این گزارش با مرور عملکرد نظامی آمریکا در جنگ با ایران استدلال میکند که مشکل اصلی واشنگتن نه کمبود مهمات، ضعف پدافند یا کاستیهای لجستیکی، بلکه اهدافی بوده که از ابتدا دستیابی به آنها بدون عملیات زمینی بسیار دشوار یا ناممکن بود؛ از تغییر رژیم و نابودی توان موشکی و پهپادی ایران تا ایجاد یک سپر دفاعی تقریباً بینقص در خلیج فارس. نویسنده در نهایت مسئولیت این «شکست راهبردی» را متوجه ترامپ، حلقه مشاوران او و تصمیمهای کاخ سفید میداند.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، نشریه «فارن پالیسی» در گزارشی تحلیلی به بررسی عملکرد آمریکا در جنگ با ایران پرداخت و نوشت: اگرچه درگیری در ایران و تنگه هرمز هنوز به پایان نرسیده است، تحلیلگران از همین حالا بهسرعت در حال استخراج و اعلام درسهایی هستند که به باور آنها باید از این جنگ آموخت.
در همین راستا، نوع تازهای از مقالات حوزه سیاست امنیتی در حال شکلگیری است که بر کاستیهای مختلف لجستیکی و تاکتیکی عملیات آمریکا علیه ایران تمرکز دارد؛ از جمله نبود آمادگی برای اختلال در حملونقل نفت و کودهای شیمیایی، ناکافی بودن ذخایر مهمات هدایتشونده دقیق و موشکهای رهگیر، ناکامی کلی در آمادهسازی مؤثر برای مقابله با پهپادهای ارزانقیمت انتحاری و یکطرفه، کمبود شناورهای مینروب و موارد مشابه.
اینها درسهای مفیدی هستند و ممکن است به ایالات متحده کمک کنند تا برای درگیریهای آینده آمادگی بیشتری داشته باشد؛ با این حال، این مسائل علت بنیادی شکست آمریکا در تنگه هرمز محسوب نمیشوند.
حتی اگر برخی یا همه این مشکلات مدتها پیش از آغاز درگیری برطرف شده بودند، همچنان دشوار است تصور کنیم که این اقدامات چگونه میتوانستند شکست دولت ترامپ در دستیابی به اهداف اولیه جنگ را تغییر دهند؛ اهدافی که شامل تغییر حکومت در ایران، نابودی توان حملات دوربرد این کشور و ایجاد تغییرات عمده در سیاست تهران در قبال سلاحهای هستهای و متحدان منطقهای بود.
درست است که برخورداری از ذخایر تسلیحاتی بیشتر و آمادگی بهتر برای مواجهه با کمبود نفت میتوانست امکان ادامه یک کارزار بمباران طولانیتر یا اعمال فشار اقتصادی شدیدتر را فراهم کند، اما دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم هفت ماه بمباران یا محاصره میتوانست به چیزی دست یابد که نزدیک به شش ماه عملیات تاکنون نتوانسته است به آن برسد.
اکنون محتملترین نتیجه این شکست نظامی، یک شکست راهبردی به نظر میرسد؛ شکستی که در نهایت ایران را با آزادی عمل بیشتری برای پیگیری توانمندیهای هستهای، کنترل بسیار گستردهتر بر تنگه هرمز و در نتیجه نفوذ بیشتر بر کشورهای حاشیه خلیج فارس باقی خواهد گذاشت.
با وجود این، ارتش ایالات متحده همچنان از توانمندیهای قابلتوجهی برخوردار است. این ارتش حتی در جنگی که بهدرستی طراحی نشده بود، قابلیتهای فنیای را به نمایش گذاشت که در حال حاضر هیچ نیروی نظامی دیگری قادر به برابری با آن نیست. ارتش آمریکا توانست نیروی نظامی خود را در فاصلهای بیش از ۷ هزار مایل از سواحل این کشور به کار گیرد و کنترل آسمان ایران را با همان سهولت ظاهری در دست بگیرد که جهان طی جنگهای گذشته آمریکا به مشاهده آن عادت کرده است.
