یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

یادداشت؛

عادت جمعی!

قرار نیست ایران را با عراق یکی بدانیم و قرار هم نیست نتیجه بگیریم که آنچه بر عراق رفت، حتماً برای ایران تکرار خواهد شد. تاریخ چنین ساده تکرار نمی‌شود. اما می‌توان پذیرفت که این یکی از سناریوهای ممکن است؛ سناریویی که در آن فشار اقتصادی، تخریب یا فرسایش زیرساخت، تضعیف طبقه متوسط و عادی‌شدن پی‌درپی بحران‌ها، جامعه را به نقطه‌ای متفاوت از آنچه امروز می‌شناسیم می‌رساند. شاید چیزی که خواندن کتاب را برای من دشوار می‌کند همین است که گاهی احساس می‌کنم صفحه‌به‌صفحه «یادداشت‌های بغداد» می‌تواند روزی درباره ایران هم نوشته شود.

درباره کتاب «یادداشت‌های بغداد» و چیزی که نباید به آن عادت کنیم!


در هفته‌ای که گذشت، به پیشنهاد دوست عزیزی، خواندن کتاب «یادداشت‌های بغداد» را شروع کردم. قرار شد با هم کتاب را بخوانیم و بعد درباره‌اش حرف بزنیم.

خواندن روایت اول‌شخص از جنگ و تحریم، آن هم در روزهایی که ایران خود با سایه جنگ، محاصره، فشار اقتصادی و نااطمینانی دست‌وپنجه نرم می‌کند، تجربه ساده‌ای نیست. راستش اعصاب من از همان مقدمه کتاب به هم ریخت. فکر نمی‌کردم کتابی بتواند صفحه‌به‌صفحه‌اش مثل تیری به قلب بنشیند. هنوز حتی کتاب را تمام نکرده‌ام؛ در میانه راه‌ام. اما چیزی در آن هست که نمی‌شود از کنارش راحت گذشت: سناریویی که عراق در دهه ۹۰ تجربه کرد، طبقه متوسطی که از بین رفت و مسیری که یک جامعه می‌تواند آرام‌آرام به آن عادت کند.

نُها الراضی، نویسنده کتاب، هنرمند و متعلق به طبقه متوسط رو به بالای عراق است. احتمالاً در ابتدای کار خیال می‌کرد روزنوشت‌هایش قرار است روایت کوتاهی از یک جنگ کوتاه باشد؛ مثل بسیاری از ما که روزنوشته‌های دو جنگ پیشین را برای خودمان می‌نوشتیم. اما زندگی «نُها» در میانه کتاب دیگر شبیه قبل نیست.

در میانه بمباران، حواس نها به سگش، درخت‌ها، غذا، دوستان، مهمانی و شوخی‌های روزمره هم هست. باغ خانه‌اش در روزهای جنگ تبدیل می‌شود به جایی که با طنز «هتل پارادیزو» می‌نامد. خانواده و دوستان دور هم جمع می‌شوند، غذاهایی را که به‌دلیل قطع برق در حال خراب‌شدن است می‌خورند، روی آتش آشپزی می‌کنند و شمع دست‌ساز درست می‌کنند. آدم‌ها ابتدا از جنگ می‌ترسند، بعد شرایط را می‌پذیرند، بعد به جنگ عادت می‌کنند و در نهایت دوباره سراغ زندگی‌شان می‌روند و این عادی شدن چقدر خطرناک است.

چه خطری‌ست این عادی شدن جنگ! اینکه هر بار مرز زندگی عادی کمی عقب‌تر برود و ما هم برای ادامه زندگی، تعریف تازه‌ای از کلمه «عادی» بسازیم. روزی قطع برق بحران است، روزی دیگر بخشی از برنامه زندگی. روزی نایاب‌شدن یک دارو غیرقابل‌تصور است و کمی بعد باید یاد گرفت بدون آن چه کرد. شاید توان انسان برای سازگارشدن با بحران اگر در کوتاه‌مدت فضیلت است، اما برای یک جامعه می‌تواند به نقطه ضعف تبدیل شود؛ وقتی هر وضعیت غیرعادی، پیش از آنکه تغییر کند، پذیرفته و عادی می‌شود.

اما آنچه خطر را بیشتر می‌کند، تبدیل این سازگاری فردی به یک «عادت جمعی» است. ما فقط به‌تنهایی با جنگ و تحریم کنار نمی‌آییم؛ به مرور و در کنار یکدیگر یاد می‌گیریم با آن زندگی کنیم. جامعه استانداردهایش را جابه‌جا می‌کند، انتظاراتش را پایین می‌آورد و هر بار سطح تازه‌ای از سختی را به‌عنوان وضعیت طبیعی می‌پذیرد. چیزی که یک روز خشم و اضطراب عمومی ایجاد می‌کرد، چند ماه بعد به موضوعی روزمره تبدیل می‌شود. خطر عادت جمعی به جنگ و تحریم همین است؛ اینکه جامعه مدام تعریف خود از «زندگی عادی» را کوچک‌تر کند.

