یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

یادداشت؛

سندروم حقه‌بازی سیاسی

سیاست، در زمان و زمانه ما، بیش از هر زمان دیگر، به دانش و هنر و فن حقه‌بازی تبدیل شده است؛ از این منظر، آنکه حقه‌بازی‌اش بیش‌تر، سیاستش کارآمدتر و قدرتش بیش‌تر. اما گاه در عرصه سیاست، با حقه‌بازانی مواجه می‌شویم که هیچ باک‌شان از باختن هرچه هست‌شان نیست، و همواره در هوس حقه‌بازی دیگر هستند. سیاست، در نزد اینها، توالی حقه‌بازی است، و دیگر هیچ. گویی، از احساس حقه‌بازبودگی، لذت (یا ژوئیسانس) می‌برند.

یک

کلنسی مارتین، در مطلبی با عنوان «سندروم حقه‌باز» (ترجمه محمد معماریان، سایت ترجمان) می‌نویسد: نه احساس شیاد بودن امر جدیدی است، نه اینکه مشغله ذهنی ما شده است. ویلیام شکسپیر، یک‌بار نوشت: «تمام دنیا صحنه نمایش است... و هرکس در عمر خود نقش‌های بسیاری بازی می‌کند». اصل «تظاهر کن تا این‌کاره شوی» از قدیم‌الایام نالایقان را به‌سمت عظمت هُل داده است. جذابیت موفقیت حقه‌بازها تمامی ندارد. گویا سندرم حقه‌باز همه‌گیر شده است. یک دلیلش آن است که روی این پدیده اسم گذاشته‌ایم.

پائولین کلنس و سوزان ایمس، در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ در مقاله‌ای «تجربه‌ی درونی» این احساس که گویی یک «حقه‌باز فکری» هستیم را شناسایی کردند. اما دل‌مشغولی فزاینده انسانِ امروز نسبت به این عبارت، نتیجه یک تغییر اجتماعی بنیادین است در گذشته، مردم استخدام می‌شدند تا چیزی بسازند، و تشخیص یک صندلی‌ساز یا بنّای کارکشته از نوآموز نسبتاً ساده است. اکنون، تعداد بسیار بیش‌تری از آدمیان در اقتصاد خدماتی مشغول هستند: زندگی‌شان صرف تأثیرگذاری بر دیگران می‌شود، نه ساختن چیزهای ملموس.

فراهم‌کردن یک «تجربه‌ی عالی برای مشتری»، هیچ معیار عینی‌ای ندارد. مدیریت عالی، امر مبهمی است. در سطحِ هر حوزه‌ای، تعداد نقش‌هایی که دستاوردشان نه کاملاً سنجش‌پذیر است و نه عینی، رشد کرده‌اند. زندگی حرفه‌ای امروزی، آدمیان را به زحمت انداخته تا خودشان را بازتعریف کنند. دیگر «شغل تمام‌عمر» نداریم، بلکه تا ابد دنبال ترفیع و تنوعیم، و در نتیجه، چیزهایی را قول می‌دهیم که هنوز بلد نیستیم. «فرهنگ ارائه‌های مختصر و مفید» محیطی آفریده که تک‌تک آدمیان تقریباً مجبورند وانمودکننده باشند تا موفق شوند.

دو

عرصه سیاست نیز، از این تغییرات بی‌نصیب نمانده است. این تغییرات، حس حقه‌بازبودن‌ را، خصوصاً در ساحت سیاسی افزایش داده است. کنش‌گران سیاسی، اکنون می‌توانند دائماً پشت خویشتن‌های متفاوت‌شان پنهان شوند، و همواره با صورتکی جدید  – بدون هراس از افشاشدن - نمایان گردند. حقه‌بازبودن یک سیاست‌پیشه امری پارادوکسیکال است: برای اینکه بتواند اراده معطوف به قدرت و منفعت خویش را به دیگران تحمیل کند، باید خودش را متقاعد کند از پسش برمی‌آید. این هم به او امکان می‌دهد کسی دیگر را متقاعد کند که از پسش برمی‌آید. وقتی آنها او را باور کردند، او هم خودش را باور می‌کند. اعتمادبه‌نفس او به اعتماد آنها بستگی دارد، که آن هم به جعل ابتدایی اعتمادبه‌نفس او بستگی دارد. تمام آن بُرج هیجان۳ از جنس خودفریبی است، لرزان و شکننده، چنان‌که کافی است یک قطعه‌اش لق شود تا همه‌اش فرو بپاشد.

