بیش از بیست سال پس از حملات ۱۱ سپتامبر، آمریکا توانسته بود از تکرار یک حمله تروریستی بزرگ در خاک خود جلوگیری کند و رهبران اصلی القاعده را از میان بردارد؛ اما جنگ‌های افغانستان و عراق، بدهی‌های سنگین، فرسودگی جامعه، تضعیف بازدارندگی و غفلت از قدرت‌گیری رقبایی چون چین، روسیه و ایران، تصویری پیچیده‌تر از این «پیروزی» ترسیم می‌کرد. «فارن افرز» در گزارشی که نخستین‌بار در سپتامبر ۲۰۲۱ منتشر شد، به قلم الیوت آکرمن، افسر پیشین سیا و کهنه‌سرباز تفنگداران دریایی آمریکا، هزینه‌های پنهان و آشکار دو دهه «جنگ علیه تروریسم» برای ایالات متحده را بررسی کرده است.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، مجله «فارن افرز» در سپتامبر2021* در گزارشی تحلیلی به قلم «الیوت آکرمن»، نویسنده، کهنه‌سرباز تفنگداران دریایی آمریکا و افسر پیشین سازمان سیا، به بررسی پیامدهای دو دهه «جنگ علیه تروریسم» برای ایالات متحده، هزینه‌های انسانی و مالی جنگ‌های افغانستان و عراق، تأثیر این جنگ‌ها بر جامعه و دموکراسی آمریکا، فرسودگی افکار عمومی از مداخلات نظامی، تضعیف بازدارندگی واشنگتن و فرصت ایجادشده برای قدرت‌گیری رقبایی چون چین، روسیه، ایران و کره شمالی پرداخت و نوشت: نخستین مأموریت من به‌عنوان یک افسر شبه‌نظامی در سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، علیه یکی از ۱۰ هدف اصلی القاعده بود. پاییز سال ۲۰۰۹ بود و در مجموع فقط دو روز از آغاز کارم در سمت جدید می‌گذشت. با این حال، افغانستان برایم ناآشنا نبود؛ زیرا طی شش سال پیش از آن، به‌عنوان افسر تفنگداران دریایی آمریکا، هم در افغانستان و هم در عراق جنگیده بودم. در این مأموریت، واحد ضدتروریسم افغانستان که من مشاور آن بودم و همچنین شماری از اعضای تیم ششم نیروهای ویژه دریایی آمریکا، «سیل تیم سیکس»، همراه من بودند. برنامه ما این بود که عملیاتی برای دستگیری یا کشتن هدف انجام دهیم؛ فردی که برای شرکت در جلسه‌ای در دره کورنگال، از مرز پاکستان عبور می‌کرد.

 

OIP (2)

 

شب بدون مهتاب بود که بی‌سروصدا وارد دره شدیم. حدود ۷۰ نفر از اعضای نیروی عملیاتی ما، با استفاده از دوربین‌های دید در شب، چند ساعت پیاده‌روی کردند و در سکوت صدها فوت ارتفاع گرفتند تا سرانجام به روستایی روی یک برآمدگی سنگی رسیدیم که جلسه در آن برگزار می‌شد. در حالی که هواپیماهای شناسایی و تهاجمی در آسمان پرستاره بالای سر ما در گردش بودند، بخشی از نیروهایمان با سرعت به سمت خانه‌ای دویدند که یک منبع اطلاعاتی به ما گفته بود هدف در آن اقامت دارد.

درگیری مسلحانه‌ای کوتاه اما شدید رخ داد؛ هیچ‌یک از نیروهای ما آسیب ندیدند و چند نفر از نیروهای طرف مقابل کشته شدند. با این حال، هدف زنده دستگیر شد. سپس با همان سرعتی که وارد دره شده بودیم، از آن خارج شدیم. تا اوایل صبح، به سلامت به پاسگاه ارتش آمریکا رسیدیم؛ جایی که قرار بود زندانی ما به‌زودی به پایگاه هوایی بگرام منتقل شود.

