گفتگوی اختصاصی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

در گفت‌وگو با جماران؛

فلاح زاده، رئیس دانشگاه بین‌المللی مذاهب اسلامی: اگر گفتمان فرهنگی امام کمرنگ شود، با بحران هویت مواجه خواهیم شد/ تقلیل اندیشه‌ انقلاب به پوستر، بنر و بخشنامه‌های دستوری، خیانت به آن اندیشه است/ بیانیه گام دوم انقلاب یک شاهکار جامعه شناسی تاریخی است

در بیانات رهبر شهید این نکته کاملاً مشهود است که ایشان هنگام استناد به امام، هرگز به دنبالِ توجیهِ یک تصمیمِ از پیش گرفته‌شده نیستند. بلکه امام را منبعِ ثقلِ فکری و قطب‌نمایِ استنباط می‌دانند. ایشان معتقدند امام خمینی (ره) یک روش‌شناسی به نام اسلامِ نابِ محمدی و فقهِ پویا را بنیان نهاد. بنابراین، ارجاعِ مکرر به امام، در واقع ارجاع به آن روش شناسی حلِ مسئله است. این انطباق عملی، به ایشان این جسارتِ فکری را داده است که در مواجهه با پدیده‌های نوظهور مانند اینترنت، هنر مدرن، یا تحولات ژئوپلیتیک، بدون آنکه از خطِ امام خارج شوند، اجتهادِ در حرکت داشته باشند.

پایگاه خبری جماران: در روزگاری که جهان اسلام بیش از هر زمان دیگری به هم‌افزایی، همدلی و تقویت مشترکات نیاز دارد، بازخوانی اندیشه و سیره شخصیت‌هایی که عمر خود را وقف وحدت اسلامی، اعتلای فرهنگ دینی و گسترش گفت‌وگو میان مذاهب کرده‌اند، ضرورتی انکارناپذیر است. رهبر شهید آیت الله خامنه ای از آن شخصیت هایی بود که به واسطه قرار گرفتن در جایگاه رهبری شخصیت فرهنگی ایشان شاید کمتر مورد توجه جامعه و نسل جوان قرار گرفته باشد. در همین راستا، در گفت‌وگویی با دکتر محمدهادی فلاح‌زاده، رئیس دانشگاه بین‌المللی مذاهب اسلامی، به بررسی ابعاد فرهنگی اندیشه و سیره رهبر شهید می‌پردازیم و از ایشان درباره نگاه این شخصیت برجسته به فرهنگ، تقریب مذاهب اسلامی، نقش دانشگاه در تربیت نخبگان و رسالت دانشگاه سوال کردیم.

 

بخش عمده‌ای از شناخت افکار عمومی از رهبر شهید، معطوف به جایگاه سیاسی و مدیریتی ایشان بوده است؛ در حالی که بسیاری  معتقدند شخصیت فرهنگی و فکری ایشان، بنیان بسیاری از تصمیمات و رویکردهای کلان نظام را شکل داده است. با توجه به سال‌هایی که در مجموعه‌های مرتبط با رهبر انقلاب مسئولیت داشته‌اید، این وجه از شخصیت ایشان را چگونه توصیف می‌کنید؟ اگر بخواهید مهم‌ترین ویژگی  فرهنگی رهبر شهید را برای نسل جوان تبیین کنید، بر کدام مؤلفه تأکید خواهید کرد؟

فقیه، تنها مجریِ احکام فردی نیست، بلکه معمارِ سبک زندگیِ جامعه است.

آنچه رهبری فرهنگی ایشان را از بسیاری از الگوهای سکولارِ مدیریت فرهنگی متمایز می‌کند، ریشه‌ی فقهیِ آن است.

 رهبری فرهنگیِ رهبر شهید، دعوت به یک کارِ زیربنایی است؛ اینکه تولیدکننده‌ی معنا باش نه مصرف‌کننده‌ی فرهنگ!

 

پیش از ورود به تحلیل، باید یک سوءتفاهمِ معرفتیِ رایج را اصلاح کنیم؛  در منظومه فکری رهبر انقلاب، فرهنگ نه یک سازه روبنایی و تزئینی، بلکه زیربنای نرم تمدن‌سازی است. آنچه در نگاهِ سطحی، سیاست‌ورزیِ رهبری شهید نشان داده می شود، در لایه‌های عمیق‌تر، امتدادِ یک پروژه فرهنگی-تمدنی است. ایشان از همان سال‌های دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی که شروع به فعالیت های فرهنگی و مبارزاتی نموده اند، در حلقه‌هایی مانند  حلقه‌ی انجمن‌های اسلامی دانشجویان و پایگاه‌های مذهبی مشهد، سیاست را نه غایت، بلکه ابزارِ حفظ و گسترشِ فرهنگ می‌دیدند. این نگاه، ریشه در یک مبنا فقهی دارد: فقیه، تنها مجریِ احکام فردی نیست، بلکه معمارِ سبک زندگیِ جامعه است. بنابراین، رهبری فرهنگی ایشان، نه یک حوزه تخصصی در کنار سایر حوزه‌ها، بلکه منظری راهبردی است که از پشتِ آن، همه‌ی تصمیمات سیاسی، اقتصادی و امنیتی بازخوانی می‌شوند.

در برخی از جلسات که در محضر ایشان تشکیل می شد بارها شاهد بودم که در جلساتِ به‌ظاهرِ سیاسی، ایشان بارها بحث را به لایه‌ی فرهنگی برمی‌گرداند. به تعبیرِ خودشان، فرهنگ مانند هوا است؛ اگر آلوده باشد، نفسِ همه‌ی ارکانِ نظام مسموم می‌شود، حتی اگر ساختارهای سیاسی سالم باشند. این نگاه، برخلافِ برخی قرائت‌های واقع‌گرایانه از سیاست، که فرهنگ را کالای لوکسِ دورانِ رفاه می‌دانند، فرهنگ را شرطِ بقایِ قدرت می‌داند. نمونه‌ی عینیِ این رویکرد، تأکیدِ مکررِ ایشان بر جهادِ تبیین است؛ جهادی که در نگاهِ ایشان، از جهادِ نظامی هم حیاتی‌تر است، زیرا جنگِ واقعی، جنگِ روایت‌ها و معناهاست.

آنچه رهبری فرهنگی ایشان را از بسیاری از الگوهای سکولارِ مدیریت فرهنگی متمایز می‌کند، ریشه‌ی فقهیِ آن است. در اندیشه‌ی ایشان، هنر، ادبیات، رسانه و سبک زندگی، همگی در طولِ تزکیه و تعلیم قرار می‌گیرند - دو وظیفه‌ای که قرآن بر عهده‌ی پیامبر(ص) نهاده است. بعنی تعالی انسان.

