استیون والت در گزارشی در نشریه «فارن افرز» استدلال میکند که راهبرد کلان دونالد ترامپ در دور دوم ریاستجمهوریاش، نه انزواگرایی یا واقعگرایی سنتی، بلکه «هژمونی غارتگر» است. بر اساس تحلیل او در این رویکرد ایالات متحده از جایگاه ممتاز خود برای باجگیری و کسب امتیازات یکجانبه از متحدان و رقبای خود بهره میبرد و برخلاف دوران جنگ سرد که آمریکا به عنوان یک هژمون خیرخواه به دنبال رفاه متحدان بود، ترامپ اکنون روابط بینالملل را یک بازی با حاصل جمع صفر میبیند که هدف آن استخراج حداکثری منافع اقتصادی برای خود است. نویسنده خاطرنشان میسازد که ابزار اصلی اعمال این سیاست، استفاده ابزاری از تعرفههای تجاری و تهدید به قطع چتر امنیتی ایالات متحده برای وادار کردن کشورها به دادن امتیازات نامتقارن است. والت توضیح میدهد که دولت ترامپ با رویکردی کاملاً معاملهگرایانه، حتی از متحدان سنتی مانند اعضای ناتو و شرکای تجاری میخواهد که در ازای دریافت امنیت، هزینه پرداخت کنند یا امتیاز دهند و همزمان رهبران جهان را مجبور به انجام «آیینهای سرسپردگی» و تملقگویی شخصی میکند تا جایگاه فرادست آمریکا و شخص رئیسجمهور تثبیت شود. در این تحلیل تأکید میشود که اگرچه این استراتژی ممکن است در کوتاهمدت منافعی داشته باشد، اما در درازمدت و بهویژه در برابر قدرتهای همترازی همچون چین، ناکارآمد و محکوم به شکست است. والت هشدار میدهد که «هژمونی غارتگر» بذر نابودی خود را در دل دارد، زیرا غیرقابل پیشبینی بودن ترامپ و قلدریهای مداوم او، متحدان و شرکای تجاری را ناچار کرده است تا برای کاهش ریسک، وابستگی خود به ایالات متحده را کم کنند و به دنبال ایجاد ائتلافهای تجاری جدید و توافقات دوجانبه بدون حضور واشنگتن باشند. در نهایت، والت نتیجهگیری میکند که تداوم این رویکرد، شبکههای قدرت و نفوذی را که آمریکا طی دههها ساخته است تخریب میکند و با تبدیل واشنگتن به شریکی غیرقابل اعتماد، فرصت را برای بازنویسی قواعد جهانی توسط رقبایی مانند چین فراهم میسازد. او هشدار میدهد که نتیجه نهایی این استراتژی، آمریکایی منزویتر، فقیرتر و ناامنتر خواهد بود که نفوذ جهانی خود را طبق تعبیر همینگوی، ابتدا به تدریج و سپس به شکلی ناگهانی از دست خواهد داد.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، فارنافرز نوشت: از زمانی که دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۷ برای نخستینبار رئیسجمهور ایالات متحده شد، مفسران و تحلیلگران کوشیدهاند برچسبی دقیق و قانعکننده برای توصیف رویکرد او در سیاست خارجی آمریکا بیابند. بری پوزن، دانشمند علوم سیاسی، در سال ۲۰۱۸ در همین نشریه استدلال کرد که راهبرد کلان ترامپ «هژمونی غیرلیبرال» بوده است. اورن کَس نیز پاییز گذشته نوشت که جوهره اصلی این رویکرد، مطالبه «تقابلبهمثل» است. ترامپ را واقعگرا، ملیگرا، مرکانتیلیست کلاسیک، امپریالیست و انزواطلب نامیدهاند. هر یک از این عناوین بخشی از واقعیت را در بر میگیرد، اما شاید راهبرد کلان دوره دوم ریاستجمهوری او را بتوان دقیقتر با عنوان «هژمونی غارتگر» توصیف کرد. هدف محوری این رویکرد آن است که واشنگتن از موقعیت ممتاز خود برای گرفتن امتیاز، باج و نشانههای تبعیت از متحدان و رقبا بهطور همزمان بهره گیرد و در جهانی که آن را کاملاً حاصلجمع صفر میبیند، دستاوردهای کوتاهمدت کسب کند.
با توجه به داراییهای همچنان قابلتوجه ایالات متحده و مزیتهای جغرافیایی آن، هژمونی شکارگر ممکن است برای مدتی کارآمد باشد. اما در بلندمدت محکوم به شکست است. این راهبرد برای جهانی با چند قدرت بزرگ رقیب—بهویژه در شرایطی که چین به همتای اقتصادی و نظامی آمریکا بدل شده است—مناسب نیست، زیرا چندقطبیشدن به سایر کشورها امکان میدهد وابستگی خود به ایالات متحده را کاهش دهند. اگر این رویکرد در سالهای آینده همچنان چارچوب راهبرد آمریکا را تعیین کند، نهتنها ایالات متحده بلکه متحدانش را نیز تضعیف خواهد کرد، به افزایش نارضایتی جهانی دامن خواهد زد، فرصتهای وسوسهکنندهای برای رقبای اصلی واشنگتن ایجاد میکند و در نهایت آمریکاییها را کمامنیتتر، کمبرخوردارتر و کمنفوذتر خواهد ساخت.
شکارچی رأس هرم
در هشتاد سال گذشته، ساختار کلی قدرت جهانی از دوقطبی به تکقطبی و سپس به چندقطبی نامتوازن کنونی تغییر یافته و راهبرد کلان آمریکا نیز همگام با این تحولات دگرگون شده است. در جهان دوقطبی جنگ سرد، ایالات متحده در قبال متحدان نزدیک خود در اروپا و آسیا نقش یک هژمون خیرخواه را ایفا میکرد، زیرا رهبران آمریکایی باور داشتند رفاه و ثبات این متحدان برای مهار اتحاد جماهیر شوروی ضروری است. واشنگتن از برتری اقتصادی و نظامی خود آزادانه بهره میگرفت و گاه در قبال شرکای کلیدی رویکردی سختگیرانه اتخاذ میکرد؛ همانگونه که دوایت آیزنهاور در سال ۱۹۵۶ هنگام حمله بریتانیا، فرانسه و اسرائیل به مصر عمل کرد، یا ریچارد نیکسون در سال ۱۹۷۱ زمانی که آمریکا را از نظام استاندارد طلا خارج ساخت.
