به گزارش جماران، فضه سادات حسینی مدرس دانشگاه و فعال رسانهای در روایتی از وداع با پیکر شهدا نوشت: از یک تجربه ناب و عجیب برایتان مینویسم. مرد جوان تا از مأموریت رسیده بود، مستقیم آمده بود برای وداع با همسر و ۳ فرزند شهیدش. هنوز دستهایم معطر است و چشمهایم اشکبار! برای صبر و طاقت بازماندگان خانواده های معظم شهدا دعا کنید.
هو المحبوب
تا به حال این چنین نزدیک با پیکری مواجهه نداشتم ولی نترسیدم. مثل نیمهشبهایی که در بهشت زهرا(س) و سایر گلزارهای شهدا سر ضبط هستیم. تفاوت شهید با فردی که عادی از دنیا رفته، همین است.
رفته بودم برای وداع با شهدا، کنار خانوادههایشان نشسته بودم، صبورانه و آرام با عزیز دل و جگرگوشهشان وداع میکردند.
رفتم نماز شکر بخوانم و نماز حاجت در جوار پیکرهای پاک و مطهر شهدا که یکی از آقایان آمد صدایم کرد و با عجله گفت بیا. رفتم و دیدم یک مرد جوان است و ۴ تابوت. میخواست با همسر شهیدش وداع کند و هیچ محرمی نبود.
قسمت من شده بود که برایش خواهری کنم. رفتم نشستم کنار تابوت همسر شهیدش، از شدت لرزش دست، نمیتوانست گرههای کفن را باز کند. میخواست برای آخرین بار صورت ماه همسرش را ببیند. گره را باز کردم؛ صورت غرق به خون زنی جوان بود بین انبوهی پنبه و زیر یک کاور پلاستیکی که خون تازه مجدد بیرون نزند. سرش را گذاشته بود روی صورت همسرش و مدام او را میبوسید و با او حرف میزد.
بعد شروع کرد به گشتن، دیدم بیتاب است و پیدا نمیکند، گفتم برادر دنبال چه میگردی؟ بگو کمکت کنم!
گفت دستهایش…
دنبال دستهایش میگردم تا بگذارم روی صورتم.
میخواهم دستهایش را برای آخرین بار روی صورتم بگذارد تا آرام شوم، مثل همیشه…
گفتم بقیه تابوتها که هستند؟! گفت بچههایم، ۳ فرزندش همراه همسرش شهید شده بودند، فرزندانش خردسال بودند.
بغضم را محکم قورت دادم و گفتم شما کجا بودید؟!
گفت من مأموریت بودم، عزیزانم خانه پدر همسرم بودند.
گفتم چند وقت ندیده بودینشان؟
گفت حدود یکماه.
مبهوت بود، دائم سر میگذاشت روی صورت همسرش و چیزی میگفت، برخی جملاتش را میشنیدم، میگفت بیوفا قرار بود من شهید شوم نه تو! بعد دوباره میگفت تو بهشتی بودی، جنست زمینی نبود، خوش به حالت که شهید شدی، میگفت دعایم کن…
بعد رفت سراغ تابوت دختر خردسالش، بندهای تابوت را باز کردیم، خون تازه از زیر کفن زد بیرون ولی سر بچه پیدا نشد!
رفت سمت دیگر تابوت، فکر میکرد حتماً سر بچه سمت دیگر است، دائم میگفت دخترم بدون بابا کجا رفتی؟! تو که بدون من جایی نمیرفتی…
دیدم الآن ممکن است قلبش بایستد، روی تابوت همسرش را پوشاندم و رفتم مردها را صدا کردم، آمدند.
به یکی از رفقایش گفت سر دخترم کجاست؟! پیدایش نمیکنم! مگر نگفتی صورتش سالم است؟! دوستانش اشک میریختند و شانههایشان میلرزید...
مات و مبهوت به همه نگاه میکرد، مردها بغلش کردند و بردند بالاسر تابوت پسرهایش و کمک کردند کفنها را همانطور بغل کند و پسرانش را در آغوش بگیرد و دیگر کفنها را باز نکند
به گمانم با آن حجم آوار و جسمهای نحیف بچهها، پیکری برایشان نمانده بود، آخر مگر بچههای ۴، ۵ ساله تاب آوار خانه را دارند؟!
بچهها را در آغوش گرفت، برایشان لالایی خواند، بوسیدشان، درددل کرد
و باز برگشت سر تابوت همسر شهیدش
این بار مداح هم آمده بود و روضه حضرت زهرا(س) میخواند:
ببین میتوانی بمانی، بمان…
عزیزم تو خیلی جوانی، بمان!
