کشورهای خلیج فارس در طی جنگ رمضان به این درک راهبردی رسیدند که تغییر نظام سیاسی در ایران و نابودی توان دفاعی–نظامی و حتی برنامه هستهای ایران از طریق مداخله خارجی توهمی بیش نبوده و بازنده اول جنگ فراگیر در منطقه، برنامههای توسعه اقتصادی بلندمدت آنان خواهد بود.
همزمان با گذار از اوج درگیریهای نظامی به سمت یک وضعیت آتشبس و فروکش کردن شعلههای مستقیم جنگ رمضان، جغرافیای سیاسی منطقه با واقعیتهای نوظهوری مواجه شده است. این نبرد چهلروزه که با حملات گسترده هوایی و موشکی آمریکا و اسرائیل علیه کشورمان آغاز شد و با پاسخهای دفاعی و بازدارنده ایران تحت عنوان عملیاتهای وعده صادق تداوم یافت، محکی جدی برای سنجش الگوهای رفتاری پایتختهای حاشیه جنوبی خلیج فارس بود. نگاهی واقعبینانه به عملکرد کشورهای این منطقه به ویژه ریاض و ابوظبی در طول این بحران، نشان میدهد که رویکرد آنان بر پایه یک «محاسبه سودگرایانه چندلایه» استوار بوده است؛ رویکردی که تلاش داشت میان تعهدات امنیتی سنتی با واشنگتن و الزامات حفظ امنیت زیرساختهای اقتصادی خود در برابر قابلیتهای موشکی و پهپادی ایران، توازن برقرار کند.
بررسی رفتارهای این کشورها نشان میدهد که منفعت اصلی آنان در پیروزی برقآسای آمریکا و اسرائیل در جنگ با ایران، نابودی کامل توان نظامی و تضعیف و مهار وزن ژئوپلیتیک آن تعریف شده بود؛ در این راستا این کشورها علیرغم عدم همراهی رسمی و علنی با آمریکا و اسرائیل، در خفا از هیچ تلاشی برای تشویق دولت ترامپ به حمله به ایران و نابودی قابلیتهای دفاعی-نظامی کشورمان دریغ نکردند و حتی در مواردی، با تسهیلات پدافندی، تبادل اطلاعاتی و اجازه به آمریکا و اسرائیل برای حمله به کشورمان از خاک آنها، تمامی شرایط غیر مستقیم برای حمایت از این تجاوز غیرقانونی را فراهم آوردند.
با این وجود، هراس از پیامدهای هولناک اقتصادی ناشی از انسداد کامل تنگه هرمز و افزایش نجومی نرخ بیمه ناوبری و نگرانی از تداوم و گسترش پاسخهای کوبنده ایران آنها را وادار کرد تا با اتخاذ یک دیپلماسی پنهان و فعال، مانع از تبدیل خاک خود به پایگاه رسمی حملات تهاجمی آمریکا شوند. در ادامه نیز عدم حمایت جدی آمریکا از این کشورها در برابر حملات واکنشی ایران سبب شد تا این کشورها به پایان این جنگ بینتیجه و پرهزینه تمایل بیشتری پیدا کنند. در واقع، کشورهای خلیج فارس در طی جنگ رمضان به این درک راهبردی رسیدند که تغییر نظام سیاسی در ایران و نابودی توان دفاعی–نظامی و حتی برنامه هستهای ایران از طریق مداخله خارجی توهمی بیش نبوده و بازنده اول جنگ فراگیر در منطقه، برنامههای توسعه اقتصادی بلندمدت آنان خواهد بود.
جمهوری اسلامی ایران هر چند در طی جنگ رمضان، این کشورها را به دلیل اعطای پایگاه نظامی به آمریکا و حمایت لجستیکی از تجاوز به ایران، مسئول مستقیم جنگ دانست و پاسخهایی در خور به آنها داد، اما در عین حال تلاش نمود از تبدیل کامل این کشورها به نیروی متخاصم و پیوستن آشکار آنها به جبهه آمریکا و اسرائیل نیز جلوگیری کند. در این راستا، تهران در عین صیانت از خطوط قرمز امنیتی خود، کانالهای گفتوگو با ریاض، دوحه و ابوظبی را حتی در اوج بحران نیز مسدود نکرد.
حال در شرایطی که تهران و واشنگتن تحت میانجیگریهای منطقهای به دنبال نهایی کردن یک یادداشت تفاهم برای پایان دادن به جنگ هستند، پایتختهای عربی خلیج فارس با آمیزهای از دغدغههای ژئوپلیتیکی و امنیتی به این روند مینگرند. این کشورها فرآیند مذاکرات جاری را با چهار دغدغه عمده رصد میکنند:
هراس از رهاشدگی استراتژیک: کشورهای عربی نگرانند که توافق احتمالی میان ایران و دولت ترامپ، تمرکز امنیتی ایالات متحده را از منطقه کاهش دهد یا واشنگتن را به پذیرش نظم منطقهای جدیدی وادار کند که در آن منافع سنتی این کشورها نادیده گرفته شود.