بنابراین، وقتی ایشان با شاعران، سینماگران یا نویسندگان دیدار می‌کنند، این دیدارها تشریفاتی نیست؛ بلکه امتدادِ یک اجتهادِ فرهنگی است. ایشان به دنبالِ کشفِ ظرفیت‌های فقهیِ نهفته در پدیده‌های نوظهور فرهنگی‌اند، نه صرفاً صدورِ فتوای امر به معروف و نهی از منکر. این رویکرد، فقه را از یک منشورِ سلبی به یک منشورِ ایجابیِ تمدن‌ساز تبدیل می‌کند.

در همین چارچوب، یکی از وجوهِ کمتر دیده‌شده‌ی شخصیتِ فرهنگی ایشان، ظرافتِ نمادشناسانه است. ایشان در نام‌گذاری‌های سالانه، در انتخابِ کلیدواژه‌ها(مانند نرم‌افزار، علوم انسانی اسلامی، سبک زندگی ایرانی-اسلامی، جنبشِ علمی) و در زمان‌بندیِ بیانات، یک مهندسیِ فرهنگیِ دقیق دارند. هر کلیدواژه، نه یک شعار، بلکه یک بسته‌ی راهبردی است که باید سال‌ها در بدنه‌ی دانشگاه، حوزه و رسانه کار شود. این دقت، نشان می‌دهد که ایشان فرهنگ را نه با سخنرانی، بلکه با تولیدِ مفهوم رهبری می‌کنند.

در نهایت اگر بخواهم مهم‌ترین ویژگیِ رهبری فرهنگی ایشان را برای نسل جوان در یک مفهومِ محوری خلاصه کنم، آن را معنا‌سازیِ تمدنی می‌نامم. رهبر انقلاب، فرهنگ را نه برای سرگرمی و نه صرفاً برای مقاومت، بلکه برای ساختنِ یک معنایِ نوین از زندگیِ انسانی می‌خواهد. در دنیایی که جوان با بحرانِ معنا روبه‌روست، ایشان یک پاسخِ تمدنی ارائه می‌دهند: زندگیِ انسانیِ متعالی، در قالبِ تمدنِ نوینِ اسلامی ممکن است. لذا برای نسل جوان، مهم‌ترین پیام این است:

به بیانی دیگر؛ رهبری فرهنگیِ رهبر شهید، دعوت به یک کارِ زیربنایی است؛ اینکه تولیدکننده‌ی معنا باش نه مصرف‌کننده‌ی فرهنگ.  لذا هر تصمیمِ سیاسیِ نظام، از مذاکرات هسته‌ای گرفته تا شکل گیری جبهه مقاومت، در حقیقت محافظت از فضایِ فرهنگی برای همین پروژه‌ی معنا‌ساز است. تا زمانی که این لایه‌ی پنهان درک نشود، بسیاری از کنش‌های سیاسیِ رهبری، ناقص و گاه متناقض به نظر خواهد رسید.

 

تقریبا در تمام سخنرانی های رهبر شهید اشاره ای به نام یا نقش امام خمینی در آن وجود دارد با توجه به اینکه ایشان سال ها شاگرد مورد وثوق امام خمینی بودند علاقه رهبر شهید به امام را یک علاقه فردی شاگرد به استاد می دانید یا معتقد هستید که این علاقه فراتر از یک رابطه شخصی بوده است و به نوعی به انطباق فکری و عملی رهبر شهید و امام راحل باور دارید؟

در منظومه فکری رهبری شهید، نسبت با امام خمینی(س)، یک نسبتِ تاریخی-شخصی نیست، بلکه یک تداومِ ارگانیک و پارادایمی است

امام یک انقلابِ فرهنگی در ذهن و قلبِ ایرانیان و جهان ایجاد کرد؛ او سوژه‌ی انقلابی را ساخت و باورِ ما می‌توانیم را در کالبدِ یک جامعه‌ی مأیوس دمید

زنده نگه داشتنِ نام و یادِ امام، از منظرِ ایشان یک ضرورتِ صرفاً سیاسی نیست، بلکه حیاتی‌ترین پروژه‌ی فرهنگی برای حفظِ روحِ تمدن‌سازِ انقلاب است

محمدهادی فلاح زاده/ محمد هادی فلاح زاده

برای واکاوی این پرسش، ابتدا باید از یک تقلیل‌گراییِ رایج عبور کنیم: تقلیلِ این پیوند به یک دلبستگیِ عاطفیِ شاگرد به استاد یا صرفاً یک تکیه‌گاهِ مشروعیت‌سازِ سیاسی. در منظومه فکری رهبری شهید، نسبت با امام خمینی(س)، یک نسبتِ تاریخی-شخصی نیست، بلکه یک تداومِ ارگانیک و پارادایمی است. به تعبیر دقیق‌تر، ایشان امام را نه صرفاً به عنوان یک معلمِ آموخته‌شده، بلکه به مثابه منبعِ معرفتی و روشِ استنتاج برای مواجهه با مسائل مستحدثه می‌نگرند. این انطباق، در لایه‌های زیرینِ فکری و به‌ویژه در حوزه رهبری فرهنگی ریشه دوانده است.

در تحلیل های دانشگاهی، وقتی از انطباق فکری سخن می‌گوییم، منظور کپی‌برداری از فتاوا یا تکرار شعارها نیست؛ بلکه به معنای وحدت در پیش‌فرض‌های بنیادین هستی‌شناختی و انسان‌شناختی است.

در بیانات ایشان این نکته کاملاً مشهود است که رهبری شهید هنگام استناد به امام، هرگز به دنبالِ توجیهِ یک تصمیمِ از پیش گرفته‌شده نیستند. بلکه امام را منبعِ ثقلِ فکری و قطب‌نمایِ استنباط می‌دانند. ایشان معتقدند امام خمینی(س) یک روش‌شناسی به نام اسلامِ نابِ محمدی و فقهِ پویا را بنیان نهاد. بنابراین، ارجاعِ مکرر به امام، در واقع ارجاع به آن روش شناسی حلِ مسئله است. این انطباق عملی، به ایشان این جسارتِ فکری را داده است که در مواجهه با پدیده‌های نوظهور مانند اینترنت، هنر مدرن، یا تحولات ژئوپلیتیک، بدون آنکه از خطِ امام خارج شوند، اجتهادِ در حرکت داشته باشند.

