آبادان و مقاومتش با یک نام گره خورده و آن غلامحسین جمی است. همه سال های دفاع مقدس در شهر ماند و مردم را به مقاومت دعوت کرد. روایت او از روز شکست حصر آبادان خواندنی است.
به گزارش خبرنگار جماران، صحبت از آبادان و مقاومتش که وسط می آید یک نام بیشتر از همه خودش را می نمایاند: غلامحسین جمی. همان روحانی خوش مشرب جنوبی که سال 1304 در تنگستان به دنیا آمده بود اما بعدها ادامه تحصیل پایش را به آبادان کشید و آنجا ماندگار شد. با فداییان اسلام آشنا شد و چون نهضت امام خمینی جان گرفت او شد یکی از طرفداران پر و پا قرص این نهضت و به جمع انقلابیون پیوست. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به فرموده امام، سنگر نماز جمعه را در آبادان عهده دار شد و خطبه های او در همه هشت ساله دفاع مقدس شد یکی از سنگرهای مقاومت جنوب کشور و با وجود بمباران های دشمن هیچ گاه نماز جمعه آبادان تعطیل نشد. او سال 1387 بعد از عمری مجاهدت و خستگی ناپذیری در راه آرمان های انقلاب اسلامی رحلت کرد و به سفارش خودش در وادی السلام نجف آرام گرفت.
امام دستور داده بود که حصر آبادان باید شکسته شود و نیروهای مسلح عزمشان بر این فرموده امام جزم شده بود. آیت الله جمی در گفت و گویی که با نوید شاهد انجام داده بود، درباره مقاومت آن روزهای آبادان و فرمان امام چنین گفته بود:
من واقعاً نمی دانستم سرانجام ما چه خواهد بود. در نمازهای جمعه به مردم وعده پیروزی می دادم، ولی خودم نمی دانستم سرانجام کارمان چه خواهد شد. در ایام حصر آبادان و به رغم تمام اخبار بدی که به ما می رسید، از جمله اخبار انفجارها و ترور شخصیت های بزرگی چون شهید بهشتی و 72 تن یاران انقلاب، بحمدالله روحیه ما تضعیف نشد.
این یک توان خدایی بود. خدا این روحیه را به ما داده بود که در اثر شنیدن این خبرها روحیه مان را از دست نمی دادیم. به رغم اینکه آبادان، شهری محاصره شده بود، من مردم را تشجیع می کردم که به مقاومت ادامه بدهند. هر جا چند تا رزمنده جمع می شدند، در آنجا حاضر می شدم و آنها را به مبارزه ترغیب می کردم و سخنان قوی می گفتم، اما خودم در درونم حال دیگری داشتم و نمی دانستم چه می شود. همه ارتش های جهان برای جنگ با ما که بی سلاح بودیم، آمده بودند.
من رزمنده ها را دلداری می دادم و تشجیع می کردم و خودم هم در درونم به خدا پناه می بردم و خدا هم حفظ فرمود.
وی درباره روحیه ای که کلام امام به آنها می داد هم چنین گفته است:
امام همیشه به ما وعده نصرت و پیروزی می دادند. البته همه به ما نظر موافق داشتند. شرایطی بود که حتی یک ساعت در آبادان ماندن هم مشکل بود، اما هنگامی که رزمنده ها می دیدند که من مانده ام، انگیزه پیدا می کردند که بمانند و مقاومت کنند.
ایشان درباره تاثیر کلامشان بر مردم اینگونه نقل کرده:
من خودم را لایق این صفات نمی دانم. اولاً که لطف و عنایت خدا بود. از سوی دیگر می دیدند که ما اراده کرده ایم به آنچه که می گوییم عمل کنیم و صداقت داریم. در موقع جنگ، من واقعاً در آبادان تنها بودم و روحانی دیگری در آنجا نبود. اینها می آمدند و پس از مدت کوتاهی می رفتند. بهترین و خوش ترین ایام من همان روزهایی بود که در حصر آبادان قرار داشتیم. کسانی را دیدم که حقاً از اولیای خدا بودند. در آن ایام بسیاری از رزمنده هایی که به جبهه آمده بودند، هنوز نابالغ بودند اما باشور و تحرکی عجیب و اراده ای خلل ناپذیر و بدون ذره ای چشمداشت تلاش می کردند و زحمت می کشیدند. یادم هست در یکی از گردش هایی که در جبهه می کردم، یک نوجوانی که تازه بالغ شده بود، هنگامی که می خواستیم عبور کنیم، از ما جواز عبور خواست. به رغم اینکه ما را می شناخت، چون جواز نداشتیم، اجازه عبور نداد. من از دیدن این صحنه واقعاً مشعوف شدم.
