در اقتصاد سیاسی، دولتهایی که در دوران صلح نسبی، با ابزارهای تصنعی و مداخلات مداوم(Naive Intervention)، نوسانات طبیعی بازار، نرخ ارز یا اعتراضات خرد را سرکوب میکنند، در حال بازآفرینی شرایط بوقلمون هستند. حذف نوسانات کوچک، جریان اطلاعات را قطع کرده و مکانیزمهای خوداصلاحی را تعطیل میکند. در نتیجه، آرامش تصنعی ایجاد شده، صلح نیست؛ بلکه متراکم کردن انرژی برای یک انفجار بزرگ در روز وقوع جنگ است.
تحلیل اقتصاد سیاسی جنگ در دنیای امروز، بیش از آنکه نیازمند مدلهای پیشبینی خطی یا ستادهای برنامهریزی متمرکز باشد، به درکی عمیق از «مدیریت عدم قطعیتهای شدید» نیاز دارد. کتاب «پادشکننده(Antifragile)» اثر نسیم نیکلاس طالب (که او را به کتاب قوی سیاه میشناسیم)، چهارچوبی بنیادین برای بازتعریف بقا، پایداری و بازسازی در شرایط بحرانهای ساختاری، بهویژه جنگ، ارائه میدهد.
جنگ، مظهر تام و تمام «قلمروِ حدّی» است؛ محیطی که در آن نوسانات، نادر اما ویرانگرند و یک رویداد غافلگیرکننده(قوی سیاه) میتواند تمام پیشبینیهای کارشناسان را دود کند و هوا بفرستد. برای بهکارگیری این نظریه در حوزه اقتصاد سیاسی جنگ و ارتقای توان تداوم حیات جامعه و دولت، باید از «سهگانه» طالب آغاز کنیم و گامبهگام به سمت بازسازی نهادی حرکت کنیم.
1) سهگانه طالب در بستر جنگ (شکنندگی، تابآوری، پادشکنندگی)
طالب جهان را به سه دسته تفکیک میکند که در یک بازخوانی نظامی-اقتصادی، اینگونه بازتعریف میشوند:
سیستمهای شکننده(Fragile): سیستمی است متمرکز، بهشدت بهینه شده(Over-optimized)، بدون ظرفیتهای مازاد، و وابسته به پیشبینیهای دقیق. بوروکراسیهای بزرگ، برنامهریزیهای متمرکز پنجساله، و اتکای مطلق به درآمدهای تکمحصولی، جلوههای بارز شکنندگی هستند. اینها همانند «شمشیر داموکلس» با یک موی باریک آویزانند؛ ظاهرشان تا پیش از بحران، مقتدر و منظم است، اما در روز نخست جنگ فرومیپاشند.
سیستمهای تابآور یا مقاوم(Robust): این سیستم در برابر شوکهای جنگ ایستادگی میکند؛ ضربه را جذب میکند، اما تغییر چندانی نمیکند. داشتن پدافند غیرعامل قوی، ذخایر عظیم گندم و سوخت، و ساختارهای موازی مابهازای این سیستم است. نیروگاهی که میتواند در زمان بحران جایگزین شود؛ راهی که میتواند به سرعت ترمیم و به بهرهبرداری برسد و نمونههای در دسترس از این اتفاق را میتوان مثال زد. چنین سیستمی زنده میماند، اما از خودِ جنگ و بحران چیزی یاد نمیگیرد و بزرگتر نمیشود.
سیستمهای پادشکننده(Antifragile): نه تنها از جنگ و آشفتگی آسیب نمیبیند، بلکه از آن تغذیه میکند، رشد میکند و ساختار خود را ارتقا میدهد(مانند مار افسانهای که با هربار زدن سر آن از همان نقطه دوسر رشد میکند). پادشکنندگی زمانی رخ میدهد که کل سیستم از طریق حذف گزینههای ناکارآمد و تقویت بخشهای پویا، در دلِ آتش جنگ بازسازی شود. بازارهای محلی، شبکههای توزیع مویرگی و صنایعی که خود را با تحریم تطبیق میدهند، جلوههای آن هستند.