با این حال، ایالات متحده به بازسازی اقتصادی متحدان خود پس از جنگ جهانی دوم کمک کرد؛ قواعدی را ایجاد و عمدتاً رعایت کرد که هدفشان تقویت رفاه متقابل بود؛ با دیگران برای مدیریت بحرانهای ارزی و سایر اختلالهای اقتصادی همکاری کرد؛ و به دولتهای ضعیفتر کرسی و حق اظهارنظر در تصمیمگیریهای جمعی داد. مقامهای آمریکایی رهبری میکردند، اما گوش نیز میدادند و بهندرت در پی تضعیف یا بهرهکشی از شرکای خود بودند.
در دوران تکقطبی، ایالات متحده دچار غرور و اعتمادبهنفس افراطی شد و به هژمونی نسبتاً بیملاحظه و خودسر تبدیل گشت. در نبود رقبای قدرتمند و با این تصور که اغلب کشورها مشتاق پذیرش رهبری آمریکا و ارزشهای لیبرال آن هستند، مقامهای آمریکایی توجه اندکی به نگرانیهای دیگر کشورها نشان دادند؛ وارد کارزارهای پرهزینه و خطاآمیز در افغانستان، عراق و چند کشور دیگر شدند؛ سیاستهای تقابلی در پیش گرفتند که چین و روسیه را به یکدیگر نزدیکتر کرد؛ و برای گشودن بازارهای جهانی به شیوهای فشار آوردند که به شتابگیری صعود چین، افزایش بیثباتی مالی جهانی و در نهایت شکلگیری واکنش منفی داخلی انجامید—واکنشی که خود به قدرتگیری ترامپ کمک کرد.
البته واشنگتن در این دوره نیز کوشید برخی رژیمهای خصمانه را منزوی، مجازات و تضعیف کند و گاه توجه اندکی به نگرانیهای امنیتی سایر کشورها داشت. با این حال، چه در دولتهای دموکرات و چه جمهوریخواه، باور غالب این بود که استفاده از قدرت آمریکا برای ایجاد یک نظم لیبرال جهانی به سود ایالات متحده و جهان خواهد بود و مخالفت جدی تنها از سوی معدودی دولت یاغی کماهمیت بروز خواهد کرد. آنان از بهکارگیری قدرت برای واداشتن، همسو کردن یا حتی سرنگونی دولتهای دیگر ابایی نداشتند، اما رویکرد خصمانهشان متوجه دشمنان شناختهشده بود، نه شرکای آمریکا.
با این حال، در دوران ترامپ، ایالات متحده به یک هژمونی غارتگر تبدیل شده است. این راهبرد پاسخی منسجم و حسابشده به بازگشت چندقطبیبودن نیست؛ در واقع، دقیقاً شیوهای نادرست برای کنش در جهانی متشکل از چند قدرت بزرگ به شمار میرود. بلکه بازتابی مستقیم از رویکرد معاملهمحور ترامپ در قبال تمامی روابط و باور او به این است که ایالات متحده تقریباً بر هر کشوری در جهان اهرم فشاری عظیم و پایدار دارد. ترامپ در آوریل ۲۰۲۵ گفت آمریکا مانند «یک فروشگاه بزرگ و زیبا» است و «همه میخواهند سهمی از آن فروشگاه داشته باشند». یا همانگونه که در بیانیهای که کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید، منتشر کرد، مصرفکننده آمریکایی «چیزی است که هر کشوری آن را میخواهد و ما در اختیار داریم» و افزود: «به بیان دیگر، آنها به پول ما نیاز دارند.»
در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، مشاوران باتجربهتر و آگاهتری مانند جیمز متیس، وزیر دفاع؛ استیون منوچین، وزیر خزانهداری؛ جان کلی، رئیس دفتر کاخ سفید؛ و اچ. آر. مکمستر، مشاور امنیت ملی، تمایلات شکارگرانه او را مهار میکردند. اما در دوره دوم، میل او به بهرهبرداری از آسیبپذیریهای سایر کشورها میدان بروز کامل یافته است؛ امری که با حضور مجموعهای از منصوبان برگزیده به دلیل وفاداری شخصیشان و نیز با افزایش—هرچند نابجای—اعتمادبهنفس ترامپ نسبت به درک خود از امور جهانی تقویت شده است.
سلطه و تبعیت
هژمونی غارتگر یک قدرت بزرگ مسلط است که میکوشد تعاملات خود با دیگران را کاملاً بهصورت حاصلجمع صفر سامان دهد، بهگونهای که منافع همواره به سود او توزیع شود. هدف اصلی چنین هژمونی نه ساختن روابطی پایدار و متقابلاً سودمند که همه طرفها را در وضعیت بهتری قرار دهد، بلکه تضمین آن است که از هر تعامل بیش از دیگران سود ببرد. ترتیبی که در آن هژمون در وضعیت بهتری قرار گیرد و شرکایش در وضعیت بدتری، بر ترتیبی ترجیح دارد که هر دو طرف سود ببرند، اما شریک سود بیشتری ببرد، حتی اگر حالت دوم منافع مطلق بیشتری برای هر دو طرف ایجاد کند. هژمونی غارتگر همواره سهم شیر را میخواهد.
البته همه قدرتهای بزرگ به کنشهای غارتگرانه دست میزنند و بیتردید برای برتری نسبی رقابت میکنند. هنگام مواجهه با رقبا، همه دولتها میکوشند از هر معاملهای بیشترین بهره را ببرند. آنچه هژمونی شکارگر را از رفتار معمول قدرتهای بزرگ متمایز میکند، تمایل یک دولت به گرفتن امتیاز و منافع نامتقارن از متحدان و دشمنان بهطور یکسان است. هژمون خیرخواه تنها زمانی بارهای ناعادلانه بر متحدانش تحمیل میکند که ضرورت ایجاب کند، زیرا باور دارد امنیت و ثروتش زمانی افزایش مییابد که شرکایش نیز شکوفا باشند. چنین هژمونی ارزش قواعد و نهادهایی را میشناسد که همکاری متقابلاً سودمند را تسهیل میکنند، از نظر دیگران مشروع تلقی میشوند و آنقدر پایدارند که دولتها بتوانند با اطمینان فرض کنند این قواعد نه بهطور مکرر و نه بیهشدار تغییر نخواهند کرد. هژمون خیرخواه از مشارکتهای حاصلجمع مثبت با کشورهایی که منافع مشابه دارند—برای مثال مهار یک دشمن مشترک—استقبال میکند و حتی ممکن است اجازه دهد دیگران سود نامتناسبی ببرند، اگر چنین وضعی همه مشارکتکنندگان را در موقعیت بهتری قرار دهد. به بیان دیگر، هژمون خیرخواه تنها در پی تقویت موقعیت قدرت خود نیست، بلکه میکوشد آنچه آرنولد ولفرز «اهداف محیطی» نامید فراهم کند؛ یعنی شکل دادن به محیط بینالمللی بهگونهای که نیاز به اعمال عریان قدرت کمتر شود.
