هفته گذشته دزفول سرافراز فرزندی را ازدست داد وپیکر او را تاجهان آخرت بدرقه کرد که یکی از کمیاب ترین زنان فرهیخته عصرکنونی شهر وبلکه کشور بود.
مرحومه زهرا بیگدلی شاملو، ام الشهیدان، شاعره ای بود مولف محقق ومدرس قرآن و استاد احکام و معارف دینی همو که در خانواده ای عالم وعالم پرور دردارالمومنین دزفول متولدشد.
از نام خانوادگی او برمی آید که خاندان او ریشه درتبارقوم ترک شاملو از قبایل دخیل دربرکشیده شدن سلسله صفویان در بیش از چهارسده قبل دارند که ابندا به شوشتر و سپس به دزفول مهاجرت کرده و دزفولی شده اند. همانها که نسلشان به ادیب برجسته عصرنادری میرزا مهدی استرابادی منشی و به تعبیر بهتر وزیر و مشاور برجسته نادرشاه افشار و داماد او مصطفی شاملو می رسد. نیای این خاندان با استقرار در دزفول دست از کار سیاست کشیده و وارد جرگه عالمان دین شده اند. در دزفول خاندانهای بزرگ مهاجری از دیرباز از نقاط مختلف کشور نظیر اصفهان کردستان عراق عرب و... ساکن و محلی شده اند از جمله خاندان بزرگ معزی قاضی مجدی و بیگدلی و... که بخشی از شهرت دارالمومنین یه یمن وجود آنهاست.

به رسم ادای دین به ده نکته از زندگی ایشان می پردازم.
اول
خانم بیگدلی که در عمر با برکت ۸۴ ساله خود از فرصتهای الهی بیشترین بهره و نصیب را از آن خود کرده بود، در خانواده ای اهل علم وعمل وپاکی ونجابت و شرافت متولد و تربیت و از همان آغاز کودکی ونوجوانی باکتاب ودرس اشناشد.
پدربزرگوارایشان مرحوم آیت الله العظمی میرزامحمدعلی بیگدلی شاملو ازمراجع عالیقدر صاحب رساله دردزفول بود ومسجدومنبروحوزه علمیه اوکه اکنون توسط فرزندش حجت الاسلام والمسلمین آقا محمدبیگدلی اداره می شوند، موجدبرکات بسیاربرای ما دزفولیها بوده و هست و ان شاالله خواهدبود.
این خاندان پس از ورود به دزفول با خاندانهای بزرگی از سادات آقامیری و نبوی و قاضی دزفولی از سویی و از سوی دیگرباخاندان خاتم الفقها و المجتهدین شیخ مرتضی انصاری پیوند خورد و نتیجه این وصلت ها این بود که مجتهدان و علمای بسیاری به جامعه تقدیم شد. شنیده ام درمقطعی دزفول چنان سرشار از اجتهاد و جهاد مجتهدان دینی بود که دهها نفر در آن صاحب رساله و مقلد بوده اند.
دوم
خداوند به خانم بیگدلی علاوه برپدری فاضل ومتقی ومجتهد شوهری متدین ازسلسله سادات بنام سیدمحمدتقی هاشمی نسب عطاکرد. وی کارمندسازمان آب وبرق دزفول بودسیدی بسیارپاک ومتدین وصادق که ازاو فرزندانی بدنیاامدندکه دردوران حنگ تحمیلی صدام علیه ایران و اسلام خداوند دو تن از آنها را برای خود به رسم شهادت قبول کرد: سیدفخرالدین فرزند ارشد خانواده که از آغازجنگ تا لحظه شهادت در جبهه ها بود، درسال ۱۳۶۱ درعملیات فتح المبین به فیض بزرگ شهادت رسید و پسردیگرشان سیدضیاء الدین که به کسوت روحانیت درآمد و در سن بیست وسه سالگی درسال ۱۳۶۵ درعملیات پیچ انگیزه به مقام والای شهادت درراه خدارسید و پیکرمبارکش در جبهه ماند و درسال ۱۳۷۹ به آغوش میهن بازگشت و در کناربرادرش درقبرستان بهشت علی به دل خاک سپرده شد. من توفیق داشتم دو سال مدرس جلسه قران مسجدصعصعه در محل سکونت این سیدشریف بودم و فرزندانش شاگردهای جلسه من بودند. سیدی بود با صفا، دانا، نجیب، فروتن و شایسته بود ابوالشهیدان باشد. با داغ دو فرزند به خوبی و البته به سختی کنار آمد. رضوان خدابراوباد!
سوم
خانم بیگدلی با وجود شهادت دو فرزند از چنان روحیه ای برخوردار بود که دراوج حملات وحشیانه صدام جهنمی به دزفول هرجاکه به دلیل کثرت شهدادرشهرودرجبهه بعضی روحیه هاخوب نبوداوراهمانندطبیبی که برای مداوا به بالین مریض می رود به محل و منزل و مقر مصیبت دیدگان می بردند تا با کلام نورانی خود آرامشان کند. کارش رابنحواحسن انجام می دادوباحرفهایش تسکین بخش دل مصیبت دیدگان وبخصوص جوان از دست دادگان شهربود. انهامی دیدندکسی که آنها را به صبوری و تحمل و شکیبایی میخواند خودمدتهاست داغ بهترین فرزند جوان پاسدار و جوان طلبه اش را بر دل دارد و برای رضای خدا مثل کوه محکم ایستاده است.