هنگامی که مشغول تکمیل مدارک مربوط به انتقال مسئولیت نگهداری از زندانی بودیم، خورشید از پشت خط‌الرأس‌های دندانه‌دار کوهستان طلوع می‌کرد. فضای حاکم بر نیروی عملیاتی ما، که تمام شب پرتنش بود، ناگهان آرام شد. در پارکینگ کوچک و خاکی پاسگاه نشستیم، کلاه‌خودهایمان را برداشتیم، می‌خندیدیم و جزئیات مأموریت را برای یکدیگر بازگو می‌کردیم. قرار بود به‌زودی کاروانی برسد و ما را به پایگاهمان بازگرداند؛ جایی که می‌توانستیم کمی استراحت کنیم و غذای مناسبی بخوریم.

پس از آن، منتظر هدف بعدی می‌ماندیم و به کارزاری ادامه می‌دادیم که ظاهراً به عملیات موفقیت‌آمیز آمریکا برای از میان بردن رهبری القاعده تبدیل شده بود. خلاصه اینکه، احساس پیروزی می‌کردیم.

در حالی که منتظر بودیم، ستونی از سربازان ژولیده آمریکایی که تنها اندکی از نوجوانان بزرگ‌تر بودند، از کنارمان عبور کردند. آنها در همان پاسگاه زندگی می‌کردند و وضعیت دشوارشان برای ما کاملاً شناخته‌شده بود. طی چند سال گذشته، این نیروها در دره مشغول پیشبرد یک عملیات ضدشورش آرمان‌گرایانه و عمدتاً ناموفق بودند. بسیاری از دوستانشان در همان‌جا کشته شده بودند و چهره‌هایشان فرسوده به نظر می‌رسید؛ آمیزه‌ای از شکست و سرکشی در نگاهشان دیده می‌شد.

شوخی‌ها و گفت‌وگوهای پیروزمندانه ما احتمالاً برای آنها مانند زبانی بیگانه به نظر می‌رسید. آنها با نگاه‌هایی سرد و آکنده از دلخوری به ما می‌نگریستند و با ما مانند مزاحمانی ناخوانده رفتار می‌کردند. همان‌جا به ذهنم رسید که اگرچه واحد ضدتروریسم ما در همان میدان نبردی ایستاده بود که این سربازان در آن حضور داشتند، در واقع ما در حال جنگیدن در دو جنگ کاملاً متفاوت بودیم.

در نشست مشترک کنگره در ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۱، جورج دبلیو بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، نوع تازه‌ای از جنگ را اعلام کرد؛ «جنگ علیه تروریسم». او چارچوب این جنگ را چنین توضیح داد: «ما تمام منابعی را که در اختیار داریم به کار خواهیم گرفت؛ هر ابزار دیپلماسی، هر وسیله اطلاعاتی، هر ابزار اجرای قانون، هر اهرم مالی و هر سلاح جنگی ضروری را برای مختل کردن و شکست دادن شبکه جهانی ترور به کار خواهیم بست.»

سپس بوش توضیح داد که چنین شکستی ممکن است چه شکلی داشته باشد: «ما منابع مالی تروریست‌ها را قطع خواهیم کرد، آنها را علیه یکدیگر قرار خواهیم داد و از جایی به جای دیگر خواهیم راند تا جایی که دیگر هیچ پناهگاه و هیچ آرامشی نداشته باشند.»

اگر سخنان بوش اهداف اساسی «جنگ جهانی علیه تروریسم» را ترسیم کرده باشد، ۲۰ سال بعد می‌توان گفت ایالات متحده تا حد زیادی به این اهداف دست یافته است. اسامه بن‌لادن کشته شده است. اعضای اصلی باقی‌مانده القاعده پراکنده و ضعیف شده‌اند. ایمن الظواهری، جانشین بن‌لادن، تنها از طریق پیام‌های تبلیغاتی گاه‌به‌گاه ارتباط برقرار می‌کند [این یادداشت در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است؛ ظواهری بعدتر، در ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۲، در حمله پهپادی آمریکا در کابل، پایتخت افغانستان، کشته شد]. قدرتمندترین شاخه القاعده، یعنی «دولت اسلامی» یا داعش نیز شاهد آن بوده که قلمروهای تحت کنترلش در عراق و سوریه تا حدی ناچیز کاهش یافته است.

