آمریکا از قدرتی که قرار بود در برابر سلطه انگلیس موازنه ایجاد کند، به قدرتی تبدیل شد که خود در تثبیت نظم سیاسی مطلوبش در ایران مداخله میکرد. و این شاید نخستین درس بزرگ تاریخ رابطه ایران و آمریکا باشد.
پایگاه خبری جماران، محمود عارفی قوچانی: گاهی برای توضیح رابطه ایران و آمریکا، همهچیز را از انقلاب اسلامی ایران آغاز میکنیم؛ از ۱۳۵۷ تا امروز. گاهی هم برای یافتن نقطه آغاز تقابل، به ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ باز میگردیم. اما اگر قرار باشد تاریخ را نه از روی حافظه سیاسی، بلکه بر اساس اسناد و رخدادها بخوانیم، ماجرا بسیار قدیمیتر و البته پیچیدهتر از این دو نقطه زمانی است.
پرسش این یادداشت ساده است: آیا دشمنی آمریکا با ایران واقعاً به این ۴۷ سال انقلاب اسلامی خلاصه میشود؟
پاسخ، به نظر میرسد «نه» باشد. اما برای فهم چرایی آن، باید به زمانی بازگردیم که آمریکا هنوز در ذهن بخشی از سیاستمداران ایرانی، نه دشمن، بلکه وزنهای در برابر انگلیس بود.
آمریکا؛ از امید به موازنه تا شریک کودتا
در سالهای پایانی سلطه انگلیس بر ایران، بخشی از نخبگان سیاسی کشور تصور میکردند ورود آمریکا به معادلات ایران میتواند موازنهای در برابر انگلیس ایجاد کند.
در دوران رضا خان، انگلیس نفوذ گستردهای بر امور ایران داشت و قرارداد نفتی موجود نیز سهم بسیار اندکی برای ایران در نظر میگرفت. حتی در گزارشهای آمریکایی آن دوره، نسبت به فقر مردم ایران و شرایط ناعادلانه قرارداد نفتی انگلیس انتقاد شده بود.
پس از شهریور ۱۳۲۰، این امید پررنگتر شد. مقایسه قراردادهای نفتی آمریکا با برخی کشورهای منطقه با قرارداد ایران، این تصور را تقویت کرده بود که شاید حضور آمریکا بتواند دست ایران را برای چانهزنی در برابر انگلیس بازتر کند. اما تاریخ خیلی زود نشان داد که قدرتهای بزرگ تا جایی از استقلال دیگران حمایت میکنند که با منافع خودشان تعارض پیدا نکند.
ملی شدن صنعت نفت و روی کار آمدن دولت دکتر محمد مصدق، آزمون واقعی این نگاه بود. و پاسخ آمریکا در نهایت در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آشکار شد.
امروز دیگر نقش آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد صرفاً موضوع اختلاف روایتها نیست. مجموعه اسناد رسمی منتشرشده دولت آمریکا، از تصمیم و عملیات سازمان سیا برای سرنگونی دولت مصدق پرده برداشته است. مجموعه اسناد وزارت خارجه آمریکا نیز بهطور مشخص، پرونده عملیات موسوم به پروژه تی.پی. آژاکس (به انگلیسی: TP-AJAX Project) یا عملیات آژاکس را مستند کرده است.
اینجا یک تغییر تاریخی رخ داد: آمریکا از قدرتی که قرار بود در برابر سلطه انگلیس موازنه ایجاد کند، به قدرتی تبدیل شد که خود در تثبیت نظم سیاسی مطلوبش در ایران مداخله میکرد. و این شاید نخستین درس بزرگ تاریخ رابطه ایران و آمریکا باشد.
پس از کودتا؛ وقتی موازنه جای خود را به سلطه داد
پس از کودتا، مناسبات تهران و واشنگتن بهسرعت تغییر کرد. آمریکا به یکی از اصلیترین متحدان حکومت پهلوی تبدیل شد و نفوذش در ساختارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی ایران افزایش یافت. اما رابطه متحد و تابع، همیشه رابطهای بدون اختلاف نیست.
یکی از نمادهای مهم این دوره، مسأله کاپیتولاسیون بود؛ امتیازی که برای نیروها و مستشاران آمریکایی در ایران مصونیت قضایی ایجاد میکرد و در جامعه ایران بهشدت حساسیتبرانگیز شد.
مسأله فقط یک قانون یا یک امتیاز حقوقی نبود. در افکار عمومی ایران، کاپیتولاسیون به نمادی از این پرسش تبدیل شد که: اگر ایران کشوری مستقل است، چرا اتباع قدرت خارجی باید از حقوقی برخوردار باشند که برای شهروند ایرانی وجود ندارد؟
این همان نقطهای بود که اختلاف میان «همکاری با یک قدرت خارجی» و «وابستگی به یک قدرت خارجی» برای جامعه ایرانی معنای سیاسی پیدا کرد.