ثبات و امنیت دریانوردی: انسداد یا محدودیتهای اعمالشده بر تنگه هرمز و هزینههای ترانزیت، شریان اقتصادی این کشورها را به شدت آسیبپذیر کرده است. هرگونه توافق پایدار از نظر آنها باید تضمینکننده جریان آزاد انرژی بدون قید و شرط باشد.
سرنوشت توازن منطقهای و بازیگران غیردولتی: کشورهای منطقه نگرانند که کاهش فشارهای اقتصادی و نظامی بر ایران، به بازسازی استراتژیک شبکههای منطقهای آن منجر شود. ثبات آینده در یمن، لبنان و عراق اولویت کلیدی آنهاست.
سرریز آسیبپذیریهای نظامی: حملات و تبادلات موشکی ماههای گذشته نشان داد که در صورت بروز هرگونه درگیری فراگیر، زیرساختهای حیاتی انرژی و لجستیکی این کشورها در تیررس آسیبهای ناخواسته یا جانبی قرار میگیرد.
با وجود این دغدغههای نسبتاً مشترک، توجه به آرایش نظامی و دیپلماتیک کشورهای حوزه خلیج فارس در طی جنگ رمضان، نشان میدهد که گزارههای کلیشهای درباره «موضع واحد کشورهای عربی خلیج فارس» دیگر کارآمد نیست. پویاییهای اخیر نشان میدهد که شورای همکاری عملا به سه بلوک با استراتژیهای کاملا متمایز در قبال ایران تقسیم شده است: ابوظبی در موقعیت تقابل نیمهسخت، ریاض در موقعیت موازنه دیپلماتیک با پشتوانه پکن و دوحه در نقش کانال ترانزیت سیاسی.
در چنین شرایطی جمهوری اسلامی ایران برای باز تنظیم روابط خود با کشورهای این منطقه و شکل دهی به یک مجموعه امنیت منطقهای پایدار در دوره پسا جنگ باید دکترین امنیتی خود در خلیج فارس را بر اساس رفتارهای متمایز این بازیگران بازتعریف کند:
۱. امارات متحده عربی: مدیریت تنش مهارگسیخته و بازدارندگی متقابل
امارات بر اساس چشمانداز کلان «امارات ۲۰۳۱» به دنبال ایجاد ثبات اقتصادی و ارتقای موقعیت خود به عنوان یک هاب تجاری و فناورانه امن در سطح جهانی است. با این حال، ورود نیمهمستقیم این کشور به جنگ با ایران در طی تجاوز نظامی آمریکا و رژیم اسرائیل به کشورمان، نشاندهنده تغییر دکترین امنیت ملی ابوظبی از «رویکرد اقتصادی، امنیت سایبری و فناوری» به «امنیت تهاجمی» است. با توجه به پیشینه حملات هوایی امارات به لاوان و تنش در جبلعلی، راهکارهای سنتی در مواجهه با این کشور دیگر پاسخگو نیستند. ایران باید در مواجهه با این کشور دکترین «بازدارندگی توام با گشایش مشروط» را اعمال کند:
تفکیک ساختاری دبی از ابوظبی (اهرم تجاریـامنیتی)
مدل حکمرانی امارات فدرالی است و بنابراین دبی و ابوظبی دو منطق متفاوت در سیاست خارجی دارند. دبی از بحران جبلعلی آسیب جدی دیده است. ایران باید در پیامهای دیپلماتیک غیررسمی، بازیابی روابط تجاری دبی را به مهار رفتارهای نظامی ابوظبی مشروط کند. پیشنهاد اعطای یک «کانال سبز ترانزیتی خلیج فارس» به شرکتهای اماراتی مستقر در دبی که در لایه سیاسی با تصمیمات ضدایرانی ابوظبی همراهی نکردهاند، ابزار مناسبی برای ایجاد شکاف در ساختار تصمیمگیری داخلی امارات و مشروط نمودن مناسبات تجاری –اقتصادی به عدم تهدید ایران است.
پیشنهاد توافقنامه «امنیت حریم هوایی و جزایر پیرامونی»
برای رفع هراس امارات از توافق ایران و آمریکا، مهار تنش با این کشور و جلوگیری از تقویت روابط آن با رژیم اسرائیل، تهران میتواند پیشنهاد یک معاهده فنی (و نه لزوما سیاسی) برای مدیریت ترافیک هوایی نظامی و پهپادی در خلیج فارس ارائه دهد. به این ترتیب که ایران در صورت عدم استفاده از پایگاههای امارات توسط نیروهای فرامنطقهای، حریم امنیتی پروازی امارات را محترم بشمارد؛ سازوکاری که به امارات ثابت میکند امنیت جزایر و سواحل آن، نه در گرو دعوت از قدرتهای خارجی، بلکه در گرو تعهد متقابل به عدم مداخله و تجاوز و مدیریت مشترک آسمان خلیج فارس است.
