ایران است و لذا باید از کیان وجود آن دفاع کنیم.

این دفاع هم صرفا نظامی نیست. ما در بند نخست تفاهم‌ خود با آمریکا، احترام به حاکمیت ملی و تمامیت ارضی لبنان را مطرح کرده‌ایم. حتی در گزارشی که بلومبرگ هفته گذشته منتشر کرد، آمده که در این تفاهم، ذکر شده که همزمان با مذاکرات ۶۰ روزه، اسرائیل باید از جنوب لبنان و مناطقی که در ۲۰۲۴ اشغال کرده، خارج شود. ما حتی مذاکرات هسته‌ای را به به این موضوع گره زده‌ایم و این نشان می‌دهد که ما در بُعد سیاسی هم برای دفاع از حزب‌الله، فعال‌تر از قبل شده‌ایم تا از طریق آمریکا، اسرائیل را وادار به عقب‌نشینی کنیم. 

حزب‌الله نابودشدنی نیست، اما تضعیف‌شدنی است. اگر ما اکنون اقدامی موثر انجام ندهیم که حداقل باعث توقف حملات اسرائیل به حزب‌الله شود، وضعیت‌مان در لبنان واقع نگران‌کننده است. نتانیاهو ۴ هدف در لبنان تعریف کرده که تا کنون در اجرای آن‌ها نسبتا موفق بوده و با منطق نظامی، دست بالاتر را دارد و ما در این بین، عامل بیرونی، یعنی مهار توسط آمریکا را وارده کرده‌ایم. ایالات متحده نیز نیاز به توافق با ایران دارد و لذا اگر ما محکم بر سر مواضع خود بایستیم و بتوانیم نتانیاهو را مهار کنیم، ورق کاملا برمی‌گردد و حتی موقعیت نتانیاهو در داخل، به شدت تضعیف می‌شود. این سنگ محک خود ماست که چه قدر می‌توانیم از منافع ملی ایران حمایت کنیم. بقاء حزب‌الله، لازمه حفظ امنیت ایران است. 

 

ما چطور باید توازن برقرار کنیم تا هم حزب‌الله به عنوان مولفه امنیت خودمان حفظ شود و هم مذاکرات جاری به بن‌بست نخورد؟

کسی که بیش از همه نیاز دارد مذاکرات به بن‌بست نخورد، آمریکاست، نه ایران. همین الان فشارها در داخل آمریکا علیه ترامپ بسیار جدی است، اما او علی‌رغم این فشارها، در حال پیش‌بردن مذاکرات با ایران است. کار به جایی رسیده که وزرای خارجه و دفاع آمریکا مصاحبه نمی‌کنند‌. این وضعیت، به دلیل نیازمندی ترامپ به توافق ایجاد شده و انفاقا ما راهکار عملی و روشنی را جلوی پای ترامپ گذاشته‌ایم؛ به او می‌گوییم نتانیاهو را مجبور کن تا از لبنان عقب‌نشینی کند‌. برای آمریکا، خلع سلاح حزب‌الله بسیار مطلوب است، اما اگر این امر محقق نشود، بر خلاف اسرائیل، برای آمریکا وضعیت شهرهای نبطیه و صور خیلی مهم نیست. لذا ما باید به آمریکا فشار بیاوریم تا اسرائیل را وادار به توقف حملات به لبنان کند. 

یکی از عواملی که موجب شده ایران با تفاهم اخیر همراه شود، این است که این تفاهم قیمومیت آمریکا بر اسرائیل را تثبیت می‌کند‌. این هم در نظم منطقه‌ای خیلی اهمیت دارد و هم باعث می‌شود از این به بعد بتوانیم بسیاری از مسائل خود با اسرائیل را از طریق آمریکا حل کنیم‌. برای اسرائیل هم حفظ اتحاد راهبردی با آمریکا خیلی کلان‌تر از این مسائل است؛ شاید برای شخص نتانیاهو چنین نباشد، اما برای کلیت رژیم صهیونیستی همین است. 

علیرضا مجیدی

ایران تسامح نشان دهد، نتانیاهو مسیر خود را می‌رود و ترامپ چشمش را می‌بندد

اما در این چند ماه باقی‌مانده تا انتخابات کنست، ممکن است ترامپ حرف‌شنوی چندانی از ترامپ نداشته باشد. خصوصا که حیات سیاسی‌اش به شدت به این انتخابات گره خورده و نمی‌خواهد با عقب‌نشینی از لبنان و شکل‌گیری توافق بین ایران و آمریکا، بازنده این عرصه شود.