مرد جوان همچنان سرش روی صورت همسرش بود و درددل میکرد، گاهی اشک میریخت، گاه به آدمهای دور و بر نگاه میکرد.
من هم نشسته بودم و مراقب حرمت بانوی شهید و مؤمن و پاکدامن بودم. چفیهای کنار دستش بود، شروع کرد با صورت همسرش تبرک کردن.
مداح «ریان ابن الشبیب» میخواند
همه با صدای بلند گریه میکردند، جز مرد جوان!
مرد جوانی که ۴ تابوت روبهرویش بود، همسرش و ۳ فرزندش؛ میگفت حالا من بدون تو چی کار کنم…
حقیقتاً این همه غم را با هم یکجا و از نزدیک تجربه نکرده بودم. وقتی با خاله شهیدان ساداتی صحبت میکردم و همان روزهای اول دفاع مقدس ۱۲ روزه سر مزارهای خاکآلود ۷ شهید یک خانواده رفته بودیم، فکر میکردم این منتهای غم و داغ است اما حالا بالاسر تابوتهای عزیزترین داراییهای یک مرد بودم و برایش خواهری میکردم
آن لحظات میگفتم حتماً به برکت خونهای این شهدای مظلوم، نابودی رژیم و شیطان بزرگ نزدیک است.
مرد جوان با همسرش وداع میکرد، کفن را میانداخت روی صورت همسرش، باز دوباره بازش میکرد، همسرش را نگاه می کرد، میبوسید و دوباره...
چندین بار این کار را تکرار کرد!
گفتم دلتون نمیاد بپوشونیدشون؟! گفت نه…
سعی میکردم محکم باشم...
گفتم بسپارید به صاحب اسمش، به حضرت زهرا(س)!
گفتم از حضرت زینب(س) صبر بخواهید!
میگفتم ولی دلم میخواست در آن لحظات مرده بودم تا مردی را این چنین بیتاب و مستأصل نبینم. بالأخره راضی شد و صورت همسر جوانش را با کفن پوشاند. میخواست بندهای کفن را گره بزند، خواستم کمکش کنم، آرام گفت خودم بلدم بپوشانمش، مرد بود و جوان و غیرتی! مجدد صورت پوشیده شده با کفن، تا پاهای همسرش را از روی کفن بوسید، مجدد بچه ها را بوسید.
رفقایش کمکش کردند و از جا بلند شد
ولی من حس میکردم کمرش در همین لحظات شکسته و خم شده!
تشکر کرد و گفت خواهری کردید. سرم را انداختم پایین...
میخواستم بگویم دعا کن عاقبت من هم مثل همسرت شود، اما…
تابوتها را بوسیدم و آمدم بیرون، دوباره ۲ رکعت نماز خواندم.
آمدم بیرون، باران روی صورتم میریخت، آمدم صورتم را پاک کنم، ناخودآگاه دیدم دستهایم بوی عطر میدهد، من قبلاً هم کفن دیده و لمس کرده بودم، حتی پزشکی قانونی و سالن تشریح رفته بودم، نه تنها معطر نبودند که…
دستهایم را گذاشتم روی صورتم و زیر باران اشک میریختم...
نشستم پشت فرمان، چشمهایم به خاطر اشک تار بود و شیشه جلوی ماشین از شدت بارش باران، تار.
تمام راه را گریه میکردم؛ یکهو یادم آمد یکی از دوستان، مرد جوان داشت برای بقیه تعریف میکرد که یکی از پسرها اخیراً خوابی دیده بوده و برای مادرش و بقیه تعریف کرده، خوابی که رؤیای صادقه بوده:
خواب دیده بوده بمب خورده وسط خانهشان و همهشان با پرچم ایران رفتهاند آسمان!
و همین شد...
حالا همهشان پیچیده در تابوت مزین به پرچم ایران آرمیده بودند.
فکر مرد جوان و داغ سنگین روی دلش یک لحظه رهایم نکرده و نمیکند.
چه خونهایی از ما ریختند!
چه جگری از ما سوزاندند!
چه داغهایی بر دلمان گذاشتند!
از داغ جبران ناپذیر و سردنشدنی رهبر شهیدمان، تا فرماندهان، تا دانشمندان، تا تمام کودکان و زنان و مردان و افراد مسنی که مظلومانه به شهادت رسیدند. انتقام این خونها إنشاءالله نابودی هرچه زودتر رژیم خونخوار صهیونیستی و آمریکای جنایتکار باشد و ظهور منتقممان، حضرت حجت(عج)؛ اینطور شاید آتش دلهامان بخوابد و اندکی آرام گیرد.