بیش از دو دهه پس از حملات ۱۱ سپتامبر، اسناد داخلی القاعده تصویری متفاوت از میراث اسامه بن‌لادن ارائه می‌کنند؛ رهبر شبکه‌ای که می‌خواست با ضربه زدن به آمریکا نظم جهانی را تغییر دهد و «امت» را احیا کند، اما حمله‌ای که قرار بود آغازگر پیروزی او باشد، در نهایت به فروپاشی سازمانش، ظهور رقبایی چون داعش و گسترش جنگی انجامید که خود القاعده نیز قربانی پیامدهای آن شد. «فارن افرز» با تکیه بر اسناد ابوت‌آباد، نشان می‌دهد بن‌لادن جهان را تغییر داد، اما نتیجه‌ای که رقم خورد با آنچه او تصور کرده بود فاصله‌ای بنیادین داشت.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، نلی لاهود،  استاد گروه امنیت ملی و راهبرد در «کالج جنگ ارتش ایالات متحده» و  پژوهشگر ارشد برنامه امنیت بین‌الملل در اندیشکده «نیو آمریکا» در سپتامبر 2021* در یادداشتی برای مجله «فارن افرز» به بررسی میراث اسامه بن‌لادن و پیامدهای حملات ۱۱ سپتامبر، اشتباهات محاسباتی رهبر القاعده درباره واکنش آمریکا، اسناد کشف‌شده از مخفیگاه او در ابوت‌آباد، فروپاشی ساختار مرکزی القاعده پس از حمله به افغانستان، نقش جنگ عراق در احیای جریان‌های جهادی، ظهور ابومصعب زرقاوی و سپس داعش، اختلافات درونی گروه‌های جهادی و ناکامی آنها در تحقق اهداف سیاسی و ژئوپلیتیکی خود پرداخت و نوشت: در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، القاعده مرگبارترین حمله تروریستی خارجی را که ایالات متحده تا آن زمان تجربه کرده بود، انجام داد. با این حال، از نگاه اسامه بن‌لادن و دیگر افرادی که این حمله را طراحی کردند، این عملیات صرفاً یک اقدام تروریستی نبود. برای آنها، این حمله معنایی بسیار فراتر داشت؛ نخستین ضربه در کارزاری از خشونت انقلابی که قرار بود آغازگر دوره‌ای تازه در تاریخ باشد.

 

fx-gs

 

اگرچه بن‌لادن از مذهب الهام می‌گرفت، اهداف او ماهیتی ژئوپلیتیکی داشت. مأموریت القاعده، تضعیف نظم معاصر جهانی مبتنی بر دولت-ملت‌ها و احیای «امت» تاریخی بود؛ جامعه جهانی مسلمانان که زمانی زیر یک اقتدار سیاسی مشترک به یکدیگر پیوند خورده بودند. بن‌لادن معتقد بود می‌تواند با وارد کردن آنچه خود «ضربه‌ای تعیین‌کننده» توصیف می‌کرد، به این هدف دست یابد؛ ضربه‌ای که ایالات متحده را وادار کند نیروهای نظامی خود را از کشورهای با اکثریت مسلمان خارج کند و در نتیجه، به جهادگرایان امکان دهد در شرایطی برابرتر با رژیم‌های خودکامه این کشورها بجنگند.

جهان‌بینی بن‌لادن و تفکری که پشت حملات ۱۱ سپتامبر قرار داشت، در مجموعه‌ای گسترده از ارتباطات داخلی القاعده به‌روشنی آشکار شده است؛ اسنادی که در ماه مه ۲۰۱۱ به دست آمدند، زمانی که نیروهای عملیات ویژه آمریکا در جریان یورش به اقامتگاهی در شهر ابوت‌آباد پاکستان، جایی که بن‌لادن سال‌های پایانی عمر خود را در اختفا سپری کرده بود، او را کشتند.

در سال‌های بعد، دولت آمریکا بخشی از این اسناد را از طبقه‌بندی محرمانه خارج کرد، اما بخش عمده آنها همچنان منحصراً در اختیار جامعه اطلاعاتی آمریکا باقی ماند. در نوامبر ۲۰۱۷، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، ۴۷۰ هزار فایل دیجیتال دیگر شامل فایل‌های صوتی، تصاویر، ویدئوها و متون را از حالت محرمانه خارج کرد.

من با کمک دو دستیار پژوهشی، ۹۶ هزار مورد از این فایل‌ها را به‌دقت بررسی کردم؛ مجموعه‌ای که نزدیک به ۶ هزار صفحه متن عربی را نیز دربر می‌گرفت و سابقه‌ای از ارتباطات داخلی القاعده بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۱ را تشکیل می‌دهد؛ اسنادی که سه سال گذشته را صرف تحلیل آنها کرده‌ام.

این اسناد شامل یادداشت‌های بن‌لادن، مکاتبات او با نزدیکان و همکارانش، نامه‌های نوشته‌شده توسط اعضای خانواده‌اش و یک دفترچه دست‌نویس ۲۲۰ صفحه‌ای و به‌ویژه افشاگرانه است که متن گفت‌وگوهای اعضای خانواده نزدیک بن‌لادن در اقامتگاه ابوت‌آباد طی دو ماه پایانی زندگی او را در خود جای داده است. این اسناد، تصویری بی‌سابقه از ذهن بن‌لادن ارائه می‌کنند و در عین حال، تصویری از «جنگ علیه تروریسم» آمریکا به دست می‌دهند؛ آن‌گونه که این جنگ از نگاه اصلی‌ترین هدف آن دیده می‌شد.

تا زمان وقوع حملات ۱۱ سپتامبر، بن‌لادن چندین دهه بود که به انجام حمله‌ای در داخل خاک ایالات متحده می‌اندیشید. سال‌ها بعد، او در گفت‌وگو با اعضای خانواده‌اش به یاد آورد که نخستین بار در سال ۱۹۸۶ پیشنهاد کرده بود جهادگرایان برای رسیدگی به وضعیت فلسطینیان «باید در داخل آمریکا ضربه بزنند»؛ زیرا در ذهن بن‌لادن، حمایت ایالات متحده بود که امکان ایجاد کشور اسرائیل در سرزمین فلسطینیان را فراهم کرده بود.