بله، بزرگترین چالش این تفاهم، شخص نتانیاهوست و باید توجه کنیم هیچ‌کس به اندازه نتانیاهو، رگ خواب ترامپ در دستش نیست. اکنون حداقل در ظاهر، یک تقابل بین این دو شکل گرفته است و اسرائیل به دنبال این است که محیط پیرامونی خود شامل لبنان و سوریه را از هر توافقی جدا کند. باید ببینیم آیا ترامپ می‌تواند افسار نتانیاهو را بکشد یا خیر.

 

فکر می‌کنید ایران چطور می‌تواند این چند ماه باقی‌مانده تا انتخابات کنست را مدیریت کند؟

بدون تردید اگر ایران تسامح نشان دهد، نتانیاهو مسیر خود را می‌رود و ترامپ چشمش را می‌بندد. بنابراین، ما حتما باید با ابزارهای نظامی و دیپلماتیک، بر ترامپ فشار بیاوریم. یکی از اقداماتی که می‌توانیم انجام دهیم، این است که روند بازگشایی تنگه هرمز را گام به گام با عقب‌نشینی اسرائیل از جنوب لبنان تعریف و در کنار آن، فشار نظامی را نیز حفظ کنیم. 

 

۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸، دوره طلایی سیاست منطقه‌ای ایران بود

بسیاری معتقدند ما در طی این ۴۷ سال باید طوری سیاست‌های منطقه‌ای خود را اجرا می‌کردیم تا منجر به حساسیت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی کمتری شود‌. اگر بخواهیم یک آسیب‌شناسی از سیاست‌های منطقه‌ای ایران در ۵ دهه اخیر داشته باشیم، چه می‌توانیم بگوییم؟

مبداء سیاست‌های فعلی منطقه‌ای ایران، ۴۷ سال قبل نیست، بلکه به انتفاضه سال ۲۰۰۰ و به طور خاص‌تر، زمان اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ بازمی‌گردد که نماد آن، تأسیس نیروی قدس سپاه پاسداران است. سیاست منطقه‌ای ایران در این مرحله، تحقق امنیت ملی کشور بود‌. سال ۲۰۰۱، افغانستان و دو سال بعد، عراق اشغال شد و قرار بود پس از آن، نوبت ایران باشد و بر اساس قواعد نظامی آن زمان، کار ایران صددرصد تمام بود. اما سیاست منطقه‌ای ایران طوری تغییر یافت که امنیت ملی کشور را کاملا تامین کرد. دوره طلایی آن مرحله، حدفاصل ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸ بود‌ و نمره بسیار بالایی را در آن سال‌ها کسب کردیم. 

سال ۲۰۰۳، آمریکا اقدام به محاصره ایران در شرق (افغانستان)، غرب (عراق)، آب‌های جنوبی خلیج‌فارس و نزدیکی‌های شمال (ازبکستان و گرجستان) کرد. اگرچه عملیات نظامی در ایران تبدیل به یک باتلاق برای آمریکا می‌شد، اما نهایتا می‌توانست ایران را اشغال کند و فاجعه بزرگی برای ایران رخ می‌داد؛ ما در سال ۱۳۲۰ یک اشغال محدود را تجربه کردیم و هم بزرگترین قحطی یک قرن اخیر در کشورمان رخ داد و هم حاکم‌مان توسط نیروی خارجی تغییر کرد. اگر در سال ۲۰۰۳ اشغال می‌شدیم، بلایای غیرقابل تصوری بر سر ایران می‌آمد‌‌. اما ما کاری کردیم که آمریکایی که خود را در مقام نظام‌سازی می‌دید، در سال ۲۰۰۸ قراردادی بست و از عراق خارج شد و در آمریکا نگاه انزواگرا نسبت به سیاست خارجی رشد کرد. 

همچنین ما در ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸، روند محاصره اسرائیل را آغاز کردیم؛ مقاومت وارد سیاست شد و در همسایگی اسرائیل قدرت گرفت و این رژیم را در یک حالت شبه‌محاصره قرار داد. اگر آن زنجیره حفظ می‌شد، ایده تجاوز به ایران همچنان صرفا روی میز باقی می‌ماند. این موفقیت‌ها، با تولد محور مقاومت رخ داد. پس از آن نیز سیاست منطقه‌ای ایران، نهایتا تا سال ۲۰۲۴ جواب داد و مانع تجاوز به خاک کشور شد‌، اما این سیاست نقاط ضعفی هم دارد. به غیر از سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸ که عملکرد ما درخشان بود، در بقیه سال‌ها اگرچه سیاست منطقه‌ای ما نمره قبولی می‌گیرد، اما این نمره چندان بالا نیست‌. 

