مرکز استیمسون در گزارشی تحلیلی نوشت جنگ ۲۰۲۶ با ایران نشان داد شبکه متمرکز پایگاههای آمریکا در خلیج فارس، اگرچه همچنان برای اطلاعات، لجستیک، دفاع موشکی و قدرتنمایی نظامی اهمیت دارد، در برابر حملات موشکی و پهپادی گسترده بهشدت آسیبپذیر است. این گزارش پیشنهاد میکند واشنگتن بهجای خروج از منطقه، به سمت حضور نظامی کوچکتر اما پراکندهتر، مقاومتر و یکپارچهتر حرکت کند؛ مدلی که هم آسیبپذیری کشورهای میزبان را کاهش دهد و هم توان بازدارندگی و واکنش سریع آمریکا را حفظ کند.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، مرکز «استیمسون» در گزارشی تحلیلی به بررسی آینده حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس پس از جنگ ۲۰۲۶ با ایران، آسیبپذیری پایگاهها و زیرساختهای نظامی و اطلاعاتی واشینگتن در برابر حملات موشکی و پهپادی، کاهش ذخایر رهگیرهای پاتریوت و تاد، نگرانی کشورهای عربی از تبدیل شدن به اهداف تلافیجویانه و ضرورت بازطراحی شبکه پایگاههای آمریکا در منطقه پرداخت و نوشت: برای بیش از سه دهه، حضور نظامی ایالات متحده در خلیج فارس بر یک معامله پایدار استوار بوده است: کشورهای عربی، دسترسی، تأسیسات و موقعیت جغرافیایی راهبردی را در اختیار آمریکا قرار میدادند و در مقابل، واشینگتن نیز بازدارندگی، توان تقویت سریع نیروها و زیرساختهای لازم برای حفاظت از منطقهای حیاتی برای انرژی و تجارت جهانی را فراهم میکرد. جنگ سال ۲۰۲۶ با ایران این معامله را از میان نبرد، اما یکی از تناقضهای اساسی نهفته در قلب آن را آشکار کرد.
پایگاههای آمریکا همچنان برای جمعآوری اطلاعات، فرماندهی و کنترل، امنیت دریایی، دفاع هوایی و موشکی، عملیات لجستیکی و اعمال قدرت نظامی در بردهای بلند ضروری هستند. با این حال، همین تأسیسات میتوانند کشورهای میزبان را در معرض اقدامات تلافیجویانه ناشی از درگیریهایی قرار دهند که نه خود آغاز کردهاند و نه تمایلی به ورود به آن داشتهاند. از همین رو، جنگ ارزش سیاسی و راهبردی شبکه پایگاههای آمریکا را تغییر داد؛ حتی در مواردی که از کارآمدی عملیاتی فوری این پایگاهها کاسته نشد.
پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که آیا ایالات متحده باید در خلیج فارس بماند یا از آن خارج شود. مسئله اساسی این است که چه نوع حضوری میتواند در عصر موشکهای نقطهزن، حملات انبوه پهپادی، زیرساختهای اطلاعاتی آسیبپذیر و ذخایر رهگیرهایی که بهسرعت رو به کاهش هستند، همچنان معتبر، بقاپذیر و از نظر سیاسی پایدار باقی بماند.
پاسخ محتمل، حرکت از چند پایگاه بزرگ و متمرکز به سوی شبکهای منطقهای، توزیعشدهتر و یکپارچهتر است.
از جنگ سرد تا شکلگیری شبکه گسترده پایگاههای آمریکا
در دوران جنگ سرد، واشنگتن بهجای استقرار گسترده نیروی زمینی، بیشتر بر قدرت دریایی، پیشاستقرار تجهیزات و دسترسیهای دوجانبه تکیه داشت. حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۰ این الگو را دگرگون کرد. بحرین به محل استقرار ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا تبدیل شد و پایگاه العدید در قطر به یکی از مراکز عمده هوایی و فرماندهی ایالات متحده بدل شد. کویت نقش یک سکوی لجستیکی را بر عهده گرفت و امارات متحده عربی، عربستان سعودی و عمان نیز ترکیبهای متفاوتی از تأسیسات و دسترسیهای عملیاتی را در اختیار آمریکا قرار دادند.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، کارکرد این تأسیسات از بازدارندگی در برابر تهاجم متعارف فراتر رفت و به پشتیبانی از جنگها در افغانستان و عراق، مبارزه با تروریسم، امنیت دریایی، جمعآوری اطلاعات و بازدارندگی در برابر ایران گسترش یافت.
