نخستین اصل بنیادین سیاستورزی امامخمینی «توحید گرایی» بود و دومین آن را میتوان «لزوم تحول روحی مردم» در هر گونه سیاستورزی دینی دانست.
در بخش پیشین این نوشتار گفته شده که امامخمینی از جمله سیاستمداران دوره معاصر ما است که به خاطر داشتن منظومه فکری، اصول بنیادین در عرصه سیاسی و رفتار متناسب با آن در عمل، دارای یک مکتب سیاسی منحصر به فرد است که میتوان آن را «مکتب سیاسی خمینی» نامید و مکتب سیاسی ایشان در میان اصول متعدد و مختلف خود، بنیانهایی دارد که اساساً در مکاتب رایج سیاسی یا وجود ندارد و یا به شکلی که در مکتب امام وجود دارد، شناخته شده نیست. نخستین اصل بنیادین سیاستورزی امامخمینی «توحید گرایی» بود و دومین آن را میتوان «لزوم تحول روحی مردم» در هر گونه سیاستورزی دینی دانست.
۲. تحول روحی مردم
مطالعات سیاسی نشان میدهد که سیاستمدران برجسته معمولا برای ایجاد تحولات شگرف، دو گونه از تحول را در جامعه خود در دستور کار قرار میدهند: تحولات «ساختاری» و تحولات «رفتاری».
در نوع اول؛ سیاستمدار تلاش میکند با بکارگیری عوامل گوناگون، ساختار قدرت سیاسی را مطابق با منطق نظری مطلوب خود متحول سازد، مثل آن که اصل حکومت را از پادشاهی به جمهوری تبدیل کند و یا در یک نگاه اصلاح طلبانه و در چارچوب حکومت مطلوب خود، نهادهای قدرت را به گونهای ساماندهی نماید که اهداف نظری او در عرصه سیاسی محقق گردد؛ از قبیل تدوین قانون اساسی مورد نظر خود، تنظیم قدرت سیاسی در قالب نظام ریاستی و یا پارلمانی و چینش نهادهای دیگر در راستای اهداف نهایی خود. همان کاری که امامخمینی در سال ۱۳۵۷، در آغاز تأسیس نظام اسلامی مورد نظر خود انجام داد. با اعلام رفراندوم، نظام سیاسی را از سلطنتی به جمهوری اسلامی تبدیل کرد، قانون اساسی مطابق آن را به رأی مردم گذاشت، انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی برگزار کرد و نهادهای انقلابی را یکی پس از دیگری تأسیس نمود.
در نوع دوم؛ نیز سیاستمدار کوشش میکند رفتار شهروندان حوزه سیاسی خود را به گونهای تغییر دهد که اهداف نرم افزاری حکومت مطلوب او به نحو شایسته محقق گردد. به عنوان مثال، رفتارهایی چون قانونگرایی، آزادی خواهی، مشارکت جمعی در تصمیمات سیاسی و یا تحزبگرایی شهرواندان، جایگاهی در یک نظام سلطنتی ندارد، اما رفتارهای ملازم یک نظام دموکراتیک و مردم سالار به شمار میروند که باید در یک جامعه دموکراتیک نهادینه شوند. امامخمینی در این زمینه نیز تلاشهای وافری در طول ده سال رهبری خود در جمهوری اسلامی، انجام دادهاند که مجال تفصیل آن نیست.