نگرانی بن‌لادن درباره فلسطینیان واقعی بود؛ او بارها به نزدیکان و همکاران خود یادآوری می‌کرد که رنج فلسطینیان «دلیل آغاز جهاد ما» بوده است. با این حال، فلسطینیان عمدتاً به نمادی مناسب برای مسلمانان سراسر جهان تبدیل شده بودند؛ مسلمانانی که بن‌لادن آنها را در مجموع، قربانیان اشغال و سرکوب خارجی معرفی می‌کرد.

بن‌لادن در «اعلامیه جهاد» خود، بیانیه‌ای عمومی که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد و در میان جهادگرایان به «رساله بن‌لادن» شهرت یافت، برای مسلمانانی سوگواری کرد که در نقاط دوردستی همچون چچن، عراق، کشمیر و سومالی «خونشان ریخته شده است». او اعلام کرد: «برادران مسلمان من در سراسر جهان، برادران شما در سرزمین دو مکان مقدس و فلسطین از شما درخواست کمک می‌کنند و از شما می‌خواهند در مبارزه با دشمن، دشمن شما، یعنی اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها، مشارکت کنید.»

بن‌لادن امیدوار بود این نبرد جمعی، نخستین گام در مسیر احیای «امت» باشد.

خیلی زود روشن شد که بن‌لادن آماده است سخنانش را با عمل همراه کند. در سال ۱۹۹۸، القاعده به‌طور همزمان سفارتخانه‌های آمریکا در کنیا و تانزانیا را بمب‌گذاری کرد؛ حملاتی که ۲۲۴ کشته و بیش از ۴ هزار زخمی بر جا گذاشت. توجه گسترده بین‌المللی به این حملات، بن‌لادن را جسورتر کرد و جاه‌طلبی‌های او را افزایش داد. در ۱۲ اکتبر ۲۰۰۰، القاعده یک قایق کوچک مملو از مواد منفجره را، در حالی که ناو آمریکایی «یو‌اس‌اس کول» در بندر عدن یمن در حال سوخت‌گیری بود، به بدنه آن کوبید؛ حمله‌ای که به کشته شدن ۱۷ نفر از نیروهای نیروی دریایی آمریکا انجامید. اندکی بعد، بن‌لادن در جمع بزرگی از هوادارانش گفت این حملات «نقطه عطفی سرنوشت‌ساز در تاریخ صعود امت به سوی جایگاهی والاتر» بوده است.

اسناد ابوت‌آباد شامل یادداشت‌های دست‌نویسی است که بن‌لادن در سال ۲۰۰۲ تهیه کرده بود و در آنها از «تولد ایده ۱۱ سپتامبر» سخن گفته است.

 

th

 

این یادداشت‌ها نشان می‌دهند که بن‌لادن در اواخر اکتبر ۲۰۰۰، تنها چند هفته پس از حمله به ناو «یو‌اس‌اس کول»، تصمیم گرفت خاک آمریکا را هدف قرار دهد. این اسناد همچنین استدلال او در آن مقطع را آشکار می‌کنند؛ بن‌لادن معتقد بود «تمام جهان اسلام زیر سلطه حکومت‌های کفرآمیز و هژمونی آمریکا قرار گرفته است». از نگاه او، هدف حملات ۱۱ سپتامبر این بود که «ترس از این خدای دروغین درهم شکسته شود و افسانه شکست‌ناپذیری آمریکا نابود شود».

حدود دو هفته پس از حمله، بن‌لادن بیانیه‌ای کوتاه در قالب یک اولتیماتوم خطاب به ایالات متحده منتشر کرد. او گفت: «فقط چند کلمه برای آمریکا و مردمش دارم. به خدای قادر متعال که آسمان‌ها را بی‌هیچ رنجی برافراشت سوگند می‌خورم که نه آمریکا و نه هیچ‌کس که در آن زندگی می‌کند، از امنیت برخوردار نخواهد بود تا زمانی که امنیت برای ما که در فلسطین زندگی می‌کنیم به واقعیت تبدیل شود و تا پیش از آنکه تمام ارتش‌های کافر سرزمین محمد را ترک کنند.»

این حمله اثری تکان‌دهنده و بسیج‌کننده داشت و در سال‌های بلافاصله پس از آن، هزاران جوان مسلمان در سراسر جهان به شیوه‌های مختلف خود را وقف آرمان بن‌لادن کردند. با این حال، مطالعه دقیق مکاتبات بن‌لادن نشان می‌دهد که مشهورترین تروریست جهان، نسبت به محدودیت‌های حرفه و ابزارهای خود آگاهی چندانی نداشت.

بن‌لادن در سال ۱۹۵۷ در عربستان سعودی به دنیا آمد. پدرش سرمایه‌داری ثروتمند در صنعت ساختمان بود و شرکت او نه‌تنها به‌خاطر کاخ‌های مجللی که برای خاندان سلطنتی سعودی می‌ساخت شهرت داشت، بلکه به دلیل مرمت اماکن مقدس اسلامی در مکه و مدینه نیز شناخته می‌شد. بن‌لادن در رفاه بزرگ شد و از هیچ چیز محروم نبود. او به جوانی متین و بااعتمادبه‌نفس تبدیل شد که مشتاق بود در آرمان‌ها و تحولات سیاسی جهان اسلام نقش داشته باشد.

در نخستین فعالیت‌های جهادی خود، که شامل جنگیدن در افغانستان در دهه ۱۹۸۰ و کمک به تأمین مالی و هماهنگی مجاهدینی بود که با اشغال شوروی در آن کشور می‌جنگیدند، نشان داد که از کسب‌وکار خانوادگی چیزهایی درباره کارآفرینی و مدیریت آموخته است. با این حال، هرچند مکاتبات بن‌لادن نشان می‌دهد که او با تاریخ اسلام، به‌ویژه لشکرکشی‌های نظامی پیامبر اسلام در قرن هفتم، آشنایی زیادی داشت، درک او از روابط بین‌الملل مدرن سطحی و ابتدایی بود.

 

82dce38bf29f850a235ff990a4dcf18943395c89

 

این ضعف در خود حملات ۱۱ سپتامبر نیز بازتاب یافت؛ حمله‌ای که حاصل یک اشتباه محاسباتی جدی بود. بن‌لادن هرگز پیش‌بینی نکرده بود که ایالات متحده در واکنش به این حمله وارد جنگ شود. در واقع، او تصور می‌کرد پس از حمله، مردم آمریکا به خیابان‌ها خواهند آمد و اعتراضاتی مشابه اعتراضات دوران جنگ ویتنام به راه خواهند انداخت و از دولت خود خواهند خواست از کشورهای با اکثریت مسلمان خارج شود.