اینجاست که باید به نکته‌ی کلیدیِ رهبری فرهنگی به عنوان ستون فقراتِ این انطباق بپردازیم. بزرگ‌ترین دستاوردِ امام خمینی(س) چه بود؟ پیش از آنکه یک دولت تأسیس کند یا یک ارتش بسازد، امام یک انقلابِ فرهنگی در ذهن و قلبِ ایرانیان و جهان ایجاد کرد؛ او سوژه‌ی انقلابی را ساخت و باورِ ما می‌توانیم را در کالبدِ یک جامعه‌ی مأیوس دمید.

از این منظر، تمامِ ارجاعاتِ رهبر شهید به امام، در حقیقت یک کنشِ فرهنگیِ راهبردی است. ایشان به‌خوبی می‌دانند که اگر حافظه‌ی تاریخی و گفتمانِ فرهنگیِ امام در جامعه کمرنگ شود، آن سوژه‌ی انقلابی فرو می‌ریزد و ما با یک بحرانِ هویت مواجه خواهیم شد. بنابراین، زنده نگه داشتنِ نام و یادِ امام، از منظرِ ایشان یک ضرورتِ صرفاً سیاسی نیست، بلکه حیاتی‌ترین پروژه‌ی فرهنگی برای حفظِ روحِ تمدن‌سازِ انقلاب است. تمامِ تصمیماتِ سیاسیِ سختِ ایشان، در سایه‌ی همین محافظت از هسته‌ی فرهنگیِ امام معنا پیدا می‌کند.

به عنوان یک مشاهده‌گرِ نزدیک در محافلِ فرهنگی، باید به یک ظرافتِ کمتر دیده‌شده یعنی  نحوه‌ی بازخوانیِ فرهنگیِ ایشان از شخصیتِ امام اشاره کنم. در بسیاری از دیدارهای ادبی و هنری، وقتی رهبر شهید یا امام شهید انقلاب از امام سخن می‌گویند، صرفاً به جنبه‌های فقهی یا سیاسیِ ایشان نمی‌پردازند؛ بلکه عمداً بر ظرافت‌های هنری، اشعارِ دورانِ جوانی، و درکِ عمیقِ امام از لطایفِ روحیِ جوانان تأکید می‌کنند.

به یاد دارم در جلساتی که گاها درباره‌ی فرسایش یا  افولِ انگیزه‌های انقلابی در برخی آثار هنری بحث می‌شد، ایشان به جایِ یک رویکردِ سلبی و دستوری، از ذوقِ لطیفِ امام و نگاهِ زیبایى‌شناختیِ ایشان به مقوله‌ی عشق و معنویت یاد می کردند. این روایت‌گری، نشان می‌دهد که ایشان می‌کوشند چهره‌ی امام را از یک شخصیتِ صرفاً خشکِ سیاسی به یک الگویِ جامعِ فرهنگی و سبک زندگی ارتقا دهند. این دقیقاً همان هنرِ رهبری فرهنگی است؛ یعنی ترجمه‌ی یک میراثِ بزرگ به زبانِ هنر، ادبیات و سبک زندگیِ روزِ جامعه.

در پاسخ به پرسش شما باید با قاطعیت گفت: خیر، این رابطه فراتر از یک دلبستگیِ شخصیِ شاگرد به استاد است؛ ما با یک انطباقِ کامل معرفتی، گفتمانی و عملی روبه‌رو هستیم. رهبر شهید، خود را ادامه‌ی همان روحِ واحد در یک بسترِ تاریخیِ جدید می‌دانند. اما اگر بخواهیم عصاره‌ی این انطباق را برای نسل جوان و نخبگانی تبیین کنیم، باید بگوییم  مدلِ رهبریِ ایشان، مدیریتِ بر مدارِ امام نیست، بلکه تولیدِ مجددِ فهمِ امام در هر عصر است. ایشان به نسل جوان می‌آموزند که امام خمینی(س) یک پدیده‌ی موزه‌ای متعلق به دهه ۴۰ و ۵۰ نیست، بلکه یک منبعِ جوشانِ فرهنگی است که هنوز برای حلِ بحران‌های هویتی، سبک زندگی و تمدنیِ انسانِ معاصر، حرفِ نو دارد. درکِ این انطباقِ فکری، کلیدِ رمزگشایی از تمامِ استراتژی‌های فرهنگی و سیاسیِ امروزِ نظام است.

 

 شما امروز ریاست دانشگاه بین‌المللی مذاهب اسلامی را برعهده دارید و سال‌ها نیز در حوزه فعالیت‌های فرهنگی، اقوام و  مذاهب مسئولیت داشته‌اید. رهبر شهید نیز همواره بر تقریب مذاهب و وحدت امت اسلامی تأکید کرده‌اند. این تأکید را باید در چارچوب تحولات سیاسی منطقه تحلیل کرد یا ریشه در یک مبنای عمیق فقهی، قرآنی و تمدنی دارد؟ این نگاه چه تفاوتی با برداشت‌های رایج از مفهوم وحدت اسلامی دارد؟

 

 تقلیلِ مسأله‌ی وحدت در اندیشه‌ی رهبر انقلاب به یک تاکتیکِ ژئوپلیتیک یا یک ائتلافِ مصلحتیِ منطقه‌ای، ناشی از نگاهِ سکولار به سیاست است

فتاوای مشهور ایشان در حرمتِ توهین به مقدسات اهل سنت، ریشه در یک فقه‌الوحده‌ی عمیق دارد

چگونه یک جوانِ شیعه‌ی ایرانی، یک نوجوانِ اهل سنتِ فلسطینی، و یک جوانِ زیدیِ یمنی امروز در یک جبهه‌ی واحد می‌ایستند؟/ این همبستگی، محصولِ موشک و موشکباران نیست؛ محصولِ دهه‌ها رهبری فرهنگی است

قرائتِ رهبر انقلاب، وحدت در عینِ کثرت است/ ایشان به دنبالِ تک‌صداییِ مذهبی نیستند، بلکه به دنبالِ هم‌افزاییِ تمدنی اند

محمدهادی فلاح زاده/ محمد هادی فلاح زاده

به عنوان کسی که سال‌ها در نهادهای فرهنگیِ مرتبط با این دغدغه  و چند سالی در دانشگاه بین‌المللی مذاهب اسلامی - هم در مقام اجرا  و هم در جایگاه آموزشی و پژوهشی حضور داشته‌ام، باید در همین گام نخست مجددا یک خطای شناختی رایج را اصلاح کنم. تقلیلِ مسئله‌ی وحدت در اندیشه‌ی رهبر انقلاب به یک تاکتیکِ ژئوپلیتیک یا یک ائتلافِ مصلحتیِ منطقه‌ای، ناشی از نگاهِ سکولار به سیاست است که دین و فرهنگ را صرفاً ابزاری برای قدرت می‌بیند. در منظومه‌ی فکری ایشان، وحدت اسلامی نه یک حربه‌ی سیاسی، بلکه یک ضرورتِ هستی‌شناختی، فقهی و تمدنی است. سیاستِ منطقه‌ایِ ایشان، معلولِ این نگاهِ عمیقِ فرهنگی-تمدنی است، نه علتِ آن. به عبارتی رهبری فرهنگی ستون فقرات و موتورِ محرکِ این راهبرد کلان یعنی وحدت امت اسلامی  است.