در مقابل، هژمونی غارتگر به همان اندازه که از رقیب بهرهبرداری میکند، از شرکای خود نیز سوءاستفاده میکند. ممکن است از ابزارهایی چون تحریمهای تجاری، مجازاتهای مالی، سیاستهای تجاری «فقیرسازی همسایه»، دستکاری ارزی و سایر ابزارهای فشار اقتصادی استفاده کند تا دیگران را وادار سازد شرایط مبادلهای را بپذیرند که به سود اقتصاد هژمون است یا رفتار خود را در حوزههای غیر اقتصادی مورد نظر او تغییر دهند. چنین هژمونی ارائه حمایت نظامی را به مطالبات اقتصادی خود گره میزند و انتظار دارد شرکای ائتلافی از ابتکارهای گستردهتر سیاست خارجی او پشتیبانی کنند. دولتهای ضعیفتر این فشارهای قهری را زمانی تحمل میکنند که بهشدت به دسترسی به بازار بزرگتر هژمون وابسته باشند یا با تهدیدهای بزرگتری از سوی دیگر کشورها مواجه باشند و بنابراین ناگزیر به اتکا به حمایت هژمون شوند، حتی اگر این حمایت با شروط و قیود همراه باشد.
از آنجا که قدرت قهری یک هژمونی غارتگر به حفظ دیگر دولتها در وضعیت تبعیت دائمی وابسته است، رهبران چنین قدرتی انتظار دارند کشورهایی که در مدار نفوذشان قرار دارند، جایگاه فرودست خود را از طریق کنشهای مکرر—و اغلب نمادین—ابراز کنند. ممکن است از آنها خواسته شود خراج رسمی بپردازند یا بهطور علنی برتریها و فضایل هژمون را تصدیق و تحسین کنند. این آیینهای نمادینِ اظهار تمکین، با ارسال این پیام که هژمون آنقدر قدرتمند است که مقاومت در برابرش بیهوده است، مخالفت را مهار میکند و همزمان او را خردمندتر از تابعانش جلوه میدهد و بنابراین محق به دیکتهکردن اراده خود نشان میدهد.
هژمونی غارتگر پدیدهای جدید نیست. این منطق، مبنای روابط آتن با دولتشهرهای ضعیفتر در امپراتوریاش بود؛ قلمرویی که پریکلس، برجستهترین رهبر آتن در زمان خود، آن را «استبداد» توصیف کرد. نظام پیشامدرنِ چینمحور در شرق آسیا نیز بر روابط مشابه وابستگی استوار بود، از جمله پرداخت خراج و تمکین آیینی، هرچند پژوهشگران درباره اینکه آیا این نظام همواره بهرهکشانه بوده است یا نه، اختلافنظر دارند. تمایل به استخراج ثروت از مستعمرات، عنصر محوری در امپراتوریهای استعماری بلژیک، بریتانیا، فرانسه، پرتغال و اسپانیا بود؛ و انگیزههای مشابهی بر روابط اقتصادی یکسویه آلمان نازی با شرکای تجاریاش در اروپای مرکزی و شرقی و نیز بر روابط اتحاد جماهیر شوروی با متحدانش در پیمان ورشو اثر گذاشت. با وجود تفاوتهای مهم میان این نمونهها، در هر یک قدرتی مسلط کوشید شرکای ضعیفتر خود را برای کسب منافع نامتقارن به سود خویش استثمار کند، حتی اگر این تلاشها همواره موفق نبود و حتی اگر برخی وابستگان بیش از آنکه ثروت یا خراج فراهم کنند، هزینه تحصیل و دفاع در برداشتند.
بهطور خلاصه، هژمونی غارتگر همه روابط دوجانبه را ذاتاً حاصلجمع صفر میبیند و میکوشد بیشترین منافع ممکن را از هر یک استخراج کند. شعار راهنمای آن چنین است: «آنچه مال من است، مال من است، و آنچه مال توست، قابل مذاکره است.» توافقهای موجود ارزش یا مشروعیت ذاتی ندارند و اگر منافع نامتقارن کافی ایجاد نکنند، کنار گذاشته یا نادیده گرفته میشوند. البته برخی تلاشهای شکارگرانه ممکن است شکست بخورد و حتی قدرتمندترین دولتها نیز در میزان امتیازی که میتوانند از دیگران بگیرند با محدودیتهایی روبهرو هستند. با این حال، برای هژمون شکارگر، هدف اصلی آن است که این حدود را تا جای ممکن جابهجا و گسترش دهد.
افزایش فشار
ماهیت غارتگرانه سیاست خارجی ترامپ بیش از هر چیز در وسواس او نسبت به کسریهای تجاری و تلاشش برای استفاده از تعرفهها بهمنظور بازتوزیع منافع اقتصادی به سود واشنگتن آشکار میشود. ترامپ بارها گفته است که کسریهای تجاری نوعی «چپاول» و «غارت» هستند؛ از نگاه او، کشورهایی که مازاد تجاری دارند «برنده» هستند، زیرا ایالات متحده بیش از آنچه آنها به واشنگتن میپردازند، به آنها پول میدهد. بر همین اساس، ترامپ یا بر این کشورها تعرفه وضع کرده است—ظاهراً برای حمایت از تولیدکنندگان آمریکایی از طریق گرانتر کردن کالاهای خارجی (هرچند هزینه تعرفه عمدتاً توسط آمریکاییهایی پرداخت میشود که کالاهای وارداتی میخرند)—یا تهدید به اعمال چنین تعرفههایی کرده تا دولتها و شرکتهای خارجی را وادار کند در ازای تخفیف یا معافیت، در ایالات متحده سرمایهگذاری کنند.
ترامپ همچنین از تعرفهها برای وادار کردن دیگران به تغییر سیاستهای غیر اقتصادی که با آنها مخالف است استفاده کرده است. در ژوئیه گذشته، او در تلاشی ناموفق برای تحت فشار قرار دادن دولت برزیل جهت عفو ژائیر بولسونارو، رئیسجمهور پیشین و متحد ترامپ، تعرفهای ۴۰ درصدی بر برزیل وضع کرد. (در نوامبر، بخشی از این تعرفهها را که به افزایش قیمت مواد غذایی برای مصرفکنندگان آمریکایی انجامیده بود، لغو کرد.) او افزایش تعرفهها علیه کانادا و مکزیک را با این ادعا توجیه کرد که این کشورها برای مهار قاچاق فنتانیل به اندازه کافی اقدام نمیکنند. و در اکتبر، پس از آنکه رئیسجمهور کلمبیا حملات بحثبرانگیز نیروی دریایی آمریکا به بیش از دو دوجین قایق در دریای کارائیب را—که به گفته دولت ترامپ به دلیل قاچاق مواد مخدر هدف قرار گرفته بودند—مورد انتقاد قرار داد، ترامپ کلمبیا را به اعمال تعرفههای بالاتر تهدید کرد.
