اکونومیست در تحلیلی درباره پیامدهای جنگ آمریکا و ایران مینویسد که فارغ از نحوه پایان این مناقشه، خاورمیانه ممکن است در آستانه یکی از مهمترین تغییرات ژئوپلیتیکی یک قرن اخیر قرار گرفته باشد؛ دورهای که در آن واشنگتن همچنان بازیگری قدرتمند خواهد ماند، اما از نقش خود بهعنوان معمار نظم منطقهای عقب مینشیند و ایران، ترکیه و اسرائیل برای پر کردن بخشی از خلأ قدرت وارد رقابتی گستردهتر میشوند؛ رقابتی که میتواند هم فرصتی برای استقلال بیشتر کشورهای عربی باشد و هم زمینهساز دور تازهای از بیثباتی در منطقه.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، هفتهنامه «اکونومیست» در تحلیلی به بررسی پیامدهای جنگ آمریکا و ایران برای آینده نظم خاورمیانه، کاهش تدریجی نقش هژمونیک واشنگتن در منطقه و رقابت قدرتهای منطقهای برای پر کردن خلأ ناشی از این عقبنشینی پرداخت و نوشت: به نظر میرسد آمریکا در خاورمیانه گرفتار شده است؛ کشوری که اکنون راه آسانی برای خروج از جنگ با ایران پیش روی خود نمیبیند. با این حال، این مناقشه هرگونه که پایان یابد، ممکن است در نهایت نشانه اتفاقی بسیار بزرگتر باشد: لحظهای که آمریکا از جایگاه هژمونیک خود در خاورمیانه عقبنشینی میکند.
به بیان دیگر، واشنگتن ممکن است سرانجام از نقشی که طی دههها بهعنوان معمار نظم منطقهای برای خود تعریف کرده بود، فاصله بگیرد. در چنین شرایطی، برای نخستین بار از زمانی که قدرتهای بزرگ بیش از یک قرن پیش امپراتوری عثمانی را تجزیه کردند، نظم فراگیر خاورمیانه دیگر لزوماً از بیرون و توسط یک قدرت خارجی تحمیل نخواهد شد.
اما این تحول یک پرسش اساسی را مطرح میکند: آیا پایان هژمونی خارجی زمینهساز دورهای تازه از تسویهحسابهای خونین و خشونت خواهد شد یا میتواند سرآغاز نظمی جدید در منطقه باشد؟
خاورمیانه، زادگاه سه دین بزرگ توحیدی جهان، از زمان جنگ جهانی اول با مجموعهای از بحرانهای پیدرپی روبهرو بوده است. اعرابی که در کنار قدرتهای پیروز جنگیده بودند، پس از پایان جنگ خود را با واقعیتی کاملاً متفاوت از وعدههای دادهشده مواجه دیدند؛ بریتانیا کنترل عراق، اردن و فلسطین را در دست گرفت و فرانسه نیز بر لبنان و سوریه مسلط شد؛ اتفاقی که در میان بسیاری از اعراب احساس عمیق خیانت ایجاد کرد.
در دهههای بعد، رهبران ملیگرایی همچون جمال عبدالناصر در مصر ظهور کردند؛ رهبرانی که سیاستهای اقتصادی آنها در مواردی بهشدت تحت تأثیر الگوهای شوروی قرار داشت و پیامدهای اقتصادی سنگینی برجای گذاشت.
همزمان، منطقه شاهد نقض گسترده حقوق بشر از سوی حکومتهای اقتدارگرایی همچون حکومت صدام حسین در عراق و حافظ اسد در سوریه بود. در سوی دیگر، جریانهای جهادی خشونتطلب نیز در بستری رشد کردند که بخشی از آن محصول همان ساختارهای سرکوبگر و بحرانهای مزمن سیاسی و اجتماعی منطقه بود.
اکنون، پس از سه جنگ، عملیاتهای مخفی متعدد و دورههای تقریباً بیپایان دیپلماسی، به نظر میرسد تلاش آمریکا برای تحمیل طرحهای خود بر ساختار سیاسی و امنیتی خاورمیانه به پایان راه نزدیک شده باشد.
البته این به معنای خروج کامل آمریکا از منطقه نیست. همانطور که بریتانیا، فرانسه و روسیه پس از کاهش نفوذ مستقیم خود همچنان در خاورمیانه حضور و منافع خود را حفظ کردند، آمریکا نیز احتمالاً همچنان درگیر مسائل منطقه باقی خواهد ماند.