علیرضا مجیدی

نتوانستیم مزیت‌های ژئوپلیتیکی را به مزیت‌های ژئواکونومیک تبدیل کنیم

پس از ۲۰۰۸ ما آسیب‌هایی را در سیاست منطقه‌ای داشتیم؛ نخست اینکه اگرچه ما یک سری مزیت ژئوپلیتیکی را برای ایران ایجاد کردیم و تا دریای مدیترانه رسیدیم و حتی کاپلا (یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان ژئوپلیتیک دنیا و یهودی) که معتقد است ۸۰ درصد سیاست خارجی را در بلندمدت، جغرافیا می‌سازد، این ایده را مطرح می‌کرد که «هر حکومتی در ایران صرفا زمانی می‌تواند یک سیاست خارجی موفق داشته باشد که آسیای میانه را به مدیترانه متصل کند، وگرنه ایران در معرض حملات خارجی قرار می‌گیرد». ایران چنین وضعیتی ژئوپلیتیکی را برای خود ایجاد و آسیای میانه را به مدیترانه متصل کرد، اما نتوانست آن را به یک مزیت ژئواکونومیک تبدیل کند. در دو دهه اخیر، ما در برخی از بازه‌های زمانی، بالاترین نفوذ را در عراق داشتیم، اما حتی در همین عراق که اکنون هم سومین شریک بزرگ تجاری ماست و قرابت‌های فرهنگی زیادی با آن داریم، بانک‌های ما نمی‌توانند ضامن پروژه‌های بزرگ شوند و حتی نمی‌توانیم پول بسیاری از مبادلات دولتی خود با این کشور را پس بگیریم. 

آسیب دوم سیاست منطقه‌ای ما، این است که ما در مقاطعی تصور کردیم می‌توانیم هژمون منطقه شویم‌‌. هژمون شدن با قدرت منطقه‌ای بودن متفاوت است؛ هژمون باید ویژگی‌هایی مانند برخورداری از GDP بالا را داشته باشد. اگر کشوری بخواهد فراتر از ظرفیت خود بازیگری کند، مجبور به استفاده بی‌رویه از منابع خود خواهد شد و این وضعیت بعدا آن را دچار فقر منابع خواهد کرد. ما در مقاطعی، گرایش به هژمون شدن داشتیم و این باعث شد برخی از دیگر کشورهای منطقه به یک رقیب برای ما تبدیل شوند که ایران را خصم خود می‌بینند. این امر، بستر را برای تقویت پروژه ایران‌هراسی اسرائیل و افزایش نفوذ آن در منطقه فراهم کرد. 

آسیب سوم، بی‌توجهی به روندهای منطقه‌ای بود‌. همزمان چند روند موازی در منطقه دنبال می‌شد و ما هم مسیر خودمان را می‌رفتیم و توجه نمی‌کردیم که این منطقه کشش محدودی دارد و این روندها در جایی باهم تزاحم پیدا می‌کند‌. در ذیل همین مسأله، ما اشتباه صبر استراتژیک را مرتکب شدیم که واقعا خانمان‌سوز بود. آن اشتباه ناشی از این می‌شد که ما فکر می‌کردیم چون در سوریه روی زمین حضور داریم، پس حرف آخر را می‌زنیم. اسرائیل در واکنش به این حضور، ما را هدف قرار می‌داد و ما می‌گفتیم هنوز زمان تقابل مستقیم با اسرائیل فرانرسیده است‌ و با این نگرش، هر پایگاهی که در سوریه توسط رژیم صهیونیستی مورد حمله قرار می‌گرفت، بدون اینکه به اسرائیل پاسخ دهیم، تنها اقدام به بازسازی خسارات واردشده می‌کردیم. 