اما در عوض، آمریکایی‌ها پشت سر جورج دبلیو بوش، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، و «جنگ علیه تروریسم» او متحد شدند. در اکتبر ۲۰۰۱، هنگامی که ائتلافی به رهبری آمریکا برای شکار القاعده و برکناری طالبان ــ که از سال ۱۹۹۶ میزبان این گروه تروریستی بود ــ به افغانستان حمله کرد، بن‌لادن هیچ برنامه‌ای برای تضمین بقای سازمان خود نداشت.

 

1d77cb62-0001-0004-0000-000000509251_w1280_r1.77_fpx21.57_fpy44.94

 

حملات ۱۱ سپتامبر در نهایت برای القاعده به یک «پیروزی پیریک» تبدیل شد؛ پیروزی‌ای که هزینه آن چنان سنگین بود که عملاً به شکست می‌مانست. این گروه بلافاصله پس از فروپاشی طالبان از هم پاشید و بیشتر رهبران ارشد آن یا کشته شدند یا به اسارت درآمدند. باقی‌مانده اعضا به «مناطق قبیله‌ای تحت اداره فدرال» پاکستان، منطقه‌ای خودمختار در مرز افغانستان، پناه بردند. پنهان شدن به شیوه زندگی آنها تبدیل شد.

ارتباطات داخلی آنها نشان می‌دهد که تا پایان عمر بن‌لادن، سازمان القاعده هرگز نتوانست توانایی خود را برای انجام حملات در خارج از کشور بازیابد. البته این گروه در نوامبر ۲۰۰۲ در کنیا حملاتی انجام داد، اما تنها به این دلیل که عوامل مسئول طراحی آن عملیات‌ها در اواخر سال ۲۰۰۰ و اوایل ۲۰۰۱، پیش از آنکه همه چیز برای القاعده در افغانستان فروبپاشد، به شرق آفریقا اعزام شده بودند.

تا سال ۲۰۱۴، ایمن الظواهری، جانشین بن‌لادن، بیش از آنکه درگیر بسیج مسلمانان علیه هژمونی آمریکا باشد، دغدغه بی‌اعتبار کردن «دولت اسلامی» یا داعش را داشت؛ گروه جهادی‌ای که در نهایت از القاعده پیشی گرفت.

با این همه، نمی‌توان به دو دهه گذشته نگریست و از میزان تأثیری که گروه کوچکی از افراط‌گرایان به رهبری یک یاغی کاریزماتیک بر سیاست جهانی گذاشتند، شگفت‌زده نشد. بن‌لادن جهان را تغییر داد؛ اما نه آن‌گونه که خودش می‌خواست.

 

نامه‌هایی به یک تروریست میانسال

پس از شکست طالبان، بسیاری از جنگجویان و عوامل القاعده که به پاکستان گریخته بودند، توسط مقام‌های این کشور بازداشت شدند. رهبران باقی‌مانده القاعده و بسیاری از اعضای خانواده بن‌لادن نیز از بیم آنکه به سرنوشت مشابهی دچار شوند، در اوایل سال ۲۰۰۲ به‌صورت مخفیانه از مرز عبور کردند و وارد ایران شدند. پس از ورود، شبه‌نظامیان سنی به آنها کمک کردند تا با استفاده از اسناد جعلی خانه‌هایی اجاره کنند. با این حال، تا پایان سال ۲۰۰۲، مقام‌های ایرانی بیشتر آنها را شناسایی و در یک زندان مخفی زیرزمینی بازداشت کرده بودند. آنها بعدها همراه با بستگان زن و فرزندانشان به مجموعه‌ای با تدابیر امنیتی شدید منتقل شدند.

در سال ۲۰۰۸، سعد، پسر بن‌لادن، از ایران گریخت و در نامه‌ای به پدرش شرح داد که مقام‌های ایرانی بارها وضعیت پزشکی بازداشت‌شدگان القاعده را نادیده گرفته بودند و چگونه «مصیبت‌ها روی هم انباشته شد و مشکلات روانی افزایش یافت». زمانی که همسر باردار سعد نیاز به القای زایمان داشت، او را تا زمانی که «جنین دیگر حرکت نکرد» به بیمارستان نبردند و او مجبور شد «پس از مرگ نوزاد، او را به دنیا بیاورد». سعد متقاعد شده بود که ایرانی‌ها «در به‌هم ریختن اعصاب ما استاد بودند و از شکنجه روانی ما لذت می‌بردند».

شرایط آنها چنان ناامیدکننده بود که وقتی یکی از رهبران جهادی لیبیایی به نام ابوانس السبیعی سرانجام در سال ۲۰۱۰ آزاد شد، در نامه‌ای به بن‌لادن نوشت که ایران جایی است که «بزرگ‌ترین شیطان در آن حکم می‌راند». او نوشت بازداشت در آنجا احساسی شبیه «تبعید از دین» داشت و اعتراف کرد که حتی از بازداشت‌کنندگان ایرانی خود التماس کرده بود او را به «هر کشور دیگری، حتی اسرائیل» اخراج کنند.

بن‌لادن در زمانی که این رنج‌ها در حال وقوع بود، کاملاً از آنها بی‌خبر بود. اسناد ابوت‌آباد نشان می‌دهند که پس از حمله آمریکا به افغانستان، بن‌لادن عملاً از صحنه ناپدید شد و به مدت سه سال فرماندهی القاعده را در دست نداشت؛ هرچند همچنان بیانیه‌های عمومی منتشر می‌کرد و از حملات جهادی در اندونزی، کویت، پاکستان، روسیه، تونس و یمن حمایت و تمجید می‌کرد.

تا سال ۲۰۰۴ طول کشید تا بن‌لادن سرانجام توانست دوباره با رهبران رده دوم القاعده ارتباط برقرار کند. او مشتاق بود کارزار تازه‌ای از تروریسم بین‌المللی را آغاز کند. در یکی از نخستین نامه‌هایی که پس از برقراری دوباره ارتباط فرستاد، با روشی منظم برنامه‌هایی را برای انجام «عملیات‌های شهادت‌طلبانه مشابه حمله ۱۱ سپتامبر در نیویورک» تشریح کرد. اگر اجرای چنین عملیات‌هایی بیش از حد دشوار می‌شد، او طرح‌های جایگزینی برای هدف قرار دادن خطوط راه‌آهن داشت.