در فقهِ سنتیِ سیاسی، گاهی به وحدت به عنوان یک حکم ثانوی یا یک مصلحتِ زمانه نگاه می‌شد، یعنی اگر مصلحت اقتضا کرد، از اختلافات بگذریم. اما در اجتهادِ پویای رهبر شهید، وحدت یک حکم اولی و تکلیفی است. ایشان با استناد به آیاتی چون وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا، حبل‌الله را نه یک پیمان‌نامه‌ی سیاسی، بلکه یک پیوندِ وحیانی و فرهنگی می‌دانند. از منظر فقهیِ ایشان، تفرقه نه فقط یک گناه اخلاقی، بلکه یک خیانت به امانتِ نبوی و مانعِ تحققِ مدینه‌ی فاضله‌ی اسلامی است. بنابراین، فتاوای مشهور ایشان در حرمتِ توهین به مقدسات اهل سنت، ریشه در یک فقه‌الوحده‌ی عمیق دارد که مرزهای مذهبی را در ذیلِ هویتِ برادرانه‌ی ایمانی بازتعریف می‌کند.

اینجاست که باید به عینیتِ رهبری فرهنگی به عنوان ستون فقراتِ تصمیمات سیاسی بپردازیم. امروز از محور مقاومت در ادبیات سیاسی سخن می‌گوییم؛ اما این محور، پیش از آنکه یک ائتلافِ نظامی یا سیاسی باشد، یک پدیده‌ی فرهنگی و عاطفی است.

چگونه یک جوانِ شیعه‌ی ایرانی، یک نوجوانِ اهل سنتِ فلسطینی، و یک جوانِ زیدیِ یمنی امروز در یک جبهه‌ی واحد می‌ایستند؟ این همبستگی، محصولِ موشک و موشکباران نیست؛ محصولِ دهه‌ها رهبری فرهنگی است. رهبر شهید انقلاب سال‌ها بر مشترکاتِ عاطفی، فرهنگی و نمادین مانند محبتِ اهل‌بیت که در دلِ اهل سنت نیز هست، یا حماسه‌ی عاشورا که فراتر از مذهب، به یک گفتمانِ مقاومت تبدیل شده، تمرکز کردند. تصمیمات سیاسیِ سختِ ایشان در حمایت از ملت‌های منطقه، دقیقاً بر بسترِ این نرم‌افزارِ فرهنگیِ مشترک استوار شده است. اگر ایشان سال‌ها در سطحِ نخبگانی و توده‌ای، پیوستِ فرهنگیِ وحدت را تزریق نمی‌کردند، امروزِ محور مقاومت در برابرِ فشارهای سیاسیِ داخلیِ کشورها، دوام می‌آورد؟ قطعا خیر.

ایشان با یک مهندسیِ فرهنگیِ بی‌نظیر، دستِ روی حافظه‌ی تاریخیِ مشترک می‌گذارند. از شکوه‌ی تمدنِ اسلامیِ مشترک در اندلس و بغداد می‌گویند، از شعر و ادبیاتِ مشترک، و از دردهای مشترکِ امروزِ جهان اسلام مثل غزه و میانمار. این رویکرد، نشان می‌دهد که ایشان می‌خواهند اتاقِ فکرِ وحدت را از یک دادگاهِ کلامی به یک کارگاهِ تمدن‌سازی تبدیل کنند. این دقیقاً اوجِ رهبری فرهنگی است: تغییرِ زمینِ بازی از تفاوت‌های سلبی به آرمان‌های ایجابی.

برداشت‌های رایج از وحدت اسلامی معمولاً به دو سو می‌روند: یا وحدتِ سیاسیِ صرف مثل تشکیل یک ناتوی اسلامی که صرفاً علیه یک دشمن خارجی باشد و یا وحدتِ ادغامی که در آن هر گروهی از عقایدِ خود بگذرد تا به یک دینِ جدید یا یک مذهبِ واحد برسیم.

اما قرائتِ رهبر انقلاب، وحدت در عینِ کثرت است. ایشان به دنبالِ تک‌صداییِ مذهبی نیستند، بلکه به دنبالِ هم‌افزاییِ تمدنی اند. در مدلِ ایشان، تفاوت‌های فقهی و کلامی به عنوان یک تنوعِ طبیعی و حتی مایه‌ی غنای تمدن اسلامی به رسمیت شناخته می‌شود، اما این تفاوت‌ها نباید به گسستِ سیاسی و دشمنیِ فرهنگی منجر شود. فرمولِ عملیاتیِ ایشان این است: مدیریتِ تفاوت‌ها در فضایِ خصوصیِ علمی، و تمرکزِ مطلق بر مشترکات در فضایِ عمومیِ تمدنی.

بنابراین  تأکیدِ رهبر شهید انقلاب بر وحدت اسلامی، ریشه در یک پارادایمِ تمدن‌ساز دارد که ستون فقراتِ آن، رهبری فرهنگی است. ایشان معتقدند تمدنِ نوینِ اسلامی بدونِ سوژه‌یِ واحدِ اسلامی و بدونِ زیست‌جهانِ فرهنگیِ مشترک محال است شکل بگیرد. برای نسل جوان و نخبگانی که در دانشگاه‌ها و نهادهای فرهنگی بخصوص کنشگرانی که در حوزه های مرتبط با تقریب فعالیت می‌کنند، پیامِ این تحلیل بسیار روشن است: وحدت اسلامی، یک شعارِ مناسبتی در هفته‌ی وحدت نیست؛ بلکه زیرساختِ نرم‌افزاریِ قدرتِ ملی و منطقه‌ای ماست. هر کنشگر فرهنگی که بتواند یک پلِ عاطفی، یک اثر هنریِ مشترک، یا یک گفتمانِ علمیِ مشترک میانِ مذاهب ایجاد کند، در واقع در حالِ انجامِ یک کنشِ استراتژیکِ سیاسی-امنیتی است. سیاستِ منطقه‌ایِ ما، دقیقاً به اندازه‌ی عمقِ فرهنگیِ وحدتی که در جامعه‌ی اسلامی ایجاد کرده‌ایم، اقتدار خواهد داشت.