نزدیکی جغرافیایی این پایگاهها زمان واکنش آمریکا را کاهش میداد و به واشنگتن اجازه میداد بدون آنکه در هر بحران ناچار باشد آرایش نظامی منطقهای خود را از ابتدا بازسازی کند، عملیاتهایش را ادامه دهد. با این همه، این معماری امنیتی هرگز معادل یک تضمین دفاع جمعی به سبک ناتو نبود.
واکنش محدود واشنگتن به حملات سال ۲۰۱۹ علیه تأسیسات نفتی بقیق و خریص در عربستان سعودی و پس از آن، حملات مکرر موشکی و پهپادی حوثیها، این تردید را ایجاد کرد که آیا حضور گسترده نظامی آمریکا واقعاً به معنای تضمین حفاظت از قلمرو کشورهای میزبان است یا خیر.
جنگ سال ۲۰۲۶ این ابهام را بسیار برجستهتر کرد.
پایان فرض «پناهگاه امن»
در جریان جنگ با ایران، دولتهای خلیج فارس که خود خواهان این درگیری نبودند، بخشی از هزینههای امنیتی و اقتصادی جنگ را متحمل شدند؛ تا حدی به این دلیل که قلمرو آنها میزبان نیروها و یا زیرساختهای ایالات متحده بود. به این ترتیب، تأسیساتی که قرار بود به یک شریک اطمینان خاطر بدهد، همزمان میتوانست همان شریک را به یک هدف تبدیل کند.
معادله قدیمی که حضور آمریکا را مترادف با کاهش آسیبپذیری میدانست، دستکم بهطور موقت وارونه شد. این بدان معنا نیست که پایگاهها شکست خوردند. این پایگاهها در شرایط جنگی از عملیات دفاعی، جمعآوری اطلاعات، لجستیک و اعمال قدرت نظامی آمریکا پشتیبانی کردند. اما این جنگ فرض پیشین درباره اینکه تأسیسات ثابت میتوانند همچون مناطق امن پشت جبهه عمل کنند را از میان برد. پایگاهها، رادارها، گرههای ارتباطی، ذخایر سوخت و تأسیسات اطلاعاتی، همگی به اجزایی از خط مقدم تبدیل شدند.
میلیاردها دلار خسارت به زیرساختهای اطلاعاتی آمریکا
گزارشهای مربوط به خسارات وارده، ابعاد این مشکل را نشان میدهد. حملات ایران طبق گزارشها میلیاردها دلار خسارت به تأسیسات و تجهیزات مرتبط با فعالیتهای اطلاعاتی آمریکا وارد کرد. اهداف این حملات شامل یک ایستگاه سازمان سیا در ریاض، یک سایت مرتبط با فعالیتهای اطلاعاتی در شرق عراق و تجهیزات راداری و نظارتی در نقاط مختلف منطقه بود. همچنین تصاویری منتشر شد که ظاهراً سامانههای تخریبشده یا آسیبدیده در اردن، قطر، امارات متحده عربی، بحرین، کویت و عربستان سعودی را نشان میداد.
اهمیت این مسئله فقط به میزان خسارت مالی محدود نمیشود، بلکه به توانایی ظاهری ایران برای شناسایی و هدف قرار دادن «سیستم عصبی» آرایش نظامی آمریکا مربوط است؛ یعنی حسگرها و گرههای اطلاعاتیای که سامانههای هشدار زودهنگام را به رهگیری، فرماندهی و کنترل متصل میکنند.
دفاع موفق، اما با هزینهای سنگین
این جنگ همچنین نشان داد که حتی یک دفاع موفق نیز میتواند از نظر راهبردی بسیار پرهزینه باشد. سامانههای پدافند هوایی و موشکی بسیاری از تهدیدها را رهگیری کردند، اما ایران توانست از طریق حجم و استمرار پرتابهای خود، فشار قابلتوجهی بر سامانههای دفاعی وارد کند.
ارزیابی ژوئیه ۲۰۲۶ مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی گزارش داد که ذخیره موشکهای رهگیر پاتریوت به کمتر از هزار فروند و ذخیره رهگیرهای تاد به حدود ۲۵۰ فروند کاهش یافته است. این ارزیابی هشدار داد که کاهش ذخایر ممکن است آمریکا را ناچار کند در انتخاب اهدافی که باید رهگیری شوند، گزینشیتر عمل کند؛ زیرا برای دفاع در برابر موشکهای بالستیک، جایگزینهای همسطح چندانی وجود ندارد.