همکارانش خیلی زود واقعیت را برای او روشن کردند: القاعده فلج شده بود و انجام چنین عملیات‌هایی اساساً از دستور کار خارج بود. در سپتامبر ۲۰۰۴، یکی از رهبران رده دوم که با نام «توفیق» شناخته می‌شد، در نامه‌ای به بن‌لادن توضیح داد که اوضاع بلافاصله پس از حمله ائتلاف به رهبری آمریکا به افغانستان تا چه اندازه دشوار بوده است.

او نوشت: «مصیبت‌ها و مشکلات ما دلخراش بود و ضعف، شکست و بی‌هدفی‌ای که بر ما فرود آمد، هولناک بود.» او از این شکایت داشت که «غیبت و ناتوانی» بن‌لادن از تجربه کردن «واقعیت دردناک [آنها]» خود به آشفتگی‌ها دامن زده بود. او گزارش داد: «ما مسلمانان مورد اهانت و هتک حرمت قرار گرفتیم و دولت ما از هم گسیخته شد. سرزمین‌های ما اشغال شد؛ منابع ما غارت شد... این همان چیزی است که به‌طور کلی بر سر جهادگرایان آمد و به‌طور خاص بر سر ما در القاعده.»

یکی دیگر از رهبران رده دوم، خالد الحبیب، در نامه‌ای به بن‌لادن توضیح داد که در طول سه سال غیبت او، «دستاوردهای ما در میدان نبرد ناچیز بود». او در مجموع تنها سه «عملیات بسیار محدود، عمدتاً با [راکت] و از فاصله دور» را برشمرد.

یکی دیگر از مکاتبه‌کنندگان نیز به بن‌لادن گفت که «فعالیت خارجی» القاعده ــ یعنی حملات در خارج از کشور ــ به دلیل فشار بی‌وقفه‌ای که پاکستان بر جهادگرایان وارد می‌کرد، «متوقف» شده بود. گویی اینها کافی نبود، بن‌لادن همچنین دریافت که بیشتر هواداران سابق افغان القاعده و طالبان به آنها پشت کرده‌اند؛ حبیب با گلایه نوشت که «۹۰ درصد آنها با دلارهای درخشان وسوسه شده بودند».

 

طناب نجات برای القاعده

اما تقریباً همزمان با زمانی که بن‌لادن توانست دوباره ارتباطات خود را برقرار کند، اوضاع برای القاعده رو به بهبود گذاشت. پس از آنکه ائتلاف به رهبری آمریکا طالبان را در افغانستان از قدرت کنار زد، مرحله بعدی «جنگ علیه تروریسم» جورج دبلیو بوش، حمله سال ۲۰۰۳ به عراق بود؛ کشوری که تحت حاکمیت دیکتاتوری سکولار به نام صدام حسین قرار داشت؛ کسی که با جهادگرایان خصومت داشت.

حمله به رهبری آمریکا به‌سرعت به حکومت خشن صدام پایان داد، اما در عین حال به انحلال ارتش عراق و تضعیف دیگر نهادهای سکولار دولت نیز انجامید. در ابتدا، عرب‌های سنی ــ اقلیتی که در دوران صدام بر عراق مسلط بودند ــ بیشترین سهم از خشونت‌های فرقه‌ای پس از حمله را متحمل شدند. این وضعیت برای القاعده و دیگر گروه‌های جهادی به یک طناب نجات تبدیل شد، زیرا آنها توانستند خود را در جایگاه مدافعان اهل سنت معرفی کنند.

حبیب در نامه سال ۲۰۰۴ خود به بن‌لادن این وضعیت را چنین توصیف کرد: «وقتی خدا از رنج‌ها و درماندگی ما آگاه شد، درِ جهاد را برای ما و برای تمام امت در عراق گشود.»

اشاره حبیب مشخصاً به ظهور ابومصعب الزرقاوی بود؛ جهادگرای اردنی‌ای که پس از حمله آمریکا به عراق به چهره‌ای برجسته تبدیل شد. تا سال ۲۰۰۴، این زرقاوی بود، نه بن‌لادن، که رهبری قدرتمندترین گروه جهادی جهان را در دست داشت.

گذشته از تعهد مشترک این دو نفر به جهاد خشونت‌آمیز، وجوه مشترک چندانی میان آنها وجود نداشت. بن‌لادن در محیطی مرفه و برخوردار بزرگ شده بود؛ در حالی که زرقاوی در فقر رشد کرده، مدتی را در زندان گذرانده و نه‌تنها به یک افراط‌گرای مذهبی، بلکه به یک مجرم سابقِ سرسخت و فردی خشن و بی‌رحم تبدیل شده بود.

با وجود شکاف عمیق میان این دو، زرقاوی مشتاق بود گروهش، «جماعت توحید و جهاد»، با القاعده ادغام شود. او در مجموعه‌ای از پیام‌ها به بن‌لادن به‌صراحت تأکید کرد که پیروانش «فرزندان پدر» ــ یعنی بن‌لادن ــ هستند و گروه او صرفاً «شاخه‌ای از اصل» به شمار می‌رود. زرقاوی همچنین به رهبران القاعده اطمینان داد که با دیگر جناح‌های جهادی در عراق همکاری می‌کند و در پی متحد کردن همه آنهاست.

اشتیاق زرقاوی، بن‌لادن را خشنود کرد. بن‌لادن در نامه‌ای به معاون خود، ایمن الظواهری، و نیز توفیق نوشت: «ادغام گروه [جماعت] توحید و جهاد [رویدادی] عظیم خواهد بود.» او از آنها خواست «به این موضوع توجهی جدی داشته باشند، زیرا این گامی بزرگ در جهت متحد کردن تلاش‌های جهادگرایان است.»

در دسامبر ۲۰۰۴، بن‌لادن این ادغام را رسمی کرد و در اقدامی علنی، زرقاوی را به‌عنوان رهبر گروه جدیدی به نام «القاعده در بین‌النهرین» منصوب کرد؛ گروهی که در رسانه‌های غربی اغلب با عنوان «القاعده در عراق» شناخته می‌شد.

ابتکار زرقاوی در نهایت باعث شد گروه‌های جهادی در سومالی، یمن و شمال آفریقا نیز به‌طور رسمی خود را با القاعده همسو کنند. این گروه‌ها مستقیماً از دل سازمان اصلی القاعده شکل نگرفته بودند، اما رهبرانشان مزایای زیادی در پیوستن به نام و برند بین‌المللی و هراس‌انگیز القاعده می‌دیدند؛ به‌ویژه این فرصت که جایگاه خود را در نگاه هوادارانشان ارتقا دهند و توجه رسانه‌های بین‌المللی را جلب کنند؛ توجهی که امیدوار بودند به آنها در جمع‌آوری پول و جذب پیروان جدید کمک کند. این راهبرد موفق بود.