ما اسم این قاعده را «صبر استراتژیک» گذاشتیم‌. این باعث شد «غورباقه آب‌پز شدن ایران»  به یکی از کلان‌روندها منطقه در بین روندهای موازی تبدیل شود‌. به عنوان یک مثال موردی، از سال ۲۰۱۵ به بعد، پس از اینکه هواپیماهای ایرانی مسافر یا محموله‌های خود را در فرودگاه‌های سوریه خالی می‌کردند و بلند می‌شدند، اسرائیل باند فرودگاه را می‌زد و می‌گفت به جای حمله به هواپیما یا افراد و محموله‌ها، تنها به زدن باند فرودگاه اکتفا کرده تا به ایران هشدار دهد. عدم پاسخ‌دهی ایران به این حملات اسرائیل، باعث شد از اواخر ۲۰۲۳، دو فرودگاه دمشق و حلب که مهمترین فرودگاه‌های مورد استفاده ایران در سوریه محسوب می‌شد، در طی بیش از ۴ ماه فقط ۲۲ روز باز باشد. اسرائیل مدام این فرودگاه‌ها را می‌زد، سپس بازسازی می‌شد و بعد مجددا مورد حمله قرار می‌گرفت. بعدا ایران موافقت کرد دیگر وارد این دو فرودگاه نشود تا اسرائیل دیگر به آن‌ها حمله نکند و رژیم صهیونیستی نیز با واسطه‌گری امارات، این را پذیرفت. 

یعنی عدم پاسخ‌دهی ما باعث شد اسرائیل از شرایطی که جرأت نداشت محموله‌های ارسال‌شده از ایران را بزند، به نقطه‌ای برسد که ما برای بازگشت فرودگاه‌های سوریه به فعالیت معمول خود و عدم حمله مجدد اسرائیل به آن‌ها، اعلام کردیم دیگر وارد این فرودگاه‌ها نمی‌شویم. این مثال واضح غورباقه آب‌پز شدن ایران در منطقه بود‌ که از صبر استراتژیک ناشی می‌شد. اسرائیل از همین وضعیت برای تشویق کشورها به عضویت در پیمان ابراهیم هم استفاده کرد و می‌گفت من تنها دولت در تمام دنیا هستم که به منافع ایران حمله می‌کنم و ایران پاسخ نمی‌دهد. این باعث شد کشورهایی که در ذیل پروژه ایران‌هراسی از ما احساس تهدید داشتند، با اسرائیل وارد همکاری‌های امنیتی شوند، تا جایی که حتی قبل از پیمان ابراهیم، ۱۰ کشور عربی وارد همکاری‌های امنیتی با اسرائیل شدند.‌

آسیب بعدی، عدم توجه به ظرافت‌های لازم در روابط با کشورهای میزبان هم‌پیمانان‌مان بود. ما در عراق، لبنان و... یک سری هم‌پیمان داریم که خود بخشی از این کشورها محسوب می‌شوند‌. ما نباید کل کشور مقابل را به گروه‌های هم‌پیمان خودمان تقلیل دهیم. این چالش خصوصا در رابطه با عراق پررنگ‌تر بود. این گروه‌های هم‌پیمان، در داخل کشورشان هم رقیب دارند و هم با دولت‌های خودشان طرف هستند و اتفاقا چون پروژه ملت‌سازی در این کشورها به خوبی اجرا نشده، دولت‌هایشان نیز عمدتا ائتلافی هستند. 

یکی دیگر آسیب‌های سیاست‌های منطقه‌ای ما، این است که علی‌رغم اینکه حضور منطقه‌ای ایران از نوع نرم بود، اما برای تثبیت حضورمان، فورا به سمت شبکه‌سازی سخت می‌رفتیم. لازمه شبکه‌سازی، این است که از فضای توده‌ای فاصله گرفته و به سمت فضای نخبگی برویم. مشخصا در سوریه، ما از این ناحیه شکست بسیار بدی خوردیم و در سایر کشورها نیز چالش داشتیم. باید بتوانیم با ظرافت تمام، بین حضور نرم ایران و شبکه‌سازی سخت، توازن برقرار کنیم. 

 

رقابت نهادی در داخل، از شاهکارهای نفوذ در کشور بود

آسیب بعدی، رقابت‌های نهادی در داخل بر سر مسائل منطقه‌ای است‌. یکی از ویژگی‌های دوره طلایی ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸، این بود که در آن زمان، سه رکن نظامی، امنیتی و دیپلماسی مکمل هم عمل می‌کردند. اتفاقاتی که خصوصا از ۲۰۱۱ رخ داد، این تعادل را برهم‌زد و من معتقدم اصلا شاهکار نفوذ در ایران همین بود که بدبینی بین نهادی را ایجاد کرد و به جای اینکه نهادهای ما هم‌افزا با هم حرکت کنند، در موارد حتی به سمت خنثی‌سازی یکدیگر رفتند. اوج این مسئله در اردن بود. این به ما در سطح منطقه آسیب‌های زیادی وارد کرد.