مصرف گسترده این مهمات در خلیج فارس همچنین میتواند آمادگی نظامی آمریکا برای یک سناریوی احتمالی در منطقه هند-آرام را کاهش دهد.
معادله پرهزینه حمله و دفاع
این وضعیت، مسئلهای نامطلوب در نسبت هزینه حمله و دفاع ایجاد میکند. پهپادها، اهداف فریبنده و موشکهای نسبتاً ارزان میتوانند مدافعان را مجبور به استفاده از رهگیرهای کمیاب و گرانقیمت کنند؛ در حالی که حتی اصابت تعداد اندکی از تسلیحاتی که موفق به عبور از لایههای پدافندی میشوند، میتواند به حسگرهای گرانقیمت یا تجهیزات متمرکز خسارت جدی وارد کند. از همین رو، سیاست آینده آمریکا درباره پایگاههای نظامی باید نهتنها عملکرد فنی سامانههای دفاعی، بلکه ظرفیت تولید مهمات، عمق ذخایر تسلیحاتی، دفاع غیرفعال، ایجاد افزونگی در زیرساختها و توان تعمیر سریع تأسیسات آسیبدیده را نیز در نظر بگیرد.
پایگاه نظامی؛ ابزار بازدارندگی، نه تضمین دفاعی
پیامد عمیقتر این وضعیت، سیاسی است. یک پایگاه نظامی آمریکا ابزاری برای اعمال قدرت و بازدارندگی ایالات متحده است، اما بهطور خودکار به معنای تضمین دفاعی از کشور میزبان نیست. به همین دلیل، دولتهای خلیج فارس بهدنبال شفافیت بیشتری درباره سازوکارهای مشورت، حفاظت و تقسیم مخاطرات خواهند بود.
آنها خواهند پرسید آیا عملیاتهایی که از تأسیسات مستقر در خاکشان آغاز میشود، از این تأسیسات پشتیبانی میگیرد یا به هر شکل با آنها مرتبط است، کشورهایشان را در معرض اقدام تلافیجویانه قرار میدهد یا خیر؛ و اگر چنین اتفاقی رخ دهد، واشینگتن دقیقاً متعهد به دفاع از چه چیزی خواهد بود.
کاهش حضور آمریکا چه معنایی میتواند داشته باشد؟
بحثها درباره کاهش حضور نظامی آمریکا در منطقه اغلب دو سناریوی کاملاً متفاوت را با یکدیگر خلط میکنند.
سناریوی نخست، عقبنشینی راهبردی است؛ به این معنا که شمار نیروهای آمریکایی کاهش یابد، تعهدات امنیتی واشنگتن تضعیف شود، دسترسیهای عملیاتی محدودتر شود و توان آمریکا برای تقویت سریع نیروهایش در منطقه کاهش پیدا کند.
سناریوی دوم، بازطراحی آرایش نظامی است؛ یعنی اندازه و میزان تمرکز پایگاههای دائمی کاهش یابد، اما در عین حال دسترسی عملیاتی، تجهیزات از پیش مستقرشده، نیروهای دریایی، استقرارهای چرخشی، ارتباطات اطلاعاتی و برنامههای تقویت سریع نیروها حفظ شود.
سناریوی نخست میتواند یک خلأ امنیتی جدی در منطقه ایجاد کند، در حالی که سناریوی دوم این ظرفیت را دارد که معماری امنیتی موجود را انعطافپذیرتر، مقاومتر و بقاپذیرتر کند.
کاهش گسترده حضور آمریکا احتمالاً سرمایهگذاری کشورهای خلیج فارس در حوزه دفاع هوایی و موشکی، سامانههای مقابله با پهپاد، تجهیزات نظارتی، زیرساختهای مقاومسازیشده، افزایش ذخایر تسلیحاتی و توسعه تولید داخلی صنایع دفاعی را سرعت خواهد بخشید.
جنگ نشان داد که کشورهای منطقه به گزینههای ارزانتر برای مقابله با سامانههای هوایی بدون سرنشین، ذخایر بیشتر و عمیقتر موشکهای رهگیر، حسگرهای متحرک، شبکههای ارتباطی حفاظتشده و توانایی تعمیر سریع باندهای فرودگاه نیاز دارند. با این حال، افزایش هزینههای نظامی و دفاعی بهتنهایی و بهطور خودکار به خودمختاری راهبردی کشورهای خلیج فارس منجر نخواهد شد.
