محسن میلانی، استاد علوم سیاسی دانشگاه فلوریدای جنوبی، در تحلیلی برای «چتم‌هاوس» استدلال می‌کند که جنگ ایران می‌تواند به فرسایش نظم امنیتی تحت رهبری آمریکا در خلیج فارس، افزایش چندهم‌پیمانی کشورهای عربی، گسترش نفوذ چین و بازتعریف جایگاه منطقه‌ای ایران منجر شود؛ روندی که به باور او، آینده امنیت خلیج فارس را بیش از هر چیز به شکل تازه روابط تهران و واشنگتن و ترتیبات جدید پیرامون تنگه هرمز گره خواهد زد.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، چتم‌هاوس در تحلیلی به قلم محسن میلانی، استاد علوم سیاسی دانشگاه فلوریدای جنوبی، به بررسی پیامدهای جنگ ایران بر نظم امنیتی خلیج فارس، تضعیف برتری سنتی آمریکا، نقش راهبردی تنگه هرمز، تغییر محاسبات امنیتی پادشاهی‌های عربی، گسترش نفوذ چین، افزایش چندهم‌پیمانی در منطقه و چشم‌انداز بازتعریف جایگاه ایران در معماری امنیتی خلیج فارس پرداخت و نوشت: نظم‌های منطقه‌ای به‌ندرت یک‌شبه فرومی‌پاشند؛ در بیشتر موارد، آن‌ها به‌تدریج فرسوده می‌شوند. جنگ انتخابی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران ممکن است در نهایت به سبب پیامدهایش و به چالش کشیدن شالوده‌های «نظم و قانون آمریکایی» (Pax Americana) در خلیج فارس—نظم پسا جنگ سرد که بر پایه تفوق ایالات متحده بنا شده بود—به خاطره‌ها بسپارد.

 

iZXzThHv_400x400

 

علیرغم موفقیت‌های نظامی، واشنگتن و تل‌آویو هنوز به اهداف راهبردی خود دست نیافته‌اند: تغییر حکومت و نابودی توانمندی‌های موشکی و هسته‌ای ایران. ایران به‌جای تسلیم شدن—آن‌چنان که دونالد ترامپ مطالبه کرده بود—با تاب‌آوری جنگید، دامنه جنگ را منطقه‌ای ساخت، تنگه هرمز یعنی مهم‌ترین گلوگاه انرژی جهان را به سلاح بدل کرد و نشان داد که جغرافیا می‌تواند ضعف نظامی را جبران کند. اکنون، پس از گذشت شش ماه، به نظر می‌رسد این نبرد در حال شتاب‌بخشی به نظمی مناقشه‌برانگیزتر در خلیج فارس است؛ نظمی که در آن برتری آمریکا به‌طور فزاینده‌ای به چالش کشیده می‌شود، چین موقعیت مناسبی برای گسترش نفوذ خود می‌یابد، ایران جایگاه خود را به عنوان یک قدرت محوری منطقه‌ای بازمی‌یابد، پادشاهی‌های عربی به بیمه‌سازی و احتیاط راهبردی (Strategic Hedging) عمق می‌بخشند و پاکستان، ترکیه و رژیم صهیونیستی در پی کسب نفوذ بیشتر خواهند بود.

 

نقطه اتکای راهبردی خلیج فارس

برای پنج قرن، تنگه هرمز نقطه اتکای راهبردی خلیج فارس بوده است. پرتغال در سال ۱۵۰۷ هرمز را تصرف کرد و آن را به مرکز نظام «کارتاس» خود بدل ساخت؛ سیستمی که کشتی‌ها را وادار به خرید مجوز تردد می‌کرد. بیرون راندن پرتغال توسط ایران در سال ۱۶۲۲ با کمک بریتانیا، راه را برای تسلط بریتانیا بر خلیج فارس هموار ساخت. پس از خروج بریتانیا در سال ۱۹۶۸، شاه ایران با حمایت واشنگتن تا زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ به قدرت مسلط منطقه‌ای تبدیل شد.

