یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

یادداشت؛

شبح شریعتی با ماست

شاید روشنفکر امروز برای پاسداشت حریم و حرمت و حیثیت و هویت و منزلت روشنفکری، با بیانی اخوانی، باید ساز نقد خویش را به‌گونه‌ی دیگر کوک کند تا آن پنجه که می‌خراماند بر پرده‌های ناآشنا با نقد، چنگی در جگر روشنفکری نیندازد. شبح شریعتی/شریعتیسم – چه بخواهیم چه نخواهیم – با ماست. حتی اگر بر آنیم که فاصله‌ی اندیشگی خویش را با آن حفظ و گسترش و تعمیق دهیم، صواب و ثواب آن است که از خشونت کلامی پرهیز کنیم و با آن مهربانانه و صبورانه و عالمانه وارد گفت‌وگویی انتقادی شویم.

یک

در روزگار عسرت روشنفکری، شبه‌منورالفکرانی، دفعتا از غار تنگ و تاریک ایدئولوژیک خویش بیرون شده‌ و در تمنای کام و کلام و نام خویش، در جست‌وجوی قربانی یا بلاگردانی برای خروج از این شبِ تاریکِ روشنفکری گردیده‌‌اند. در انتهای این مسیر دورافتاده از معبر روشنفکری، با شبحی از اشباح اندیشگی شریعتی مواجه شده‌اند‌ که ایستاده بر کژراهه‌های تاریخ، نغمه‌ی یاد و یادآوران دیگری سر داده و مسئولیت روشتفکران اکنون را نسبت به تاریخ گذشته‌ی روشنفکری یادآور می‌شود.، و بدانان می‌گوید: این مسئولیت، مسئولیتی است در برابر تاریخی که به اقتضای طبیعت خود، یک جریان روشنفکری را تنگ در آغوش می‌گیرد، و با آن در یک رابطه‌ی تفهیم و تفاهمی یا دیالوگی و دیالکتیکی درمی‌آمیزد. این مسئولیت، مسئولیتی است در برابر استیضاح تاریخ امروز که روشنفکر زمان و زمانه‌ی خویش را به تامل و نقد درون‌ماندگار و واساختی گذشتگان فرامی‌خواند.

این مسئولیت، مسئولیتی است در برابر خشونتِ کلامی که در متن و بطنِ نقد ایدئولوژیک، سیاسی و فراتاریخیِ «دیگر»یِ اندیشگی-روشنفکری، نهفته است. این مسئولیت، مسئولیتی است در برابر یک شبح اندیشگی که با زمان تعین پیدا می‌یابد و نشان و نشانه‌ی خود را بر جبین جریان‌های اندیشگی-روشنفکری پساخویش – حتی آن جریان‌هایی که در هیبت انکار و عدوی او ظاهر شده‌اند – می‌گذارد. این مسئولیت، مسئولیتِ شناختِ «اپیستمه‌ی دورانی» و احکام آن، و نقد جریان‌های اندیشگی، با لحاظ تجربه‌ی زیسته و زیست‌جهان و جبرگونه‌های محیطی و تاریخی آنان است. این مسئولیت، مسئولیت زیباشناختی، اخلاقی، انسانی و روشنفکرانه‌ی یک روشنفکر است زمانی‌که در موضع و مقام نقد و نقادی می‌شود.

محمدرضا تاجیک

 دو

با بیانی دریدایی، شبحِ اندیشگیِ شریعتی، همواره به‌گونه‌ای همواره ظاهر می‌شود که انگار اولین‌بار است که خود را نشان می‌دهد و به‌گونه‌ای می‌رود که انگار برای آخرین‌بار است که  آمده است. نه نیست نه هست. این تقابلی است که همواره باقی می‌ماند. شبح او، همواره امری از تاریخ برخاسته است. کسی نمی‌تواند آمدن و رفتن‌اش را کنترل کند. دریدا، در کتاب «اشباح مارکس»، شبح را، به‌مثابه امری در مقابل روح و جسـم صـرف، تصویر کرده و سـاحتی گسـترده‌تر و سـیال‌تر از واقعیت را به‌ما نشـان می‌دهد. شــبح، بی‌ثباتی واقعیت را نشــان می‌دهد و حکایت از وجوه و لایه‌های ناممکن و دســترس‌ناپذیر واقعیت دارد. برای شــناخت ماهیت گنگ و چندســاحتی واقعیت، باید بر عکس‌العمل‌های احســاســی معطوف به انکار شــبح‌بودگی واقعیت فائق آمد.