 

یکی از محورهای ثابت در بیانات رهبر شهید انقلاب، نقش دانشگاه در آینده کشور و شکل‌گیری تمدن نوین اسلامی و کرسی آزاد اندیشی است. از منظر شما، این نگاه چه تفاوتی با تلقی متعارف از دانشگاه دارد؟ آیا دانشگاه صرفاً باید مرکز تولید علم باشد یا مأموریتی گسترده‌تر در تربیت انسان، تولید اندیشه و ساختن آینده فرهنگی جامعه بر عهده دارد؟

 

وقتی ایشان از نهضتِ تولیدِ علم یا جهادِ تبیین در دانشگاه سخن می‌گویند، در واقع در حالِ انجامِ یک رهبری فرهنگی هستند

 استقلالِ علمی، یک پروژه‌ی صرفاً اقتصادی یا امنیتی نیست؛ بلکه حیاتی‌ترین بخشِ استقلالِ فرهنگی است

در نگاهِ رایجِ برخی یا حتی برخی نگاه‌های فرهنگیِ سلبی، آزادیِ بیان در دانشگاه یا یک تهدید است و یا صرفاً یک سوپاپِ اطمینانِ سیاسی. اما از منظرِ رهبریِ فرهنگیِ ایشان، کرسی‌های آزاداندیشی یک ضرورتِ معرفتی و تربیتی است

رهبر انقلاب می‌فرمایند، دانشگاه باید ابتدا انسانِ ترازِ تمدنِ نوین اسلامی را بسازد. تفاوت در غایت است

محمدهادی فلاح زاده/ محمد هادی فلاح زاده

برای واکاوی این پرسش، ابتدا باید از یک پارادایمِ رایجِ جهانی عبور کنیم: پارادایمی که دانشگاه را صرفاً به مثابه یک بنگاهِ تولیدِ سرمایه‌ی انسانی یا کارخانه‌ی مهارت‌آموزی برای بازار کار می‌بیند. در این نگاهِ پوزیتویستی و نئولیبرال، علم، امری خنثی و ابزاری برای رفاهِ مادی است. اما در منظومه‌ی فکری رهبر انقلاب، این تقلیل‌گرایی به شدت طرد می‌شود. از منظر ایشان، دانشگاه مغز متفکر و قلب تپنده‌ی جریانِ فرهنگیِ جامعه است. در اینجا نیز، همان رهبری فرهنگی به عنوان ستون فقراتِ تمامِ تصمیمات کلانِ علمی و سیاسی ظاهر می‌شود. ایشان معتقدند که تمدن نوین اسلامی با سیمان و فولاد ساخته نمی‌شود، بلکه با نرم‌افزارِ علمی و انسانِ تمدن‌ساز بنا می‌گردد. بنابراین، نسبت علم و دانشگاه، یک نسبتِ کاملاً فرهنگی و هستی‌شناختی است.

در نگاه متعارف، دانشگاه مرکزِ تولیدِ داده و تکنولوژی است. اما در تحلیلِ راهبردیِ رهبر انقلاب، علم، هویت‌ساز و سبک‌زندگی‌ساز است. وقتی ایشان از نهضتِ تولیدِ علم یا جهادِ تبیین در دانشگاه سخن می‌گویند، در واقع در حالِ انجامِ یک رهبری فرهنگی هستند. چرا؟ زیرا ایشان به‌خوبی دریافته‌اند که غرب، تنها با فروشِ تکنولوژی بر جهان مسلط نشده، بلکه با انحصارِ تولیدِ علم، سبکِ تفکر و سبکِ زندگی خود را صادر کرده است. بنابراین، استقلالِ علمی، یک پروژه‌ی صرفاً اقتصادی یا امنیتی نیست؛ بلکه حیاتی‌ترین بخشِ استقلالِ فرهنگی است. تصمیمات سیاسیِ سختِ ایشان در حمایت از دانشمندانِ هسته‌ای، نانو یا سلول‌های بنیادین، دقیقاً بر همین بستر استوار است: شکستنِ هیمنه‌ی فرهنگیِ انحصارِ علمیِ غرب.

اما ظریف‌ترین و بخش کمتر فهمیده‌شده‌ی این منظومه، تأکیدِ بی‌بدیلِ ایشان بر کرسی‌های آزاداندیشی است. در نگاهِ رایجِ برخی یا حتی برخی نگاه‌های فرهنگیِ سلبی، آزادیِ بیان در دانشگاه یا یک تهدید است و یا صرفاً یک سوپاپِ اطمینانِ سیاسی. اما از منظرِ رهبریِ فرهنگیِ ایشان، کرسی‌های آزاداندیشی یک ضرورتِ معرفتی و تربیتی است.

به عنوان یک مشاهده‌گرِ نقل به مضمون می کنم که در جلسه ای، برخی از مسئولین با دغدغه‌ی حاشیه‌سازی یا تضادِ آرا در دانشگاه، از لزومِ کنترلِ فضا و یکدست‌سازیِ ذهنیِ دانشجویان سخن می‌گفتند. بعد از اینکه رهبر شهید انقلاب از این رویکرد و رویکرد های اینچنینی مطلع می شدند- نقل من است البته با این مضمون که می فرمودند: دانشگاهی که در آن تقابلِ اندیشه‌ها تحمل نشود، دانشگاه نیست، پادگان است. ذهنِ دانشجو با شنیدنِ نقدها واکسینه می‌شود، نه با سانسور.

این رویکرد، کلیدِ رمزگشایی از رهبری فرهنگیِ ایشان است. ایشان می‌دانند که باورِ تحمیلی شکننده است و یقینِ عقلانی تنها در کوره‌ی تقابلِ آزادانه‌ی اندیشه‌ها ساخته می‌شود. کرسی‌های آزاداندیشی، ابزارِ ایشان برای تبدیلِ دانشجو از یک مصرف‌کننده‌ی منفعلِ ایدئولوژی به یک کنشگرِ عقلانی، پرسشگر و متقن است. این دقیقاً همان تربیتِ انسانی است که شایسته‌ی ساختنِ یک تمدن بزرگ است؛ انسانی که نه از سرِ عادت، که از سرِ انتخابِ آگاهانه در این مسیر گام برداشته است.