سه

تا زمانی‌که مخاطبان حقه‌بازان سیاسی عوامی هستند که سیاست نمی‌دانند چیست و گل از کرفس تشخیص نمی‌دهند، می‌توانند به نقش خویش ادامه دهند، اما مشکل از زمانی آغاز می‌شود که مردمانی گستاخ، یا مردمانی با تجربه و بصیرت سیاسی، مواجهه‌ای بی‌ملاحظه با آنان دارند، و یا بازی در اثر آشکار و بی‌تأثیرشدن حقه‌، به پایان می‌رسد. در این دقیقه، این گزاره که «اگر به قدر کافی موفق باشی، مردم فکر می‌کنند از پس هر کاری برمی‌آیی، و کم‌کم خودت هم این را باور می‌کنی» زیر سایه سنگین پاک‌کن قرار می‌گیرد، و حقه‌باز، تنها سرمایه خود – یعنی اعتمادبه‌نفس - را از دست می‌دهد، و دقیقا در این دقیقه است که آن شیوع گسترده حس حقه‌بازبودن که از هولناکی آن کاسته بود، دفعتا محو می‌گردد و دهشت حقه‌بازی، حقه‌باز را لحظه‌ای آرام نمی‌گذارد، و هر دم از خود می‌پرسد کِی و کجا و چگونه دستش رو می‌شود، و کی و کجا و چگونه باور مزخرفاتش برای خودش دشوار می‌گردد، و او را در برابر سندرم حقه‌باز (انتظارات فراسوی توانایی که از رهگذر حقه‌بازی ایجاد شده، و اکنون کمرشکن شده است) آسیب‌پذیرتر می‌کند.

چهار

اما باید توجه داشت که ما با اشکال متنوعی از حقه‌بازی مواجه‌ایم که آثار و نتایج هریک در عرصه سیاست متفاوت است. پژوهش‌های اخیر نشان داده‌اند که چندین نوع حقه‌بازی وجود دارد، که تک‌تک آنها را در برهه‌های مختلف تجربه کرده‌ایم. نخست، «حقه‌باز مضطرب»: دیدگاهی منفی به خودش دارد و بر این نظر است که، موفقیت یعنی همه افراد دیگر را متقاعد کنی که موفق هستی، نیست. حقه‌باز مضطرب، بیش‌تر دچار تردید، استرس و گاهی افسردگی می‌شود. دوم، «حقه‌باز کلاه‌بردار»: خودش را به‌شکل سنجیده‌تری ارائه می‌کند تا به اهدافی برسد که بدون این‌کار، محال بودند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که این دسته، در مقایسه با دسته مضطرب، احتمالاً احساس بهتری درباره خودشان دارند. راهبرد این گروه، مبتنی بر شعار «تظاهر کن تا این‌کاره – و سپس همه‌کاره - شوی» است. به قول نیچه، حرفه آنان، همواره یک‌جور دورویی است.

سوم، «حقه‌باز تنبل»: به خودش می‌گوید در حد و اندازه فلان کار نیست، چون واقعاً میلی به انجامش ندارد.

چهارم، «حقه‌باز متواضع»، که واقعاً شک دارد به آن اندازه‌ای که دیگران ادعا می‌کنند مهم باشد، ولی یک دلیل تردیدش این است که نمی‌خواهد دیگران تصور کنند خود را برتر از بقیه می‌بیند. این یک استراتژی حفاظت از خویش است که می‌توان با خیال راحت به‌کار بست، چون اقتدار حقه‌باز، نسبتاً خوب تثبیت می‌گردد. این‌نوع حقه‌بازی، شاید قوّت زیادی برای فرد رقم بزند.