ترامپ به همان اندازه که آماده اعمال فشار بر دشمنان شناختهشده است، متحدان سنتی آمریکا را نیز هدف قرار میدهد، و ماهیت نوسانی و رفتوبرگشتی تهدیدهای او نشاندهنده تمایلش برای گرفتن حداکثر امتیاز است. او معتقد است غیرقابلپیشبینیبودن ابزار چانهزنی قدرتمندی است، و مجموعه دائماً در حال تغییر تهدیدها و مطالباتش با این هدف طراحی شده که دیگران را وادار کند همواره به دنبال راههای تازهای برای جلب رضایت او باشند. تهدید به وضع تعرفه، اگر طرف مقابل سریعاً عقبنشینی کند، هزینه اندکی برای واشنگتن دارد؛ اما اگر هدف مقاومت کند یا بازارها دچار تلاطم شوند، ترامپ میتواند اجرای آن را به تعویق اندازد. این رویکرد همچنین توجهها را بر شخص ترامپ متمرکز نگه میدارد، به دولت امکان میدهد هر توافق بعدی را صرفنظر از جزئیات دقیق آن «پیروزی» جلوه دهد، و فرصتهای آشکاری برای فساد ایجاد میکند که به سود ترامپ و حلقه نزدیکانش تمام میشود.
ترامپ برای حداکثرسازی اهرم فشار ایالات متحده، بارها مطالبات اقتصادی خود را به میزان وابستگی متحدان به حمایت نظامی آمریکا گره زده است؛ عمدتاً با ایجاد تردید درباره اینکه آیا به تعهدات ائتلافی پایبند خواهد ماند یا نه. او اصرار کرده است که متحدان باید هزینه «حفاظت آمریکایی» را بپردازند و این احتمال را مطرح کرده که ایالات متحده ممکن است از ناتو خارج شود، از دفاع از تایوان خودداری کند یا اوکراین را بهطور کامل رها سازد. اما هدف او کارآمدتر کردن شراکتهای آمریکا از طریق واداشتن متحدان به تقویت توان دفاعی خود نیست—و در واقع، افزایش شدید سطح تعرفهها به اقتصاد شرکا آسیب میزند و تحقق اهداف بالاتر هزینههای دفاعی را برای آنان دشوارتر میکند. در عوض، ترامپ از تهدید به کنارهگیری آمریکا برای گرفتن امتیازات اقتصادی بهره میگیرد.
این راهبرد، دستکم روی کاغذ، برخی منافع کوتاهمدت به همراه داشته است. در ژوئیه، رهبران اتحادیه اروپا با پذیرش یک توافق تجاری یکسویه، امیدوار بودند ترامپ را به ادامه حمایت از اوکراین ترغیب کنند. ژاپن و کره جنوبی نیز در توافقهایی که بهترتیب در ژوئیه و نوامبر امضا شد، با تعهد به سرمایهگذاری در اقتصاد آمریکا توانستند سطح تعرفههای خود را کاهش دهند. استرالیا، جمهوری دموکراتیک کنگو، پاکستان و اوکراین نیز همگی کوشیدهاند با پیشنهاد دسترسی یا مالکیت جزئی آمریکا بر مواد معدنی حیاتی موجود در قلمروشان، حمایت واشنگتن را تثبیت کنند.
هژمونی غارتگر، جهانی را ترجیح میدهد که در آن، به تعبیر مشهور توسیدید، «قدرتمندان آنچه میتوانند انجام میدهند و ضعیفان آنچه باید تحمل میکنند.» از همین رو، چنین کشوری نسبت به هنجارها، قواعد یا نهادهایی که ممکن است تواناییاش برای بهرهبرداری از دیگران را محدود کند، بدگمان است. جای تعجب نیست که ترامپ علاقه چندانی به سازمان ملل متحد نداشته، با رضایت توافقهایی را که اسلافش مذاکره کرده بودند—مانند توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران—لغو کرده، و حتی از توافقهایی که خود مذاکره کرده بود نیز عقبنشینی کرده است. او ترجیح میدهد مذاکرات تجاری را بهصورت دوجانبه انجام دهد تا اینکه با نهادهایی مانند اتحادیه اروپا یا سازمان تجارت جهانی مبتنی بر قواعد سروکار داشته باشد، زیرا مذاکره رودررو با هر کشور، اهرم فشار آمریکا را بیش از پیش تقویت میکند.
ترامپ همچنین مقامهای ارشد دیوان کیفری بینالمللی را تحریم کرده و حملهای تند علیه طرح قیمتگذاری انتشار آلایندهها که توسط سازمان بینالمللی دریانوردی تدوین شده بود به راه انداخته است. پیشنهاد این سازمان با هدف کند کردن روند تغییرات اقلیمی و تشویق شرکتهای کشتیرانی به استفاده از سوختهای پاکتر ارائه شده بود، اما ترامپ آن را «کلاهبرداری» خواند و عمداً در مسیر اجرای آن اخلال ایجاد کرد. پس از آنکه دولت او کشورهایی را که از این طرح حمایت میکردند به اعمال تعرفه، تحریم و سایر اقدامات تهدید کرد، رأیگیری برای تصویب رسمی آن به مدت یک سال به تعویق افتاد. یکی از نمایندگان در سازمان بینالمللی دریانوردی در اکتبر گفت: «هیئت آمریکایی مثل گانگسترها رفتار میکرد.» و افزود: «هرگز در یک نشست این سازمان چیزی شبیه به این نشنیده بودم.»