آیت الله جمی از آن دست افرادی بوده که عادت به نوشتن روزنوشت داشته و در روزهای چهارم و پنجم مهر ماه سال 60 یعنی آن روزهایی که قرار بود حصر آبادان شکسته شود اینگونه نوشته است:
4/7/1360
خیلی محسوس است که توفان نزدیک است. شهر آبادان پر از نیروهای رزمندهای که همه از خارج آمدهاند. شهر به وضع عجیبی حالت جنگی و آرایش نظامی (به خود) گرفته است. اطراف و حوالی شهر، توپخانهها و خمپاره اندازهای جدیدی مستقر شده (است). در نزدیکی منزل ما نیز توپخانهای قرار دادهاند. تانکها و نفربرهای ارتشی در شهر به وضع چشمگیری آمد و رفت دارند. همه اینها حکایت از این دارد که آبادان آبستن حوادث مهمی است، ولی زمان و ساعت وقوع معلوم نیست. و ما خیلی حالت انتظار و دلهرگی داریم. منتظر حمله و هجوم ارتش و سپاهیان خودی به دشمن کافر هستیم. و اما دلهرگی برای اینکه این حرکت به کجا منتهی میشود. اگر خدای ناخواسته این حمله ناکام بماند و نیروهای ما پیشروی نکنند. چه خواهد شد. همه اینها سوالات تشویش (بر) انگیزی (است) که خاطرم را مشغول کرده.
امروز دوستم آقای روحانی که مدت یک ماهی است در آبادان به دیدارم آمد، خداحافظی کرد و عازم بوشهر شد و نگارنده از رفتن ایشان در این لحظات بحرانی خوشحال شدم. چه اینکه ایشان پیرمرد و مریض و ضعیف الجثه (است و) ماندنش در آبادان در این موقعیت، خیلی مایه تشویش و نگرانیم بود. گر چه از دیدارش محظوظ بودم.
امروز تا غروب در منزل گذراندم و سپس عازم مسجد شدیم. بعد از نماز به منزل آمدم. چند دقیقهای در منزل بودم که آقای فرماندار تلفن کرد و به طور جدی خواست که امشب در منزل نمانم و بروم در زیرزمین کمیته ارزاق. قضیه روشن است. امشب بناست حمله همه جانبه از نیروهای ما به طرف جبهههای عراق در شمال آبادان شروع شود و منزل ما خیلی آسیب پذیر است. چه اینکه نزدیک توپخانه و در تیررس خمپارهها و توپهای عراقی است و هیچ گونه استحکام اطمینان بخشی هم ندارد. با تاکیداتی که فرماندار کرد، دیگر جای توقف نبود. به اتفاق فرزندم مهدی و یکی از پاسداران محافظم به طرف کمیته ارزاق راه افتادیم. دو نفر دیگر از پاسداران محافظ در منزل ماندند. تا ساعت 10 شب در کمیته ارزاق با برادران آنجا مشغول صحبت از پیروزی بودیم. ساعت 10 برای من جایی برای خوابیدن تهیه دیدند و خوابیدم. اما خواب که معلوم است امشب با چشمهایم الفتی ندارد. حدود ساعت 11 دیدم عدهای زن و مرد به کمیته آمدند که معلوم شد اینها همه در خانههای اطراف کمیته سکونت دارند و مثل من به خاطر حفظ جان به آنجا آمدهاند.
