یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

بالاخره آمدم

چشم و دلم برایت می لرزید همان طور که برای حاج قاسم می لرزید؛ همان طور که برای حضرت روح الله می لرزید و همان طور که برای آقای شهیدمان.

قطاری از تصویرهایت مقابل دیدگان ذهنم رژه رفتن شان گرفت: از گردنی که کج کرده بودی و بغضی که بیخ گلویت جا خوش کرده بود تا لبخندی که گوشه لبت سنجاق شده بود. 

تو رفته بودی انتقام سخت بگیری اما انتقام سخت گرفتند از تو و ما و هر که ارادتی به حاج قاسم داشت لیک تو گردنت از مو باریک‌تر بود. 

آبرویت را گرو گذاشته بودی و جانت را. 

آخر آنها نمی دانستند مردان جهاد، جانشان را سال هاست کف دست شان گرفته اند؛ سال هاست‌ کفش شان پوتین است و لباس شان جامه رزم. 

آنها تو و هر که شبیه تو بود را نشناخته بودند. 

شهادتت را از همان لحظه که حاج قاسم را زدند انتطار می کشیدم و آن روزها مدام به مامان می گفتم دیگر نوبت اوست. چشم و دلم برایت می لرزید همان طور که برای حاج قاسم می لرزید؛ همان طور که برای حضرت روح الله می لرزید و همان طور که برای آقای شهیدمان.

بزرگانمان را زده بودند از باقری و رشید و سلامی گرفته تا آنهایی که نام شان کمتر به گوش مان خورده بود. نام تو اما میان شان نبود. یک چشمم اشک بود و یک چشمم شادی. دلم را و دل مان را خوش کرده بودیم که تو هنوز هستی. ساعتی از ظهر گذشت. خواب که از دیشب با چشمانم قهر کرده بود، آمد و میان هر دو چشم لانه کرد. برای دقایقی خوابیدم. تا چشم باز کردم، صفحه گوشی را نگاه کردم. سقف اتاق کم بود برای آوار شدن انگار آسمان روی سرم ریخت با همه عظمتش. تو هم رفته بودی. رفته بودی تا کنار دوستان شهیدت بر سر خوان حضرت ارباب متنعم شوی. تو را هم همان سحرگاه زده بودند. حالا باز با گردن کجت آمده بودی و نشسته بودی مقابلم. 

شماها را زده بودند و جنگی را به ما تحمیل کرده بودند. حالا نوبت موشک های شیربچه های حیدر بود تا بر سرشان فرود بیایند که آمد و سخت هم آمد آنقدر که دوازده روز نشده پیغام و پسغام پشت هم بود که آتش را بس کنید. آتش را بس کنید. آتش تمام شد و محرم آمد و قرار بود تو و دوستان عزیزتر از جانت بر روی دوش مردمی که ایستادگی شان دنیا را به حیرت آورده بود، تشییع شوید اما من نبودم. من به اجبار در روز دهم جنگ برای ماموریت خواهرم از تهران رفته بودم به یکی از شهرهایی که اصلا نمی دانستند جنگ چیست، نه اینکه ندانند اقتضای این جنگ این بود که از معرکه به دور باشند. اصلا خاصیت ایران عزیزمان این است که وقتی پهنه ای از آن مورد تجاوز قرار می گیرد، پهنه های دیگر جنگ را مزه هم نکرده اند مگر به بودن جنگ زده ها. 

هر چه کرده بودم نتوانسته بودم بیایم و کنار مزارت بنشینم و یک دل سیر برایت اشک بریزم. حتما نخواسته بودی. اصلا اجازه آمدن دست شماست، هم اجازه و هم کارت دعوت و تو هیچ گاه برایم دعوتنامه نفرستادی. 

اطلاعیه سالروز شهادتت که پخش شد، باور نبودن یک ساله ات سخت تر آمد. یک سال تو نبودی و خدا می داند که چه گذشت بر ما، یک سالی که همه اش فراز بود و فرود. همه اش تهدید بود و سایه جنگ و بعد هم خود جنگ. این بار اما انگار دعوتم کرده بودی. هر چیز که سنگ می شد و می نشست مقابل پای رفتنم، تیپای محکمی می خورد و گوشه ای پرتاب می شد. 

ساعت شش عصر پنجشنبه بیست و یکم خرداد ماه بود. حرف‌هایم با بابا را نیمه رها کردم. عذرخواهی کردم و خیابان را مستقیم گرفتم و آمدم و آمدم تا رسیدم قطعه 50. محمدحسین پویانفر داشت می خواند و مردم اشک می ریختند. من اما دلم می خواست زودتر به مزارت برسم. سنگش را توی عکس ها دیده بودم. جمعیت دورش حلقه زده بودند. حتما هر کدام حرفی برای گفتن داشتند که البته این شلوغی مهلتی برای زدن حرف ها نمی داد. این جمله چند بار با مخلوطی از اشک از حنجره ام بیرون آمد: «دیدی بالاخره آمدم.»

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.