تعبیرِ مشهورِ دانشگاه، قرارگاه اصلی انقلاب فرهنگی است، اغلب تکرار می‌شود اما عمقِ آن مغفول مانده است. در تلقی متعارف، دانشگاه باید توسعه‌ی اقتصادی را پیش ببرد. اما رهبر انقلاب می‌فرمایند دانشگاه باید ابتدا انسانِ ترازِ تمدنِ نوین اسلامی را بسازد. تفاوت در غایت است. دانشگاه در این پارادایم، مأموریت دارد جهان‌بینیِ توحیدی را با پیشرفته‌ترین دستاوردهای تجربی پیوند بزند. یعنی خروجیِ دانشگاه نباید صرفاً یک مهندسِ متدین باشد، بلکه باید یک مهندسِ تمدن‌ساز باشد که دغدغه‌ی عدالت، پیشرفتِ همه‌جانبه و حلِ مسائلِ منطقه‌ی خود را دارد. این نگاه، دانشگاه را از یک برجِ عاج‌نشینِ آکادمیک به یک میدانِ جهادیِ حلِ مسئله تبدیل می‌کند.

بطور مشخص در پاسخ به پرسش شما باید تأکید کنم: خیر، دانشگاه در اندیشه‌ی رهبر انقلاب به هیچ‌وجه صرفاً یک مرکزِ تولیدِ علمِ ابزاری یا مهارت‌آموزی نیست. دانشگاه، کارگاهِ انسان‌سازی و معماریِ آینده‌ی فرهنگیِ جامعه است.

 

بخش قابل توجهی از شناخت جامعه از رهبر شهید انقلاب از طریق سخنرانی‌ها و حضورهای رسمی شکل گرفته است؛ اما کسانی که سال‌ها در مجموعه‌های مرتبط با ایشان فعالیت کرده‌اند، معمولاً با ابعاد دیگری از شخصیت، شیوه تعامل و سبک مدیریت ایشان آشنا هستند. اگر بخواهید، یکی از ویژگی‌های کمتر شناخته‌شده آیت‌الله خامنه‌ای را روایت کنید، آن ویژگی چیست؟

 

رهبر شهید، به جوان یا هنرمند این پیامِ عمیق را می‌دهند که: من به عنوان رهبر جامعه،‌ تو و دغدغه‌ی تو را نه به عنوان یک ابزار، بلکه به عنوان یک «جهانِ معنایی» به رسمیت می‌شناسم

در سیره‌ی مدیریتیِ رهبر انقلاب، ما با یک مدیریتِ معنا‌محور روبه‌رو هستیم. ایشان به جایِ تجویزِ دستوری، با ایجادِ طنین فرهنگی مدیریت می‌کنند

 

در ادبیاتِ رسانه‌ای و جامعه‌شناختی، معمولاً از رهبر شهید انقلاب به عنوان یک استراتژیستِ مسلط، یک فقیهِ سیاست‌ورز یا یک خطیبِ مسلط یاد می‌شود. این تصویر، اگرچه ناصحیح نیست، اما دچار نوعی تقلیل‌گراییِ رسانه‌ای است که ساحت‌های لطیف‌تر و انسانی‌ترِ شخصیتِ ایشان را تحت‌الشعاعِ هیمنه‌ی سیاسی قرار می‌دهد. به عنوان کسی که بعضا توفیقِ حضور در محضر ایشان را داشته‌ام، باید بگویم آنچه در پشتِ درهای بسته و در مواجهه‌ی مستقیم با نخبگان، هنرمندان و جوانان خودنمایی می‌کند، ویژگی‌ای است که می‌توان آن را زیبایی‌شناسیِ توجه و شنواییِ فعالِ پدیدارشناسانه نامید. این ویژگی، دقیقاً همان حلقه‌ی مفقوده‌ای است که نشان می‌دهد چگونه رهبری فرهنگی، ستون فقرات و موتورِ محرکِ تمامِ کنش‌های سیاسی و مدیریتیِ ایشان است.

اجازه بدهید به جای کلی‌گویی، یک صحنه‌ی زیسته را ترسیم کنم. در بسیاری از دیدارهای خصوصی یا نیمه‌خصوصی با جمعی از جوانانِ نویسنده، فیلم‌ساز یا حتی دانشجویانِ منتقد، انتظارِ رایج این است که رهبر نظام، یا به تبیینِ کلانِ سیاسی بپردازد و یا صرفاً یک رهنمودِ اخلاقیِ عمومی ارائه دهد. اما آنچه من بارها شاهد بوده‌ام، شگفت‌انگیز است.

ایشان با چنان ظرافتِ زیبایی‌شناختی واردِ جزئیاتِ یک رمان، یک فیلم‌نامه یا حتی یک دغدغه‌ی وجودی یک جوانِ بیست‌ساله می‌شوند که گویی خود، یک ویراستارِ ادبیِ وسواسی یا یک منتقدِ سینماییِ پدیدارشناس هستند. در مواجهه با یک فیلم‌سازِ جوان که از استیصالِ خود در برابرِ پیچیدگی‌های اخلاقیِ شخصیتِ منفیِ فیلمش سخن می‌گفت، ایشان به جایِ یک قضاوتِ فقهیِ سریع، از رنجِ انسانِ مدرن در مواجهه با تجرد و ظرافتِ قلمِ داستایوفسکی در ترسیمِ همان تضاد سخن می گویند.

این شنواییِ فعال و توجه به جزئیاتِ معنایی، یک رفتارِ تفننی نیست؛ بلکه یک روش شناسی مدیریتی است. ایشان با این کار، به سوژه‌ی فرهنگی (جوان یا هنرمند) این پیامِ عمیق را می‌دهند که: من به عنوان رهبر جامعه،‌ تو و دغدغه‌ی تو را نه به عنوان یک ابزار، بلکه به عنوان یک 'جهانِ معنایی' به رسمیت می‌شناسم.

اما در لایه‌ی تحلیلی، باید پرسید این ویژگی از کجا می‌آید؟ این زیبایی‌شناسیِ توجه، ریشه در یک مبانی انسان‌شناختی و عرفانی دارد. در حکمتِ متعالیه و نگاهِ توحیدیِ ایشان، انسان و آثارِ روحیِ او، تجلیِ اسماءِ الهی هستند. بنابراین، نمی‌توان با یک عقلانیتِ ابزاریِ- که صرفاً به دنبالِ خروجی و کارکرد است-  با انسان و فرهنگ برخورد کرد.