یکی از مهمترین ضعفهای ساختار دفاعی کشورهای خلیج فارس در بسیاری از موارد، نه کمبود تجهیزات پیشرفته، بلکه پراکندگی و چندپارگی توانمندیهای دفاعی بوده است. کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس از پلتفرمها، سامانهها و دکترینهای متفاوتی استفاده میکنند، در حالی که اشتراکگذاری اطلاعات در سطح منطقه، فرماندهی و کنترل قابلهمکاری، برنامهریزی مشترک و ایجاد یک سامانه دفاع هوایی یکپارچه همچنان بهطور کامل محقق نشده است.
سامانههای پیشرفته ملی، هر اندازه هم توانمند باشند، نمیتوانند جایگزین نهادها و سازوکارهایی شوند که وظیفه آنها تبدیل مجموعهای از قابلیتهای جداگانه به یک ساختار دفاعی منسجم و منطقهای است. دولتهای عضو شورای همکاری خلیج فارس نیز احتمالاً بهجای تلاش برای جایگزین کردن کامل ایالات متحده، به سمت متنوعسازی شرکای امنیتی و دفاعی خود حرکت خواهند کرد.
قدرتهای اروپایی میتوانند برخی نقشهای مشخص و محدود را توسعه دهند. ترکیه، پاکستان و کره جنوبی نیز قادر خواهند بود در حوزههایی مانند تأمین برخی سامانههای دفاعی، آموزش نیروها یا همکاریهای صنعتی نقش بیشتری ایفا کنند و چین نیز ممکن است از نظر تجاری و سیاسی نفوذ بیشتری در منطقه به دست آورد.
با این همه، در حال حاضر هیچ شریک جایگزینی وجود ندارد که بتواند مجموعهای مشابه ایالات متحده از ظرفیت گسترده اطلاعاتی، توان لجستیکی، قدرت هوایی و دریایی، قابلیت مدیریت میدان نبرد و توان تقویت نیروها در مقیاس وسیع را بهطور همزمان در اختیار کشورهای منطقه قرار دهد.
برداشت کشورهای خلیج فارس از عقبنشینی احتمالی آمریکا همچنین روند موازنهگری و تنوعبخشی راهبردی را تسریع خواهد کرد. در چنین شرایطی، کشورهای خلیج فارس احتمالاً کانالهای ارتباطی نزدیکتری با تهران حفظ خواهند کرد، روابط خود با پکن را گسترش خواهند داد و تمایل کمتری برای همسویی خودکار با واشینگتن نشان خواهند داد.
ایالات متحده نیز در این صورت بخشی از دسترسی و نفوذی را از دست خواهد داد که حاصل تعامل روزمره میان نهادهای نظامی، دیپلماتیک و اطلاعاتی آمریکا و کشورهای منطقه است.
در مقابل، یک حضور نظامی کوچکتر اما بهتر طراحیشده میتواند حتی موجب تقویت شراکت آمریکا با کشورهای خلیج فارس شود؛ زیرا تعداد اهداف بزرگ، متمرکز و آشکار را کاهش میدهد، در حالی که قابلیتها و ظرفیتهایی را که شرکای منطقهای برای آنها اهمیت قائل هستند، حفظ میکند.
بر این اساس، معیار مناسب برای سنجش میزان تعهد آمریکا به امنیت منطقه نباید صرفاً تعداد نیروهای مستقر یا وسعت پایگاههای نظامی باشد. معیار اصلی باید این باشد که آیا شبکه نظامی آمریکا میتواند از وقوع حمله بازدارندگی ایجاد کند، در صورت وقوع حمله دوام بیاورد و نیروها و پشتیبانی لازم را با سرعت برای شرکای منطقهای فراهم کند یا خیر.
از پایگاههای متمرکز تا دسترسی توزیعشده
معتبرترین جایگزین برای وضعیت موجود، خروج آمریکا از منطقه نیست؛ بلکه حرکت به سوی یک الگوی ترکیبی مبتنی بر «دسترسی توزیعشده» است؛ الگویی که در آن، حضور نظامی آمریکا از چند مرکز بزرگ و متمرکز فاصله میگیرد و در قالب شبکهای پراکندهتر، انعطافپذیرتر و بقاپذیرتر سازماندهی میشود.
نخست، واشنگتن باید کارکردهایی را که اکنون در چند مرکز اصلی متمرکز شدهاند پراکنده کند. هواپیماها، سوخت، مهمات، حسگرها، ظرفیتهای تعمیر و نگهداری و گرههای فرماندهی میتوانند میان تعداد بیشتری از تأسیسات مشترک یا پایگاههای سادهتر و کمزیرساخت توزیع شوند.