اما مهم‌تر از همه، موفقیت ایالات متحده در تأمین امنیت خاک خود است. اگر در هفته‌های پس از ۱۱ سپتامبر ــ زمانی که آمریکایی‌ها با حملات سیاه‌زخم به ساختمان کنگره، سقوط بازار سهام و پیش‌بینی‌هایی درباره پایان سفرهای گسترده روبه‌رو بودند ــ کسی به آنها می‌گفت ارتش و سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا در ۲۰ سال آینده با موفقیت از کشور در برابر یک حمله بزرگ تروریستی دیگر محافظت خواهند کرد، احتمالاً باور کردن چنین چیزی برایشان دشوار بود.

از زمان حملات ۱۱ سپتامبر، ایالات متحده به‌طور میانگین سالانه شش قربانی بر اثر تروریسم جهادی داشته است. برای درک بهتر این رقم، در سال ۲۰۱۹ به‌طور متوسط روزانه ۳۹ آمریکایی بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر مرتبط با داروهای تجویزی از خانواده مواد افیونی جان خود را از دست می‌دادند.

اگر هدف جنگ جهانی علیه تروریسم جلوگیری از اقدامات تروریستی بزرگ، به‌ویژه در داخل ایالات متحده، بوده باشد، در این صورت این جنگ موفق بوده است.

 

اما به چه قیمتی؟

آیا همانند آن شب در کورنگال، موفقیت و شکست می‌توانند همزمان در یک میدان نبرد وجود داشته باشند؟ آیا ایالات متحده می‌تواند مدعی شود در «جنگ علیه تروریسم» پیروز شده، در حالی که همزمان جنگ‌های افغانستان و عراق را باخته است؟

پاسخ به این پرسش‌ها مستلزم آن است که مجموعه نبردهای متعددی را که ایالات متحده از زمان ۱۱ سپتامبر وارد آنها شده است، از یکدیگر تفکیک کنیم و تأثیری را که این جنگ‌ها بر روان و ذهنیت جامعه آمریکا گذاشته‌اند، درک کنیم.

 

ما و آنها

هر جنگی که ایالات متحده از زمان انقلاب آمریکا تاکنون در آن شرکت کرده، برای تداوم خود به یک الگوی اقتصادی نیاز داشته است؛ الگویی که بتواند نیروی انسانی و منابع مالی کافی برای ادامه جنگ را فراهم کند. برای نمونه، جنگ داخلی آمریکا با نخستین نظام سربازگیری اجباری در تاریخ این کشور و همچنین نخستین مالیات بر درآمد تأمین شد. در جنگ جهانی دوم نیز بسیج سراسری ملی شکل گرفت که شامل سربازگیری اجباری دیگری، افزایش مالیات‌ها و فروش اوراق قرضه جنگی بود. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های جنگ ویتنام نیز نظام سربازگیری اجباری به‌شدت نامحبوبی بود که به شکل‌گیری جنبش ضدجنگ انجامید و روند پایان یافتن آن درگیری را تسریع کرد.

جنگ علیه تروریسم نیز، مانند جنگ‌های پیشین آمریکا، الگوی خاص خود را داشت: این جنگ توسط ارتشی کاملاً داوطلب انجام شد و هزینه‌های آن نیز عمدتاً از طریق کسری بودجه تأمین شد. بنابراین، نباید تعجب کرد که چنین الگویی که اساساً به‌گونه‌ای طراحی شده بود تا اکثریت آمریکایی‌ها را نسبت به هزینه‌های جنگ بی‌حس کند، طولانی‌ترین جنگ تاریخ کشورشان را برای آنها به همراه آورد. بوش در سخنرانی ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۱ خود، هنگامی که توضیح می‌داد آمریکایی‌ها چگونه می‌توانند از تلاش‌های جنگی حمایت کنند، گفت: «از شما می‌خواهم به زندگی خود ادامه دهید و فرزندانتان را در آغوش بگیرید.»