واقعیت، به‌مثابه شبح، امری از-پیش-متعین و دارای حدود و ثغوری مشخص نیست، بلکه امری است که همواره  در حال ساخته‌شدن است. واقعیت، به‌مثابه متنی شبح‌گونه، مدام در حال تکوین و تغییر است. از این منظر،  واقعیت شریعتی/شریعتیسم نه به‌مثابه امری به‌فعلیت‌رسیده‌ی تام، بلکه به‌مثابه شبحی است که از گور برخاسته و به این‌سو و آن‌سو پرسه می‌زند و از محدوده‌های مرسوم زمان و مکان عبور می‌کند، جایی که دیگر تقابل امر واقعی و مجازی، مرگ و زندگی، حضور و غیاب معنایی ندارد.   

 

سه

بی‌تردید، این شبح در نزد همگان با یک صورت و سیرت ظاهر نمی‌شود، و هرکس این شبح را آن‌گونه می‌بیند و می‌فهمد و نقد و نفی می‌کند که اقتضای «دیدگشت» (موضع پارالکسی) اوست. بسیار اندکند اصحاب اندیشه‌ای که از خویش رها شده و در خویش جهان شده باشند و از این‌رو، بتوانند فراتر از حصارهای نظام دانایی و صدقی خویش آیند و رابطه‌ی دیالکتیکی-دیالوگی یک «متن» را با «بستر» تاریخی و معرفتی و سیاسی و اجتماعی و اندیشگی آن، درک نمایند.

دقیقا از این‌روست که آن «نقد» که می‌کنند، در هیبت «نفی» خویش ظاهر می‌شود و آنان را انکار و عدوی خویش می‌گرداند. چسترتون، از چرخش تناقض‌آمیز و خودنفی‌کننده‌ سخن می‌گوید و می‌گوید: منتقدان شبه‌انقلابی دین، کار را با طرد دین به‌منزله‌ی عامل ستمگری که آزادی‌های انسانی را تهدید می‌کند، آغاز می‌کنند، اما آن‌ها در حین جدال با دین، مجبور می‌شوند آزادی را رها سازند، و در نتیجه، دقیقا همان چیزی را قربانی می‌کنند که به دفاع از آن برخاسته بودند، قربانی نهایی طرد نظری و عملی دین از سوی فرد ملحد، دین نیست (که بی‌نگرانی به حیات خود ادامه می‌دهد)، بلکه خودِ آزادی است، که گویا در معرض تهدید دین بود؛ جهانِ عمیقا الحادی، که از هرگونه ارجاعی به دین محروم شده است، همان جهان خاکستری دهشت و جباریت برابری‌طلب است: «آنان که برای دفاع از آزادی و انسانیت به جنگ کلیسا می‌روند، در نهایت بدان‌حا می‌رسند که آزادی و انسانیت را به‌دور افکنند، تا صرفا بتوانند به جنگ خویش با کلیسا ادامه دهند.... وضع مدافعان دین نیز، از همین قرار است: چه تعداد از مدافعان منعصب دین کار را با حمله‌ی دیوانه‌وار به فرهنگ سکولار معاصر آغاز کردند، و در نهایت، به رهاکردنِ خود دین (و از دست‌دادن هرگونه تجربه‌ی دینی بامعنا) رسیدند؟ (اسلاوی ژیژک، گزیده‌ی مقالات، صص 577-578)   

 