خسارات ناشی از این درگیری نیز بهشدت نامتوازن بوده است. ایالات متحده دستکم ۱۸ کشته و بیش از ۶۰۰ زخمی متحمل شده، در حالی که تلفات ایران تقریباً بهطور قطع به چندین هزار نفر میرسد؛ هرچند هنوز آمار دقیق و قطعی از مجموع این تلفات در دست نیست.
در مجموع، حتی با وجود ضعفها و ناکامیهای جدی در حوزه برنامهریزی و لجستیک، ارتش ایالات متحده نشان داده است که همچنان از قدرت نظامی بسیار بالایی برخوردار است و همچنان نیرویی بهشدت خطرناک به شمار میرود.
با این حال، هیچ میزان از برتری فنی نمیتواند بیکفایتی راهبردی ناشی از مطالبه انجام مأموریتهای ناممکن از ارتش را جبران کند. دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، نه یک مأموریت ناممکن، بلکه سه مأموریت ناممکن را از ارتش خواسته و سپس، وقتی ارتش در انجام آنها ناکام مانده، با خشم و شگفتی واکنش نشان داده است.
نخستینِ این مأموریتهای ناممکن، هدف اعلامشده دولت برای ایجاد تغییر حکومت بدون انجام هیچگونه عملیات زمینی بود. دستیابی به یک پیروزی راهبردی صرفاً از طریق قدرت هوایی، از زمانی که نظریهپرداز ایتالیایی، جولیو دوهه، در سال ۱۹۲۱ پیشبینی کرد که جنگهای آینده را میتوان تنها با بمبافکنها به پیروزی رساند، به یکی از اهداف مطلوب نیروهای هوایی مستقل در سراسر جهان تبدیل شد. دوهه حتی در سال ۱۹۲۸ پا را فراتر گذاشت و مدعی شد که تنها ۳۰۰ تن بمب، اگر بر یک کشور متوسط ریخته شود، میتواند ظرف یک ماه به جنگ پایان دهد.
این نظریه که میتوان جنگها را بهطور کامل از طریق قدرت هوایی به پیروزی رساند، امروز یکی از آزمودهشدهترین نظریهها در تاریخ جنگهای صنعتی مدرن است. با این حال، ۴۰ هزار تن بمبی که آلمان در جریان «بلیتس» بر لندن فرو ریخت، نهتنها بریتانیا را وادار به تسلیم نکرد، بلکه صرفاً اراده این کشور برای مقاومت را تقویت کرد.
در مقابل، ۲.۵ میلیون تن بمبی که متفقین در طول جنگ جهانی دوم بر آلمان فرو ریختند، خسارات سنگینی وارد کرد و رژیم آدولف هیتلر را با انتخابهای دشواری روبهرو ساخت، اما این حملات نیز نتوانستند حکومت را وادار به فروپاشی کنند. حتی به نظر میرسد این بمبارانها تعهد عمومی مردم به ادامه جنگ را تقویت کرده باشند.
همچنین، ۸ میلیون تن بمبی که ایالات متحده در طول جنگ ویتنام فرو ریخت، دستاورد چندانی نداشت و حتی ممکن است در مجموع نتیجهای معکوس ایجاد کرده باشد؛ به این معنا که از یک سو به جلب حمایت جمعیت غیرنظامی از اهداف جنگی کمونیستها کمک کرد و از سوی دیگر، افکار عمومی آمریکا را از ادامه جنگ دور و بیگانه ساخت.
ممکن است سرنگون کردن یک حکومت صرفاً از طریق حملات هوایی، در هر سطحی از بمباران که پایینتر از استفاده از سلاح هستهای باشد، اساساً ناممکن باشد. نزدیکترین موردی که تاکنون یک عملیات نظامی به چنین نتیجهای رسیده، کارزار ناتو علیه صربستان تحت رهبری اسلوبودان میلوسویچ بود. با این حال، حتی در آنجا نیز بمبارانها در ژوئن ۱۹۹۹ متوقف شد، در حالی که رژیم میلوسویچ بیش از یک سال بعد، در اکتبر ۲۰۰۰، و در پی تظاهرات گسترده مردمی سقوط کرد.