 

تا زمانی که ایران در سوریه حضور داشت، هیچ گونه تعدی به خاک کشورمان نشد

بسیاری معتقدند این وضعیت یک سال اخیر ما و دو جنگی که پشت سر گذاشتیم، به دلیل ازدست‌دادن سوریه است و شاید اگر ما همچنان این کشور را می‌داشتیم، وضعیت کنونی پیش نمی‌آمد. نظر شما در این خصوص چیست؟

از نظر تاریخی اصلا نمی‌توان این ایده را رد کرد؛ تا زمانی که ایران در سوریه حضور داشت، علی‌رغم تمام تهدیداتی که متوجه ما بود، هیچ گونه تعدی به خاک کشورمان نشد.‌ در جنگ ۳۳ روزه، زمانی ورق برگشت که موشک‌های ضدزرهی از سوریه به جنوب لبنان رسید و به تانک‌های مرکاوای اسرائیل برخورد کرد. از آن موقع، ثابت شد که سوریه، پشتیبان لجستیک مقاومت لبنان است. بنابراین، عملا ما دور اسرائیل را حصار کشیدیم؛ از جنوب به وسیله غزه، از شمال توسط حزب‌الله و از شمال‌شرق هم به وسیله سوریه. 

آنچه باعث حمله به ایران در سال گذشته شد، تغییر این معادله بود؛ غزه و جنوب لبنان دیگر توان تهدید اسرائیل را نداشتند و در سوریه هم که مقاومت کلا از بین رفته بود که باعث شد خط تأمین مقاومت لبنان هم آسیب ببیند.‌ اصلا اسرائیل بحث زدن سر اختاپوس را مطرح کرد، با این استدلال که ما رژیم صهیونیستی مرزهای خود در حال جنگ با متحدین ایران است، در حالیکه خود ایران در دوردست سالم مانده و لذا باید خود ایران مورد حمله قرار گیرد. اولین بار، این ایده در سال ۲۰۱۵ مطرح و ۱۰ سال بعد به ما حمله شد و دقیقا در همان ماه‌های منتهی به جنگ ۱۲ روزه، ما سوریه را از دست دادیم. البته که این تنها عامل نبود و عواملی از جمله وضعیت غزه و جنگ ۶۶ روزه لبنان نیز در حمله اسرائیل به ایران نقش داشت.

 

به نظر نمی‌رسد احمد الشرع  ایده ترامپ برای کنترل حزب‌الله را بپذیرد

حالا که بحث سوریه شد، لطفا در مورد ایده اخیر ترامپ برای مدیریت حزب‌الله هم توضیح دهید. اخیرا ترامپ پیشنهاد داد اسرائیل، مدیریت حزب‌الله را به سوریه بسپارد. به نظر شما ترامپ بر چه اساسی چنین حرفی زده و آیا اساسا این ایده قابل اجراست؟

این ایده حدودا از یک سال و نیم پیش مطرح است و چند استدلال دارد؛ نخست اینکه سوریه بسیار وسیع‌ است و از این لحاظ، لبنان حکم استانی از سوریه را دارد و بنابراین دمشق می‌تواند بر لبنان تفوق داشته باشد. استدلال دوم، این است که آمریکا در داخل سوریه هم مسائلی را دارد که از جمله آن‌ها، کنترل افراطیون است. لذا آمریکا اعتقاد دارد بهترین اقدام، این است که گروه‌های افراطی سوری را به جنگ حزب‌الله بفرستد که سابقه جنگ با یکدیگر را هم دارند. 

استدلال سوم آمریکا، این است که ادعا می‌کند اسرائیل، قصد الحاق خاک لبنان را ندارد و هر چه قدر هم جنوب این کشور را اشغال کند، گرایش اهالی این کشور به مقاومت افزایش خواهد یافت، زیرا می‌خواهند سرزمین‌شان آزاد شود.‌ بنابراین، آمریکا اعتقاد دارد مسیر خلع سلاح، از اشغال‌گری اسرائیل نمی‌گذرد و بر همین اساس می‌خواهد یک نیروی نظامی قوی‌تر از حزب‌الله، در لبنان حضور داشته باشد تا فرایند خلع سلاح انجام شود. ارتش لبنان نمی‌تواند چنین کاری کند و لذا از نظر آمریکا، بهترین گزینه به این منظور، ارتش سوریه است. 