مقام‌های ضدتروریسم در سراسر جهان که به‌شدت بر القاعده متمرکز شده بودند، اغلب همه جهادگرایان را زیر یک چتر واحد قرار می‌دادند و ناخواسته به افرادی که می‌خواستند خود را به بن‌لادن مرتبط کنند، مجموعه گسترده‌تری از گروه‌ها برای پیوستن ارائه می‌کردند.

به این ترتیب، اگرچه سازمان اصلی القاعده درهم شکسته بود، نام و برند آن از طریق اقدامات گروه‌هایی که به نام القاعده فعالیت می‌کردند، به حیات خود ادامه داد. همه اینها از ائتلاف زرقاوی با بن‌لادن سرچشمه می‌گرفت.

در اوایل سال ۲۰۰۷، یک روحانی جهادی سعودی به نام بشر البشر، در نامه‌ای به یکی از رهبران ارشد القاعده، این ادغام را نمونه‌ای از این توصیف کرد که خدا «بر القاعده رحم کرده است»؛ گروهی که اگر «پیروزی‌های شگفت‌انگیز جهادی در عراق، که ارزش سهام القاعده را بالا برد»، رخ نداده بود، احتمالاً به پایان می‌رسید.

او این اتفاق را نوعی مداخله الهی ارزیابی کرد و نوشت: «این شیوه خدا برای پاداش دادن به اهل جهاد به خاطر فداکاری‌هایشان در راه او بود.»

 

فروپاشی اوضاع

بن‌لادن تصور می‌کرد کسانی که با او بیعت می‌کنند، همان نوع حملاتی را علیه ایالات متحده دنبال خواهند کرد که القاعده پیشگام آن بود. او در نامه‌ای به ظواهری و توفیق در دسامبر ۲۰۰۴ ابراز امیدواری کرده بود که موفقیت این حملات «روحیه مسلمانان را بالا ببرد و آنها را به مشارکت و حمایت بیشتر از جهادگرایان ترغیب کند».

اما بن‌لادن بار دیگر دچار اشتباه محاسباتی شده بود. تصمیم او برای اعطای نام و اعتبار القاعده به گروه‌هایی که عملاً کنترلی بر آنها نداشت، خیلی زود نتیجه معکوس داد. زرقاوی نتوانست گروه‌های جهادی عراق را زیر پرچم خود متحد کند و باسابقه‌ترین گروه جهادی این کشور، «انصارالسنه» که با نام «انصارالاسلام» نیز شناخته می‌شد، از ادغام با او خودداری کرد.

طولی نکشید که بن‌لادن و پیروانش با نامه‌هایی روبه‌رو شدند که اختلاف‌ها و درگیری‌های میان هم‌پیمانان تازه آنها را شرح می‌داد. زرقاوی در یکی از این نامه‌ها شکایت کرد: «انصارالسنه درباره من دروغ‌پراکنی کرده‌اند.» او افزود: «می‌گویند من مثل [عنتر] الزوابری شده‌ام»؛ رهبر یکی از گروه‌های به‌شدت افراطی الجزایری که در سال ۲۰۰۲ کشته شده بود و حتی بسیاری از جهادگرایان نیز او را، با معیارهای خودشان، بیش از حد تندرو می‌دانستند. زرقاوی با خشم نوشت: «می‌توانید تصور کنید؟!»

با این حال، آنچه بیش از گلایه‌های خودخواهانه زرقاوی القاعده را نگران می‌کرد، حملات بی‌تمایز گروه او بود؛ حملاتی که تلفات گسترده‌ای در میان عراقی‌ها، به‌ویژه شیعیان، بر جا می‌گذاشت. بن‌لادن می‌خواست القاعده با کشتن و زخمی کردن آمریکایی‌ها خبرساز شود، نه با کشتن غیرنظامیان عراقی؛ حتی اگر این غیرنظامیان شیعه بودند، کسانی که جهادگرایان سنی آنها را منحرف از دین می‌دانستند.

رهبران القاعده از مخفیگاه‌های خود در پاکستان و مناطق قبیله‌ای تلاش می‌کردند گروه‌های مسلح عراقی را که اکنون در مرکز جهادگرایی جهانی قرار گرفته بودند، متحد کنند. اما شکاف‌ها میان این گروه‌ها هر روز عمیق‌تر می‌شد. ظواهری برای میانجیگری میان زرقاوی و انصارالسنه تلاش کرد، اما این تلاش‌ها به نتیجه نرسید.

انصارالسنه به القاعده صراحتاً اعلام کرد که وحدت با زرقاوی منوط به «اصلاح شیوه‌های القاعده در بین‌النهرین» است. عطیه عبدالرحمن، که معمولاً از او با نام «عطیه» یاد می‌شد و در آن زمان مسئول ارتباطات و روابط خارجی القاعده بود، هر روز بیش از پیش از رهبری زرقاوی ناامید می‌شد. او در نامه‌ای به بن‌لادن نوشت: «نمی‌توانیم برادر را رها کنیم تا صرفاً براساس قضاوت شخصی خود عمل کند.»

در نامه‌ای که در دسامبر ۲۰۰۵ توسط دستگاه اطلاعاتی آمریکا رهگیری شد، عطیه از زرقاوی خواست «تعداد حملات را کاهش دهد، حتی حملات روزانه فعلی را به نصف یا کمتر از آن برساند» و تأکید کرد که «مهم‌ترین مسئله این است که جهاد ادامه پیدا کند و یک جنگ طولانی و فرسایشی به سود ماست».

پس از کشته شدن زرقاوی در حمله هوایی آمریکا در سال ۲۰۰۶، اوضاع برای القاعده از بد به بدتر شد. جانشینان او بدون مشورت با بن‌لادن، ظواهری یا هیچ‌یک از دیگر رهبران ارشد القاعده، خود را «دولت اسلامی عراق» نامیدند. در سال ۲۰۰۷، رهبران دولت اسلامی عراق به‌کلی پاسخ دادن به نامه‌های القاعده را متوقف کردند؛ سکوتی که تا حدی بازتاب این واقعیت بود که جهادگرایان عراقی در برابر پدیده‌ای که بعدها به «بیداری سنی» معروف شد، در حال از دست دادن زمین بودند. در این روند، نیروهای آمریکایی برای مقابله با تروریست‌ها با شیوخ قبایل سنی روابطی برقرار کردند.