واشنگتن در مواقعی که منافع خود را در خطر ببیند، همچنان ممکن است از نیروی نظامی استفاده کند؛ از جمله برای مقابله با تهدیدهای تروریستی. تفاوت اصلی اما در این خواهد بود که آمریکا دیگر خود را «معمار» نظم منطقهای نداند و مسئولیت شکلدهی فراگیر به ساختار سیاسی و امنیتی خاورمیانه را بر عهده نگیرد.
نشانههای این عقبنشینی احتمالی آمریکا از هماکنون قابل مشاهده است؛ حتی در شرایطی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از نشست سالانه مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای چندمین بار ایران را به «نابودی» تهدید میکند.
در این میان، دو نشانه بیش از سایر موارد برجستهاند.
نخستین نشانه به تحولات یمن مربوط میشود. اوایل ماه جاری، آمریکا از همراهی با متحد خود عربستان سعودی برای حمله به حوثیهای یمن، که فعالیتهای آنها امنیت کشتیرانی در دریای سرخ را تحت تأثیر قرار داده است، خودداری کرد.
در مقابل، واشنگتن بدون هماهنگی کامل با سعودیها وارد مذاکراتی شد که هدف آن مصون نگه داشتن کشتیهای آمریکایی از حملات حوثیها بود.
این اتفاق شاید در نگاه نخست جزئی به نظر برسد، اما از منظر توازن قدرت معنای مهمی دارد. زمانی که یک ابرقدرت برای حفظ امنیت داراییهای خود مستقیماً با یک گروه شبهنظامی شورشی وارد معامله میشود، سایر بازیگران نیز این پیام را دریافت میکنند که آن قدرت بهدنبال کاهش سطح تعهدات خود در منطقه است.
نشانه دوم، به احتمال کاهش حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه مربوط میشود.
ایالات متحده در شرایط عادی و غیرجنگی، حدود ۳۰ تا ۴۰ هزار نیروی نظامی در ۱۹ پایگاه در منطقه مستقر دارد که هشت مورد از آنها پایگاههای دائمی محسوب میشوند. با این حال، جنگ اخیر نشان داده است که بخش قابلتوجهی از این تأسیسات تا چه اندازه در برابر پهپادها و موشکهای نسبتاً ارزانقیمت آسیبپذیر هستند.
همین آسیبپذیری موجب شده است که آمریکا بیش از گذشته به ناوهای هواپیمابر خود و همچنین پایگاه نظامی دیهگو گارسیا در اقیانوس هند متکی شود.
برخی کارشناسان اکنون استدلال میکنند که آمریکا باید حضور نظامی خود در خاورمیانه را در تعداد محدودی از نقاط کلیدی، از جمله اسرائیل و اردن، متمرکز کند و از پراکندگی نیروهای خود در تعداد زیادی پایگاه منطقهای بکاهد.
چنین تغییری با یک بازآرایی گستردهتر در سیاست نظامی آمریکا نیز همخوانی دارد. شبکه انبیسی در ماه جاری گزارش داد که ممکن است بین ۲۵ تا ۴۰ هزار نیروی آمریکایی از اروپا نیز خارج شوند.
دولت ترامپ بیش از گذشته بر قاره آمریکا تمرکز کرده است. در همین حال، مسئولان امنیتی ایالات متحده نیز معتقدند واشنگتن باید منابع و توان نظامی خود را برای رقابت فزاینده با چین آماده کند؛ رقابتی که، همانطور که نشست این هفته ترامپ و شی جینپینگ نشان میدهد، میان دورههایی از همزیستی محتاطانه و خصومت آشکار در نوسان است.
ادامه جنگهای پرهزینه در خاورمیانه با هیچیک از این اهداف سازگار نیست. این جنگها ذخایر تسلیحاتی آمریکا را مصرف میکنند و نیروها و تجهیزات مورد نیاز واشنگتن در آسیا را به خاورمیانه میکشانند.
در چنین شرایطی، یک پرسش اساسی مطرح میشود: آمریکا این هزینهها را برای دستیابی به چه هدفی متحمل میشود؟
پاسخ این پرسش با تغییرات بنیادین در بازار جهانی انرژی ارتباط مستقیم دارد. آمریکا تا سال ۲۰۲۰ یک واردکننده نفت بود، اما امروز به یکی از صادرکنندگان بزرگ انرژی جهان تبدیل شده است. بنابراین وابستگی مستقیم آن به نفت خلیج فارس نسبت به گذشته بهطور محسوسی کاهش یافته است.
در مقابل، چین اکنون به بزرگترین مشتری تولیدکنندگان نفت و انرژی خلیج فارس تبدیل شده است و کانال سوئز نیز یکی از مسیرهای مهم انتقال کالاهای چینی به بازارهای اروپایی به شمار میرود.