اینجاست که باید بر رهبری فرهنگی به عنوان ستون فقرات تأکید کنم. بسیاری از تحلیل‌گرانِ سیاسی، تصمیماتِ سخت، قاطع و گاه مقابله ای رهبر انقلاب در عرصه‌ی ژئوپلیتیک مانند تقابل با استکبار، یا مدیریتِ بحران‌های امنیتی را صرفاً حاصلِ یک رئالیسمِ سیاسی می‌دانند. اما مشاهده‌گرِ نزدیک می‌داند که این قاطعیتِ سیاسی، دقیقاً پوسته‌ی سختی است که برای محافظت از همین ظرافت‌های فرهنگی و فضایِ تنفسِ معنا طراحی شده است. ایشان در خلوتِ مدیریتیِ خود، سیاستِ کلان را می‌چرخانند تا در این سرزمین، یک جوان بتواند با آن ظرافتِ زیبایی‌شناختی فیلم بسازد، شعر بگوید و بدونِ هراس، اندیشه‌ورزی کند. تمامِ آن اقتدارِ سیاسی، در خدمتِ تأمینِ همین امنیتِ فرهنگی و معنوی است.

این ویژگی، سبکِ مدیریتِ ایشان را نیز کاملاً دگرگون کرده است. در سیستم‌های بوروکراتیک، مدیر با کارمند یا هنرمند از دریچه‌ی سلسله‌مراتبِ قدرت سخن می‌گوید. اما در سیره‌ی مدیریتیِ رهبر انقلاب، ما با یک مدیریتِ معنا‌محور روبه‌رو هستیم. ایشان به جایِ تجویزِ دستوری، با ایجادِ طنین فرهنگی مدیریت می‌کنند. وقتی ایشان در یک جلسه‌ی فرهنگی، به جایِ دستور دادن، یک بیتِ شعرِ حافظ یا یک فراز از نهج‌البلاغه را با یک تحلیلِ روان‌شناختیِ بی‌نظیر تطبیق می‌دهند، در واقع در حالِ مهندسیِ ذهنیِ جمعیِ حاضران هستند. این سبک، اطاعتِ کورکورانه نمی‌آورد، بلکه هم‌افزاییِ عقلانی و عاطفی ایجاد می‌کند.

اگر بخواهم آن ویژگیِ کمتر گفته‌شده را در یک عبارتِ ادبیات دانشگاهی خلاصه کنم، آن را تسلطِ بی‌بدیل بر 'سوادِ فرهنگی و زیبایی‌شناختی' در کنارِ همدلیِ عمیق با سوژه‌ی انسانی می‌نامم.

محمدهادی فلاح زاده/ محمد هادی فلاح زاده

 نسل امروز بیش از هر زمان دیگری از طریق رسانه‌های نوین و شبکه‌های اجتماعی با مفاهیم سیاسی و فرهنگی مواجه می‌شود و گاه شناخت او از شخصیت‌های تأثیرگذار، محدود به روایت‌های پراکنده و رسانه‌ای است. به نظر شما، برای معرفی منظومه فکری و فرهنگی رهبر شهید انقلاب به نسل جوان، چه رویکردی باید در پیش گرفت؟ آیا شیوه‌های مرسوم کافی است یا نیازمند زبان، روایت و ابزارهای جدید هستیم؟

 

 چالشِ نسل جدید، کمبودِ اطلاعات نیست، بلکه بحرانِ معنا و گسستِ روایی است

منظومه‌ی فکری رهبر انقلاب، سرشار از استعاره‌های ادبی، تحلیل‌های روان‌شناختیِ دقیق از انسانِ مدرن، و نگاه‌های زیبایی‌شناختی به تاریخ است. 

 

برای پاسخ به این پرسشِ بنیادین، ابتدا باید یک خطای راهبردی در مواجهه‌ی سنتی با نسل جدید را نقد کنیم. نسلِ امروز  در یک اکوسیستمِ رسانه‌ایِ الگوریتم محور، تکه‌تکه‌شده و بصری زیست می‌کنند. چالشِ این نسل، کمبودِ اطلاعات نیست، بلکه بحرانِ معنا و گسستِ روایی است. در این فضا، رویکردهای مرسوم که مبتنی بر انتقالِ یک‌سویه‌ی داده‌ها از بالا به پایین و تکرارِ کلیاتِ شعاری،‌آنچه برای نسل های قبلی رایج بود، است، نه‌تنها کارساز نیست، بلکه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. در منظومه‌ی فکری رهبر شهید انقلاب، این چالش با همان کلیدِ طلاییِ مرکزیت امور فرهنگی به عنوان ستون فقراتِ تمامِ تصمیمات حل‌وفصل می‌شود. ایشان به‌خوبی می‌دانند که برای اتصالِ یک منظومه‌ی عمیقِ فکری به یک ذهنِ سیالِ مدرن، نمی‌توان از ابزارهایِ خشکِ اداری استفاده کرد؛ بلکه نیازمندِ یک ترجمه‌ی زیبایی‌شناختی و عقلانی هستیم.

ایشان مکرر در دیدار با فعالانِ رسانه‌ای و فرهنگی، یک تاکید و هشدار جدی را مطرح می کردند و آن خطرِ اداری کردنِ فرهنگ و تبلیغ است. ایشان بارها با دلسوزی اما با صراحت به مسئولین فرهنگی  و حوزوی تذکر داده‌اند که تقلیلِ اندیشه‌ی انقلاب به پوستر، بنر و بخشنامه‌های دستوری، خیانت به آن اندیشه است.

در نگاهِ ایشان، نسل جدید با زبانِ قدرت و اجبار بیگانه است و با زبانِ هنر، عقلانیتِ نقادانه و زیبایی ارتباط برقرار می‌کند. بنابراین، شیوه‌های مرسوم مانند برگزاریِ همایش‌های خشک یا توزیعِ متونِ طولانی و غیرجذاب کاملاً ناکافی است. ما نیازمندِ گذار از زبانِ تکلیف‌گرایانه به زبانِ جذابیت‌آفرین و مسئله‌محور هستیم.

اما راهکارِ عملیاتی چیست؟ از آنجا که رهبری فرهنگی، ستون فقراتِ تصمیماتِ ایشان است، راهکار نیز باید کاملاً فرهنگی باشد. راهکار، ترجمه‌ی مفاهیمِ کلان به فرم‌هایِ هنری و روایت‌هایِ کوتاهِ عمیق است.