اما از طرف دیگر، سه فاکتور هم وجود دارد که این ایده را زمین می‌زند؛ نخست اینکه سوری‌ها و لبنانی‌ها حتی در سطح شیعیان دو طرف، با یکدیگر نوعی ضدیت تاریخی دارند و ورود سوریه به لبنان، نگاه‌های ناسیونالیستی ضدسوری را در لبنان تقویت می‌کند و حتی بخشی از جامعه لبنان که منتقد مقاومت است را در کنار مقاومت قرار می‌دهد.

فاکتور دوم، ضربه به پایگاه اجتماعی هیات حاکمه سوریه است. در زبان عربی، اصطلاحی تحت عنوان «بیئه» وجود دارد که بهترین ترجمه آن در فارسی، «آغوش اجتماعی» است. به عنوان مثال، بیئه سپاه پاسداران، شامل آن بخشی از جامعه می‌شود که می‌تواند به رفتار فرماندهان سپاه جهت‌دهی کند. اساسا بیئه هیأت حاکمه سوریه، اگرچه ضد حزب‌الله است، اما ضدصهیونیستی نیز هست و مانع از همسویی هیات حاکم بر سوریه با اسرائیل می‌شود.‌ بنابراین، ایده سپردن مهارسازی حزب‌الله به سوریه، بدین معناست که احمد الشرع بخواهد ماموریت نتانیاهو را انجام دهد، در حالیکه آغوش اجتماعی هیأت تحریر‌الشام، چنین چیزی را نمی‌پذیرد. 

وقتی در ۲۰۲۴ جنگ بین اسرائیل و حزب‌الله آغاز شد، جامعه نخبگانی ادلب(جغرافیای اصلی بیئه تحریرالشام) دو دسته شد؛ یک دسته کسانی بودند که این را یک جنگ بین دو ظالم می‌دانستند و وظیفه بی‌طرفی را برای خود قائل بودند. افرادی مانند عبدالرزاق مهدی (روحانی اسلام‌گرای سوری) و عبدالله المحیسنی (روحانی سلفی عربستانی که در جریان جنگ داخلی سوریه، علیه ارتش این کشور فعالیت می‌کرد) از چهره‌های شاخص این دسته هستند. 

دسته دیگر اما همسو با حزب‌الله موضع گرفتند و آن را خط مقدم دفاع از اسلام در برابر اسرائیل دانستند. احمد مولانا که زمانی در مکتب سیاسی تحریرالشام بود، از حزب‌الله و ایران در جنگ اخیر حمایت کرد. یا صادق الغریانی که یک سلفی و مفتی عام لیبی است و سلفی‌های جهان بسیار به او توجه دارند، در جنگ اخیر، در حمایت از ایران فتوا داد‌. بنابراین، بخشی از بیئه هیات حاکمه سوریه، در برابر اسرائیل، حامی حزب‌الله و ایران است‌ و اجازه جنگ دولت سوریه با حزب‌الله را نمی‌دهد. بنابراین، اگر جولانی این پیشنهاد ترامپ را بپذیرد، عملا به پای خود شلیک کرده است، زیرا هیچ جریانی بدون بیئه خود باقی نمی‌ماند. 

فاکتور سوم، خطرات امنیتی داخلی برای سوریه است. بخشی از مقاومت اسلامی عراق، بسیار مصمم است در صورت ورود سوریه به لبنان، وارد شرق سوریه شود. بافت جمعیتی شرق سوریه، به شدت عشیره‌ای و نفوذپذیر است و در صورت ورود مقاومت عراق به این ناحیه و هم‌پیمان‌شدن با قومیت‌های ساکن در آن، می‌توانند دردسرهای جدی برای دمشق ایجاد کنند.

بنابراین، این سه فاکتور را که کنار هم بگذاریم، می‌بینیم طبیعتا احمد الشرع چنین حماقتی را مرتکب نخواهد شد، زیرا منفعتی هم برای او ندارد. لذا احتمال اجرای این پیشنهاد ترامپ، بسیار اندک است. الشرع اگر می‌خواهد این پیشنهاد را قبول کند هم ابتدا باید دو کار انجام شود؛ نخست اینکه اسرائیل از لبنان خارج گردد و دوم اینکه با توطئه‌هایی، عشایر سنی‌مذهب شمال لبنان، با حزب‌الله درگیر شوند تا سپس ارتش سوریه، در حمایت از این عشایر وارد گردد. وگرنه اگر الشرع بخواهد همین جوری وارد درگیری با حزب‌الله شود، عملا مصداق کسی می‌شود که بر شاخه نشسته و بن می‌برد. 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.