شبکههای ماهوارهای و حسابهای مجازی اینستاگرام و X و ... دقیقاً این گسل روانی را هدف گرفتهاند. آنها اصلا به جامعه پیشنهاد آزادی، مدل حکمرانی یا الگوی توسعه اقتصادی نمیدهند، بلکه در پوشش نوستالژیهای جعلی، مجوز اخلاقیِ ویرانگری صادر میکنند. این همان بازتولید توتالیتاریسم در لباسی پسا-مدرن است؛ جایی که «فقط تخریب کن، بعدش مهم نیست» به تنها مانیفست تبدیل میشود و هر ضربهای به پیکره کشور، از بمباران مدارس و اماکن عمومی تا خبر اشغال جزایر، تا تشدید تحریمها، به عنوان یک پیروزی جشن گرفته میشود.
در سنت کلاسیکِ اندیشه سیاسی، حتی رادیکالترین جریانهای برانداز ناگزیر بودند پیش از هر کنشی، طرحی مشخص برای یک پرسش بنیادین داشته باشند: «فردای فروریختنِ نظم مستقر، چه چیزی بنا خواهد شد؟» تاریخ نشان داده است که جنبشها برای جلب افکار عمومی، همواره دفتری از برنامهها، چهرههای قابلاتکا و چشماندازهای ایجابی میگشودند. اما در جغرافیای رسانهایِ جریان سلطنتطلب و هسته سخت براندازی فارسیزبان، که آشکارا ماهیتی صهیونیستی-آمریکایی (و نه میهندوستانه) دارند، این قاعده بنیادین معکوس تعریف شده است و به اصطلاح ایشان شیپور را از سر گشاد بر دهان گذاشتهاند.
مدتهاست این جریان از یک «پروژه سیاسی با هدف دگرگونی و بهبود» به یک «سندروم روانی با محوریت کینهتوزی» تغییر ماهیت داده است؛ ساختاری که هیچ تعهدی برای ساختن فردا ندارد و تمام کارکردش در یک گزاره خلاصه میشود: تخلیه هیجانِ خشم و لذت بردن از تماشای آوار. مصادیق و مثالهای دردناک و تاسفبار این رویکرد به لطف شبکههای اجتماعی از چشم کسی پوشیده نیست.
مجال کالبدشکافی این پدیده، در این مقالهی کوتاه نیست بنابراین از چارچوب و نظام علّی کلاسیک صرفنظر میکنم و تنها به یک مورد از منظر روانشناسی اجتماعی اشاره میکنم که به نظر من کمتر مورد توجه جامعه مطبوعاتی و رسانهای قرار گرفته است. این مورد، مفهومی است با عنوان Ressentiment که فردریش نیچه به آن اشاره میکند و ما آن را در فارسی "کینهتوزی" ترجمه میکنیم. از نگاه نیچه کینهتوزی زمانی در یک جامعه فعال میشود که انسانها در برابر ناکامیها، فشارهای زیسته و انسدادها، احساس استیصال مفرط کنند. در چنین وضعیتی، چون توان یا افق روشنی برای اصلاح سریع دیده نمیشود، روان جمعی مستعد پناه بردن به «نیهیلیسم» میگردد؛ نقطهای که فرد در آن نه به دنبال بهسازی شرایط، بلکه خواهان تخریب همهجانبه است.
شبکههای ماهوارهای و حسابهای مجازی اینستاگرام و X و ... دقیقاً این گسل روانی را هدف گرفتهاند. آنها اصلا به جامعه پیشنهاد آزادی، مدل حکمرانی یا الگوی توسعه اقتصادی نمیدهند، بلکه در پوشش نوستالژیهای جعلی، مجوز اخلاقیِ ویرانگری صادر میکنند. این همان بازتولید توتالیتاریسم در لباسی پسا-مدرن است؛ جایی که «فقط تخریب کن، بعدش مهم نیست» به تنها مانیفست تبدیل میشود و هر ضربهای به پیکره کشور، از بمباران مدارس و اماکن عمومی تا خبر اشغال جزایر، تا تشدید تحریمها، به عنوان یک پیروزی جشن گرفته میشود.