اما امام خمینی به عنوان یک سیاستمدار دینی، فراتر از موارد رایج فوق، «تحول روحی مردم» را هدف اصلی و بنیادین یک سیاستورزی دین مدارانه میدانست و معتقد بود این امر در نهضت اسلامی به رهبری ایشان حاصل شده است و در این باره فرمود: «این دعایی که در تحویل وارد شده است، تحقق پیدا کرد در ملت ما: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الابْصارِ، یا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهار، یا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الاحْوالِ، حَوِّلْ حالَنا الی احسَنِ الْحالِ. این تحقق پیدا کرد؛ یعنی، متحول شد حال ما از آن خوف به یک قدرت، از آن ضعف به یک قدرت بزرگ، از آن خوفها به یک شجاعت. تمام گرفتاریها را همه از یادشان رفت. تمام خودبینیها، همه از بین رفت». و از نظر ایشان، اهمیت این «تحول روحی» از پیروزیهای دیگری که در عرصه سیاسی حاصل شده، بیشتر بود: «من کراراً این مطلب را گفتهام که این نهضت یک تحولاتی آورده است که آن تحولات، تحولات روحی و انسانی است که در نظر من بسیار اهمیتش بیشتر از این پیروزی در مقابل شاه سابق و قدرتهای بزرگ است. در ظرف یک مدت کوتاهی، ملت ما متحول شد، به حسب نوع، از یک حالی به یک حالِ مقابل او». ایشان اگر چه با نگاه عرفانی خود، منشأ این تحول را الهی میداند و میگوید: «این تحول روحی یک تحولی بود که اعجابآور و هیچ نمیشد اسمی روی این گذاشت، الّا اینکه تحولی بود که با دست خدا انجام گرفت»، اما هر کس که با سیاستورزی امامخمینی در طول مبارزات آشنا باشد، تردیدی ندارد که ایشان تمام همت سیاسی خود را در همین راستا قرار داده است، چرا که معتقد بود تا نفس انسانها ساخته نشود، موفقیتهای دیگر حاصل نخواهد شد. از نگاه ایشان: «سازندگیهای روحی مقدم بر همه سازندگیهاست. جهاد سازندگی از خود افراد باید شروع بشود و خودشان را بسازند و با شیطان باطنی جهاد کنند که این جهاد منشا همه جهادهایی است که بعد واقع میشود. انسان تا خودش را نسازد نمیتواند دیگران را بسازد و تا دیگران ساخته نشوند، نمیشود که کشور ساخته بشود. جهاد سازندگی از خود آدم باید شروع بشود. جهاد نفس، جهاد اکبر است. برای اینکه همه جهادها اگر بخواهد نتیجه داشته باشد و بخواهد انسان در جهادها پیروز بشود موکول به این است که در جهاد نفس پیروز باشد».
این نگاه امامخمینی اگر بخواهد در منطق سیاسی تفسیر شود معنایش آن است که از نظر ایشان، توسعه شخصی و فردی افراد مقدم بر هرگونه توسعه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است و تا خودساختگی فردی در آحاد جامعه ایجاد نشود، توسعه در عرصه عمومی محقق نخواهد شد.
از سوی دیگر، آنچه که امامخمینی دنبال آن بود، دقیقاً همان سنت دیرین الهی است که: «إِنَّ اللهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِم؛ همانا خداوند چیزی را که در دل قوم وجود دارد دگرگون نمیکند مگر وقتی که خود درون خویش را دگرگون کنند!». چنان که همین، رسالت انسان سازی همه انبیاء و اولیاء قبل از هر اقدام سیاسی - اجتماعی است که خداوند متعال بر دوش آنان نهاده است تا با برگرداندن انسانها به فطرت الهی و سرشت سالم نخستین، موفقیت در دنیا و آخرت را رقم زنند. به تعبیر امیرالمؤمنین علی (ع): «فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ؛ پس پیامبران را به میانشان فرستاد، پیامبران از پى یکدیگر بیامدند تا از مردم بخواهند که آن عهد را که خلقتشان بر آن سرشته شده، به جاى آرند و نعمت او را که از یاد بردهاند، یاد آورند و از آنان حجّت گیرند که رسالت حق به آنان رسیده است و خردهاشان را که در پرده غفلت، مستور گشته، برانگیزند».
با این توصیف، عمده نگرانی برای بقای دستاوردهای سیاسی امامخمینی، نه در سیاست یا اقتصاد و ... بلکه زمانی خواهد بود که مردم به ویژه مسؤلان حکومتی از آن «تحول روحی» حاصل از انقلاب اسلامی، بر گردند و شیوه دیگری را پیشه کنند و همین، نقطه حساس تأمل در سرنوشت جمهوری اسلامی است!.