درست ساعت 12 بود که توپخانه(ها)، مشغول شلیک شدند به طوری که لاینقطع غرش آنها همه جا را تکان میداد. جنب و جوش هیجان انگیزی در برادران کمیته محسوس بود که همگی در آمد و رفت بودند و اغلب بالای طبقه چهارم کمیته، که خیلی وسیع است، رفته و تماشای صحنه میکنند. آسمان آبادان از هر طرف روشن است. گلولههای توپ، کاتیوشا، خمپاره و تفنگ و خلاصه همه چیز. چند بار تلفن به منزل کردم. برادرانی که در منزل بودند میگفتند توپخانه نزدیک منزل بدون لحظهای توقف مشغول کار است. ولی خبر از چگونگی اوضاع ندارم و همین موجب دلهرگی و اضطراب است که این حمله و حرکت سرنوشتساز است و چنانچه خدای ناخواسته ناموفق باشد، (چه بسا) آبادان مجددا در خطر سقوط قرار بگیرد. یک بار حدود ساعت 2 تا بیرون کمیته رفتم که همه جا از برق گلولهها روشن بود. نمیدانم حدود ساعت 3 یا چیزی کمتر یا بیشتر بود (که) از هتل آبادان، محل تمرکز نیروهای اعزامی تلفن کردند و خیلی خوشحال و مسرور خبر پیشروی و پیشرفت نیروهای خودی را دادند که چندین سنگر خاکی دشمن را به تصرف درآورده و جمعی (را هم) اسیر گرفتهاند. ساعت 5 برای نماز صبح بلند شدیم. برادران همگی آمدند و نماز را به جماعت خواندیم و همه به طور اجمال از پیروزی خودی و شکست دشمن خبر دادند. اما بیصبرانه در انتظار اطلاع از جزئیات قضیه هستند. صبحانهای با برادران صرف کردیم. و با تلفن کسب اطلاع کردیم همه خوشحال و هیجان زده خبر از پیروزی نزدیک میدادند. اجمالا آنکه عراقیها چنان وحشتی از یورش دلیرانه و حزباللهی جندالله به دلشان افتاده که جمعی فرار و جمعی خود را تسلیم (کردهاند) و هر چه داشتهاند از مهمات جنگی تا وسایل شخصی، همه را جا گذاشته و فرار کردهاند. خیلی مایلم از شمار اسرا خبردار شوم، اما هنوز آمار معلوم نشده. به طور خلاصه کشته از بس فزون است کفن نتوان کرد.
5/7/1360
بعد از صرف صبحانه، در کمیته نشسته(ایم) و همه جویای اخبار جنگ هستیم. یکی از برادران گفت که بیا بیرون و آسمان را ببین. که رفتم دیدم. تمام آسمان آبادان (را) تودهای عظیم از دود و بخار (فرا) گرفته و همچون ابری غلیظ، چهره آسمان را پوشانده است. و اینها همه دود باروت و گلولههای توپ و شعلههای برخاسته از مهمات آتش گرفته عراقیهاست. در این اثنا نمیدانم که یک یا دو هنگ جنگنده عراقی، قسمتی از احمد آباد را بمباران کرد که موجش اطراف ما را هم لرزاند. ولی وضع طوری است که دیگر کسی به این فکرها نیست که کجا بمباران میشود و از این حرفها. همه خوشحال و مسرور از پیروزی (هستند) و غرش توپها و تانکها و هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی خودی، آبادان را چنان صحنه رعد و برق کرده که مجال ترس از بمباران هم نمیدهد. خودروهای ارتشی و سپاهی و سایر وسایل نقلیه ارگانها، همه با چراغهای روشن به علامت پیروزی در شهر آمد و رفت دارند.
تا ساعت 9 صبح در کمیته ارزاق ماندم. برادران اصرار دارند که تمام روز و شب، اقلا برای 24 ساعت از این زیرزمین، که نسبتا محل مطمئنی است، بیرون نروم. چه آنکه بیرون همه جا فعلا کانون خطر است. هواپیماهای جنگی عراقی، متصل در آسمان آبادان ظاهر میشوند و خشمگین از این شکست فاحش که به آنها وارد شده، هر جا فرصتی کنند، بمبی میاندازند. تا کنون چند تای آن سرنگون شده ولی بعضی از نقاط شهر را بمباران کردهاند. روی این ملاحظات است که برادران سعی دارند که حقیر از زیرزمین کمیته خارج نشوم ولی حقیقت اینکه نمیتوانم در این روز حساس و در اینجا، خود را زندانی کنم. حس کنجکاوی دائما در صدد دست یابی به اطلاعات مربوط به جنگ و این پیروزی باور نکردنی است و فعلا گاهگاهی با تلفن تماس میگیرم. تاکنون معلوم شده که عراق در تمام جبهههای شمال آبادان و شرق کارون، رو به عقب نشینی و فرارند و نیروهای ما کوششان بر آن است که نگذارند اینها جان سالم از این منطقه به در برند. عده فراوانی از آنها کشته و جمعی فراوانی تاکنون اسیر گرفتهاند و این مسئله ادامه دارد. جنگ به شدت در جبههها حکمفرماست و تاکنون چندین سد خاکی و موضع و سنگرهای عراقیها به دست نیروهای ما افتاده و تا حواشی رود کارون عقبنشینی کردهاند. راه تدارکاتی آنها، که همان پلهای شناوری بود که بر کارون زدهاند، سخت صدمه دیده ارتباطشان با پشت جبهه شان قطع گردیده و خلاصه شیرازه و نظامشان از هم پاشیده و گسیخته گردیده است. اینها اجمال اطلاعاتی است که تاکنون دارم.