 

در حاشیه

مشکلات مدیریتی القاعده به عراق محدود نمی‌شد. در سال ۲۰۰۹، گروهی از جهادگرایان در یمن، بدون اطلاع دادن به سازمان مادر و حتی بدون آنکه علناً با بن‌لادن بیعت کنند، خود را «القاعده در شبه‌جزیره عربستان» نامیدند. این گروه بعدها به یکی از منابع دائمی دردسر برای القاعده تبدیل شد.

در سال ۲۰۰۹ یا حوالی آن، یکی از رهبران القاعده در شبه‌جزیره عربستان به نام قاسم الریمی، در نامه‌ای به رهبری القاعده اعتراف کرد که او و دیگر اعضای ارشد گروه از بی‌تجربگی و «کاستی‌هایی در زمینه رهبری و مدیریت» رنج می‌برند. او پذیرفت که خودش نیز توانایی لازم را ندارد «قضاوت کند چه زمانی، چگونه و کجا باید حمله کرد».

با این حال، این بی‌تجربگی ناصر الوحیشی، رهبر ارشد القاعده در شبه‌جزیره عربستان، را از اعلام این موضوع در سال ۲۰۱۰ که قصد دارد در یمن یک دولت اسلامی تأسیس کند، بازنداشت. رهبران ارشد القاعده برای منصرف کردن او از این تصمیم ناچار شدند با ظرافت و احتیاط زیادی عمل کنند.

بن‌لادن نیز به سهم خود از این موضوع ناراضی بود که القاعده در شبه‌جزیره عربستان اساساً خود را یک گروه جهادی می‌دانست، چه رسد به اینکه خود را شاخه‌ای از القاعده قلمداد کند. او در پیش‌نویس نامه‌ای به الوحیشی با لحنی تند پرسید: «آیا واقعاً برای جهاد برنامه‌ریزی و آمادگی کرده‌اید؟ یا حضور شما نتیجه چند حمله دولت است که برادران به آنها واکنش نشان داده‌اند و در میانه این نبرد واکنشی، به ذهنتان رسیده که باید ادامه دهید؟»

نامه‌های الوحیشی به بن‌لادن نشان می‌دهد که او از دستورالعمل‌هایی که رهبری القاعده برایش تعیین کرده بود، ناراضی و کلافه بود. با وجود آنکه از اعلام تشکیل دولت اسلامی عقب‌نشینی کرد، همچنان از دستورات رهبران ارشد القاعده سرپیچی می‌کرد؛ از جمله توصیه آنها مبنی بر خودداری از حملات فرقه‌ای علیه حوثی‌های یمن و محدود کردن درگیری‌های نظامی با دولت یمن.

از نگاه بن‌لادن، کم‌دردسرترین شاخه جدید القاعده، گروه شمال آفریقایی «القاعده در مغرب اسلامی» بود. برخلاف دیگر شاخه‌ها، این گروه تمایلی به اعلام تشکیل دولت نداشت و در عوض، بر گروگان گرفتن اتباع غربی برای دریافت باج یا آزادی زندانیان جهادی در بند دولت‌های غربی تمرکز کرده بود.

بن‌لادن ظرفیت این تاکتیک را برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی غرب تشخیص داده بود و ظاهراً رویکرد عمل‌گرایانه ابومصعب عبدالودود، رهبر القاعده در مغرب اسلامی، را تحسین می‌کرد. با این حال، از آنجا که بن‌لادن نمی‌توانست به‌موقع با این گروه ارتباط برقرار کند ــ زیرا ارتباطات او به برنامه زمانی پیک‌ها وابسته بود ــ مداخلاتش اغلب دیر انجام می‌شد و گاهی حتی نتیجه معکوس داشت.

دست‌کم در یک مورد، مذاکرات برای آزادی گروگان‌های غربی که می‌توانست به سود القاعده در مغرب اسلامی تمام شود، به دلیل دخالت بن‌لادن به شکست انجامید.

تا سال ۲۰۰۹، بیشتر رهبران ارشد القاعده از شاخه‌های سرکش و مهارنشدنی خود به ستوه آمده بودند. همان سال، زمانی که مختار ابوالزبیر، رهبر گروه جهادی الشباب در سومالی، خواستار ادغام علنی با القاعده شد، بن‌لادن چندان خوشحال نشد. زبیر نیز خواهان اعلام تشکیل یک دولت اسلامی بود.

عطیه در نامه‌ای به زبیر با احتیاط توضیح داد که بهتر است «بیعت خود با شیخ اسامه را مخفی نگه دارید». بن‌لادن نیز به سهم خود با ادغام علنی مخالفت کرد و به زبیر پیشنهاد داد به‌جای اعلام «دولت»، به یک «امارت» بسنده کند و آن را نیز بی‌سروصدا پیش ببرد. او نوشت: «گرایش ما این است که امارت شما به واقعیتی تبدیل شود که مردم به آن وابسته شوند، بدون آنکه نیازی به اعلام آن باشد.»

زبیر مطابق خواسته آنها عمل کرد، اما پاسخ او نشان می‌دهد که از این موضع ناراضی بود. او به‌درستی خاطرنشان کرد که خودش و گروهش «هم از سوی دشمنان و هم از سوی دوستانمان، از پیش بخشی از القاعده تلقی می‌شویم». چند سال بعد، ظواهری که پس از مرگ بن‌لادن جانشین او شده بود، سرانجام الشباب را رسماً وارد القاعده کرد.

در آخرین سال زندگی بن‌لادن، او از این موضوع گلایه داشت که «برادرانش» به «بار اضافی» برای جهاد جهانی تبدیل شده‌اند. او تأسف می‌خورد که برخی حملات آنها به «تلفات غیرضروری غیرنظامیان» منجر شده است. بدتر از آن، به گفته او، «افکار عمومی مسلمانان از چنین حملاتی منزجر شده بود». بن‌لادن در نهایت به این نتیجه رسید که نسل جدید جهادگرایان راه خود را گم کرده است.

در زمستان ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، شورش‌هایی که بعدها به «بهار عربی» معروف شدند، در ابتدا امیدهایی را در بن‌لادن زنده کردند. او از موفقیت کسانی که «انقلابیون» (ثوار) می‌نامید و توانستند رژیم‌های خودکامه در تونس، مصر و لیبی را سرنگون کنند، به وجد آمده بود.