این وضعیت یک تناقض راهبردی ایجاد کرده است: آمریکا هزینه قابلتوجهی برای حفظ امنیت و ثبات منطقهای پرداخت میکند که یکی از بزرگترین ذینفعان خارجی آن، رقیب اصلی واشنگتن یعنی چین است.
با این همه، بعید به نظر میرسد چین بخواهد جای آمریکا را بهعنوان قدرت هژمونیک خاورمیانه بهطور کامل بگیرد. پکن شاهد بوده است که واشنگتن برای حفظ چنین جایگاهی طی دهههای گذشته تریلیونها دلار هزینه کرده و هزاران نیروی نظامی خود را از دست داده است.
از این منظر، چین ممکن است به دنبال حفظ منافع اقتصادی و گسترش نفوذ سیاسی خود در خاورمیانه باشد، اما لزوماً انگیزهای برای پذیرفتن تمامی هزینهها و مسئولیتهای امنیتی ناشی از ایفای نقش هژمون منطقهای نخواهد داشت.
به این ترتیب، جنگ کنونی آمریکا و ایران، صرفنظر از نحوه پایان آن، میتواند نقطه عطفی فراتر از خود این مناقشه باشد: آغاز دورهای که در آن آمریکا همچنان بازیگری قدرتمند و تأثیرگذار در خاورمیانه باقی میماند، اما دیگر مسئولیت طراحی و تحمیل نظم کلی منطقه را بر عهده نمیگیرد.
اگر چنین تحولی واقعاً در حال وقوع باشد، پرسش اصلی درباره آینده خاورمیانه دیگر تنها این نخواهد بود که چه قدرتی جای آمریکا را میگیرد؛ بلکه این خواهد بود که آیا اساساً قدرت خارجی دیگری قادر یا مایل است نقش هژمون منطقه را بر عهده بگیرد، یا اینکه خاورمیانه وارد دورهای خواهد شد که در آن بازیگران منطقهای بیش از هر زمان دیگری مسئول شکلدهی به نظم سیاسی و امنیتی خود خواهند بود.
در مقابل، سه کشور منطقه از چنان وزن و ظرفیت ژئوپلیتیکی برخوردارند که میتوانند بهتدریج بخشی از خلأ ناشی از عقبنشینی آمریکا را پر کنند؛ نکته قابلتوجه آن است که هیچیک از این سه کشور عرب نیستند.
نخستین و از نگاه نویسنده، خطرناکترین بازیگر، ایران است. اگر حکومت تهران فروبپاشد، دیگر در موقعیتی نخواهد بود که نفوذ خود را در عراق، سوریه و لبنان بازسازی کند. اما اگر، همانطور که نویسنده محتمل میداند، نظام سیاسی ایران باقی بماند، تلاش خواهد کرد از کنترل بر تنگه هرمز و فشار بر کشورهای حوزه خلیج فارس که در جریان جنگ به آنها حمله کرده است، بهعنوان اهرم نفوذ و امتیازگیری استفاده کند.
ایران همچنین خواهد کوشید شبکه شبهنظامیان و متحدان منطقهای خود را در خارج از مرزهایش بازسازی کند. در عین حال، این احتمال وجود دارد که فعالیتهای مرتبط با دستیابی به سلاح هستهای را از سر بگیرد؛ موضوعی که بهطور قطع همچنان یکی از خطوط قرمز اصلی آمریکا باقی خواهد ماند. در تمامی این حوزهها نیز تهران ممکن است از حمایت روسیه برخوردار شود.
دومین قدرت مهم منطقهای، ترکیه است؛ کشوری که بدون سروصدای زیاد، در حال گسترش و تعمیق روابط خود با کشورهای عربی است.
ترکیه اکنون به مهمترین حامی دولت جدید سوریه تبدیل شده است. در روابط با عراق نیز بر مجموعهای از موضوعات شامل توسعه مسیرهای تجاری، مدیریت منابع آب و مقابله با جداییطلبان کرد تمرکز دارد.
آنکارا همچنین ماه گذشته یک توافق امنیتی با پاکستان و عربستان سعودی امضا کرد؛ نشانهای دیگر از تلاش این کشور برای گسترش شبکه روابط امنیتی و راهبردی خود در منطقه.
اگرچه ترکیه در سالهای گذشته از اخوانالمسلمین حمایت کرده است، اما رفتار آنکارا در مجموع بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، عملگرایانه است. این کشور در کنار اهداف سیاسی و امنیتی، به دنبال ایجاد بازارهای تازه برای صنایع دفاعی، شرکتهای ساختمانی و دیگر بخشهای اقتصادی خود نیز هست.