این الگو همچنین تأثیری عمیق بر دموکراسی آمریکا گذاشته است؛ تأثیری که تنها اکنون، ۲۰ سال بعد، ابعاد کامل آن در حال روشن شدن است. امروز، در شرایطی که کسری بودجه ملی به‌شدت افزایش یافته و هشدارها درباره تورم بالا گرفته است، شایان توجه است که جنگ علیه تروریسم یکی از نخستین و پرهزینه‌ترین مخارجی بود که آمریکایی‌ها پس از بودجه‌های متوازن دهه ۱۹۹۰، بر «کارت اعتباری ملی» خود تحمیل کردند. سال ۲۰۰۱ آخرین سالی بود که بودجه فدرال تصویب‌شده از سوی کنگره با مازاد همراه شد.

تأمین مالی جنگ از طریق کسری بودجه باعث شد این جنگ در دولت‌های پیاپی ادامه پیدا کند و فرسوده شود، بی‌آنکه تقریباً هیچ سیاستمداری حتی ایده وضع «مالیات جنگ» را مطرح کند. در همین حال، انواع دیگر هزینه‌های دولتی ــ از بسته‌های نجات مالی گرفته تا خدمات درمانی و در تازه‌ترین مورد، بسته محرک اقتصادی برای بهبود پس از همه‌گیری ــ بحث‌ها و مناقشات شدید و گسترده‌ای به راه می‌اندازند.

اگر کسری بودجه مردم آمریکا را نسبت به هزینه مالی جنگ علیه تروریسم بی‌حس کرده است، تحولات فناوری و اجتماعی نیز آنها را نسبت به هزینه انسانی این جنگ بی‌تفاوت‌تر کرده‌اند. استفاده از پهپادها و دیگر سامانه‌ها، روند فزاینده خودکارسازی نبرد را تسهیل کرده است؛ روندی که به ارتش آمریکا امکان می‌دهد از راه دور دست به کشتن بزند. این تحول، آمریکایی‌ها را بیش از پیش از هزینه‌های هولناک جنگ دور کرده است؛ چه این هزینه‌ها مرگ نیروهای آمریکایی باشد و چه کشته شدن غیرنظامیان خارجی.

در همین حال، نبود نظام سربازگیری اجباری به دولت آمریکا اجازه داده است جنگ‌های خود را عملاً به یک طبقه نظامی واگذار کند؛ بخشی از جامعه که به‌طور فزاینده‌ای خود را از دیگران جدا کرده است. نتیجه، شکل‌گیری شکافی عمیق میان نظامیان و جامعه مدنی بوده است؛ شکافی که از نظر شدت، با عمیق‌ترین نمونه‌های مشابه در تاریخ جامعه آمریکا برابری می‌کند.

سال گذشته (2020)، در واکنش به ناآرامی‌های مدنی گسترده در سراسر کشور، آمریکایی‌ها سرانجام این فرصت را پیدا کردند که مستقیماً با ارتش خود مواجه شوند؛ زیرا هم نیروهای نظامی در حال خدمت و هم نیروهای گارد ملی، در ابعادی گسترده در سراسر کشور مستقر شدند. مردم آمریکا همچنین فرصت یافتند دیدگاه‌های رهبران بازنشسته نظامی را بشنوند؛ مجموعه‌ای از افسران ارشد، چه از جناح راست و چه از جناح چپ، که به شیوه‌هایی بی‌سابقه درباره مسائل سیاسی داخلی موضع گرفتند.

آنها در برنامه‌های تلویزیونی سخن گفتند، یادداشت‌ها و سرمقاله‌هایی نوشتند که یک حزب یا حزب دیگر را محکوم می‌کرد و پای نامه‌هایی را امضا کردند که موضوعات بسیار متفاوتی را دربر می‌گرفت؛ از منشأ یک لپ‌تاپ مشکوک مرتبط با پسر نامزد حزب دموکرات گرفته تا صحت و سلامت خود انتخابات ریاست‌جمهوری.

در حال حاضر، ارتش همچنان یکی از مورداعتمادترین نهادها در ایالات متحده و یکی از معدود نهادهایی است که افکار عمومی آن را فاقد سوگیری سیاسی آشکار می‌داند. اما در شرایط سیاسی موجود، این اعتماد تا چه زمانی دوام خواهد آورد؟

در حالی که حزب‌گرایی تقریباً همه جنبه‌های زندگی آمریکایی را آلوده کرده است، به نظر می‌رسد تنها مسئله زمان باشد تا این آلودگی به ارتش ایالات متحده نیز سرایت کند. آن‌گاه چه خواهد شد؟

تاریخ، از رومِ سزار تا فرانسه ناپلئون، نشان می‌دهد هرگاه یک جمهوری، ارتشی بزرگ و دائمی را با سیاست داخلی ناکارآمد و ازکارافتاده درهم بیامیزد، دموکراسی مدت زیادی دوام نمی‌آورد. ایالات متحده امروز هر دو شرط را دارد.