2) توهم ثبات تصنعی در صلح
یکی از کلیدیترین مفاهیم طالب، «مسأله بوقلمون» است. بوقلمونی را تصور کنید که توسط پرورشدهندهاش هر روز رأس ساعتی مشخص تغذیه میشود. برای او، هر روزی که میگذرد یک داده آماری مثبت است که فرضش را تقویت میکند: «پرورشدهنده عاشق من است». این ثبات ظاهری تا روز 1001ام (روز شکرگزاری) ادامه مییابد؛ روزی که یک غافلگیری ناگهانی و غیرخطی رخ میدهد و بوقلمون سر بریده میشود.
در اقتصاد سیاسی، دولتهایی که در دوران صلح نسبی، با ابزارهای تصنعی و مداخلات مداوم(Naive Intervention)، نوسانات طبیعی بازار، نرخ ارز یا اعتراضات خرد را سرکوب میکنند، در حال بازآفرینی شرایط بوقلمون هستند. حذف نوسانات کوچک، جریان اطلاعات را قطع کرده و مکانیزمهای خوداصلاحی را تعطیل میکند. در نتیجه، آرامش تصنعی ایجاد شده، صلح نیست؛ بلکه متراکم کردن انرژی برای یک انفجار بزرگ در روز وقوع جنگ است.
3) استراتژی دمبل(Barbell Strategy)؛ آرایش جنگی اقتصاد و سیاست
چگونه میتوان ساختاری طراحی کرد که سقف آسیبها بسته و سقف دستاوردها باز باشد؟ پاسخ، ترکیب دو حدِ نهایی و حذف وسطِ شکننده است:
وزنه اول دمبل(امنیت و بقای مطلق - 90 درصد منابع): در این بخش، هیچگونه ریسکی پذیرفته نیست. ذخایر استراتژیک غلات، انرژی، پدافند غیرعامل سخت، و حفاظت از شریانهای زیستی جامعه در این بخش قرار میگیرند. در اینجا ما به دنبال کارایی(Efficiency) نیستیم، بلکه به دنبال ظرفیت مازاد(Redundancy) هستیم. داشتن سه انبار غله موازی به جای یک انبار بزرگِ بهینه، از نظر حسابداری صلح اسراف، اما از نظر اقتصاد جنگ شرط بقاست.
وزنه دوم دمبل(اختیارگرایی و پویایی تهاجمی - 10 درصد منابع): در این سو، سیستم باید اجازه دهد شبکههای غیرمتمرکز، بازارهای موازی، کارآفرینان خرد و بخش خصوصی واقعی، با آزادی کامل دست به آزمون و خطا بزنند. این بخش باید کاملاً پویا و چابک باشد تا بتواند راههای فرار از تحریم و ابداعات تکنولوژیک را پیدا کند.
خطای بزرگ اقتصادهای جنگی، قرار گرفتن در «وسط دمبل» است؛ یعنی یک اقتصاد نیمهدولتی، نیمهخصوصی و بوروکراتیک که نه امنیت بخش اول را دارد و نه چابکی بخش دوم را و به سرعت فاسد و شکننده میشود.
4) طریق سلبی(Via Negativa) و حذف بیماریزایی ناشی از درمان
در زمان جنگ، تمایل شدیدی در سیاستگذاران ایجاد میشود تا با وضع قوانین جدید و بروکراسیهای نظارتی مضاعف، فضا را مدیریت کنند(مداخلهگرایی سادهلوحانه) که به بیماریزایی ناشی از درمان(Iatrogenics) منجر میشود؛ یعنی زمانی که داروی پزشک، بیمار را بیشتر از خودِ بیماری آزار میدهد یا میکشد.
راهحل بسیاری از بحرانها، استفاده از «طریق سلبی» است؛ یعنی تمرکز بر اینکه «چه چیزهایی را باید حذف کرد»، نه اینکه چه چیزهایی را باید اضافه کرد. مانند: حذف بروکراسیهای زاید صادرات و واردات، حذف قیمتگذاریهای دستوری - که منجر به بازار سیاه و احتکار میشوند - و حذف نهادهای موازی ناظر. به همین دلیل است که در حل بحرانها بازآفرینی از بازسازی جایگاه بالاتری دارد.
5) پادشکنندگی لایهای
پادشکنندگی یک کل، مشروط به شکنندگی اجزای آن است. در اقتصاد جنگ نیز، سیستم زمانی پویا میشود که اجازه دهد اجزای ناکارآمد، خطا کنند و حذف شوند. تزریق رانت برای زنده نگه داشتن نهادهای فاسد، شکنندگی آنها را به کل کشور منتقل میکند.