«نظم و قانون آمریکایی» پس از آزادسازی کویت در سال ۱۹۹۱ و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به نقطه اوج خود رسید؛ نظمی متکی بر برتری نظامی ایالات متحده، شراکت آن با شش پادشاهی عربی و تجارت نفت بر پایه دلار. جنگ کنونی ممکن است نقطه آغاز دگرگونی این نظم باشد.

پس از تصرف سفارت آمریکا در تهران در سال ۱۹۷۹، ایالات متحده و ایران جنگ سردی را به راه انداختند: تهران به دنبال تضعیف نظم منطقه‌ای تحت رهبری آمریکا بود و واشنگتن در پی مهار تهران. با این حال، هر دو طرف از جنگ مستقیم پرهیز می‌کردند. از کارتر تا بایدن، تمام رؤسای جمهور به این جمع‌بندی رسیدند که هزینه‌های چنین جنگی بر منافع آن می‌چربد. امسال، در حالی که واشنگتن و تهران همچنان درباره برنامه هسته‌ای ایران در حال مذاکره بودند، ترامپ در ۲۸ فوریه دست به حمله‌ای غافلگیرکننده زد. او با تشویق رژیم صهیونیستی و با این باور که سرنگونی رهبری ایران و بمباران مداوم پیروزی سریعی به همراه خواهد داشت—و شاید تغییر حکومتی ارزان‌قیمت رقم بزند—جنگ را برگزید.

واشنگتن و تل‌آویو به‌درستی ارزیابی کرده بودند که اقتصاد ایران تحت فشار شدیدی قرار دارد، پدافند هوایی‌اش تضعیف شده و «محور مقاومت» پس از پیامدهای حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به رژیم صهیونیستی تحلیل رفته است. اما آن‌ها تاب‌آوری دولت ایران، انسجام نخبگان و نهادهای آن و موج ملی‌گرایی ناشی از یک حمله خارجی را دست‌کم گرفتند. آن‌ها عقب‌نشینی‌های منطقه‌ای را با فروپاشی راهبردی، نارضایتی‌های داخلی را با حمایت از تغییر حکومت تحمیلی از خارج، و پدافند هوایی تضعیف‌شده را با ناتوانی در پاسخ تلافی‌جویانه موثر اشتباه گرفتند. آنان پنداشته بودند که جمهوری اسلامی توسط «آیت‌الله‌های تندرو و بی‌محاسبه» اداره می‌شود، نه روحانیونی اهل محاسبه و عقلانیت ابزاری.

واشنگتن و تل‌آویو جنگ را با رو کردن قوی‌ترین برگ برنده خود آغاز کردند: به شهادت رساندن رهبر عالی، آیت‌الله علی خامنه‌ای—نخستین رئیس کشور ایران پس از قرن‌ها که توسط یک قدرت خارجی به شهادت رسید. این حمله در کنار برتری هوایی آمریکا و اسرائیل، واشنگتن را متقاعد کرد که پیروزی قریب‌الوقوع است؛ امری که ترامپ را بر آن داشت تا تسلیم ایران را مطالبه کند و تهدید نماید که این کشور را، به تعبیر خودش، «به عصر حجر بازمی‌گرداند». در مقابل، تهران این نبرد را جنگی برای بقای موجودیت تلقی کرد، تنگه هرمز را بست و پایگاه‌های آمریکایی و زیرساخت‌های انرژی خلیج فارس را هدف قرار داد.

واشنگتن تصور می‌کرد ایران نمی‌تواند انسداد تنگه را ادامه دهد، زیرا این امر اقتصادش را ویران خواهد کرد؛ غافل از اینکه جنگ‌های مرگ و زندگی، دولت‌ها را به اقداماتی وامی‌دارد که در شرایط عادی هرگز نمی‌پذیرند. موضع تهران یادآور بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ بود: همان‌طور که واشنگتن استقرار موشک‌های هسته‌ای شوروی را در نزدیکی فلوریدا تحمل نمی‌کرد، ایران نیز نمی‌توانست بپذیرد که تنگه به کریدوری برای انتقال تسلیحات آمریکایی بدل شود. از دیدگاه تهران، توقف این تردد، اقدامی در چارچوب دفاع مشروع از خود بود.

