قرار بود اسرای در بند زندان های رژیم بعث عراق را برای زیارت به کربلا و نجف ببرند که با مخالفت آنها روبرو شدند. علی اکبر هاشمی از آزادگان روزگار دفاع مقدس این موضوع را روایت کرده است.
به گزارش خبرنگار جماران، بیست و ششم مرداد ماه که می شود یک خاطره شیرین که تلخی را با خود همراه دارد، تلخی سال های جدایی، تلخی شکنجه و آزار دلاورمردان ایرانی، تلخی جای خالی امام وقتی فرزندانش بازگشتند، در ذهن ها جان می گیرد. علی اکبر هاشمی یکی از آزادگانی است که به روایت سال های دوری از وطن پرداخته است، سال های اسارت در زندان های رژیم بعث. وی گفته است:
زمانی که می خواستند اسرا را به کربلا ببرند، ابتدا همه ما مخالفت کردیم و گفتیم: ما نمی آییم! گفتند: چرا، مگر شما آرزوی زیارت امام حسین(ع) ندارید، پس چرا می گویید نمی آییم؟ و این دستور سید رئیس [صدام] است که شما را به کربلا ببریم. می گفتیم: شما می خواهید با این کار علیه ایران و به نفع خودتان تبلیغ کنید و ما نمی آییم. تا اینکه آنها را مجبور کردیم به قرآن قسم بخورند که دسیسه ای در کار نیست. بالاخره، ما راضی شدیم و به کربلا رفتیم. اما وقتی داخل اتوبوس ها رفتیم، متوجه شدیم که عکس صدام را به همه اتوبوس ها زده اند. گفتیم: این خودش نوعی تبلیغ است و ما هرگز سوار اتوبوسی که عکس صدام بر آن باشد نمی شویم. برای همین، بچه ها حمله کردند و عکس های صدام را کندند و تمام اتوبوس ها را از عکس آن ملعون پاک کردند. برنامه این بود که ما در حرم امام حسین(ع) و حرم حضرت ابوالفضل(ع) به مدت نیم ساعت زیارت کنیم و بعد به نجف برویم. اما بچه ها با ارادتی که از خود به حضرت امام حسین(ع) نشان دادند، تمام برنامه های آنان را به هم ریختند. بچه ها به هر نحو که می دانستند عزاداری می کردند و سینه خیز به سمت حرم می رفتند. در نهایت، بعد از حدود سه ساعت، عراقی ها توانستند بچه ها را از آنجا جدا کنند و به نجف ببرند. به نجف که رسیدیم، بعد از زیارت رفتیم تا ناهار بخوریم. سالن ناهارخوری در طبقه بالای یک ساختمان بود. بچه ها از قبل عکسی بزرگ و پارچه ای از امام طراحی کرده بودند که دور کمر یکی از اسرا بسته شده بود. در آنجا، آن عکس را از پنجره سالن ناهارخوری به طرف بیرون آویزان کردیم. مردم عراق هم که خیلی هیجان زده شده بودند، عکس را به یکدیگر نشان می دادند. وقتی عراقی ها متوجه شدند، سریعاً عکس را از آنجا برداشتند و پشت لباس بچه هایی که مشکوک بودند علامت زدند تا بعد به حسابشان برسند.
برشی از کتاب رنج غربت، داغ حسرت؛ ص 43-44