خروج از این بنبستِ شناختی و بیاثر کردن تجارت ویرانی، با مجادلات کلامیِ سطحی یا تقابلهای صرفاً واکنشی حاصل نمیشود؛ چرا که هر جدلی – گو آنکه خود را محق تام بدانیم- بازی در زمین ویرانگران ایران و دامن زنندگان به این کینهتوزی است. مقابله با این پدیده شوم، نیازمند بازآراییِ بنیادین در ساحتِ تصمیمگیری و اتخاذ یک «عقلانیت کلانِ استراتژیک» در حوزه حکمرانی است. از نگاه من این مسیر بر سه ستون اصلی استوار است:
۱- استراتژی «همسرنوشتی» و بازتولید عدالت در روزگارِ عسرت:
در شرایطی که کشور با سنگینترین تحریمها، محدودیتهای مالی و فشارهای شدید اقتصادی مواجه است، وعده گشایشهای سریع و توزیع رفاه مادیِ آنی، لااقل در کوتاهمدت، غیرواقعبینانه به نظر میرسد و میتواند به ضد خود بدل شود. در چنین شرایطی الگویی آزموده در تاریخ جهان وجود دارد که میتوان از آن بهره برد و آن استراتژیای است که از آن با عنوان راهبرد «همسرنوشتی» یاد میشود. وقتی نمیتوان به سرعت ثروت تولید کرد، باید به جامعه نشان داد که لااقل «سختیها و محدودیتها» عادلانه توزیع خواهد شد. این استراتژی در عمل یعنی:
- برخورد بدون تعارف و کاملاً عیان با هرگونه ویژهخواری و انحصار: جامعه زمانی فشارهای اقتصادی را تاب میآورد که ببیند هیچ طبقه یا گروه خاصی از مصونیتِ معیشتی یا رانتهای ساختاری برخوردار نیست.
- پرهیز از نمایشهای اشرافی و شکافهای عیان زیستی در بدنه مدیریت کشور: همسطح شدن شیوه زیست مسئولان با بدنه جامعه، بزرگترین عامل خنثیسازی احساس تحقیر و کینهتوزی است.
- شفافیت صادقانه با افکار عمومی: توضیح بیلکنت و دقیق ریشههای بحران و هزینههای مقاومت ملی، که به مردم کشور حس شراکت در تصمیمگیری میدهد. این احساسِ «همسفره بودن حاکمیت با ملت در تنگناها»، موتور محرک نیهیلیسم رسانهای برانداز را از کار میاندازد.
۲- شکستن مارپیچ دوقطبی با تشکیل "ائتلاف عقلای میهندوست:
حیات شبکههای ویرانیطلب و برانداز بر یک دوقطبی کاذب استوار است: «تسلیم کامل به وضعیت موجود، یا نابودی همهچیز در پای آشوب». بزرگترین ضربه استراتژیک به این پروژه، شکستن همین دوقطبی و رسمیت بخشیدن به «منطقه خاکستری» است. حاکمیت باید ابتکار عمل را به دست گیرد و فضایی واقعی برای حضور نخبگان، منتقدان مستقل، جامعهشناسان و چهرههای ملی باز کند؛ کسانی که ممکن است نسبت به برخی روندها و سیاستهای اجرایی انتقادات جدی داشته باشند، اما منافع ملی، استقلال کشور و تمامیت ارضی ایران برایشان خط قرمز است. وقتی صدای منتقد دلسوز در داخل شنیده شود و تریبونهای اثرگذار در اختیار خردورزان قرار گیرد، انحصار رسانههای لندننشین شکسته میشود و جامعه پی میبرد که برای پیگیری مطالبات و اصلاح امور، نیازی به همصدایی با پروژههای ویرانگر نیست.
(راهکارهای جذاب، نو و کارآمدی برای این منظور وجود دارد که مقاله مستقلی میطلبد.)
۳- بازتعریف جهاد تبیین؛ از خطابه یکطرفه به دیالوگ نهادی و جذب حداکثری:
راهبرد کلیدی «جذب حداکثری و دفع حداقلی» که رهبر شهیدمان بارها بر آن تأکید داشتهاند، تنها یک توصیه اخلاقی نیست؛ یک دکترین امنیتی-اجتماعی بنیادین است. تفکیک ساختاری میان «هسته سازمانیافته، مواجببگیر و ویرانیطلب» با «بدنه معترض، خسته و جوانانی که تحت تأثیر بمباران شناختی قرار گرفتهاند»، یک ضرورت قطعی است. تبیین حقیقی در عصر حاضر با تکگوییهای سنتی و تولید بیانیههای یکطرفه محقق نمیشود؛ بلکه نیازمند:
- شنیدنِ نهادینهشده: ایجاد بسترهای قانونی و ساختارمند برای ثبت و پاسخ به مطالبات طبقات مختلف.
- بازسازی زبان تفاهم با نسل جدید: عبور از ادبیات کلیشهای و گفتگو با زبان واقعیتها، دادهها و دغدغههای ملموس.
- ترمیم صبورانه اعتماد آسیبدیده: رویکردی که جامعه را در موضع اتهام نمینشاند، بلکه آن را صاحب اصلی کشور و شریک آینده میداند.
ایران امروز در بزنگاهی تاریخی قرار دارد. مهار جریانهایی که حیات خود را در تبدیل کردن امید به خاکستر میبینند، با ورود به زمین بازی آنها حاصل نمیشود. پیروزی در این کارزار، در گرو یک بلوغ استراتژیک است: پیوند دوباره میان «حکمرانی صادق، واقعگرا و عادلانه» با «جامعهای خردورز» که میداند هیچ افق روشنی از دل کینهتوزی و انهدام زاده نخواهد شد.