چهار

اکنون با سبکی غیرقابل تحمل این پرسش مواجه هستیم که: آیا واقعیت این نیست که به‌شیوه‌ای کاملا مشابه، جنگاوران روشنفکرمسلک در ایرانِ امروز نیز، آن‌چنان مشتاق نفی شریعتی/شریعتیسم هستند که آنان را در نهایت بدان‌جا می‌رساند که آزادی و تکثر اندیشه‌ها را به‌دور افکنند تا صرفا بتوانند به مصاف نه چندان اندیشگی و روشنفکرانه‌ی خویش با او ادامه دهند؟ آیا اشتیاق‌ و میل وافر آنان، در بازنمایی شریعتی/شریعتیسم به‌مثابه تهدید بن‌افکن جریانِ روشنفکریِ آزاد و دموکراتیک، در تحلیل نهایی، آنان را در مسیری نمی‌راند که بر این باور گردند که ما باید این‌جا و اکنون، آزادی‌ اندیشه را چنان محدود کنیم تا منطقه‌الفراغی برای طرح اندیشه‌هایی هم‌چون اندیشه‌های شریعتی باقی نماند؟

و آیا بدین‌سیاق، اگر شریعتی از دین یک ایدئولوژی سیاسی-انقلابی ارائه کرد، روشنفکران ایدئولوژی‌ستیز نیز، در چرخشی خودنفی‌کننده، لوگوس(زبان) و اتوس(خویگان)  دموکراتیک خود را به‌خاطر نفی ایدئولوزیک-سیاسی او ویران نمی‌کنند؟ آیا این گروه از روشنفکران لیبرال‌منش، به تعبیر مولانا، در همان دم که منکر دیو اندیشگی دیگران هستند، اسیر دیوی دیگر نیستند یا نمی‌شوند، و یا در همان دم که در کار شکستنِ بت پندار دیگران هستند، در حال پیکرتراشی از بت پندار دیگر نیستند؟ و آیا حکایت آنان، درست به‌مانند حکایت جاناتان التر و آلن درشوویتس نیست که آن‌قدر عاشق شان و حیثیت بشری‌اند که حاضرند برای دفاع از آن، حتی شکنجه – این نهایتِ خوارشمردن شان انسان – را نیز، قانونی کنند؟! 

 

پنج

همین‌جا بگویم بهترین دفاع از شریعتی، نقد اوست: اما نقد اندیشه‌ورزانه/سازانه. شریعتی، روح روشنفکری زمانه‌ی خویش بود، از این‌رو، توانست از رهگذر «جدیدکردن قدیم» و «قدیم‌کردن جدید» جریان اندیشگی نو بیافریند که به‌مثابه تئوری راهنمای عمل سیاسی و اجتماعی و انقلابی نقش‌آفرینی کند. آیا این اندیشه در بستر تاریخی خود نیز قابل نقد است؟ بی‌تردید، پاسخ مثبت است. اما به هر علت (که در این مختصر جای تامل در آن نیست)، این اندیشه توانست در تسابق بزرگ اندیشگی، با بیانی لاکلاوی، گوی مشروعیت و مقبولیت و در دسترس‌بودگی (پرتیکال‌بودگی) را از سایرین برباید و به شان و منزلت هژمونیک برسد – امری که روشنفکر امروز ما کاملا قاصر و ناتوان از آن است و آن خط که می‌نویسد معمولا فقط خود خواندی ولاغیر.

شاید روشنفکر امروز برای پاسداشت حریم و حرمت و حیثیت و هویت و منزلت روشنفکری، با بیانی اخوانی، باید ساز نقد خویش را به‌گونه‌ی دیگر کوک کند تا آن پنجه که می‌خراماند بر پرده‌های ناآشنا با نقد، چنگی در جگر روشنفکری نیندازد. شبح شریعتی/شریعتیسم – چه بخواهیم چه نخواهیم – با ماست. حتی اگر بر آنیم که فاصله‌ی اندیشگی خویش را با آن حفظ و گسترش و تعمیق دهیم، صواب و ثواب آن است که از خشونت کلامی پرهیز کنیم و با آن مهربانانه و صبورانه و عالمانه وارد گفت‌وگویی انتقادی شویم.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.