هیچ بحثی درباره هژمونی غارتگر واشنگتن کامل نخواهد بود اگر به علاقه ابرازشده ترامپ به قلمروهایی که متعلق به دیگر کشورهاست و نیز آمادگی او برای مداخله در سیاست داخلی سایر کشورها در نقض حقوق بینالملل اشاره نشود. تمایل مکرر او به الحاق گرینلند و تهدید به اعمال تعرفههای تنبیهی علیه کشورهای اروپایی که با این اقدام مخالفت کنند، بارزترین نمونه این گرایش است. همانگونه که سازمان اطلاعات نظامی دانمارک در ارزیابی سالانه تهدیدات خود که در دسامبر منتشر شد هشدار داد: «ایالات متحده از قدرت اقتصادی، از جمله تهدید به تعرفههای بالا، برای تحمیل اراده خود استفاده میکند و دیگر حتی استفاده از نیروی نظامی، حتی علیه متحدان، را منتفی نمیداند.» اظهارنظرهای ترامپ درباره تبدیل کانادا به پنجاهویکمین ایالت آمریکا یا بازاشغال منطقه کانال پاناما نیز نشاندهنده سطح مشابهی از آزمندی ژئوپولیتیک و فرصتطلبی است. تصمیم او برای ربودن نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا—اقدامی که الگویی خطرناک برای سایر قدرتهای بزرگ ایجاد میکند—بیاعتنایی یک شکارگر به هنجارهای موجود و آمادگیاش برای سوءاستفاده از ضعف دیگران را آشکار میسازد.
این تمایل غارتگرانه حتی به حوزه فرهنگ نیز گسترش یافته است؛ بهگونهای که راهبرد امنیت ملی دولت ترامپ اعلام میکند اروپا با «محو تمدنی» روبهروست و سیاست آمریکا در قبال این قاره باید شامل «پرورش مقاومت در برابر مسیر کنونی اروپا در درون کشورهای اروپایی» باشد. به بیان دیگر، دولتهای اروپایی تحت فشار قرار خواهند گرفت تا به تعهد دولت ترامپ به ملیگرایی مبتنی بر «خون و خاک» و خصومت آن با فرهنگها یا ادیان غیرسفیدپوست و غیرمسیحی تن دهند. برای یک هژمونی غارتگر، هیچ موضوعی خارج از حوزه مداخله نیست.
ترامپ همچنین از موقعیت ممتاز بینالمللی ایالات متحده برای کسب منافع شخصی برای خود و خانوادهاش بهره برده است. قطر پیشتر یک هواپیما به او هدیه داده است که بازسازی آن صدها میلیون دلار برای مالیاتدهندگان آمریکایی هزینه خواهد داشت و ممکن است پس از ترک قدرت به کتابخانه ریاستجمهوری او منتقل شود. سازمان ترامپ قراردادهای چند میلیون دلاری توسعه هتل با دولتهایی که در پی جلب رضایت دولت او هستند امضاء کرده است؛ و چهرههای بانفوذ در امارات متحده عربی و دیگر کشورها میلیاردها دلار توکن صادرشده توسط عملیات رمزارزی «ورلد لیبرتی فایننشال» متعلق به ترامپ را خریداری کردهاند—تقریباً همزمان با آنکه امارات دسترسی ویژه به تراشههای پیشرفتهای را به دست آورد که معمولاً مشمول کنترلهای سختگیرانه صادراتی آمریکا هستند. هیچ رئیسجمهوری در تاریخ ایالات متحده تا این اندازه و با چنین بیاعتنایی آشکاری به تعارض منافع احتمالی، مقام ریاستجمهوری را به منبع درآمد شخصی تبدیل نکرده است.
ترامپ، همچون یک رئیس مافیا یا یک فرمانروای امپراتوری، از رهبران خارجی که در پی جلب رضایت او هستند انتظار دارد نمایشهایی تحقیرآمیز از تمکین و اشکالی اغراقآمیز از چاپلوسی ارائه دهند؛ همانگونه که اعضای کابینهاش نیز چنین میکنند. وگرنه چگونه میتوان رفتار خجالتآور مارک روته، دبیرکل ناتو، را توضیح داد که به ترامپ گفت او «شایسته همه تحسینها» برای واداشتن اعضای ناتو به افزایش هزینههای دفاعی است، در حالی که این افزایشها پیش از انتخاب مجدد ترامپ نیز در جریان بود و تهاجم روسیه به اوکراین دستکم به همان اندازه در تسریع این روند نقش داشت؟ روته همچنین در مارس ۲۰۲۵ اعلام کرد ترامپ «بنبست» با روسیه بر سر اوکراین را شکسته است (ادعایی که آشکارا نادرست بود)؛ حملات هوایی آمریکا به ایران در ژوئن را اقدامی دانست که «هیچکس دیگر جرئت انجامش را نداشت»؛ و تلاشهای ترامپ برای صلح در خاورمیانه را به اقدامات یک «پدر» خردمند و خیرخواه تشبیه کرد.
روته تنها نیست. دیگر رهبران جهان—از جمله در اسرائیل، گینه بیسائو، موریتانی و سنگال—بهطور علنی از اعطای جایزه صلح نوبل به ترامپ حمایت کردهاند؛ رئیسجمهور سنگال حتی بیدلیل از بازی گلف ترامپ نیز تمجید کرد. رئیسجمهور کره جنوبی، لی جائهمیونگ، برای عقب نماندن، در سفر اخیر ترامپ به سئول تاجی طلایی و عظیم به او هدیه داد و در پایان ضیافت رسمی، دسری با عنوان «دسر صلحساز» برایش سرو کرد. حتی جیانی اینفانتینو، رئیس نهاد جهانی فوتبال، نیز وارد این نمایش شد و جایزهای بیمعنا به نام «جایزه صلح فیفا» ایجاد کرد و در مراسمی پرزرقوبرق در دسامبر ۲۰۲۵ ترامپ را نخستین دریافتکننده آن نامید.
مطالبه نمایشهای وفاداری صرفاً محصول نیاز ظاهراً بیپایان ترامپ به توجه و تحسین نیست؛ بلکه ابزاری برای تقویت تبعیت و بازداشتن حتی از کوچکترین اشکال مقاومت نیز هست. رهبرانی که ترامپ را به چالش میکشند با سرزنش و تهدید به برخورد شدیدتر مواجه میشوند—چنانکه ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، بیش از یکبار تجربه کرده است—در حالی که رهبرانی که بیپروا به چاپلوسی میپردازند، دستکم موقتاً با ملایمت بیشتری مواجه میشوند. برای نمونه، در اکتبر ۲۰۲۵ وزارت خزانهداری آمریکا یک خط مبادله ارزی ۲۰ میلیارد دلاری برای تقویت پزوی آرژانتین تمدید کرد، با وجود آنکه آرژانتین شریک تجاری مهمی برای آمریکا نیست و حتی صادرات سویای آمریکا به چین را—که پیش از آغاز جنگ تجاری ترامپ میلیاردها دلار ارزش داشت—جایگزین کرده بود. اما چون خاویر میلی، رئیسجمهور آرژانتین، رهبری همسو است که آشکارا ترامپ را الگوی خود میداند و میستاید، بهجای دریافت فهرستی از مطالبات، کمک مالی دریافت کرد. حتی قاچاقچیان مواد مخدر محکومشده، از جمله خوان اورلاندو هرناندز، رئیسجمهور پیشین هندوراس، نیز میتوانند در صورت همسویی با دستورکار ترامپ از عفو ریاستجمهوری بهرهمند شوند.