در طول تاریخ، چنین شرایطی زمینه‌ساز همان نوع بحران سیاسی‌ای بوده است که به ورود نظامیان ــ یا حتی مداخله مستقیم آنها ــ در سیاست داخلی منجر می‌شود. شکاف گسترده میان ارتش و شهروندانی که این ارتش قرار است به آنها خدمت کند، یکی دیگر از میراث‌های جنگ علیه تروریسم است.

 

تعریف پیروزی

اگرچه ممکن است جدا کردن جنگ‌های افغانستان و عراق از «جنگ علیه تروریسم» عجیب به نظر برسد، باید به یاد داشت که بلافاصله پس از حملات ۱۱ سپتامبر، تهاجم همه‌جانبه و اشغال هر یک از این دو کشور به‌هیچ‌وجه امری از پیش تعیین‌شده نبود. تصور یک کارزار محدودتر ضدتروریسم در افغانستان که می‌توانست بن‌لادن را به دست عدالت بسپارد، یا راهبردی برای مهار عراقِ صدام حسین که مستلزم تهاجم تمام‌عیار آمریکا نباشد، دشوار نیست. کارزارهای طولانی و پرهزینه ضدشورش که پس از آن در هر دو کشور دنبال شدند، جنگ‌هایی انتخابی بودند. هر دو نیز در مسیر تحقق دو هدف اصلی ــ به دست عدالت سپردن عاملان ۱۱ سپتامبر و تأمین امنیت خاک آمریکا ــ به اشتباهاتی بزرگ تبدیل شدند. در واقع، در چند مقطع طی دو دهه گذشته، این جنگ‌ها حتی تحقق همین اهداف را به عقب انداختند. هیچ زمانی این مسئله به اندازه ماه‌های پس از مرگ بن‌لادن در مه ۲۰۱۱ آشکار نبود.

کمتر سالی در جنگ علیه تروریسم به اندازه سال ۲۰۱۱ اهمیت داشت. این سال نه‌تنها سال کشته شدن بن‌لادن بود، بلکه سال اوج گرفتن بهار عربی و همچنین سال خروج کامل نیروهای آمریکایی از عراق نیز بود. اگر اشتباه راهبردی بزرگ دولت بوش اعزام نیرو به عراق بود، اشتباه راهبردی بزرگ دولت اوباما خارج کردن همه آن نیروها از عراق بود. هر دو اشتباه خلأهای قدرت ایجاد کردند. نخستین خلأ به شکوفایی القاعده در عراق انجامید و دومی زمینه تولد جانشین آن گروه، یعنی داعش، را فراهم کرد.

اگر جنون را انجام دادن مکرر یک کار و انتظار داشتن نتیجه‌ای متفاوت بدانیم، دولت بایدن در افغانستان سیاستی جنون‌آمیز در پیش گرفته است و با ادامه روند خروج، خود را در معرض تکرار تجربه باراک اوباما در عراق قرار داده است. بازگشت دوباره نیروهای آمریکایی به عراق، پس از «حمله برق‌آسای» داعش در سال ۲۰۱۴ که این گروه را تا فاصله ۱۶ مایلی بغداد رساند، پاسخی بود نه‌فقط به نگرانی از احتمال فروپاشی دولت نوری المالکی، نخست‌وزیر وقت، بلکه همچنین به این هراس که تبدیل عراق به یک دولت شکست‌خورده، همان نوع پناهگاهی را ایجاد کند که وقوع حملات ۱۱ سپتامبر را امکان‌پذیر ساخته بود.

کارزارهای گسترده ضدشورش ایالات متحده در افغانستان و عراق بر دکترین «پیش‌دستی» استوار بودند. همان‌طور که بوش در سال ۲۰۰۷ گفت: «ما آنجا با آنها خواهیم جنگید تا مجبور نباشیم در ایالات متحده آمریکا با آنها روبه‌رو شویم.»