اما خیلی زود نگران شد. او در گفت‌وگوهایش با اعضای خانواده ابراز نگرانی می‌کرد که «انقلاب‌ها نارس متولد شده‌اند» و از این موضوع گلایه داشت که القاعده و دیگر گروه‌های جهادی عمدتاً در حاشیه قرار گرفته‌اند. او با نوعی تسلیم پذیرفته بود که «جز تشدید دعاهایمان کاری از دستمان برنمی‌آید».

با این حال، بن‌لادن مصمم بود «از این انقلاب‌ها محافظت کند» و قصد داشت از طریق بیانیه‌های عمومی خود به معترضان توصیه و راهنمایی ارائه دهد. تنها واکنش او به بهار عربی، پیش از آنکه نخستین نسخه صوتی آن را ضبط کند، دست‌کم ۱۶ پیش‌نویس را پشت سر گذاشت.

دخترانش، سمیه و مریم، که عملاً در نگارش مشترک بیشتر پیام‌های عمومی‌ای که بن‌لادن طی سال‌ها منتشر کرده بود نقش داشتند، بخش عمده کار تدوین این متن را نیز بر عهده گرفتند. در اواخر آوریل ۲۰۱۱، آنها قصد داشتند پیش از ضبط نهایی، یک دور دیگر متن را ویرایش کنند، اما وقتشان تمام شد؛ نیروهای ویژه نیروی دریایی آمریکا پیش از آنکه فرصت کنند متن را صیقل دهند، به اقامتگاه ابوت‌آباد یورش بردند.

در نهایت، این دولت آمریکا بود که آن بیانیه را منتشر کرد؛ احتمالاً با این هدف که نشان دهد عملیات یورش واقعاً رخ داده و ادعاهای نظریه‌پردازان توطئه مبنی بر خلاف آن را تضعیف کند.

این یورش با مهارت بسیار بالا طراحی و اجرا شد. باراک اوباما، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، هنگام اعلام مرگ بن‌لادن گفت: «عدالت اجرا شد.»

با حذف مردی که پشت حملات ۱۱ سپتامبر قرار داشت و همزمان با به میدان آمدن معترضان عمدتاً مسالمت‌جو و سکولار علیه حاکمان خودکامه خاورمیانه، برای لحظه‌ای چنین به نظر می‌رسید که جنبش جهادی به پایان مسیر خود رسیده است.

اما آن لحظه بسیار زودگذر بود.

 

خلافتی کوتاه‌عمر

در واشنگتن، دولت اوباما عنوان «جنگ علیه تروریسم» را که دولت بوش به کار می‌برد، کنار گذاشته بود. با این حال، اوباما همچنان تمرکز بیش از اندازه سلف خود بر القاعده را حفظ کرد و تیم او نتوانست شکاف‌های درونی جریان جهادگرایی را که بعدها پیامدهای مهمی به همراه داشت، به‌درستی تشخیص دهد.

دولت بوش هنگام تصمیم‌گیری برای جنگ در عراق، ارتباطات القاعده با این کشور را بیش از حد بزرگ جلوه داده و مزایای ضدتروریستی سرنگونی رژیم صدام را بیش از اندازه برآورد کرده بود. دولت اوباما نیز به سهم خود، تأثیرات مثبتی را که مرگ بن‌لادن و خروج نیروهای آمریکایی از عراق می‌توانست بر مبارزه با جهادگرایی داشته باشد، بیش از حد برآورد کرد.

اوباما در اکتبر ۲۰۱۱ مدعی شد: «کاهش نیروها در عراق به ما اجازه داد بار دیگر تمرکز خود را بر مبارزه با القاعده بگذاریم و به پیروزی‌های بزرگی علیه رهبری آن، از جمله اسامه بن‌لادن، دست پیدا کنیم.» اما درست در همان زمان، «دولت اسلامی عراق» یا ISI، متحد سابق القاعده در عراق، با ظهور نسل جدیدی از رهبران جان تازه‌ای گرفته بود. دولت اوباما و دیگر دولت‌های غربی نتوانستند خطر رو به افزایش این گروه را تشخیص دهند.

در سال ۲۰۱۰، رهبری دولت اسلامی عراق به دست یک عراقی نسبتاً گمنام افتاد که خود را ابوبکر البغدادی می‌نامید. فرقه‌گرایی و فساد دولت عراق، زمینه‌ای مساعد برای بازسازی و گسترش این گروه فراهم کرد. در سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، بغدادی موجی از حملات تروریستی را علیه مسیحیان و شیعیان عراق به راه انداخت؛ کارزاری که رهبران القاعده را به‌شدت خشمگین کرد.

ظواهری در نامه‌ای که چند ماه پیش از یورش ابوت‌آباد به بن‌لادن نوشته بود، با ناراحتی نوشت: «نمی‌فهمم. آیا برادران از تعداد دشمنانی که اکنون دارند راضی نیستند؟ آیا مشتاق‌اند دشمنان جدیدی هم به فهرست خود اضافه کنند؟» او از بن‌لادن خواست به رهبران دولت اسلامی عراق نامه بنویسد و به آنها دستور دهد «هدف قرار دادن بی‌تمایز شیعیان» را متوقف کنند و «به حملاتشان علیه مسیحیان پایان دهند». اما بن‌لادن دیگر هیچ نفوذی بر دولت اسلامی عراق نداشت. این گروه عراقی مسیر خود را جدا کرده بود.

بین سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳، دولت اسلامی عراق فعالیت‌های خود را به سوریه گسترش داد و وارد جنگ داخلی خونینی شد که پس از سرکوب قیام بهار عربی توسط رژیم بشار اسد آغاز شده بود. در ژوئن ۲۰۱۴، پس از آنکه این گروه بخش‌های وسیعی از عراق و سوریه را تصرف کرد، سخنگوی آن، ابومحمد العدنانی، بغدادی را رهبر خلافتی جدید اعلام کرد. گروه نیز نام خود را به «دولت اسلامی» تغییر داد و تمام ارجاعات جغرافیایی را از نامش حذف کرد.

گسترش قلمرو دولت اسلامی باعث شد گروه‌های جهادی در بیش از ۱۰ کشور با خلیفه جدید بیعت کنند. دولت اسلامی، که با نام داعش نیز شناخته می‌شد، در مقابل، این گروه‌ها را یا «استان‌های» خود یا «سربازان خلافت» نامید.