تلاشها برای جلب رضایت از طریق چاپلوسی ترامپ به مسابقهای تسلیحاتی شباهت یافته است، زیرا رهبران خارجی با یکدیگر رقابت میکنند تا ببینند چه کسی میتواند در کوتاهترین زمان بیشترین تمجید را نثار او کند. ترامپ نیز بهسرعت به رهبرانی که از این سناریو فاصله بگیرند واکنش نشان میدهد. نارندرا مودی، نخستوزیر هند، این را زمانی دریافت که چند هفته پس از رد ادعای ترامپ مبنی بر توقف درگیریهای مرزی میان هند و پاکستان، هند با تعرفهای ۲۵ درصدی مواجه شد (که بعداً برای مجازات خرید نفت روسیه به ۵۰ درصد افزایش یافت). پس از آنکه دولت ایالتی انتاریو در کانادا آگهی تلویزیونیای پخش کرد که سیاست تعرفهای ترامپ را نقد میکرد، ترامپ فوراً نرخ تعرفه بر کانادا را ده درصد دیگر افزایش داد. مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، بهسرعت عذرخواهی کرد و آن آگهی نیز فوراً از آنتن حذف شد. برای پرهیز از چنین تحقیرهایی، بسیاری از رهبران ترجیح دادهاند پیشاپیش سر تعظیم فرود آورند—دستکم در حال حاضر.
ترامپ و حامیانش این نمایشهای تمکین را نشانهای میدانند از اینکه سیاست فشار حداکثری، منافع ملموس قابلتوجهی برای ایالات متحده به همراه دارد. آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید، در اوت گفت: «نتایج خود گویای همه چیز است: توافقهای تجاری رئیسجمهور میدان رقابت را برای کشاورزان و کارگران ما هموار میکند، تریلیونها دلار سرمایهگذاری به کشور سرازیر میشود، و جنگهای چند دههای پایان مییابد… رهبران خارجی مشتاق رابطهای مثبت با رئیسجمهور ترامپ و مشارکت در اقتصاد شکوفای ترامپ هستند.» به نظر میرسد دولت بر این باور است که میتواند برای همیشه از دیگر کشورها بهرهبرداری کند و این کار آمریکا را حتی قویتر و اهرم فشارش را بیشتر خواهد کرد. این باور نادرست است: هژمونی غارتگر بذرهای نابودی خود را در درون خود دارد.
نخستین مشکل آن است که منافع ادعایی دولت بزرگنمایی شده است. بیشتر جنگهایی که ترامپ مدعی پایان دادن به آنهاست همچنان ادامه دارند. سرمایهگذاری خارجی جدید در آمریکا بسیار کمتر از تریلیونها دلار وعدهدادهشده است و بعید است بهطور کامل محقق شود. بهجز مراکز دادهای که از تب هوش مصنوعی تغذیه میشوند، اقتصاد آمریکا در وضعیت رونق قرار ندارد؛ تا حدی به دلیل فشارهایی که سیاستهای اقتصادی ترامپ ایجاد کرده است. ترامپ، خانوادهاش و متحدان سیاسیاش ممکن است از سیاستهای شکارگرانه او سود ببرند، اما بخش اعظم کشور چنین بهرهای نمیبرد.
مشکل دیگر آن است که اقتصاد چین اکنون از بسیاری جهات با اقتصاد ایالات متحده رقابت میکند. تولید ناخالص داخلی چین به لحاظ اسمی کوچکتر است، اما بر مبنای برابری قدرت خرید بزرگتر است؛ نرخ رشد آن بالاتر است؛ و اکنون تقریباً به اندازه آمریکا واردات دارد. سهم چین از صادرات جهانی کالا از کمتر از یک درصد در سال ۱۹۵۰ به حدود ۱۵ درصد امروز افزایش یافته است، در حالی که سهم آمریکا از ۱۶ درصد در سال ۱۹۵۰ به تنها هشت درصد کاهش یافته است. چین بازار عناصر نادر خاکی تصفیهشده—که بسیاری از کشورها، از جمله ایالات متحده، به آن وابستهاند—را در اختیار دارد؛ بهسرعت در حال تبدیل شدن به بازیگری پیشرو در بسیاری از حوزههای علمی است؛ و بسیاری از بازیگران دیگر، از جمله کشاورزان آمریکایی، خواهان دسترسی به بازارهای آن هستند. همانگونه که تصمیمهای اخیر ترامپ برای تعلیق جنگ تجاری با چین و کنار گذاشتن طرح تحریم وزارت امنیت دولتی چین به دلیل کارزار جاسوسی سایبری علیه مقامهای آمریکایی نشان داد، او نمیتواند دیگر قدرتهای بزرگ را همانگونه که دولتهای ضعیفتر را تحت فشار قرار داده است، مرعوب کند.
افزون بر این، هرچند دیگر کشورها همچنان خواهان دسترسی به اقتصاد آمریکا و مصرفکنندگان ثروتمند آن هستند، ایالات متحده دیگر تنها بازیگر میدان نیست. اندکی پس از آنکه ترامپ در اوت ۲۰۲۵ نرخ تعرفه بر کالاهای هندی را به سطحی سختگیرانه و کمسابقه، یعنی ۵۰ درصد، افزایش داد، نارندرا مودی برای شرکت در نشستی با شی جینپینگ، رهبر چین، و ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، به پکن رفت. در دسامبر، پوتین به دهلینو سفر کرد؛ جایی که نخستوزیر هند دوستی کشورش با روسیه را «مانند ستاره شمالی» توصیف کرد و دو رهبر هدفگذاری کردند که تجارت دوجانبه را تا سال ۲۰۳۰ به ۱۰۰ میلیارد دلار برسانند. هند بهطور رسمی با مسکو همسو نشد، اما مودی به کاخ سفید یادآوری کرد که دهلینو گزینههای دیگری نیز در اختیار دارد.
