ریحانه پنجشنبه برای مراسم چهلم آمده بود اما امشب باز هم از همسرش خواسته بود او را بیاورد بیت. میگفت حس می کنم اینجا از همه جا به آقا نزدیکترم.
جماران: مثل روزهایی که باید برای امتحان دانشگاه می رفتم دلم می خواست مامان مرا از زیر قرآن رد کند. خجالت کشیدم مگر قرار بود چه کنم که از او بخواهم قرآن هم بیاورد. به گفتن اینکه مامان دعا کن این کار خوب جلو برود، کار آقاست، اکتفا کردم و از خانه زدم بیرون. میخواستم روایتی از حال و هوای مقابل دیوار نوشته هایی که از روز چهلم باقی مانده بود، بنویسم.
روز چهلم سر خیابان کشوردوست دیواره انسانی درست شده بود و امکان دیوارنویسی نبود. اما حالا یک دیواری با کلی جمله شده بود زینت خیابان.همهی جملهها قابلیت روایت نداشت. چند تایی عکس گرفتم و به سمت خیابان فلسطین رفتم. خبری از نیوجرسیهای خیابان فلسطین نبود. از پلیسی که آنجا بود سوال کردم، گفت: همه را بردهاند ته خیابان. عکس گرفتن از آنجا هم اجازه میخواست. آنقدر این و آن را دیدم تا اجازه صادر شد. زمان اما گذشته بود و هوا میل به تاریکی کرده بود.
چند تایی عکس گرفتم. برای نماز به مسجد امام سجاد(ع) رفتم و بعد از نماز، با اجازه پلیس سر خیابان کشوردوست ایستادم.
ماشین بلندگوداری که این روزها درست مانند دوران دفاع مقدس هشت ساله میداندار شدهاند، سر خیابان پارک کرد. حسین ستوده روضه حضرت زینب(س) می خواند. خیابان کشوردوست بی روضه هم همه غم عالم را توی دل آدم جا می کند. غمی که سنگین شده و فرصتی برای بروز پیدا نکرده و گاه گاهی اشکی می شود و پایین می آید. غمی که خشم شده و با فریاد الله اکبر قرار است تا نابودی اسرائیل پیش برود.
مادر و پسری از راه رسیدند. سر خیابان کشوردوست رو به تمثال بزرگی که از آقا بالای خیابان نصب شده ایستادند. مادر انگار همه وجودش چشم شده بود. حسرت، آمیختهی نگاهش بود. باید سر صحبت را با او باز می کردم.
این روزها دیوار بین باحجاب و کمحجاب و بیحجاب فرو ریخته. همه کنار هم علیه بیداد امریکا فریاد می زنند. و این بانوی ۶۳ ساله هر شب خودش را از راه دور به میدان انقلاب اسلامی می رساند. پسرش که او را همراهی می کند میگوید: مادر فقط تجمع میدان انقلاب را قبول دارد. و امشب او به مادر گفته بیا ببرمت بیت.
مادر میگوید ۶۳ سالهام. بیشتر روزهای عمرم را بعد از انقلاب گذراندهام. برای آقا همیشه به عنوان رهبر جمهوری اسلامی احترام قائل بودم و دوستشان داشتم اما از روزی که رفتهاند بیقرارشان شدهام. فکر میکنم نشناختمشان.
او همیشه دلش می خواسته حتی یک بار هم که شده ایشان را از نزدیک ببیند اما کجسلیقگی گاهی حسرتی دائمی روی دل ها می گذارد. به او گفته بودند شماها را برای دیدار نمی پذیرند. چه کسی به بعضیها اجازه داده بود که او را فقط به خاطر تارهایی که از زیر روسری بیرون می زد از دیدار رهبرش محروم کنند.
بغض راه گلویش را سد کرده بود. آغوشش را مادرانه برایم باز کرد. شانههایمان پناه اشکهایمان شد و انگار قرار بود همدیگر را تسلی دهیم.
کمی بعد بانوی جوانی مشبک های حصار حفاظتی را تکیهگاه سرش کرد. لرزش شانههایش اجازه نزدیک شدن به او را نمی داد. حس مزاحمت و به هم زدن خلوتش را داشتم. اما همین حال را باید روایت می کردم.
۳۳ ساله بود و مادر دو کودک پنج ساله و یک ساله. سال ۹۵ کوچههای اطراف بیت را گرفته بود و جلو آمده بود تا رسیده بود به حسینیه که آرزویش برآورده شود و برای لحظههایی هر چند از فاصلهای دور، جمال نورانی آقا را ببیند.
پنجشنبه برای مراسم چهلم آمده بود اما امشب باز هم از همسرش خواسته بود او را بیاورد بیت. میگفت حس می کنم اینجا از همه جا به آقا نزدیکترم.
ریحانه می گفت: توی این چند روز مجبورم با بچههایم بازی کنم، بخندم اما دلم پر از درد است.
نفس سنگینش را بیرون می دهد و ادامه می دهد: این روزها با عکسشان حرف می زنم و می گویم آقا من هیچ وقت آنی که شما خواسته بودید نشدم. اینهمه سال برایمان گفتی و گفتی اما من چه کردهام که تو راضی باشی.
ریحانه می گوید: همیشه برایم این سوال بود که چطور بعضیها سالها بعد از رحلت امام هنوز عکس ایشان را روی دیوار اتاقشان نصب کرده اند. حالا حالشان را میفهمم. حالا میدانم آن آدمها چه دردی به دوش کشیدهاند. ریحانه به هق هق افتاده و قول می دهد که بچههایش را برای ظهور تربیت کند. او به خودش قول داده که نفرت از اسرائیل را در دل بچههایش بکارد.
تینا پرستار ۴۵ ساله که همه روزهای جنگ تحمیلی سوم سر شیفتهایش حاضر بوده، سومین بانویی است که دلتنگی و بیقراری او را به خیابان کشوردوست کشانده است.
دیدن روی آقا آرزوی همیشگیاش بوده اما میگوید کوتاهی کردم.
تینا هشت ساله بود که آقا رهبر شد و میگوید در همه این سالها از زمانی که خودم را شناختم سخنرانیهایشان را گوش میدادم و آخرین بار دو سال پیش بود که در نماز عید فطر پشت سرشان نماز را خواندم.
تینا آرمان ۲۶ سالهاش را طوری تربیت کرده که به وقت خطر از کشورش دفاع کند.
سرم را زیر می اندازم. من چه داشتم در مقابل تینا که سر و شکل ظاهریاش با من نمی خواند اما او از من فرسنگ ها جلوتر است در محبتی که به آقا داشته و دارد.
راه میدان انقلاب را پیش می گیرم و به تینا و آن بانوی ۶۳ ساله فکر می کنم، به ارادت خالصانهای که آنها را تا خیابان کشوردوست کشانده است.