تهران با بستن هرمز و حمله به زیرساخت‌های نفت و گاز خلیج فارس، میدان نبرد را به عرصه اقتصاد جهانی کشاند. ایران که توان رقابت با قدرت دریایی آمریکا را نداشت، به موشک‌ها، پهپادها، مین‌های دریایی، قایق‌های تندرو سبک و حملات گزینشی به خطوط کشتیرانی برای برهم زدن بازارهای انرژی تکیه کرد. تهران به این نتیجه رسید که جغرافیا می‌تواند ضعف نظامی را جبران کند. تلاش نافرجام وینستون چرچیل برای گشودن تنگه داردانل در جریان جنگ جهانی اول ثابت کرد که برتری مطلق دریایی نمی‌تواند کنترل بر تنگه‌ای را که به‌شدت دفاع می‌شود تضمین کند. هرمز نیز احتمالاً سرنوشتی مشابه خواهد داشت.

 

جنگ اقتصادی

دهه‌ها تحریم، تهران را متقاعد ساخت که بر خلاف جنگ‌های عراق و افغانستان، منازعه با ایران باید هزینه‌های سنگین اقتصادی بر ایالات متحده و اقتصاد جهانی تحمیل کند. افزایش قیمت نفت ثابت کرد که هرمز اهرم راهبردی به مراتب بزرگ‌تری از کل زرادخانه موشکی ایران ارائه می‌دهد. جای شگفتی نیست که آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، که پس از پدرش به عنوان رهبر جدید ایران جانشین او شد، کنترل بر تنگه را «یک ضرورت بنیادین راهبردی» اعلام کرد. این امر در پیوند با فشار بر کشتیرانی در باب‌المندب و دریای سرخ از سوی انصارالله، متحد نزدیک ایران، اهرمی بالقوه بر دو گذرگاه مهم دریایی جهان در اختیار تهران قرار داد.

در واقع، تصرف اخیر بندر راهبردی المخا توسط انصارالله و به دنبال آن پیشروی به سوی ذباب و تسلط بر جزیره میون (پریم) در تنگه باب‌المندب، موقعیت آن‌ها را در این شاهراه حیاتی کشتیرانی به شکلی چشمگیر تحکیم کرده است. هم‌زمان، حملات پهپادی انجام‌شده از مبدأ عراق، عربستان را ناگزیر به تعطیلی موقت خط لوله انتقال نفت شرق به غرب (پترولاین) کرد؛ خطی که مسیر اصلی ریاض برای دور زدن تنگه هرمز به شمار می‌رفت. در کنار هم، این تحولات هماهنگی روزافزون ایران و انصارالله را برای بهره‌گیری از جغرافیای استراتژیک، ایجاد اختلال در کریدورهای جایگزین انرژی و جهش دادن قیمت‌های جهانی نفت آشکار می‌سازد.

پس از ۴۰ روز جنگ، ترامپ اعلام پیروزی کرد و در ۸ آوریل آتش‌بسی دوهفته‌ای را به اجرا گذاشت. این آتش‌بس با برقراری محاصره دریایی بنادر ایران از سوی واشنگتن و تشدید حملات موشکی ایران به پایگاه‌های آمریکایی به‌سرعت فروریخت. درگیری‌ها تا زمانی ادامه یافت که پاکستان در ۱۴ ژوئن میانجی‌گری یک یادداشت تفاهم (MOU) ۱۴ ماده‌ای در اسلام‌آباد را بر عهده گرفت. این تفاهم‌نامه که در ۱۷ ژوئن به صورت غیرحضوری توسط دونالد ترامپ و مسعود پزشکیان امضا شد، دوره‌ای ۶۰ روزه را برای مذاکرات نهایی پایان منازعه تعیین کرد.

تهران این یادداشت تفاهم را یک پیروزی خواند زیرا ازسرگیری صادرات نفت و لغو نسبی تحریم‌ها را در بر داشت، در حالی که برخی تحلیل‌گران در واشنگتن آن را یک شکست راهبردی برای آمریکا ارزیابی کردند.