در اوج اتحاد؛ اختلاف بر سر نفت
جالب اینجاست که حتی در سالهای اوج نزدیکی شاه و آمریکا نیز منافع دو کشور همیشه یکسان نبود. دهه ۱۳۵۰، دهه افزایش قدرت نفتی ایران بود. افزایش قیمت نفت پس از ۱۹۷۳، درآمدهای ایران را بهشدت افزایش داد و شاه تلاش کرد از این منابع برای رشد اقتصادی و تقویت قدرت نظامی ایران استفاده کند. اما افزایش قیمت نفت برای آمریکا الزاماً خبر خوبی نبود.
اسناد رسمی روابط خارجی آمریکا نشان میدهد واشنگتن نسبت به سیاست نفتی ایران و افزایش قیمتها نگرانی جدی داشت. در واقع، حتی در شرایطی که ایران یکی از مهمترین متحدان آمریکا در منطقه بود، منافع تهران و واشنگتن بر سر مسئلهای به اهمیت نفت با یکدیگر اصطکاک پیدا میکرد. این واقعیت مهمی است: اتحاد سیاسی لزوماً به معنای یکسان بودن منافع ملی نیست.
تناقض بزرگ هستهای؛ آمریکا زمانی حامی بود
اما شاید مهمترین فکت برای فهم رابطه ایران و آمریکا در سالهای پایانی حکومت پهلوی، مسأله انرژی هستهای باشد. برخلاف روایتی که گاهی شنیده میشود، برنامه هستهای ایران پس از انقلاب آغاز نشد و آمریکا نیز در ابتدا مخالف آن نبود.
اتفاقاً همکاری هستهای ایران و آمریکا در چارچوب برنامه «اتم برای صلح» شکل گرفت و واشنگتن از توسعه برنامه هستهای ایران حمایت میکرد. اما ماجرا در دهه ۱۳۵۰ تغییر کرد.
ایران به دنبال یک برنامه گسترده هستهای بود و سران رژیم پهلوی و مخصوصا خود محمدرضا نمیخواست کشور صرفاً مصرفکننده سوخت و فناوری هستهای باشد؛ بلکه به دنبال دستیابی به بخشهای بیشتری از چرخه سوخت بود. اینجا بود که اختلاف تهران و واشنگتن جدی شد.
اسناد رسمی دولت آمریکا در سال ۱۹۷۶ نشان میدهد مذاکرات میان دو طرف بر سر بازفرآوری سوخت هستهای به بنبست رسیده بود. واشنگتن میخواست اختیار بیشتری بر محل و نحوه بازفرآوری سوخت تأمینشده از سوی آمریکا داشته باشد و با ایجاد تأسیسات کاملاً ملی بازفرآوری در ایران موافق نبود. در مقابل، شاه حاضر نبود حق ایران را بهطور کامل به شروط آمریکا گره بزند.
این نکته برای امروز بسیار معنادار است. اختلاف ایران و آمریکا بر سر استقلال فناوری هستهای، مسئلهای نیست که بعد از انقلاب متولد شده باشد. ریشههای این اختلاف را میتوان در سالهای پایانی حکومت پهلوی نیز در اسناد رسمی آمریکا مشاهده کرد.
انقلاب؛ پایان ماجرا نبود، آغاز فصل دیگری بود
بعد از انقلاب اسلامی، رابطه ایران و آمریکا وارد مرحلهای کاملاً متفاوت شد.
قطع روابط دیپلماتیک، تسخیر لانه جاسوسی، تحریمهای اقتصادی، حمایت همه جانبه از رژیم بعث عراق در حمله به ایران، ماجرای مکفارلین، هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری ایران، تحریمهای گستردهتر در دهههای بعد، پرونده هستهای و جنگ مستقیم هرکدام فصل تازهای از این تقابل را رقم زدند.
اما در این میان یک اتفاق مهم افتاد: موضوع از «نفوذ آمریکا در ایران» به «مهار ایران» تغییر شکل داد.
ایران دیگر متحد واشنگتن نبود؛ بلکه به کشوری تبدیل شده بود که بخش مهمی از سیاست خارجی آمریکا در منطقه بر محدود کردن قدرت و نفوذ آن متمرکز شد. پرونده هستهای این تقابل را به اوج تازهای رساند.
ایران با پذیرش محدودیتهای گسترده در قالب برجام، تلاش کرد راهی برای کاهش تنش و رفع تحریمها باز کند. اما خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ و بازگشت تحریمها، بار دیگر نشان داد که حتی توافق دیپلماتیک نیز نتوانسته اختلاف بنیادین دو کشور را حل کند. سپس «فشار حداکثری» آمد. تحریم بیشتر، فشار اقتصادی بیشتر و تلاش برای وادار کردن ایران به پذیرش محدودیتهای بیشتر.