زندگی هم هر روز کمی سخت‌تر می‌شود. برق نیست، آب سخت‌تر می‌رسد، دارو کمیاب می‌شود، پول ارزشش را با سرعت از دست می‌دهد، امکان بازسازی زیرساخت‌هایی که در جنگ آسیب دیده‌اند کمتر می‌شود و مفهوم تحریم به صورت مستقیم وارد یخچال، بیمارستان، سفره و خانه مردم می‌شود.

در میانه همه فروپاشی‌ها، خطرناک‌ترین چیزی که فرو می‌ریزد، طبقه متوسط است؛ همان طبقه‌ای که می‌تواند میان جامعه و قدرت، میان بحران و فروپاشی، نقش میانجی داشته باشد. بخشی فقیر می‌شود، بخشی مهاجرت می‌کند و بخشی فقط تلاش می‌کند خودش را نجات دهد. جامعه آرام‌آرام از میانجی‌هایش خالی می‌شود.

اینجاست که باید در یک تصور رایج تردید کرد؛ اینکه فشار بیشتر، تحریم بیشتر و حتی جنگ، لزوماً یک ملت را قوی‌تر و با حتی آزاد می‌کند. جامعه‌ای که سال‌ها برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازهایش انرژی مصرف کند، الزاماً مقاوم‌تر نمی‌شود؛ ممکن است فقط خسته‌تر، فقیرتر و بی‌اثرتر شود. آدم‌هایی که تمام توانشان صرف عبور از امروز می‌شود، فرصت و توانی برای ساختن فردا ندارند. جنگ و تحریم فراتر از دولت‌ها، جامعه را از نیروهایی که امکان تغییر، میانجی‌گری و بازسازی دارند خالی می‌کند، شکاف دولت-ملت را تشدید و کشور را در معرض اتفاقات جدید و تلخ قرار می‌دهد.

عراق سال‌های طولانی دهه ۹۰ را زیر یکی از سنگین‌ترین رژیم‌های تحریمی جهان گذراند؛ با زیرساخت‌هایی که در جنگ ۱۹۹۱ آسیب جدی دیده بودند و امکان بازسازی‌شان محدود شده بود. مردم اما زندگی کردند؛ ازدواج کردند، مهمانی رفتند، خندیدند، سوگواری کردند و به کمبودها عادت کردند. شاید ترسناک‌ترین بخش کتاب همین باشد؛ عادت.

قرار نیست ایران را با عراق یکی بدانیم و قرار هم نیست نتیجه بگیریم که آنچه بر عراق رفت، حتماً برای ایران تکرار خواهد شد. تاریخ چنین ساده تکرار نمی‌شود.

اما می‌توان پذیرفت که این یکی از سناریوهای ممکن است؛ سناریویی که در آن فشار اقتصادی، تخریب یا فرسایش زیرساخت، تضعیف طبقه متوسط و عادی‌شدن پی‌درپی بحران‌ها، جامعه را به نقطه‌ای متفاوت از آنچه امروز می‌شناسیم می‌رساند. شاید چیزی که خواندن کتاب را برای من دشوار می‌کند همین است که گاهی احساس می‌کنم صفحه‌به‌صفحه «یادداشت‌های بغداد» می‌تواند روزی درباره ایران هم نوشته شود.

«یادداشت‌های بغداد» برای من تا اینجای کار کتابی درباره فرسایش است. فرسایش آرام‌آرام یک ملت. هر روز چیزی کمتر می‌شود، هر روز استاندارد تازه‌ای از سختی پذیرفته می‌شود و مردم، چون باید زندگی کنند، خودشان را با آن تطبیق می‌دهند. این همان جایی است که عادت فردی به یک عادت جمعی تبدیل می‌شود؛ جامعه‌ای که نه یک‌باره، که ذره‌ذره به کمتر داشتن، کمتر خواستن و سخت‌تر زندگی کردن خو می‌گیرد.

برای ما کتاب هشدار مهمی دارد؛ نگذاریم چیزی که امروز غیرعادی است، فردا به بخشی از زندگی عادی ما تبدیل شود.

الی ویزل داستان نویس یهودی خطر بی‌تفاوتی و عادی شدن را اینگونه توصیف می‌کند:

دشمن عشق، تنفر نیست بی‌تفاوتی است.

دشمن زیبائی، زشتی نیست، بی‌تفاوتی است.

دشمن ایمان، کفر نیست، بی‌تفاوتی است.

و دشمن زندگی، مرگ نیست، بی‌تفاوتی میان مرگ و زندگی است.

باید در مقابل هرکس که میخواهد جنگ را عادی سازی کند، تخریب زیر ساخت‌ها را توجیه کند، حمله نظامی را آزادی بخش جلوه دهد و افتادن بمب روی سر مردم را ناگزیر می‌داند ایستاد. زندگی ما قرار نیست با این رخدادها عادی شود.

 

*سینا رحیم‌پور، روزنامه‌نگار

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.