سومین قدرت، اسرائیل است؛ بازیگری که به ادعای نویسنده از نظر توان نظامی و اطلاعاتی، قدرت مسلط منطقه به شمار میرود.
پس از حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل بیش از گذشته خود را بهعنوان نوعی «اسپارتای مدرن» میبیند؛ بازیگری که هدف آن از میان بردن هرگونه ظرفیت و توان بالقوهای است که ممکن است در آینده امنیت آن را تهدید کند.
در چارچوب «پیمانهای ابراهیم»، اسرائیل روابط نزدیکی با امارات متحده عربی برقرار کرده است؛ آن هم در شرایطی که چشمانداز دستیابی به توافقی سیاسی با فلسطینیها بیش از پیش کمرنگ شده است.
با این حال، بعید است سه قدرت ایران، ترکیه و اسرائیل بتوانند در یک چارچوب پایدار و بدون تنش در کنار یکدیگر زندگی کنند.
اسرائیل و ترکیه در سوریه اختلاف منافع جدی دارند. ایران و اسرائیل همچنان پروندهها و حسابهای تسویهنشدهای ناشی از جنگ با یکدیگر دارند و ایران و ترکیه نیز وارث رقابتی تاریخی و امپراتوری هستند که ریشههای آن به قرنها پیش بازمیگردد.
در چنین معادلهای، بازندگان اصلی میتوانند کشورهای عربی باشند.
کشورهایی مانند عراق و سوریه همچنان در تلاشند از ویرانهها و پیامدهای جنگهای داخلی خود عبور کنند و ساختارهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی خود را بازسازی کنند.
مصر نیز که زمانی رهبر طبیعی جهان عرب محسوب میشد، اکنون بخش مهمی از انرژی و ظرفیت داخلی خود را صرف مقابله با مشکلاتی چون فساد و سرکوب مخالفان سیاسی میکند و در نتیجه، نقش منطقهای آن نسبت به گذشته محدودتر شده است.
در همین حال، پادشاهیهای حوزه خلیج فارس نوعی دستور کار مبتنی بر رفاه و توسعه اقتصادی را در پیش گرفتهاند؛ مدلی که میکوشد از طریق رشد اقتصادی، فرصتهای شغلی و افزایش رفاه اجتماعی، جذابیت ایدئولوژیهای رادیکال را کاهش دهد.
این رویکرد، از دید نویسنده، تحولی مثبت و قابل استقبال است؛ با این حال، مدل اقتصادی و امنیتی این کشورها همچنان وابستگی قابلتوجهی به چتر امنیتی آمریکا دارد.
در عین حال، رقابت میان قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی ــ سه کشور بسیار ثروتمند منطقه ــ میتواند خود به عاملی برای بیثباتی تبدیل شود. از این منظر، شاید یکی از آخرین خدمات آمریکا پیش از کاهش نقش خود در منطقه این باشد که به این کشورها برای افزایش همکاری و کاهش رقابتهای متقابل کمک کند.
کشورهای عربی مدتهاست آرزوی بازیابی بخشی از شکوه تاریخی خود را دارند؛ دورانی که در قرنهای گذشته، جهان عرب یکی از مراکز اصلی علم، دانش و تمدن جهانی به شمار میرفت.
اکنون عقبنشینی تدریجی آمریکا میتواند فرصتی تاریخی برای بازیگران عرب فراهم کند تا بیش از گذشته مسئولیت شکلدهی به آینده سیاسی، اقتصادی و امنیتی منطقه خود را بر عهده بگیرند.
با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که خروج هر قدرت هژمونیک از یک منطقه، معمولاً میراثی از طرحهای ناکام، منازعات حلنشده و پیامدهای ناخواسته بر جای میگذارد.
در خاورمیانه نیز کینههای عمیق، رقابتهای تاریخی و پروندههای تسویهنشده همچنان پابرجا هستند و میتوانند در غیاب یک قدرت مسلط خارجی، بار دیگر به منبع تنش و درگیری تبدیل شوند.
از این رو، خاورمیانه در دوره پیش رو با آزمونی بزرگ روبهرو خواهد بود: اینکه آیا میتواند بدون اتکا به یک هژمون خارجی، نظمی باثباتتر و مستقلتر ایجاد کند یا اینکه خلأ ناشی از عقبنشینی آمریکا به رقابتهای شدیدتر و دور تازهای از بیثباتی منجر خواهد شد.
چالش اصلی برای کشورهای منطقه این خواهد بود که در عمل ثابت کنند بدبینیها درباره آینده خاورمیانه پس از کاهش نقش آمریکا، الزاماً درست نیست.