اما باز هم این پایان داستان نبود...
۹ اسفند ۱۴۰۴؛ وقتی تقابل وارد مرحله جنگ شد
اگر تاریخ رابطه ایران و آمریکا را تا امروز دنبال کنیم، نمیتوان از ۹ اسفند ۱۴۰۴ به راحتی عبور کرد. در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، برابر با ۹ اسفند ۱۴۰۴، حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد؛ حملاتی که تقابل دو کشور را وارد مرحلهای کاملاً متفاوت کرد.
در جریان این حملات، آیتالله سیدعلی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران به شهادت رسید و شماری از فرماندهان ارشد نظامی و چهرههای مرتبط با حوزه هستهای و دفاعی ایران و نیز شماری از مردان، زنان و کودکان غیرنظامی ایران نیز شهید شدند. این دیگر تحریم نبود. دیگر فشار سیاسی نبود. حتی دیگر عملیات محدود یا جنگ نیابتی نبود. تقابل و تجاوز به جنگ مستقیم رسید و همینجاست که باید به پرسش نخست برگردیم.
اگر همه این تاریخ را کنار هم بگذاریم، آیا واقعاً میتوان گفت دشمنی آمریکا با ایران فقط به «۴۷ سال» گذشته و زمان انقلاب اسلامی ایران خلاصه میشود؟
به نظر میرسد چنین روایتی، دستکم بخشی از تاریخ را حذف میکند. مسأله فقط دشمنی نیست؛ مسئله «استقلال» است. شاید مهمتر از اینکه بپرسیم «آمریکا از چه زمانی با ایران دشمن شد»، این باشد که بپرسیم:
چرا رابطهای که در ابتدا با امید به ایجاد موازنه در برابر انگلیس آغاز شد، به یکی از طولانیترین تقابلهای سیاسی میان ایران و آمریکا تبدیل شد؟
پاسخ را باید در یک رشته اتفاقات جستوجو کرد: ۲۸ مرداد؛ کودتا و سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق. کاپیتولاسیون؛ نماد اعتراض به امتیاز ویژه برای اتباع قدرت خارجی. انرژی هستهای؛ جایی که حتی پیش از انقلاب، اختلاف بر سر میزان استقلال ایران در چرخه سوخت شکل گرفته بود. انقلاب اسلامی ایران؛ پایان اتحاد و آغاز مرحله جدید تقابل. تحریم و فشار حداکثری؛ تلاش برای تغییر رفتار ایران از مسیر فشار اقتصادی. و سرانجام ۹ اسفند ۱۴۰۴؛ روزی که این تقابل از سیاست، اقتصاد و تحریم عبور کرد و به جنگ و تجاوز مستقیم رسید.
آنچه در این میان اهمیت دارد، یک سؤال بنیادی است: آیا اختلاف ایران و آمریکا صرفاً بر سر حکومتها و دولتهاست، یا بر سر میزان استقلال ایران در تصمیمگیریهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و فناوری؟
شاید تاریخ، پاسخ را تا حدی داده باشد. آمریکا زمانی از برنامه هستهای ایران حمایت میکرد که ایران در مدار همکاری واشنگتن تعریف میشد؛ اما وقتی تهران بر استقلال بیشتر در چرخه سوخت تأکید کرد، اختلاف پدید آمد.
پس از انقلاب نیز هرگاه مسیر مذاکره گشوده شد، امکان توافق به وجود آمد؛ اما هرگاه اختلاف بر سر قدرت، امنیت و استقلال ایران عمیقتر شد، فشار و تقابل نیز افزایش یافت. و امروز، پس از دههها تحریم، فشار، مذاکره و مناقشه، تقابل به جایی رسیده که جنگ مستقیم نیز بخشی از واقعیت رابطه دو کشور شده است.
بنابراین، شاید دقیقتر باشد که به جای «۴۷ سال دشمنی آمریکا با ایران» از چند دهه کشمکش بر سر استقلال و نفوذ سخن بگوییم؛ کشمکشی که ۲۸ مرداد یکی از مهمترین نقاط عطف آن بود، انقلاب ۵۷ مسیرش را تغییر داد و ۹ اسفند ۱۴۰۴ آن را وارد مرحلهای تازه کرد.
تاریخ این تقابل هنوز تمام نشده است. اما یک چیز را میتوان با اطمینان گفت: داستان دشمنی آمریکا با ایران را نمیتوان از ۱۳۵۷ آغاز کرد. این داستان، از روزی آغاز شد که «موازنه» جای خود را به «نفوذ» داد.