۲. عربستان سعودی: تحکیم چهارچوب پکن و موازنه استراتژیک
ریاض با حفظ فاصله خود از درگیری مستقیم، نشان داد که به دنبال یک ثبات ساختاری برای پیشبرد پروژههای توسعه داخلی خود است. پیشنهاد عملیاتی در مواجهه با این کشور، نهادینهسازی این توازن است:
تضمین چندجانبه با ضمانت چین: ایران باید از نفوذ دیپلماتیک پکن استفاده کند تا توافقات دوجانبه تهرانـریاض به یک سند چهارچوب امنیتی با ضمانت اجرایی چین تبدیل شود. این امر به سعودیها اطمینان میدهد که ثبات آنها از طریق کانالهای غیرغربی نیز قابل تامین است و نیاز آنها را به چتر امنیتی ترامپ کاهش میدهد.
کارگروه مشترک امنیت منطقهای در پروندههای فرعی: آغاز گفتوگوهای فنی پیرامون آینده یمن و امنیت دریای سرخ به عنوان یک بسته پیوسته به توافق نهایی، دغدغه اصلی ریاض درباره تهدیدات فرامرزی را برطرف میکند.
۳. قطر: نهادینهسازی کانال دیپلماتیک
موضع دوحه بر خلاف ابوظبی، کاملا بر بسترسازی دیپلماتیک و کسب امتیاز از کارت میانجیگری استوار بوده است. تبدیل شدن دوحه به میانجی اصلی، نشاندهنده کارآمدی مدل «بازیگر کوچک، نقش بزرگ» است. در نتیجه موضع ایران در قبال قطر باید از «صندوق پستی دیپلماتیک» به «شریک راهبردی نظم پساآتشبس» ارتقا یابد:
نهادینهسازی تالار حل اختلاف انرژی در دوحه
بزرگترین دغدغه پنهان قطر، امنیت زیرساختهای استخراج گاز در میدان مشترک است. ایران باید پیشنهاد تأسیس «کنسرسیوم مشترک پدافند غیرعامل میدان پارس جنوبی/گنبد شمالی» را ارائه دهد. این کنسرسیوم در بزرگترین میدان گازی جهان، یک سازوکار کاملا فنی، حقوقی و لجستیکی است که ضمن آنکه به قطر وزن استراتژیکی آسیب ناپذیر در نظامات پساجنگ میدهد، هدف اصلی آن «خنثیسازی ریسکهای ژئوپلیتیکی و صیانت از تداوم تولید» بدون نیاز به مداخلات نظامی یا امنیتی مستقیم است. این ایده بر مبنای مفهوم «وابستگی متقابلِ امنیتی- اقتصادی» استوار است؛ یعنی پیوند زدن امنیت تأسیسات ایران به تأسیسات قطر، به طوری که آسیب به هر طرف، هزینه فنی و زیستی سنگینی برای طرف دیگر ایجاد کند.
مکانیزم وابستگی متقابل در ترانزیت مالی
با توجه به نقش میانجیگری قطر، تهران میتواند راهبرد «وابستگی متقابل پیچیده» را در لایه مالی پیاده کند؛ به این معنا که بخشی از داراییهای آزادشده یا درآمدهای تجاری ناشی از توافق آتشبس، به جای بانکهای غربی، در بانکهای مشترک ایرانیـقطری در دوحه و بر پایه ارزهای محلی یا سیستمهای مالی جایگزین رسوب کند. این اقدام ریسک مسدودسازی مجدد داراییها توسط خزانهداری آمریکا را کاهش داده و منافع اقتصادی قطر را عمیقا به بقای توافق گره میزند.
بر این اساس، به نظر میرسد در دوره پساجنگ امنیت ایران و ثبات منطقهای زمانی تأمین میشود که ایران با هر یک از این سه بازیگر، متناسب با رویکرد آنها در جنگ رمضان تعامل کند؛ با امارات با زبان بازدارندگی سخت و تفکیک تجاری-امنیتی، با عربستان از طریق نهادینهسازی موازنه چینی و با قطر از طریق دیپلماسی نهادی ساختاریافته. بعد از دو دوره جنگ با آمریکا و رژیم اسرائیل، حال دیگر بر هیچ تحلیلگری پوشیده نیست که آمریکای ترامپ و رژیم اسرائیل نتانیاهو به هیچ توافقی پایندی مداوم ندارند. در نتیجه، دستگاه دیپلماسی ایران باید به گونهای کشورهای حوزه خلیج فارس را در توافق صلح درگیر سازد که تداوم آن به معنای تداوم منافع مشترک آنها با ایران و نقض این توافق مساوی با نقض منافع و امنیت آنها باشد. شاید این تنها مسیری است که میتوان از طریق آن آرامش و ثبات را به خلیج فارس برگرداند و تضمینی جدی و عملی برای جلوگیری از جنگ مجدد گرفت.
..................................................................................
*استاد دانشگاه