ظاهراً این یادداشت تفاهم بر سر اختلافات مربوط به هرمز و لبنان از هم پاشید. با این حال، واشنگتن احتمالاً به این جمع‌بندی رسید که توافق امتیازات زیادی به تهران داده و عملاً آن را ابطال کرد. رژیم صهیونیستی با ادعای اینکه امضاکننده توافق نبوده است، علیرغم تصریح تفاهم‌نامه به پایان عملیات نظامی «در تمامی جبهه‌ها از جمله لبنان»، حملات علیه حزب‌الله را ادامه داد.

 

نظم نوظهور در خلیج فارس

رژیم صهیونیستی—مصمم به ازسرگیری جنگ—و شاهین‌ها در واشنگتن استدلال کردند که این توافق، جمهوری اسلامی را از آستانه فروپاشی نجات داده است. ترامپ تحت فشار، توافق را کنار گذاشت.

هم‌زمان، واشنگتن تلاش کرد آزادی کشتیرانی پیش از جنگ را به تنگه بازگرداند. تهران توافق را این‌گونه تفسیر کرده بود که نقشی دائمی برای ایران و عمان در اداره تنگه به رسمیت شناخته شده است. با این حال، زمانی که عمان با پشتیبانی واشنگتن و بدون مشورت با تهران، هدایت خطوط کشتیرانی را از طریق آب‌های سرزمینی خود آغاز کرد، ایران حملات به شناورهای تجاری را از سر گرفت.

با طولانی شدن جنگ، ایران دکترین پیش‌دستانه‌تری در پیش گرفت که نقطه اوج آن حملات غافلگیرکننده و مرگبار موشکی به نیروهای آمریکایی در کویت و اردن بود. اکنون به نظر نمی‌رسد هیچ‌یک از دو طرف آماده پایان دادن به جنگ باشند. با این وجود، احتمال بازگشت هر دو طرف به میز مذاکره زیاد است؛ زیرا نه برای برنامه هسته‌ای ایران و نه برای تنگه هرمز، هیچ راه‌حل نظامی وجود ندارد.

اهمیت بلندمدت جنگ تنها در نتایج میدانی آن خلاصه نمی‌شود، بلکه در بازآرایی‌های منطقه‌ای نهفته است که این نبرد کلید زده است. بسیار بعید است نظم پیش از جنگ در خلیج فارس بار دیگر احیا شود.

احتمال زیادی وجود دارد که واشنگتن معماری امنیتی خود در خلیج فارس را بازطراحی کند. این ساختار که بر پایه استقرار نیروهای خط مقدم، پایگاه‌های بزرگ و برتری کلاسیک نظامی بنا شده بود، آسیب‌پذیرتر از حد انتظار ظاهر شد. بیش از دوازده پایگاه آمریکایی متحمل خسارات سنگین شدند. ایران نشان داد که قابلیت‌های ارزان‌قیمت نامتقارن می‌توانند سامانه‌های پدافندی پیشرفته را درهم بشکنند و خساراتی نامتناسب تحمیل کنند.

بنابراین، واشنگتن احتمالاً به سمت پایگاه‌های کمتر و کمتر محسوس، استقرار پراکنده نیروها، اتکا بر توان ضربتی نقطه‌زن، سامانه‌های پدافند موشکی و استفاده از هوش مصنوعی، ضمن حفظ برتری کلاسیک خود حرکت خواهد کرد. بریتانیا و فرانسه نیز همکاری‌های نظامی و فروش تسلیحات به پادشاهی‌های خلیج فارس را گسترش خواهند داد تا نقش امنیتی آمریکا را تکمیل کنند.