در ستادهای اقتصاد سیاسی جنگ، نباید عنان کار را به تکنوکراتهایی داد که جهان را از پشت اسلایدهای پاورپوینت میبینند. جنگ نیازمند افرادی از جنس «میدان» است؛ کسانی که در کف بازار حضور دارند، بوی خطر را استشمام میکنند و اهل آزمون و خطای تجربی هستند.
6) بازگشت به اصالتهای نهادی
طبق این قاعده، برای پدیدههای غیرفانی، امید به زندگیِ آینده با سن فعلی آنها متناسب است. سنتی که هزار سال دوام آورده، احتمالاً هزار سال دیگر هم دوام میآورد، اما ساختار بروکراتیک پنجساله، ممکن است فردا نابود شود. در اقتصاد جنگ، توصیه میشود به جای تکیه بر ساختارهای نهادی نوین و شکننده، به سمت بازکشف و احیای نهادهای سنتی و آزموده شده (مثل شبکه بازار سنتی، پیوندهای محلی یا خانوادگی، قرضالحسنههای غیر رسمی، راههای سنتی مبادله کالا و روشهای مراقبتی جاافتاده) حرکت کنیم.
از نظر تاریخی فرهنگ عرفانگرا و شعردوست ایرانی و هویت جاافتاده در زمانه بحران بیشتر به کار گرفته میشود و انسانها را مقاومتر میسازد.
7) بزرگ بودن شکننده است
طبق ریاضیاتِ «نابرابری جنسن»، در ساختارهای شکننده، پاسخ سیستم به شوکها غیرخطی و مقعر است. اگر سنگی به وزن 100 کیلوگرم بر سر شما بیفتد، کشته میشوید؛ اما اگر همان سنگ به هزار سنگریزه کوچک تبدیل و متوالیاً پرتاب شود، آسیب جدی نمیبینید. وزن کل یکی است، اما نحوه توزیع متفاوت است.
در اقتصاد جنگ، «بزرگ بودن شکننده است». پروژههای عمرانی غولپیکر و کارخانههای عظیم متمرکز، در برابر ترکشهای جنگ به شدت آسیبپذیرند. راهبرد پادشکنندگی، تکهتکه کردن و اصطلاحاً «ریزوموار کردن(Modularization)» سیستم است؛ یعنی نیاز به شبکهای از نیروگاهها و توزیعکنندههای کوچک و محلی به جای یک ابرسازه واحد.
8) اخلاق پادشکنندگی؛ پوست در بازی(Skin in the Game)
بزرگترین خطر در زمان جنگ، «انتقال شکنندگی به دیگران» است. این پدیده زمانی رخ میدهد که عدهای از مدیران یا دلالان متنفذ، خود در صندلیهای پادشکننده مینشینند(از نوسانات جنگ و تصمیمات ستادی سود میبرند)، اما زیان و شکنندگی تصمیمات خود را به دوش سربازان و طبقات ضعیف جامعه میاندازند. هر تصمیمی که مردم احساس کنند حاکمان دست در جیب آنها کردهاند و خودشان آن را حس نمیکنند.(چیزی از جنس آنچه در اینترنت در ایران رخ داد) هر اتفاقی که به افزایش شکاف بین طبقات مختلف بیانجامد.
راهحل در قاعده «پوست در بازی داشتن» کنایه از ملموس بودن است. سیستم سیاسی و نظامی زمانی پادشکننده میشود که تصمیمگیرندگان، خود خروجی تصمیماتشان را لمس کنند. اگر بروکراتیک تصمیمی در مورد سهمیهبندی میگیرد، خانواده او نیز باید در همان صفها بایستند. وجود «پوست در بازی»، ساختارهای کاذب را تصفیه کرده و حس همبستگی ارگانیک جامعه را تقویت میکند.
9) نتیجهگیری
بحران و جنگ را نباید به عنوان یک «مسأله بهینهسازی مهندسی» دید که با کنترل بیشتر حل میشود؛ بلکه باید آن را به عنوان یک «سیستم پیچیده ارگانیک» فهمید که بقای آن در گرو تمرکززدایی، پذیرش نوسان، و داشتن ظرفیتهای مازاد است. تمدنی در جنگ پیروز است که همانند آتش باشد؛ آتشی که نه تنها با وزش بادِ آشفتگی خاموش نمیشود، بلکه از آن برای شعلهورتر شدن استفاده میکند.