استقرارهای چرخشی و دسترسیهای عملیاتی که از پیش درباره آنها توافق شده باشد نیز به نیروهای آمریکایی امکان میدهد متناسب با تغییر سطح و ماهیت تهدیدها جابهجا شوند. ترتیبات دیرینه دسترسی آمریکا در عمان نمونهای از اصل اساسی این رویکرد است: برخورداری از ارزش و کارکرد راهبردی، لزوماً مستلزم ایجاد یک پایگاه عظیم با حضور دائمی شمار زیادی از نیروها نیست.
دوم، مراکز حیاتی و غیرقابل جایگزین باید بهجای کنار گذاشته شدن، مقاومسازی شوند و برای کارکردهای آنها ظرفیتهای جایگزین و پشتیبان ایجاد شود.
پایگاه العدید در قطر، زیرساختهای دریایی آمریکا در بحرین و تأسیسات لجستیکی کویت از مزیتهای عملیاتی و بهرهوری برخوردارند که سایتهای پراکنده نمیتوانند بهطور کامل جایگزین آنها شوند. با این حال، ساختار عملیاتی باید بهگونهای طراحی شود که حتی در صورت آسیب دیدن یا از مدار خارج شدن یکی از این مراکز، ادامه عملیات امکانپذیر باشد.
پناهگاههای مستحکم، حفاظت بهتر از ذخایر سوخت و مهمات، استفاده از اهداف و تجهیزات فریبنده، رادارهای متحرک، مراکز فرماندهی جایگزین و یگانهای تعمیر سریع باید به اجزای اصلی این آرایش نظامی تبدیل شوند.
سوم، ایالات متحده و شرکای منطقهای آن باید از رویکرد دفاع جداگانه از هر پایگاه و تأسیسات عبور کنند و به سوی یک سامانه یکپارچهتر برای دفاع هوایی و موشکی منطقهای حرکت کنند.
حملات سال ۲۰۲۶ مرزهای ملی را درنوردیدند و ترکیبی از پهپادها و موشکها را به کار گرفتند؛ الگویی که نشان داد اتکا به پاسخهای صرفاً ملی، کارایی کافی ندارد. اشتراکگذاری گستردهتر دادههای راداری و هشدارهای زودهنگام، استفاده از سامانههای فرماندهی و کنترل قابلهمکاری و هماهنگی در تخصیص موشکهای رهگیر میتواند بهرهگیری از داراییهای محدود و کمیاب دفاعی را مؤثرتر کند.
با این حال، موانع سیاسی، از جمله بیاعتمادی میان کشورهای منطقه، حساسیت نسبت به حاکمیت و مالکیت دادهها و تفاوت در برداشت کشورها از تهدیدها، ایجاد یک سامانه دفاعی واحد در سراسر شورای همکاری خلیج فارس را دشوار میکند.
از همین رو، یکپارچهسازی باید بهصورت ماژولار، مرحلهای و انعطافپذیر پیش برود. ترتیبات دوجانبه یا همکاری میان گروههای کوچکتر از کشورها میتواند حسگرهای سازگار را به یکدیگر متصل کند، پروتکلهای هشدار و رفع تداخل عملیاتی را شکل دهد و بدون انتظار برای ایجاد یک فرماندهی واحد منطقهای، بهتدریج گسترش یابد.
چهارم، آرایش نظامی جدید باید اتکای بیشتری به قابلیتهای متحرک و دریایی داشته باشد.
ناوگان پنجم آمریکا، ناوشکنها، زیردریاییها، سامانههای بدون سرنشین و حسگرهای مستقر در دریا، در مقایسه با تأسیسات ثابت زمینی، عموماً اهداف دشوارتری برای شناسایی و حمله محسوب میشوند. این قابلیتها نمیتوانند جایگزین قدرت هوایی مستقر در خشکی، زیرساختهای لجستیکی یا سامانههای دفاع موشکی زمینی شوند، اما میتوانند وابستگی آمریکا به تعداد محدودی باند پروازی، پایگاه و مجموعه نظامی آسیبپذیر را کاهش دهند.
در نهایت، این معماری نظامی به یک راهبرد صنعتی و لجستیکی منسجم نیز نیاز دارد.