پادشاهی‌های عربی ساختار امنیتی خود را بازنگری خواهند کرد، گرچه خطوط کلی آنچه جایگزین آن خواهد شد هنوز مبهم است. حمله ۲۰۱۹ ایران به تأسیسات نفتی بقیق و خریص عربستان که نیمی از تولید نفت پادشاهی را موقتاً متوقف کرد، محدودیت‌های چتر امنیتی آمریکا را عریان ساخت. جنگ کنونی این آموزه را تحکیم کرد: چتر امنیتی آمریکا هرچند همچنان ضروری است، اما نمی‌تواند به‌طور کامل از پادشاهی‌های خلیج فارس محافظت کند.

با این وجود، این ارزیابی مجدد بعید است به گسست راهبردی از واشینگتن ختم شود. پادشاهی‌های عربی همچنان در سیستم امنیتی آمریکا لنگر خواهند انداخت، اما هم‌زمان از طریق شراکت‌های راهبردی و اقتصادی دست به بیمه‌سازی خواهند زد. وابستگی مالی البته این بیمه‌سازی را محدود می‌کند. صندوق‌های ثروت ملی آن‌ها بیش از ۵ تریلیون دلار دارایی را مدیریت می‌کنند که بخش عمده آن در دارایی‌های دلاری و بازارهای غربی سرمایه‌گذاری شده است، در حالی که خانواده‌های حاکم ثروت‌های هنگفت شخصی در غرب دارند. مسدود شدن دارایی‌های حاکمیتی روسیه پس از حمله به اوکراین نشان داد که این سرمایه‌گذاری‌ها هم‌زمان ثروت و آسیب‌پذیری خلق می‌کنند.

نظم نوظهور خلیج فارس احتمالاً با ویژگی «چندهم‌پیمانی» (Multi-alignment) تعریف خواهد شد؛ امری که به پادشاهی‌های عربی فضای مانور بیشتری می‌دهد، در حالی که شکل‌دهی یک‌جانبه به منطقه را برای واشنگتن دشوارتر می‌سازد. با این حال، منافع ناهمگون این کشورها دستیابی به رویکردی واحد در قبال واشینگتن یا تهران را ناممکن می‌سازد.

برای عربستان سعودی، که چشم‌انداز ۲۰۳۰ آن به ثبات منطقه‌ای وابسته است، همزیستی مدیریت‌شده با ایران به یک ضرورت راهبردی بدل شده است. ناتوانی آمریکا در دستیابی به پیروزی در کنار ضربات موشکی ایران به عربستان، تردیدها درباره چتر امنیتی آمریکا را عمیق‌تر کرد؛ تردیدهایی که پس از مشروط کردن توافق هسته‌ای آمریکا-سعودی از سوی ترامپ به پیوستن ریاض به پیمان ابراهیم، تشدید شد. عربستان همچنین «پیمان دفاع مشترک مکه» را با پاکستان و ترکیه امضا کرد که نشان‌دهنده تکاپو برای یافتن شرکای امنیتی مکمل است. توان هسته‌ای پاکستان، این کشور را به عضو محوری توافق بدل ساخته، هرچند تردیدهای جدی وجود دارد که آیا این توافق—که مفاد آن فاش نشده—می‌تواند یک چتر امنیتی کارآمد خلق کند یا خیر.

امارات متحده عربی راهبرد متفاوتی را در پیش گرفته است: تعمیق همکاری‌های امنیتی با آمریکا، رژیم صهیونیستی—و شاید هند. ابوظبی که پیش از این از اوپک خارج شده (سازمانی که عربستان در آن نقشی رهبری‌کننده دارد)، باید انتظار گسترش اختلافاتش با ریاض را داشته باشد. در عین حال، آسیب‌پذیری امارات در برابر حملات متقابل ایران، ترجیح ابوظبی برای حفظ مناسبات محتاطانه اما مدیریت‌شده با تهران را تقویت می‌کند. نتیجه جنگ این رابطه را عمیقاً شکل خواهد داد.