از آنجا که بازآرایی زنجیرههای تأمین و ترتیبات تجاری پرهزینه و زمانبر است و عادتهای همکاری و وابستگی یکشبه از میان نمیرود، برخی کشورها در کوتاهمدت ترجیح دادهاند ترامپ را راضی نگه دارند. ژاپن و کره جنوبی با تعهد به سرمایهگذاری میلیاردها دلار در اقتصاد آمریکا توانستند او را متقاعد کنند نرخ تعرفهها را کاهش دهد، اما این پرداختهای وعدهدادهشده طی سالهای طولانی توزیع خواهد شد و ممکن است هرگز بهطور کامل تحقق نیابد. در همین حال، مقامهای چین، ژاپن و کره جنوبی در مارس ۲۰۲۵ نخستین مذاکرات تجاری خود در پنج سال گذشته را برگزار کردند و این سه کشور در حال بررسی یک خط مبادله ارزی سهجانبه هستند که به گفته روزنامه ساوث چاینا مورنینگ پست با هدف «تقویت شبکه ایمنی مالی منطقه و تعمیق همکاری اقتصادی در بحبوحه جنگ تجاری رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ» طراحی شده است. طی سال گذشته، ویتنام روابط نظامی خود با روسیه را گسترش داده و تلاشهای پیشین برای نزدیکتر شدن به ایالات متحده را معکوس کرده است. یکی از تحلیلگرانی که در نیویورک تایمز نقلقول شد گفت: «غیرقابلپیشبینی بودن سیاستهای ترامپ باعث شده ویتنام نسبت به تعامل با آمریکا بسیار بدبین شود. مسئله فقط تجارت نیست، بلکه دشواری فهم ذهنیت و اقدامات اوست.» این غیرقابلپیشبینی بودن مورد ادعای ترامپ یک پیامد منفی آشکار دارد: دیگران را به جستوجوی شرکای قابلاعتمادتر سوق میدهد.
دیگر کشورها نیز در حال تلاش برای کاهش وابستگی خود به ایالات متحده هستند. مارک کارنی بارها هشدار داده است که دوران همکاری روزافزون با آمریکا به پایان رسیده، هدفگذاری کرده صادرات غیرآمریکایی کانادا را طی یک دهه دو برابر کند، نخستین توافق تجاری دوجانبه تاریخ کشورش را با اندونزی امضاء کرده، در حال مذاکره برای پیمان تجارت آزاد با اتحادیه کشورهای جنوب شرق آسیا (آسهآن) است و در ژانویه سفری برای ترمیم روابط به پکن انجام داده است. اتحادیه اروپا نیز پیشتر توافقهای تجاری جدیدی با اندونزی، مکزیک و بلوک تجاری آمریکای جنوبی موسوم به مرکوسور امضا کرده و تا اواخر ژانویه در آستانه نهایی کردن یک پیمان تجاری جدید با هند بوده است. اگر واشنگتن همچنان بکوشد از وابستگی دیگر کشورها سوءاستفاده کند، این تلاشها تنها شتاب بیشتری خواهد گرفت.
متحدان آمریکا در گذشته سطحی از قلدری را تحمل میکردند، زیرا بهشدت به حمایت نظامی آمریکا وابسته بودند. اما این تحمل نیز حد و مرزی دارد. میزان بهرهکشی در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ محدود بود و متحدان آمریکا دلیلی داشتند امیدوار باشند حضور او در قدرت رویدادی مقطعی باشد که تکرار نخواهد شد. این امید اکنون، بهویژه در اروپا، از میان رفته است. برای نمونه، راهبرد امنیت ملی دولت ترامپ آشکارا با بسیاری از دولتها و نهادهای اروپایی خصومت دارد. این سند، همراه با تهدیدهای مجدد ترامپ برای تصرف گرینلند، تردیدهای بیشتری درباره دوام بلندمدت ناتو ایجاد کرده و نشان داده تلاش رهبران اروپایی برای جلب رضایت ترامپ از طریق امتیازدهی بینتیجه بوده است.
علاوه بر این، تهدید به عقبنشینی از حمایت نظامی آمریکا اگر هرگز عملی نشود، اثرگذاری خود را از دست میدهد؛ و اگر عملی شود، اهرم فشار آمریکا را بهطور کامل از میان میبرد. اگر ترامپ مدام تهدید به کنارهگیری کند اما هرگز آن را اجرا نکند، بلوف او آشکار خواهد شد و قدرت اجبارش را از دست خواهد داد. اما اگر ایالات متحده واقعاً از تعهدات نظامی خود عقبنشینی کند، اهرمی که زمانی بر متحدان سابقش داشت تبخیر خواهد شد. در هر دو صورت، استفاده از وعده حفاظت آمریکایی برای گرفتن سلسلهای بیپایان از امتیازات، راهبردی پایدار نیست.
قلدری نیز پایدار نیست. هیچکس از مجبور شدن به انجام نمایشهای تحقیرآمیز وفاداری لذت نمیبرد. رهبرانی که جهانبینی ترامپ را شریکاند ممکن است فرصت ستایش علنی او را مغتنم بشمارند، اما دیگران بیتردید این تجربه را آزاردهنده مییابند. هرگز نخواهیم دانست رهبرانی که مجبور به بوسیدن انگشتر ترامپ شدند هنگام بر زبان آوردن تعارفهای اغراقآمیز و ستایشهای نمایشی چه میاندیشیدند، اما بیتردید برخی از آنان این وضعیت را با دلخوری تحمل کرده و در پی فرصتی برای جبران در آینده بودهاند. رهبران خارجی همچنین باید با واکنش افکار عمومی در کشور خود مواجه شوند، و غرور ملی میتواند نیرویی قدرتمند باشد. شایان یادآوری است که پیروزی انتخاباتی کارنی در آوریل ۲۰۲۵ تا حد زیادی مدیون کارزار ضدترامپی «آرنجها بالا» و برداشت رأیدهندگان از این بود که رقیب محافظهکارش نسخه ملایمتری از ترامپ است. دیگر رؤسای دولتها، مانند لوئیس ایناسیو لولا دا سیلوا، رئیسجمهور برزیل، نیز هنگامی که در برابر تهدیدهای ترامپ ایستادگی کردند شاهد افزایش محبوبیت خود بودهاند. با انباشت تحقیرها، ممکن است دیگر رهبران جهان نیز دریابند که مقاومت در برابر ترامپ میتواند آنان را در میان رأیدهندگانشان محبوبتر سازد.