اما آنچه جنگ علیه تروریسم را از دیگر جنگ‌ها متمایز می‌کند این است که پیروزی در آن هرگز بر دستیابی به یک نتیجه مثبت استوار نبوده است؛ هدف، جلوگیری از وقوع یک نتیجه منفی بوده است. در این جنگ، پیروزی زمانی به دست نمی‌آید که ارتش دشمن را نابود کنید یا پایتختش را تصرف کنید؛ پیروزی زمانی رخ می‌دهد که اتفاقی نیفتد.

پس در چنین شرایطی چگونه می‌توان اعلام پیروزی کرد؟ چگونه می‌توان نبودن چیزی را اثبات کرد؟

پس از ۱۱ سپتامبر، تقریباً چنین به نظر می‌رسید که راهبردپردازان آمریکایی، چون نمی‌توانستند جنگی را تصور کنند که تنها با جلوگیری از تکرار مجموعه‌ای از رویدادهای خاص قابل پیروزی باشد، احساس کردند ناچارند جنگی بسازند که با برداشت‌های متعارف‌تر از درگیری و جنگ مطابقت داشته باشد. جنگ‌های افغانستان و عراق نماینده نوعی آشناتر از جنگ بودند: تهاجم برای سرنگونی یک حکومت و آزاد کردن یک ملت، و پس از آن اشغالی طولانی و کارزارهای ضدشورش.

در کنار خون و ثروتی که صرف شد، معیار دیگری نیز وجود دارد که می‌توان براساس آن جنگ علیه تروریسم را ارزیابی کرد: «هزینه فرصت». همه‌گیری کووید-۱۹ عمق ناکارآمدی سیاسی آمریکا را آشکار کرده و نشانه‌هایی از خطرات شکاف میان جامعه مدنی و نظامیان را نیز نمایان ساخته است. اما شاید از منظر امنیت ملی، مهم‌تر از همه این باشد که این همه‌گیری رابطه پیچیده ایالات متحده با چین را با وضوحی بسیار بیشتر آشکار کرده است.

در دو دهه گذشته، در حالی که واشنگتن ارتش ایالات متحده را برای مشارکت در کارزارهای گسترده ضدشورش و عملیات‌های دقیق ضدتروریسم بازطراحی می‌کرد، پکن سرگرم ساختن ارتشی بود که بتواند با یک رقیب هم‌سطح بجنگد و آن را شکست دهد.

امروز، نیروی دریایی چین بزرگ‌ترین نیروی دریایی جهان است. این نیرو ۳۵۰ ناو جنگی عملیاتی در اختیار دارد، در حالی که شمار ناوهای نیروی دریایی آمریکا حدود ۲۹۰ فروند است. اگرچه کشتی‌های آمریکایی عموماً از نمونه‌های چینی خود برترند، اکنون تقریباً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد که ارتش‌های دو کشور روزی به سطحی از برابری برسند.

چین ۲۰ سال گذشته را صرف ساخت زنجیره‌ای از جزایر مصنوعی در سراسر دریای جنوبی چین کرده است؛ جزایری که عملاً می‌توانند به‌عنوان یک خط دفاعی متشکل از «ناوهای هواپیمابر غرق‌نشدنی» عمل کنند.

از نظر فرهنگی نیز چین نظامی‌گراتر شده و محتوای به‌شدت ملی‌گرایانه‌ای مانند فیلم‌های اکشن «جنگجوی گرگ» تولید کرده است. در نخستین فیلم این مجموعه، یک نیروی سابق «سیل» نیروی دریایی آمریکا نقش شرور اصلی را بازی می‌کند. قسمت دوم که در سال ۲۰۱۷ اکران شد، به پرفروش‌ترین فیلم تاریخ گیشه چین تبدیل شد.

واضح است که پکن هیچ ابایی از به تصویر کشیدن واشنگتن در جایگاه دشمن ندارد.

چین تنها کشوری نیست که از مشغول بودن ایالات متحده در جبهه‌های دیگر سود برده است. در دو دهه گذشته، روسیه قلمرو خود را به کریمه گسترش داده و از جدایی‌طلبان در اوکراین حمایت کرده است؛ ایران از نیروهای نیابتی در افغانستان، عراق و سوریه پشتیبانی کرده؛ و کره شمالی نیز به سلاح هسته‌ای دست یافته است.