بنابراین، احتمال اینکه حکومت ایران صرفاً از طریق اعمال قدرت هوایی بهطور کامل فروبپاشد، بسیار اندک و عملاً نزدیک به صفر بود. به همین دلیل، دومین مأموریت ناممکنی که از ارتش ایالات متحده خواسته شد، خنثی کردن توان موشکهای بالستیک و پهپادی ایران بود؛ آن هم بار دیگر صرفاً از طریق عملیات هوایی.
اما این مأموریت نیز ــ یعنی از کار انداختن توان پرتابگرهای متحرک با استفاده حداقلی از نیروهای زمینی ــ پیش از این بارها مورد آزمایش قرار گرفته و هرگز با موفقیت کامل همراه نبوده است.
در طول جنگ جهانی دوم، هر دو نیروی هوایی آمریکا و بریتانیا تلاشهای گستردهای برای متوقف کردن تولید و پرتاب بمبهای پرنده V-1 و موشکهای V-2 انجام دادند. این اقدامات در قالب یک کارزار وسیع بمباران با نام رمز «عملیات کراسبو» اجرا شد، اما با وجود این تلاشها، آنها نتوانستند پرتاب این تسلیحات را متوقف کنند.
علت نیز ساده بود: مقاومسازی، استتار یا پنهان کردن تأسیسات تولید و محلهای پرتاب، بیش از حد آسان بود.
ظهور مهمات هدایتشونده دقیق نیز این معادله را تغییر نداده است، چراکه همزمان با آن، سامانههای پرتاب متحرک نیز توسعه یافتهاند. نمونه مشهور این مسئله، تلاشها برای انهدام پرتابگرهای موشک اسکاد عراق از طریق حملات هوایی در جریان جنگ خلیج فارس بود؛ تلاشهایی که حتی به یک مورد انهدام تأییدشده نیز منجر نشد.
اسرائیل نیز طی دو دهه گذشته عملیات هوایی گستردهای بر فراز غزه و جنوب لبنان انجام داده است تا مانع شلیک راکتهای حماس و حزبالله به خاک اسرائیل شود، اما در هر دو منطقه تنها عملیات زمینی توانست شلیک راکتها را متوقف کند.
ائتلافهای متعددی از کشورها نیز تلاش کردهاند شلیک موشکها و پهپادهای حوثیها از یمن را متوقف کنند، با این حال این حملات حتی اکنون نیز ادامه دارد. به نظر میرسد حتی با برخورداری از مهمات هدایتشونده دقیق نیز نمیتوان صرفاً از طریق حملات هوایی، تعداد کافی از سامانههای پرتاب متحرک را نابود کرد؛ سامانههایی که قادرند از محلهای مخفی شلیک کنند و سپس بهسرعت به مکانهای جدید منتقل شوند. در نتیجه، متوقف کردن کامل یک کارزار پهپادی یا راکتی تنها از طریق حملات هوایی ممکن به نظر نمیرسد. همانند مسئله فروپاشی یک رژیم، برای متوقف کردن شلیک راکتها نیز ظاهراً به حضور نیروهای زمینی نیاز است.
آخرین گزینهای که به نظر میرسد دولت ترامپ به آن متوسل شده، ایجاد یک سامانه دفاع موشکی تقریباً بینقص در بخش گستردهای از منطقه خلیج فارس است؛ با هدف جلوگیری از وارد شدن خسارت ایران به زیرساختهای کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس، کشورهایی که تلاش نظامی آمریکا به میزبانی و حمایت آنها متکی است.
سرمایهگذاری بیشتر در روشهای مقرونبهصرفه رهگیری، مشابه روشهایی که در اوکراین مورد استفاده قرار میگیرد، همراه با استقرار تعداد بیشتری از سامانههای پدافند هوایی کوتاهبرد، ممکن بود به ارتش آمریکا امکان دهد درصد بیشتری از حملات ایران را رهگیری کند.