هژمونی غارتگر همچنین ناکارآمد است. این رویکرد از اتکا به قواعد و هنجارهای چندجانبه پرهیز میکند و در عوض میکوشد با دیگر کشورها بهصورت دوجانبه تعامل کند. اما در جهانی با نزدیک به ۲۰۰ کشور، تکیه بر مذاکرات دوجانبه زمانبر است و تقریباً بهطور قطعی به توافقهای شتابزده و بدطراحیشده میانجامد. افزون بر این، تحمیل توافقهای یکسویه بر دهها کشور دیگر، به کمکاری و خلف وعده دامن میزند، زیرا آنها میدانند برای هژمون دشوار خواهد بود که پایبندی به همه توافقهایی را که منعقد کرده است بهدقت نظارت و اجرا کند. به نظر میرسد دولت ترامپ با تأخیر دریافته که چین هرگز همه صادرات آمریکایی را که در «توافق تجاری فاز یک» سال ۲۰۲۰—در دوره نخست ترامپ—متعهد به خریدشان شده بود، خریداری نکرده است و در اکتبر تحقیقاتی را در اینباره آغاز کرد. اگر وظیفه نظارت بر اجرای تعهدات را در سراسر همه ترتیبات تجاری دوجانبه واشنگتن تکثیر کنیم، بهراحتی میتوان دید که چگونه دیگر کشورها میتوانند امروز امتیاز بدهند اما فردا از آن عدول کنند.
در نهایت، کنار گذاشتن نهادها، کمرنگ کردن ارزشهای مشترک و قلدری علیه دولتهای ضعیفتر، کار را برای رقبای ایالات متحده آسانتر میکند تا «کتاب قواعد جهانی» را به گونهای بازنویسی کنند که به سود منافع خودشان باشد. در دوره شی جینپینگ، چین بارها کوشیده است خود را قدرتی جهانی، مسئول و غیرخودخواه معرفی کند که در پی تقویت نهادهای بینالمللی به سود همه بشریت است. دیپلماسی تهاجمی «گرگ جنگجو» در چند سال پیش—که طی آن مقامهای چینی بیحاصل به دولتهای دیگر توهین و فشار وارد میکردند—کنار گذاشته شده است. جز در مواردی نادر، دیپلماتهای چینی اکنون حضوری فعالتر، پرانرژیتر و مؤثرتر در مجامع بینالمللی دارند.
بیتردید اعلامیههای عمومی چین رنگوبوی منفعتطلبانه دارد، اما برخی کشورها این رویکرد را جایگزینی جذاب برای ایالات متحدهای میبینند که هرچه بیشتر به سوی رفتار شکارگرانه حرکت میکند. در نظرسنجیای از ۲۴ کشور عمده که ژوئیه گذشته توسط مرکز پژوهشی پیو منتشر شد، اکثریت در هشت کشور نظر مساعدتری نسبت به ایالات متحده در مقایسه با چین داشتند، در حالی که پاسخدهندگان در هفت کشور دیدگاه مثبتتری نسبت به چین ابراز کردند. در نه کشور باقیمانده، دو قدرت تقریباً بهطور مشابه ارزیابی شدند. با این حال، روندها به سود پکن در حال حرکت است. همانگونه که گزارش اشاره میکند، «نگرشها نسبت به آمریکا منفیتر شده و دیدگاهها درباره چین مثبتتر شده است.» درک علت این وضعیت دشوار نیست.
جمعبندی آن است که رفتار بهمثابه یک هژمونی غارتگر، شبکههای قدرت و نفوذی را که ایالات متحده طی دههها بر آنها تکیه کرده و همانها اهرم فشاری را ایجاد کردهاند که ترامپ اکنون میکوشد از آن بهرهبرداری کند، تضعیف خواهد کرد. برخی کشورها خواهند کوشید وابستگی خود به واشنگتن را کاهش دهند، برخی دیگر ترتیبات جدیدی با رقبای آن برقرار خواهند کرد، و کم نیستند دولتهایی که در آرزوی لحظهای خواهند بود تا فرصتی برای تلافی رفتار خودخواهانه آمریکا بیابند. شاید نه امروز، شاید نه فردا، اما واکنش معکوس میتواند با شتابی شگفتآور رخ دهد. به تعبیر مشهور ارنست همینگوی درباره آغاز ورشکستگی، سیاستی مستمر مبتنی بر هژمونی شکارگر میتواند نفوذ جهانی ایالات متحده را «بهتدریج و سپس ناگهان» کاهش دهد.
راهبردی بازنده
قدرت سخت همچنان ارز اصلی سیاست جهانی است، اما اهدافی که این قدرت برای آنها به کار گرفته میشود و شیوهای که اعمال میگردد تعیین میکند آیا در پیشبرد منافع یک کشور مؤثر خواهد بود یا نه. ایالات متحده، برخوردار از موقعیت جغرافیایی مساعد، اقتصادی بزرگ و پیشرفته، قدرت نظامی بیرقیب، و کنترل بر ارز ذخیره جهانی و گرههای حیاتی نظام مالی، طی ۷۵ سال گذشته توانسته شبکهای چشمگیر از پیوندها و وابستگیها ایجاد کند و بر بسیاری از کشورها اهرم فشار قابلتوجهی به دست آورد.
از آنجا که بهرهبرداری بیش از حد آشکار از این اهرم میتوانست آن را تضعیف کند، سیاست خارجی آمریکا زمانی بیشترین موفقیت را داشت که رهبران آن قدرت در اختیار خود را با خویشتنداری اعمال میکردند. آنان با کشورهای همفکر همکاری کردند تا ترتیباتی متقابلاً سودمند ایجاد شود، با این درک که دیگران زمانی بیشتر مایل به همکاری با ایالات متحده خواهند بود که از زیادهخواهی آن هراس نداشته باشند. هیچکس تردید نداشت که واشنگتن «مشت آهنین» دارد. اما با پوشاندن آن در «دستکش مخملین»—یعنی رفتار محترمانه با دولتهای ضعیفتر و پرهیز از فشردن دیگران برای کسب همه مزایای ممکن—ایالات متحده توانست مهمترین دولتهای جهان را متقاعد کند که همسویی با سیاست خارجی آن بر شراکت با رقبای اصلیاش ترجیح دارد.
هژمونی غارتگر این مزیتها را در پیگیری دستاوردهای کوتاهمدت هدر میدهد و پیامدهای منفی بلندمدت را نادیده میگیرد. بیتردید ایالات متحده در آستانه مواجهه با ائتلافی عظیم برای موازنهسازی یا از دست دادن استقلال خود نیست—این کشور آنقدر قدرتمند و در موقعیتی مساعد است که دچار چنین سرنوشتی نشود. با این حال، فقیرتر، ناامنتر و کمنفوذتر از آنچه در بیشتر طول عمر آمریکاییهای زنده بوده است خواهد شد. رهبران آینده ایالات متحده از موقعیتی ضعیفتر عمل خواهند کرد و برای بازسازی اعتبار واشنگتن بهعنوان شریکی منفعتجو اما منصف، با نبردی دشوار روبهرو خواهند بود. هژمونی شکارگر راهبردی بازنده است، و هرچه دولت ترامپ زودتر آن را کنار بگذارد، بهتر خواهد بود.