در آغاز قرنی که با حملات ۱۱ سپتامبر گشوده شد، برداشت غالب این بود که بازیگران غیردولتی به بزرگ‌ترین تهدید علیه امنیت ملی ایالات متحده تبدیل خواهند شد. این پیش‌بینی درست از آب درآمد، اما نه به آن شکلی که بیشتر مردم انتظار داشتند. بازیگران غیردولتی نه از طریق حمله به ایالات متحده، بلکه با منحرف کردن توجه این کشور از بازیگران دولتی، امنیت ملی آمریکا را تضعیف کرده‌اند.

در واقع، این همان دشمنان کلاسیک ــ چین، ایران، کره شمالی و روسیه ــ هستند که در شرایطی که توجه ایالات متحده به جبهه‌های دیگر معطوف بوده، توانمندی‌ها و خصومت‌های خود را گسترش داده‌اند.

تهدید ناشی از این کشورها تا چه اندازه فوری است؟ وقتی پای سامانه‌های نظامی سنتی و به‌جامانده از گذشته ــ مانند ناوهای هواپیمابر، تانک‌ها و جنگنده‌ها ــ در میان باشد، ایالات متحده همچنان از برتری فناورانه قابل‌توجهی نسبت به رقبای نزدیک به سطح خود برخوردار است. اما ممکن است سامانه‌هایی که آمریکا ترجیح می‌دهد بر آنها تکیه کند، دیگر ابزارهای مناسبی نباشند.

موشک‌های کروز دوربرد زمین‌پایه می‌توانند ناوهای بزرگ هواپیمابر را منسوخ کنند. پیشرفت در توانمندی‌های تهاجمی سایبری نیز می‌تواند جنگنده‌هایی را که وابستگی زیادی به فناوری دارند، چنان آسیب‌پذیر کند که پرواز با آنها بیش از حد پرخطر شود.

برجسته‌ترین ذهن‌های راهبردی در ارتش آمریکا اکنون، سرانجام، توجه خود را به این نگرانی‌ها معطوف کرده‌اند. برای نمونه، تفنگداران دریایی ایالات متحده تمام تمرکز راهبردی خود را به سمت احتمال وقوع درگیری با چین تغییر داده‌اند. اما شاید دیگر خیلی دیر شده باشد.

 

فرسوده

پس از دو دهه، ایالات متحده با خستگی ناشی از جنگ نیز دست‌وپنجه نرم می‌کند. هرچند ارتش کاملاً داوطلبانه و نبود «مالیات جنگ» باعث شده است بیشتر آمریکایی‌ها از تحمل مستقیم بار جنگ معاف باشند، این خستگی همچنان خود را نشان داده است.

در دوره چهار رئیس‌جمهور، مردم آمریکا ابتدا جنگ‌های بی‌پایانی را که در پس‌زمینه زندگی‌شان جریان داشت جشن گرفتند و سپس ناچار شدند آنها را تحمل کنند. به‌تدریج، حال‌وهوای عمومی کشور تیره شد و دشمنان آمریکا نیز این تغییر را متوجه شدند.

خستگی آمریکایی‌ها ــ و آگاهی کشورهای رقیب از این خستگی ــ گزینه‌های راهبردی ایالات متحده را محدود کرده است. در نتیجه، رؤسای‌جمهور سیاست‌هایی مبتنی بر بی‌عملی در پیش گرفته‌اند و اعتبار آمریکا تضعیف شده است.

این روند بیش از هر جای دیگری در سوریه و در پی حمله با گاز سارین در غوطه در اوت ۲۰۱۳ آشکار شد. زمانی که بشار اسد، رئیس‌جمهور سوریه، با استفاده از سلاح‌های شیمیایی از «خط قرمز» اعلام‌شده اوباما عبور کرد، اوباما دریافت که نه‌تنها جامعه بین‌المللی دیگر مانند گذشته به درخواست‌های رئیس‌جمهور آمریکا برای استفاده از نیروی نظامی پاسخ مثبت نمی‌دهد، بلکه همین بی‌میلی در کنگره آمریکا نیز دیده می‌شود.

