life

جی پلاس/ چند روزی همقدم با شهید جواد فکوری-۴

دفعه آخری که شهید فکوری می خواست به جبهه برود، همسرش مخالفت کرد و از او خواست که اینقدر تنهایشان نگذارد، غافل از اینکه این بار برگشتی در کار نبود.

جی پلاس - منصوره جاسبی: آن روز همان بار آخر را می گویم که جواد(۱)(شهید فکوری) به خانه آمد، خیلی با عجله از من خواست تا ساک سفرش را آماده کنم. می گفت می خواهد با تیمسار فلاحی به جبهه برود.

با آنکه همیشه در رفت و آمد به جبهه بود اما نمی دانم چرا آن روز از رفتنش دل نگران شدم و خواهش کردم که نرود.

 

همین طور که وسایلش را در ساک می گذاشتم مدام با او حرف می زدم و می گفتم: ببین جواد جان تو همیشه در جبهه بوده ای و من و بچه ها مدت ها به خاطر نبودن هایت، تنهایی و دوری از تو را بسیار تحمل کرده ایم. جواد جان به خاطر بچه ها نرو.

 

در همین رابطه بخوانید:

شهید فکوری چگونه حسابش را از فرماندهان ارتش شاهنشاهی جدا کرد؟

با شهید فکوری از انصراف از دانشکده پزشکی تا طراحی عملیات اچ ۳

وزیر شهیدی که سرپرست بی سرپرستان بود

 

جواد که انگار دوست نداشت این حرف ها را بشنود، شماره تلفنی به من داد، کاری که هیچ وقت نمی کرد و گفت: کاری داشتی با این شماره تماس بگیر اما از من نخواه که نروم.

 

آب و قران را آماده کردم، قران را از داخل سینی برداشت و بوسید و من او را از زیر آن رد کردم و از خدا خواستم تا محافظش باشد و با چشمانی که قدم هایش را بدرقه می کرد، اشک ریختم و آب را پشت سرش به زمین پاشیدم.

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

خود را برای بازگشتش آماده می کردم که تلفن زنگ خورد، جواد بود و گفت که بازگشتشان به تاخیر افتاده و به جای سه شنبه، پنج شنبه بر می گردد. همین تماس، دلشوره هایم را بیشتر کرد و آن شب هر چه کردم خواب به چشمانم نیامد و دم دمای صبح بود که پلک هایم سنگین شد و خوابم برد و برخلاف همیشه نتوانستم اخبار ساعت هشت را گوش کنم.

 

هنوز بچه ها خواب بودند که چند باری صدای اف اف بلند شد و دوستان مختلف با بهانه های جورواجور به خانه مان آمدند اما وقتی می دیدند که من از همه جا بی خبرم، سکوت می کردند و چیزی نمی گفتند.

 

 ظهر بود که برای برگرداندن علی(۲) از مدرسه بیرون رفتم ولی باز هم متوجه ماشین های دوستان که آنجا پارک شده بود، نشدم. آنها همه منتطر بودند تا به محض خبردار شدن من از ماجرا به داخل خانه بیایند اما من هنوز بی خبر بودم.

 

زنگ تلفن به صدا در آمد مانند عقاب روی گوشی خیمه زدم به گمان اینکه جواد است اما وقتی از آن طرف خط صدای پسر دایی ام را که برادر شیری ام بود، شنیدم، وا رفتم. صدایش می لرزید و مدام من من می کرد تا اینکه بالاخره گفت آنچه را که از شنیدنش هراس داشتم. جیغی کشیدم دیگر متوجه هیچ چیز نشدم.

 

همه برای تسلا می آمدند اما من بیشتر وقت ها را بی هوش بودم حتی وقتی برای دیدار با امام هم رفتیم در حضور ایشان بی هوش شدم.(۳)

 

 

۱. تیمسار سرلشکر جواد فکوری، فرمانده نیروی هوایی و وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران که در هفتم مهر ماه سال 60 در راه بازگشت از جبهه بر اثر سقوط هواپیما به همراه جمعی از فرماندهان ارتش و سپاه از جمله تیمسار ولی الله فلاحی، سرهنگ موسی نامجو، سردار یوسف کلاهدوز و سردار سید محمد علی جهان آرا به درجه رفیع شهادت نایل شد.

۲. فرزند شهید.

۳. برگرفته از گفت و گوی بانو ژیلا ذره خاک، همسر شهید.

این مطلب برایم مفید است
9 نفر این پست را پسندیده اند
کدخبر: 1482134
ارسال نظر

موضوعات داغ