بالاخره طاقت نیاوردم [و] ساعت 30/9 از کمیته ارزاق خارج شدیم و به اتفاق فرزندم مهدی و پاسدار محافظم به منزل آمدیم. هواپیماهای جنگنده عراقی مذبوحانه تلاش میکنند در برابر شکست رسوای بعث عراق، عکسالعمل نشان دهند. جرئت ظهور در جبههها را ندارند، به طرف شهر آبادان هجوم میآورند اما با مقابله شدید ضدهوایی نیروهای جمهوری اسلامی مواجه شده و روبه فرار میگذارند. توپخانههای ما مرتبا قوای از هم گسیخته دشمن را زیر آتش دارند. ساعت حدود 11 یکی از جنگندههای عراقی توانست در نزدیکی منزل ما در ایستگاه 3، نقطهای را بمباران کند که بحمدالله هیچگونه ضایعه مهمی دربرنداشت. ساعت 12 تماس تلفنی با برادران سپاه و بسیج گرفتم. معلوم شد تاکنون بیش از سیصد اسیر از جبههها به شهر آورده و حدود پانصد اسیر هم با اتوبوس از جبههها به ماهشهر بردهاند و نیروهای عراقی در شرق کارون به کلی متلاشی [شدهاند] و به طرف غرب کارون عقبنشینی کردهاند. فقط گروه قلیلی از آنها در حاشیه کارون هنوز مقاومت دارند که آنها هم طبق پیشبینی آقایان نظامی به همین قریب متلاشی خواهند شد.
بعدازظهر هم دائما درصدد کسب اطلاع بودم و خبرها همه مسرتبخش و سرور انگیز بود. در تمام روز در منزل با تهران، دفتر امام و مجلس شورای اسلامی در تماس بودم و اطلاعات خود را در اختیار آنها قرار میدادم.
بعدازظهر شدت درگیری فروکش کرده و توپخانه گاهگاهی شلیک میکند. قریب غروب به عادت همیشگی عازم مسجد شدیم. به اتفاق فرزندم مهدی و دو نفر از پاسداران محافظم. برخلاف همیشه که درب مسجد باز و پیرمرد باوفا، استاد حمید، درب مسجد نشسته بود، امروز دیدیم درب مسجد بسته است. بالاخره دقالباب کردیم. استاد حمید درب را باز کرد و دیدیم سراپایش غرق در گرد و غبار و خاک آلود است. داخل شدیم. دیدیم که قسمتی از دیوار به زیر آمده، شیشههایی که از انفجارات قبلی جان سالم به در برده بودند، تمام ریزریز و وضع مسجد درهم ریخته، حیاط و شبستان پر از گرد و غبار و شیشه خرده [است] که جایی برای نمازخواندن نیست. معلوم شد امروز صبح گلوله توپ به آنجا اصابت کرده و مسجد را به این صورت درآورده است و استاد حمید معجزهآسا جان به در برده [است] فقط یک گوشه چشمش در اثر اصابت سنگریزه، کمی مجروح شده. معلوم بود که دیگر جای نماز خواندن نیست. به منزل برگشتیم و نماز را در منزل خواندیم.
تاکنون رادیو ایران خبر پیروزی را نداده است. ساعت 8 خبر رادیو را گرفتیم. مفصلا ماجرای حمله وسیع نیروهای مسلح جمهوری اسلامی را نقل و جزئیات این حمله و این پیروزی را شرح داد که طبق خبر رادیو، حدود هزار نفر اسیر و پانصد نفر از لشکریان بعثیها کشته و بیش از صد تانک و از این شمار متجاوز، نفربر و خودرو و وسایل نقلیه از عراقیها به غنیمت گرفته شده [است].