وقتی اوباما برای جلب حمایت قانون‌گذاران از حمله نظامی علیه حکومت اسد به کنگره مراجعه کرد، با نوعی خستگی دوحزبی از جنگ روبه‌رو شد که بازتاب همان خستگی موجود در میان رأی‌دهندگان بود؛ در نتیجه، او حمله را لغو کرد. خط قرمز ایالات متحده شکسته شده بود، بی‌آنکه حادثه یا اقدام تلافی‌جویانه‌ای در پی داشته باشد.

خستگی ممکن است در نگاه نخست یک هزینه «نرم» جنگ علیه تروریسم به نظر برسد، اما در واقع یک آسیب‌پذیری راهبردی آشکار است. کشوری که از جنگ فرسوده شده باشد، به دشواری می‌تواند تهدیدی بازدارنده و معتبر در برابر دشمنانش ایجاد کند.

این مسئله در دوران جنگ سرد نیز آشکار شد. در سال ۱۹۶۸، در اوج جنگ ویتنام، شوروی به چکسلواکی حمله کرد و پس از پایان آن جنگ نیز، در سال ۱۹۷۹، به افغانستان یورش برد. از آنجا که ایالات متحده در مورد نخست درگیر جنگ بود و در مورد دوم هنوز از پیامدهای آن بهبود نیافته بود، نمی‌توانست به شکلی معتبر تجاوز نظامی شوروی را بازدارد.

ایالات متحده امروز نیز در موقعیتی مشابه قرار دارد، به‌ویژه در ارتباط با چین. در یک نظرسنجی اخیر، هنگامی که از آمریکایی‌ها پرسیده شد آیا در صورت حمله چین به تایوان، ایالات متحده باید از تایوان دفاع کند یا نه، ۵۵ درصد پاسخ‌دهندگان گفتند که نباید چنین کند.

بدیهی است اگر چین دست به چنین اقدامی بزند، به‌ویژه اگر در جریان آن آمریکایی‌ها یا شهروندان کشورهای متحد آمریکا کشته شوند، افکار عمومی ممکن است به‌سرعت تغییر کند. با این حال، این نظرسنجی نشان می‌دهد آستانه پذیرش استفاده از نیروی نظامی در میان آمریکایی‌ها افزایش یافته است.

دشمنان ایالات متحده این موضوع را درک می‌کنند. تصادفی نیست که برای نمونه، چین احساس کرده است می‌تواند با جسارت بیشتری خودمختاری هنگ‌کنگ را نقض کند و مرتکب نقض آشکار حقوق بشر علیه جمعیت اقلیت اویغور خود شود. هرگاه قدرت آمریکا عقب‌نشینی می‌کند، کشورهای دیگر خلأ ایجادشده را پر می‌کنند.

دشمنان ایالات متحده همچنین آموخته‌اند چگونه تجاوزهای خود را مبهم و پنهان کنند. جنگ سایبری‌ای که اکنون از روسیه به راه افتاده، نمونه‌ای از این مسئله است؛ در حالی که دولت روسیه مدعی است از موج حملات باج‌افزاری که از داخل مرزهای این کشور سرچشمه می‌گیرند، اطلاعی ندارد.

در مورد تایوان نیز، تجاوز چین احتمالاً به شکل یک عملیات نظامی متعارف بروز نخواهد کرد. احتمال بیشتری دارد که پکن به‌جای اجرای یک تهاجم آشکار، از طریق الحاق تدریجی جزیره، کنترل آن را به دست گیرد؛ مشابه کاری که در هنگ‌کنگ انجام داده است.

چنین شرایطی واکنش نظامی ایالات متحده را حتی دشوارتر می‌کند؛ به‌ویژه در زمانی که دو دهه جنگ، قدرت بازدارندگی نظامی آمریکا را تضعیف کرده است.

 

 

* این یادداشت نخستین‌بار در سپتامبر ۲۰۲۱ در «فارن افرز» منتشر شده و سرویس بین‌الملل جماران به مناسبت فرارسیدن سالگرد حملات ۱۱ سپتامبر، آن را بازنشر می‌کند.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.