چهارم
گشاده رو بود و آرام سخن می گفت . کسی از او خشم و ترش رویی ندید. در رفتار بسیار به دایی اش مرحوم آیت الله سیدمجدالدین قاضی دزفولی امام جمعه و نماینده امام دردزفول که مقاومت دزفول به جزمردم سربلندش مدیون ایستادگی این پیر مجاهدبود شباهت داشت. در بذله گویی حاضرجوابی و نشاط بسیار در روابط و پر کاری و قانع نشدن به وضع موحود و دستگیری از مستمندان شهر همانند دایی اش بود. در کنار همه تلاشهای تحقیقی و خدمات اجتماعی و با برخورداری از مهارت های گلدوزی، خیاطی، آشپزی و... وظایف همسری و مادری و بزرگ خاندانی را به بهترین نحوممکن انجام می داد.
پنجم
بسیار سخت کوش و پرتلاش بود. سهم و توفیق من در این سالهای پس از جنگ از او سالی یکبار دیدنش درمنزلش بود. این اواخر بسیار تکیده و رنجور و ضعیف شده بود و به سختی جابه جا می شد، اما در همین حالت باز کامپیوترش جلوی روی اش روشن بود و می نوشت و من در شگفت از این روحیه پرنشاط او درنوشتن و تلاش بودم.
در آخرین دیدارم بدون اینکه از او اجازه ای بگیرم چند دقیقه با موبایلم از او فیلمبرداری کردم که اکنون ارزش بسیاری دارد.
ششم
همت بالایی داشت شعر می گفت. درقوت طبع شاعری او همین بس که تمام قرآن را به نظم درآورد و متتشر نمود. پیام وحی و منظومه عشق از آثار او هستند. در آخرین دیدار، به او پیشنهادکردم خاطرات زندگی اش را ازگذشته و تاریخ مردم دزفول و شهیدان و جنگ بنویسد مقداری نوشت و برای اظهار نظربرایم فرستاد. نمیدانم کار این اثر به کجارسید. در زمینه تاریخ محلی وخاندانهای دزفول بایداثرقابل توجهی باشد.
به جز انتشار ترجمه کامل قران که من مقدمات انتشارش را با معرفی یکی از دوستان همشهری (جناب سالمی نزاد مدیرنشر نیلوفران)، برایش فراهم کردم دست به تدوین کتب دیگری زد و از جمله فنون آشپزی و تهیه غذاهای محلی که در معرض فراموشی بودند و جالب اینکه متن این موارد را هم به شعر در آورده بود.
هفتم
منزل او محل ارسال و جمع اوری کمکهای مردمی به فقرا و مستمندان شهر بود. درمجلس ترحیم او گفته شد در آخرین روزها بیش ازشصت تا هفتاد خانواده تحت پوشش کمکهای او بودند. کمکهای او به جز اقلام معیشتی در مورد تأمین هزینه های آموزش عالی درمان مسکن مرمت منزل افراد بی بضاعت و تهیه لوازم خانگی برای فقرا و نو عروسان و مستمند بود.
خدا کند پس از او این کار توسط فرزندانش دنبال شود.
در رفع کدورتها و اختلافات خانوادگی بسیار فعال بود. در صورت دعوت و تشخیص ضرورت بی دعوت به مسأله ورود می کرد و وقت می گذاشت و وساطتش مقبول می افتاد.
هشتم
بسیار با محبت بود و برای من و امثال من نقش خواهرداشت و با لهجه شیرین دزفولی مرا «برارم »(برادرم)خطاب می کردو خواهرانه و حتی مادرانه مهرمادری اش را در هر تلفن یا دیدار به احسن وجه به من منتقل می کرد هرعیدکه به دیدنش می رفتم برایم بک بسته کلوچه که اگرچه ارزش مالی خاصی نداشت امابرایم بسیارگرانبهابودـ به رسم سوغات اهالی دزفول برای مهمانان یا دزفولی هایی که خارج از شهرزندگی می کنند. برایم کنار گذاشته و به من مرحمت می کرد.
نهم
به آموزش زنان وبخصوص دختران جوان بسیاراهمیت می داد.
۶۷سال از عمر۸۴ ساله اش را صرف کلاس داری و تعلیم و تربیت نسل جوان کرد.
منزل او محل کلاسها وجلسات آموزش احکام و معارف دینی به زنان و دختران بود.
دهم
خبردرگذشت او را برادرم به من دادو بسیار متأثر شدم .
دوست داشتم در مراسم تشییع وتدفین و ترحیمش در دزفول شرکت کنم که توفیق یار نشد، اما جمعه گذشته که در تهران برای او مجلس یادبودی گذاشتند به رسم ادای دین ازقبل ازاول تا آخر مراسم حضورداشتم و به برادرش میرزا احمد و فرزندش سیدعلی آقا تسلیت گفتم.
دراین مجلس گفته شد از آخرین وصایای او به بازماندگان این بود که: باهم باشید و با یکدیگر ارتباط مستمری داشته باشید و همدیگر را رها نکنید.
خدایش بیامرزد که از سرمایه های معنوی دزفول همیشه سرافراز و متدین پرور بود.
خداکند در غروب چنین ستا ره ای که در بهشت علی در جوار شهیدان دزفول به دل خاک فرو رفت و خوشا به حال خاک، دهها ستاره دیگر طلوع کنند و شب دیجور و سرد ما را روشنایی بخشند.
خدا او را با اولیایش محشور فرماید.