پنجم، «حقه‌باز خردمند»: قبول دارد همه افراد قدری مجبور به تظاهر هستند. وقتی جمعی از اساتید گرد هم جمع می‌شوند، معمولاً حقه‌بازهای خردمندند که اقرار می‌کنند باید حداقل یک‌ذره بلوف بزنند تا اقتدارشان در کلاس حفظ شود و آغوش دانشجویان به‌روی حرف‌هایشان گشوده‌تر شود. سندرم حقه‌باز، رنج می‌آورد. ترس از افشاشدنْ، عنصر اصلی این رنج است. اما حقه‌باز زیرک، از این قضیه خبر دارد، لذا شاید خودش در افشای خویش پیش‌قدم شود تا هم از بروز آن مسأله اجتناب کند و هم بگوید: «ولی ببینید! من صادق‌تر از اکثر افرادم چون حداقل می‌توانم به حقه‌بازبودن خودم اقرار کنم». شاید هدف همه آنانی که از این سندرم رنج می‌برند، بیش‌تر این باشد که به مرحله حقه‌باز خردمند برسند تا اینکه به‌کل از شرّ آن بگریزند.

پنج

سیاست، در زمان و زمانه ما، بیش از هر زمان دیگر، به دانش و هنر و فن حقه‌بازی تبدیل شده است؛ از این منظر، آنکه حقه‌بازی‌اش بیش‌تر، سیاستش کارآمدتر و قدرتش بیش‌تر. اما گاه در عرصه سیاست، با حقه‌بازانی مواجه می‌شویم که هیچ باک‌شان از باختن هرچه هست‌شان نیست، و همواره در هوس حقه‌بازی دیگر هستند. سیاست، در نزد اینها، توالی حقه‌بازی است، و دیگر هیچ. گویی، از احساس حقه‌بازبودگی، لذت (یا ژوئیسانس) می‌برند. به بیان دیگر، این عده، سیاست را نوعی تکنولوژی اعمال فریبکاری و حقه‌بازی می‌دانند، لذا هیچ‌گاه بر این احساس نمی‌شوند که حقه‌بازی امری مذموم و نکوهیده است، یا هیچ‌گاه بر احساسِ حقه‌بازِ مضطرب و متواضع، و حتی خردمند، نمی‌شوند.

این گروه از حقه‌بازان سیاسی، طبیعتی بحران‌زا/زی دارند، از این جهت، همواره با بزرگنمایی تهدیدی (واقعی، خیالی یا اغراق‌شده) حس بحران را در جامعه ایجاد می‌کنند تا توجه عمومی را به خود جلب کرده یا افکار را از سایر مشکلات منحرف سازند. پس از تشدید اوضاع و ایجاد حس بحران، مدعی رهبری و یگانه راه‌حل می‌شوند و راه‌کارهایی را برای مهار بحران پیشنهاد می‌کنند تا در نقش «نجات‌بخش» ظاهر شده و تقدیر و حمایت عمومی را جلب کنند. پس از حل آن بحران، چرخه از سر گرفته می‌شود تا با جست‌وجوی بحرانی جدید، خود را در مرکز توجه نگه دارند و پایگاه قدرت خویش را تثبیت کنند.

شش

در مواجهه با چنین موجوداتِ سیاسی، حکم عقل سیاسی، احتیاط و هوشیاری مستمر است. همواره باید بر این فرض بود که در پس و پشت آن حقه که نمی‌کنند نیز، حقه‌ای پنهان است، زیرا حقه‌بازی نه صرفا جرء روش‌شناختی، که جزء هستی‌شناختی آنان است، و چون دمی و دمکی از این بازی بازایستند، سیاست‌شان (و به‌تبع، قدرت‌ و هستی‌شان) به فنا خواهد رفت.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.