 

فرصتی برای پکن

بحرین و کویت، به عنوان آسیب‌پذیرترین پادشاهی‌های خلیج فارس در برابر هرگونه رویارویی آتی با ایران، احتمالاً همچنان در هماهنگی نزدیک با واشنگتن و عربستان سعودی باقی خواهند ماند، در حالی که قطر و عمان روابط با تهران را تعمیق خواهند بخشید. بعید است پاکستان، رژیم صهیونیستی یا ترکیه بتوانند به عنوان یک قدرت فرامنطقه‌ای مسلط در خلیج فارس قد علم کنند. در میان قدرت‌های خارجی، چین بیشترین بهره را خواهد برد. پکن به عنوان بزرگ‌ترین خریدار نفت ایران، شریک تجاری نخست پادشاهی‌های عربی و کشوری با پیوندهای امنیتی نزدیک‌تر با تهران نسبت به هر دولت دیگری در خلیج فارس، از موقعیتی استثنایی برای گسترش نفوذ از طریق تجارت و فناوری برخوردار است، بدون آنکه هزینه‌های حفظ نظم امنیتی منطقه را بر دوش گیرد. در گذر زمان، حفاظت از این منافع ممکن است چین را به سوی ایفای نقشی امنیتی سوق دهد. همان‌طور که اخراج پرتغال از هرمز توسط ایران در سال ۱۶۲۲ راه را برای سیطره بریتانیا گشود، چالش کنونی ایران در برابر صلح آمریکایی نیز می‌تواند برآمدن چین را به عنوان یکی از قدرت‌های اصلی خارجی در خلیج فارس شتاب بخشد.

اگر جنگ از مسیر مذاکره خاتمه یابد، ایران احتمالاً با نفوذی فزاینده در منطقه سر برخواهد آورد. تهران در شرایطی که محور مقاومتش آسیب دیده، در پی بازسازی آن و بازتعریف مناسبات با کشورهای خلیج فارس برخواهد آمد؛ انصارالله را برای کسب عمق استراتژیک در شبه‌جزیره عربستان تقویت خواهد کرد، عربستان را تحت فشار خواهد گذاشت و اهرم دریایی خود را تا باب‌المندب امتداد خواهد داد. هم‌زمان، تهران به احتمال قوی خواهان یک چارچوب امنیتی منطقه‌ای خواهد شد، ضمن آنکه روابط خود را با عربستان، عمان و قطر بهبود بخشیده و تحرکات سایر پادشاهی‌ها را زیر نظر خواهد گرفت.

تهران تلاش خواهد کرد اهرم جنگی خود بر تنگه هرمز را با تضمین نقشی پیشرو—در کنار عمان—در اداره تنگه و تعیین حق ترانزیت، نهادینه سازد. ایران با تبدیل هرمز به نماد مقاومت، بعید است به وضعیت پیش از جنگ بازگردد. بزرگ‌ترین چالش تهران پرهیز از زیاده‌خواهی در مذاکره بر سر ترتیبات هرمز خواهد بود؛ ترتیباتی که باید برای سایر کشورهای خلیج فارس و جامعه بین‌المللی قابل‌پذیرش باشد. چنین موازنه‌ای حیاتی است، چرا که چندین پادشاهی خلیج فارس برای کاهش وابستگی به تنگه در حال سرمایه‌گذاری سنگین بر خطوط لوله منتهی به دریای سرخ و مسیرهای صادراتی جایگزین هستند.

پادشاهی‌های عربی در بازبینی الگوهای دفاعی خود باید بپذیرند امنیتی که لازمه شکوفایی آن‌هاست، از مسیر منزوی ساختن ایران یا مشارکت در خفگی اقتصادی آن حاصل نمی‌شود.

ایران نیز باید درک کند که امنیتش به یک همزیستی مسالمت‌آمیز (Modus vivendi) با همسایگان عرب بر پایه عدم مداخله و همکاری اقتصادی گره خورده است. بالاتر از همه، تهران باید این توهم را که می‌تواند ایالات متحده را از خلیج فارس بیرون براند، کنار بگذارد. آینده منطقه به این بستگی خواهد داشت که آیا واشینگتن و تهران می‌توانند بر سر نظمی نوظهور به یک تفاهم راهبردی دست یابند یا خیر. تنها زمانی که واشنگتن و تهران در خلیج فارس در صلح باشند، این منطقه حیاتی و رنج‌دیده می‌تواند طعم آرامش را بچشد.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.