افزایش حجم ذخایر و پراکندگی جغرافیایی آنها، استفاده از مهمات مشترک در موارد امکانپذیر، ایجاد ظرفیت تعمیر و نگهداری در داخل منطقه، توسعه تسلیحات ارزانتر برای مقابله با پهپادها و تعیین سازوکارهای از پیش توافقشده برای تأمین مجدد تجهیزات و مهمات، از الزامات این ساختار هستند.
شرکای آمریکا در خلیج فارس نیز میتوانند در تأمین مالی مشترک خطوط تولید مشارکت کنند و میزبان مراکز تعمیر، نگهداری یا مونتاژ تجهیزات باشند؛ اقدامی که هم توان تابآوری و استمرار دفاعی منطقه را افزایش میدهد و هم پایه صنعتی دفاعی ایالات متحده را تقویت میکند.
بازطراحی فیزیکی این شبکه باید همزمان با توافقهای شفافتر درباره مشورتهای سیاسی و امنیتی، نحوه استفاده از پایگاهها در عملیات تهاجمی، تعهدات مربوط به دفاع از قلمرو کشورهای میزبان و مسئولیت بازسازی پس از حمله همراه شود.
این ترتیبات نمیتواند برای همه کشورهای منطقه یکسان باشد؛ زیرا بحرین، قطر، کویت، عربستان سعودی، امارات متحده عربی و عمان هر یک با محدودیتهای داخلی متفاوتی روبهرو هستند و روابط و محاسبات متفاوتی نیز در قبال ایران دارند.
یک شبکه پایدار باید امکان مشارکت متفاوت و متناسب هر کشور را فراهم کند و بر این فرض استوار نباشد که همه کشورهای میزبان از تمامی عملیاتهای آمریکا حمایت خواهند کرد. اعطای دسترسی برای تأمین امنیت دریایی یا دفاع منطقهای، لزوماً به معنای رضایت یا موافقت با اقدام تهاجمی علیه ایران نیست.
دیپلماسی با تهران نیز بخشی از همین معماری امنیتی است. دولتهای خلیج فارس بهطور فزایندهای کاهش تنش و ارتباط مستقیم را مکمل بازدارندگی میدانند، نه جایگزین آن. ایجاد خطوط تماس مستقیم و سازوکارهایی که میان «میزبانی نیروهای آمریکایی» و «مشارکت در عملیات نظامی آمریکا» تمایز قائل شوند، نمیتواند فشار و اقدامات قهری ایران را بهطور کامل از میان ببرد، اما میتواند احتمال سوءبرداشت و محاسبه اشتباه را کاهش دهد.
هدف این است که حضور نظامیای که با هدف ایجاد ثبات در خلیج فارس طراحی شده، بهطور خودکار همه کشورهای میزبان را وارد درگیریهای واشنگتن نکند.
بنابراین، جنگ سال ۲۰۲۶ نشان نداد که ایالات متحده دیگر به پایگاههای خود در خلیج فارس نیازی ندارد. آنچه این جنگ آشکار کرد این بود که شبکهای که برای بهرهوری در دوران صلح و اعمال قدرت در محیطی با چالش محدود طراحی شده بود، برای یک جنگ طولانی و مبتنی بر حملات گسترده موشکی و پهپادی بیش از حد متمرکز و آسیبپذیر است.
کشورهای خلیج فارس بعید است خواهان خروج کامل آمریکا از منطقه باشند، اما بهطور فزایندهای به نوع متفاوتی از حضور ایالات متحده نیاز دارند؛ حضوری که میزان قرار گرفتن آنها در معرض خطر را کاهش دهد، دفاع منطقهای را بهشکل مؤثرتری یکپارچه کند و تعهدات و مسئولیتهای ناشی از میزبانی نیروهای آمریکایی را شفافتر سازد.
آرایش آینده احتمالاً چند مرکز حیاتی و غیرقابل جایگزین را حفظ خواهد کرد، اما این مراکز با مجموعهای از نقاط دسترسی پراکنده، نیروهای چرخشی، حسگرهای متحرک، قابلیتهای دریایی و سامانههای فرماندهی دارای ظرفیتهای پشتیبان و جایگزین احاطه خواهند شد.
چنین آرایشی ممکن است از نظر فیزیکی کوچکتر و از نظر ظاهری کمرنگتر باشد؛ اما اگر منابع کافی برای آن اختصاص یابد و چارچوبهای سیاسی آن نیز بهدرستی مورد مذاکره و توافق قرار گیرد، میتواند در مقایسه با شبکه متمرکزی که جایگزین آن میشود، بقاپذیرتر، معتبرتر و در عین حال اثرگذارتر باشد.