با این حال، در شرایطی که تولید پهپادها و موشکهای بالستیک همچنان بسیار ارزانتر و سریعتر از تولید ابزارهای مورد نیاز برای رهگیری آنهاست، از همان ابتدا احتمال زیادی وجود داشت که ایران در نهایت بتواند ظرفیت سامانههای دفاعی مستقر در منطقه را اشباع کند. بنابراین، یک مأموریت ناممکن دیگر نیز نمیتوانست شکست دو مأموریت ناممکن قبلی را جبران کند.
اگر ارتش ایالات متحده برای درک خطرها و فرصتهای ناشی از گسترش پهپادها و همچنین توجه به مشکلات دیرینه در حوزه خرید و تأمین تجهیزاتی مانند ناوچهها، مینروبها و تأسیسات مقاومسازیشده برای هواپیماها به یک زنگ بیدارباش نیاز داشت، اکنون این هشدار دریافت شده است.
اما این جنگ در راهروهای وزارت دفاع ایالات متحده باخته نشد؛ شکست آن در راهروهای کاخ سفید رقم خورد.
اگر ترامپ قادر نبود خطرِ درخواست انجام مأموریتهای ناممکن از ارتش ایالات متحده را تشخیص دهد، این وظیفه وزیر جنگ او بود که این خطر را برای رئیسجمهور روشن کند. با این حال، ترامپ یک وزیر جنگ باتجربه و توانمند انتخاب نکرد، بلکه فردی کاملاً وفادار و چاپلوس را برگزید؛ فردی که ناتوانی آشکارش تنها بر میزان وفاداری او میافزود: پیت هگست.
هگست نیز به نوبه خود، تلاش گستردهای برای پاکسازی ردههای ارشد نظامی از افرادی انجام داده که احتمال میرفت دیدگاهی مخالف یا متفاوت ارائه کنند. بدنه افسران ارتش آمریکا هیچگاه در انتقال اخبار ناخوشایند به تصمیمگیرندگان سیاسی عملکرد درخشانی نداشته است، اما رویکرد هگست عملاً به این معنا بود که پنتاگون قرار نیست در برابر ناتوانی و سوءمدیریت رئیسجمهور ایستادگی کند.
گزارشها حاکی از آن است که ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، تلاش محدودی کرد تا دشواری مأموریت پیش رو را گوشزد کند، اما این هشدار در میان حمایتهای پرشور و اغراقآمیز هگست از سیاستهای دولت عملاً شنیده نشد.
تمام این اتفاقات قابل پیشبینی بود و در واقع بخش قابل توجهی از آنها نیز پیشاپیش پیشبینی شده و دربارهشان هشدار داده شده بود. بنابراین، اگرچه مسئولیت مستقیم این افتضاح در ایران متوجه ترامپ و مشاوران ناتوان اوست، مسئولیت نهایی را باید در جایی جستوجو کرد که هیچ سیاستمداری حاضر نیست به آن اعتراف کند: رأیدهندگان.
این انتخاب بخشی از رأیدهندگان آمریکایی بود که ترامپ را دوباره به کاخ سفید بازگرداندند؛ مردی که بهوضوح فاقد صلاحیت لازم بود، آشکارا توانایی پذیرش اطلاعات ناخوشایند یا دیدگاههای مخالف را نداشت و بهروشنی علاقهمند بود خود را با افرادی وفادار و بلهقربانگو احاطه کند.
اکنون روشن شده است که انتخاب فردی برای رهبری قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، با انتخاب سرگرمکنندهترین مجری یک برنامه تلویزیونی واقعنما یکسان نیست. بیتردید در داخل پنتاگون از همین حالا گزارشهایی درباره درسهای آموختهشده از این جنگ در حال تدوین است.
با این حال، در شرایطی که پیامدهای راهبردی این شکست قابل پیشبینی و شرمآور ــ از افزایش قیمت نفت گرفته تا تحلیل رفتن منابع ایالات متحده ــ همچنان رو به گسترش و انباشت است، پرسش اصلی این است که آیا رأیدهندگان آمریکایی دریافتهاند که هیچ میزان از برتری و توانمندی نظامی نمیتواند آنها را از پیامدهای انتخابهای ضعیف خود در پای صندوق رأی مصون نگه دارد؟