با توجه به تجربهی ۱۵۰ سالهی اخیر ایران و الگوهای سیاستورزی توسط نخبگان سیاسی، میتوان دو الگوی مختلف را مدنظر قرار داد.
با توجه به تجربهی ۱۵۰ سالهی اخیر ایران و الگوهای سیاستورزی توسط نخبگان سیاسی، میتوان دو الگوی مختلف را مدنظر قرار داد:
در الگوی اول سیاستمدار پس از بهدست آوردن موقعیت سیاسی، خود را در تقابل با هستهی سخت قدرت و یا رأس هرم نظام سیاسی تعریف کرده و با الگوی فشار-لابی در پی کسب قدرت بیشتر و تحمیل نظرات خود بر هستهی سخت قدرت است. شاید بتوان محمد مصدق و امیرکبیر -بخصوص در هفتههای پایانی عمر- را نمایندهی این رویکرد در تجربهی ایرانیان معرفی کرد.
رویکرد دوم آن است که سیاستمدار بدون آنکه خود را در تقابل با قدرت حاکم تعریف نماید، پروژههای سیاسی خویش را پیگیری کرده و هرگاه فرصت فراهم شود با محافظهکاری و حرکت درونساختاری، به نقشآفرینی میپردازد و آنگاه که چنین فرصتی از وی سلب گردد بدون تقلّای بیفایده، به خلوت فکری خویش فرو میرود و زمانی که مردم و کشور و ساختار سیاسی دست نیاز به سوی وی دراز نمایند، بزرگوارانه وارد میشود و به نقشآفرینی مجدد میپردازد و از گلهگذاری پرهیز میکند.
در تاریخ معاصر ایران احمد قوام و محمدعلی فروغی چنین رویکردی را اتخاذ کردند و علی لاریجانی در راستای چنین الگوی سیاستورزی به فعالیت سیاسی پرداخت و مقارنهی این سه سیاستمدار تأثیرگذار، میتواند حاوی نکات قابل تأملی باشد.
هرسهی این افراد به ساختار سیاسی موجود التزام کامل داشتند؛ احمد قوام -که فرمان مشروطه به قلم وی نگارش یافت- نسبت به نظام مشروطه، ذکاءالملک نسبت به حکومت پهلوی و علی لاریجانی نسبت به جمهوری اسلامی معتقد و ملتزم بودند و هیچ تقابل تندی با ساخت سیاسی موجود از سوی ایشان گزارش نشده است حتی آنگاه که با بیمهری و ظلم از عرصهی سیاسی به صورت موقت یا دائم کنار گذاشته شدند. قوام السطلنه از ۱۳۰۲ تا ۱۳۲۱ از قدرت کنار گذاشته شد و در تبعید یا حصر زندگانی گذراند همو که از ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۱ یازده بار ردای نخست وزیری را بر تن کرده بود. محمدعلی فروغی هم در سالهای پیش از ۱۳۲۰ از عرصه ی سیاست کنار گذاشته شد. علی لاریجانی نیز با سه دوره ریاست بر مجلس و مناصب مهم سیاسی، از ۱۴۰۰ به بعد اجازهی ورود به عرصهی اثرگذاری سیاسی را پیدا نکرد. اما در دوران انعضال نه هیاهویی به خرج دادند و نه طلبکاری خاصی کردند.
هر سه نفر در دوران خویش مصداق عقلانیت و میانهروی معرفی میشدند وتندروها علیه ایشان آشوب به راه انداختند اما گذر زمان نشان داد که عقلانیت این سه نفر به نفع ملک و مملکت است.
احمد قوام و لاریجانی هدف تهمتزنی قرار گرفتند؛ بعد از بلوای سی تیر، مجلس در اقدامی خلاف قانون اساسی و با مداخله در دستگاه قضا، احمد قوام را مفسد فی الارض اعلام و اموالش را مصادره کرد؛ یادشان رفته بود که اگر قوام نبود آذربایجان و گیلان و بخشی از خراسان از مام میهن جدا شده بود و با قدرنشناسی این خدمات دیده نشد. به لاریجانی هم در حرم حضرت معصومه (س) حمله کردند و در انتخابات ۱۴۰۰ با بیتقوایی، تهمتهای مالی زدند و به دروغ تابعیت برخی بستگانش را به میان آوردند تا با این ابزار کثیف، وی را از عرصه رقابت سیاسی کنار گذارند. نامهنگاری عالمانه وی با سخنگوی جوان شورای نگهبان سندی است تاریخی بر متانت موضع سیاسی وی و ضعف منطق و استدلال آن بخش از شورای نگهبان که صلاحیت لاریجانی را احراز نکردند!
فروغی و لاریجانی علاوه بر کار سیاسی، در عرصهی اندیشهورزی موفّق و صاحب فکر و قلم بودند. کارهای سترگ فروغی تاریخساز و ماندگار است و معلّمیِ لاریجانی در دانشگاه تهران و کتاب اخیر اخیرش به نام «عقل و سکون در حکمرانی» و مقالات علمی ایشان بروشنی نشاندهنده عمق علمی است.
اجل طبیعی پایان کار قوام و فروغی رقم زد: قوام دو سال پس از وقایع ۳۰ تیر به مرگ طبیعی فوت کرد و فروغی نیز چند ماه پس از پایان نخستوزیری سومش. دردآور آنکه لاریجانی را در اوج پختگی و در اوج نیاز ایران به این فرزند رشیدش، شهید کردند و خون پاکش توسط دشمنان ایران بر زمین ریخته شد تا مانع از نقش بیبدیلش در این مقطع زمانی و سالهای بعد شوند و این تفاوت میان لاریجانی با قوام وفروغی، بسیار سوزناک است چرا که «آواز قویِ» لاریجانی پس از این شنیدنی بود و ایرانساز.
پایان شکوهمند لاریجانی، پایانی غبطهآور برای هر فعال سیاسی است؛ حتی بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی از رفتن او اظهار تأسف کردند و ایران امروز را نیازمند به چون اویی دانستند و این حقیقت، نشان از وزانت مشی و رویکرد او داشت.
امیرمؤمنان در عهدنامه مالک فرمودند: «إنّما یُستَدَلّ علی الصّالحینَ بما یجری اللهُ لهم علی السنِ عِباده» مصداق اتمّ این بیان حضرت، شهید دکتر علی لاریجانی است؛ او که صالحان و حتی بخش قابل توجهی از طالحان اذعان کردند با رفتنش ایران فرزند صالح و برومندی را از دست داد و معلوم نشد که تأسفخورندگان بر او مویه میکنند یا به حال خویش مینالند که یک سیاستمدارِ تراز وقتی میرود مردم بیشتر نگران حال خود و بیپناهی خویش میشوند.
عاش سعیداً و مات شهیداً و مغفوراً