پس از مرگ بن‌لادن، القاعده تحت فرمان ظواهری به فعالیت خود ادامه داد، اما اکنون کاملاً زیر سایه داعش قرار گرفته بود. با این حال، همان‌گونه که بن‌لادن نسبت به محدودیت‌های تروریسم درک درستی نداشت، بغدادی نیز در زمینه اداره یک دولت، چه رسد به یک «خلافت» که قصد داشت بدون داشتن حتی یک فروند جنگنده کشورهای دیگر را فتح کند، عملاً ناآگاه و ناتوان بود.

در سپتامبر ۲۰۱۴، دولت اوباما ائتلافی متشکل از ۸۳ کشور تشکیل داد تا «داعش را تضعیف و در نهایت شکست دهد». تا سال ۲۰۱۶، داعش روند فروپاشی خود را آغاز کرده بود. دولت دونالد ترامپ نیز مبارزه را ادامه داد و این ائتلاف سرانجام کنترل تمام قلمروهای داعش را از دست این گروه خارج کرد.

بغدادی راهبرد بن‌لادن مبنی بر جنگیدن از سایه‌ها را کنار گذاشته و به‌جای آن به ساختن امپراتوری روی آورده بود. او توانسته بود جای بن‌لادن را به‌عنوان چهره جهادگرایی جهانی بگیرد، اما سرنوشت این دو مرد شباهت زیادی به یکدیگر داشت.

در اکتبر ۲۰۱۹، نیروهای آمریکایی به محل اختفای بغدادی در استان ادلب، در شمال‌غرب سوریه، یورش بردند. سگ‌های نظامی آمریکا او را تا داخل یک تونل بن‌بست تعقیب کردند. بغدادی که در محاصره قرار گرفته بود، جلیقه انفجاری خود را منفجر کرد. ترامپ اعلام کرد: «جهان اکنون جای امن‌تری است.»

 

بی‌ثمری ترور

در دو سالی که از مرگ بغدادی گذشته است، سخنان ترامپ تا حد زیادی همچنان معتبر مانده است. چشم‌انداز جهادگرایی همچنان پراکنده و چندپاره است. سازمان‌های جهادی همچنان در حال تکثیر هستند، اما هیچ گروهی دیگر مانند القاعده و داعش در گذشته بر این فضا سلطه ندارد.

توانایی این گروه‌ها بسیار متفاوت است؛ برخی صرفاً تهدیدهای پرسر و صدا مطرح می‌کنند، برخی کوکتل مولوتف پرتاب می‌کنند، برخی دیگر عملیات انتحاری یا بمب‌گذاری خودرو انجام می‌دهند و بعضی نیز می‌توانند، دست‌کم برای مدتی، کنترل قلمروهایی را به دست گیرند.

در مورد مرحله بعدی این مبارزه، همه نگاه‌ها به افغانستان دوخته شده است. القاعده، داعش و چند گروه دیگر همچنان در این کشور فعالیت دارند، اما حضور آنها زیر سایه درگیری بزرگ‌تری قرار گرفته است که میان دولت افغانستان و طالبان در جریان است؛ دو طرفی که پس از خروج ایالات متحده برای کنترل کشور با یکدیگر رقابت می‌کنند.

در سال ۲۰۲۰، ایالات متحده و طالبان به توافق صلحی دست یافتند که براساس آن طالبان متعهد شد «از استفاده هر گروه یا فردی، از جمله القاعده، از خاک افغانستان برای تهدید امنیت ایالات متحده و متحدانش جلوگیری کند».

آیا طالبان به این وعده عمل خواهد کرد؟ براساس اسناد ابوت‌آباد، همه اعضای طالبان از نگاه القاعده یکسان نبودند. القاعده مدت‌ها بود به برخی جناح‌های طالبان مظنون بود که در پی نزدیکی با ایالات متحده هستند.

عطیه در سال ۲۰۰۷ در نامه‌ای به بن‌لادن نوشته بود که «نیروهایی در داخل طالبان در حال فاصله گرفتن از القاعده هستند تا از اتهام تروریسم دوری کنند». در سال ۲۰۱۰ نیز ظواهری در نامه‌ای به بن‌لادن هشدار داد که طالبان ظاهراً از نظر «روانی آماده» پذیرش توافقی است که القاعده را ناتوان کند.

به دلیل شکاف‌ها و جناح‌بندی‌های داخلی طالبان از زمان ۱۱ سپتامبر، ممکن است رهبران این گروه در وادار کردن همه اعضا و جناح‌های خود به اجرای مفاد توافق با ایالات متحده با دشواری روبه‌رو شوند.

چندپارگی طالبان ممکن است به مشکلی حل‌نشدنی برای ایالات متحده تبدیل شود، اما تجربه القاعده پس از ۱۱ سپتامبر نشان می‌دهد که همین چندپارگی، کار تروریست‌هایی را که به دنبال پناهگاه در افغانستان هستند نیز پیچیده خواهد کرد. حتی برخورداری از یک رژیم میزبان همدل، تضمینی برای داشتن پناهگاهی امن نیست.

بن‌لادن این درس را به سختی آموخت و بغدادی نیز بعدها دریافت که کنترل قلمرو حتی دشوارتر است. اما واشنگتن و متحدانش به این نتیجه رسیده‌اند ــ یا دست‌کم باید رسیده باشند ــ که جنگی بی‌پایان علیه تروریسم بی‌ثمر است و یک سیاست موفق ضدتروریسم باید به نارضایتی‌های سیاسی مشروعی که القاعده مدعی دفاع از آنهاست نیز بپردازد؛ برای مثال، حمایت ایالات متحده از دیکتاتوری‌ها در خاورمیانه.

واشنگتن هنوز نمی‌تواند به‌طور کامل مدعی پیروزی بر القاعده و گروه‌های مشابه آن شود؛ گروه‌هایی که همچنان توانایی الهام‌بخشیدن به حملات مرگبار، هرچند در مقیاسی کوچک، را دارند. با این حال، دو دهه گذشته به‌روشنی نشان داده است که گروه‌های جهادی تا چه اندازه امید اندکی برای تحقق اهداف خود دارند.

شانس آنها برای رسیدن به زندگی ابدی در بهشت، بسیار بیشتر از شانسشان برای به زانو درآوردن ایالات متحده است.

 

 

* این یادداشت نخستین‌بار در سپتامبر ۲۰۲۱ در «فارن افرز» منتشر شده و سرویس بین‌الملل جماران به مناسبت فرارسیدن سالگرد حملات ۱۱ سپتامبر، آن را بازنشر می‌کند.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.