منظومه‌ی فکری رهبر انقلاب، سرشار از استعاره‌های ادبی، تحلیل‌های روان‌شناختیِ دقیق از انسانِ مدرن، و نگاه‌های زیبایی‌شناختی به تاریخ است. نسل جوان باید به جایِ خواندنِ صرفِ بیاناتِ سیاسی، با رهبرِ هنرمند، رهبرِ ادیب و رهبرِ روان‌شناسِ جامعه آشنا شود. معرفیِ ایشان باید از طریقِ پادکست‌های روایی، اینفوگرافیک‌های مفهومی، مستندهای پرتره‌ی روان‌شناختی، و حتی بازی‌های رایانه‌ایِ مبتنی بر گفتمانِ مقاومت و تمدن‌سازی انجام شود. یعنی بسته‌بندیِ مجدد اندیشه در قالب‌هایی که خوراکِ طبیعیِ ذهنِ دیجیتالِ امروز است.

ایشان معتقد بودند نباید فقط حرف،‌ گفتار و کلام اعم از کلام وحی یا احادیت و یا سلوک معصومین و عارفین و سالکین راه خدا را تکرار کرد؛ بلکه باید آنرا گرفت و به زبانِ نسل امروز و با ابزار های آنها ترجمه کرد. الگوها و مبانی شاید یکسان باشد اما باید فرم و زبان ارایه آن باید متناسب با نسل امروز باشد.

این نگاه، اوجِ درکِ ایشان از رهبری فرهنگی است. ایشان نمی‌پسندند نسل جوان تقلیدگر باشند، بلکه می‌خواهند آنها تولیدکنندگانِ معنا باشند. در این پارادایم، نسل جدید نباید صرفاً مصرف‌کننده‌ی اندیشه‌ی رهبر باشد، بلکه باید شریکِ او در تولیدِ گفتمان شود.

لذا یک تغییرِ رویکردِ ضروری است  و ان اینکه به جایِ شروع کردن از شخصیتِ رهبر، از مسائلِ وجودیِ نسل جوان شروع کنیم. جوانِ امروز درگیرِ بحرانِ هویت، اضطرابِ آینده، پرسش درباره‌ی عدالتِ جهانی، و چگونگیِ ارتباط با دنیای مدرن است. هنرِ ما باید این باشد که نشان دهیم چگونه منظومه‌ی فکری رهبر انقلاب، دقیق‌ترین، منطقی‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین پاسخ‌های تمدنی را به این دغدغه‌هایِ زیسته دارد. وقتی جوان ببیند که این اندیشه، گره‌ای از ذهنِ او باز می‌کند، خودبه‌خود به سراغِ منبعِ آن (یعنی شخصِ رهبر شهید) خواهد رفت.

 

هر رهبر فکری، افزون بر تصمیمات سیاسی، میراثی فرهنگی و معرفتی از خود بر جای می‌گذارد که آثار آن در سال‌های بعد آشکار می‌شود. اگر بخواهید مهم‌ترین میراث فرهنگی و فکری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را برای آینده ایران و جهان اسلام در چند محور خلاصه کنید، به چه مؤلفه‌هایی اشاره خواهید کرد؟ کدام بخش از این میراث هنوز آن‌گونه که باید شناخته نشده است؟

وقتی از میراث  یک رهبر سخن می‌گوییم، منظورمان فهرستی از بخشنامه‌ها یا تصمیماتِ گذرایِ سیاسی نیست؛ بلکه منظور تغییرِ پارادایم و ارائه‌ی یک نرم‌افزارِ جامعِ زیست‌جهان است

در پارادایمِ مدرنیته‌ی غربی، عقلانیت (علم)، معنویت (دین) و عدالت (اجتماع) سه ساحتِ جدا از هم و گاه متضادند. اما میراثِ معرفتی رهبر انقلاب، ارائه‌ی یک مثلثِ به‌هم‌پیوسته و جدایی‌ناپذیر است.

در حالی که بسیاری از سیاستمداران در چرخه‌های چهارساله یا ده‌ساله فکر می‌کنند، رهبر انقلاب در مقیاسِ قرن‌ها می‌اندیشند.

برای پاسداری از این میراث ، نباید صرفاً به تکرارِ شعارها بسنده کنید، بلکه باید آن فقهِ فرهنگی و آن زیبایی‌شناسیِ عاملیت را در قالبِ هنر، علم، رسانه و سبکِ زندگیِ روزِ جهان، بازتولید کنید

 

وقتی از میراث  یک رهبر سخن می‌گوییم، منظورمان فهرستی از بخشنامه‌ها یا تصمیماتِ گذرایِ سیاسی نیست؛ بلکه منظور تغییرِ پارادایم و ارائه‌ی یک نرم‌افزارِ جامعِ زیست‌جهان است که پس از او نیز، مسیرِ حرکتِ جامعه را تعیین می‌کند. در اندیشه‌ی رهبر شهید انقلاب، ما با گذار از مرحله‌ی تأسیسِ دولت-ملت به مرحله‌ی تمدن‌سازیِ نوین روبه‌رو هستیم. اما موتورِ محرک و ستون فقراتِ این گذارِ تاریخی، همان رهبری فرهنگی است. ایشان در طول دهه‌ها حکمرانی، سیاست و اقتصاد را نه به عنوان غایت، بلکه به عنوان سپرهای محافظتی برای شکل گیری یک شکوفاییِ فرهنگی و تمدنی به کار گرفتند. میراث ایشان، در واقع ترسیمِ نقشه‌ی راهِ تبدیلِ یک جامعه‌ی در حالِ توسعه به یک جامعه تمدن‌ساز است.

مهم‌ترین میراثِ فکری ایشان برای آینده‌ی ایران و جهان اسلام، بازتعریفِ پیشرفت است. در پارادایمِ مدرنیته‌ی غربی، عقلانیت (علم)، معنویت (دین) و عدالت (اجتماع) سه ساحتِ جدا از هم و گاه متضادند. اما میراثِ معرفتی رهبر انقلاب، ارائه‌ی یک مثلثِ به‌هم‌پیوسته و جدایی‌ناپذیر است.

ایشان در جلساتِ راهبردی، هرگاه درباره‌ی یک پروژه‌ی بزرگِ علمی یا اقتصادی بحث می‌شد، با یک سنجشِ سه‌وجهی آن را ارزیابی می‌کردند: آیا این کار عقلانی و علمی است؟ آیا پیوستِ معنوی و اخلاقی دارد؟ آیا در راستای عدالتِ اجتماعی است؟ این میراث، یعنی عقلانیتِ متعهد و معنویتِ عقلانی، تنها راهِ فرار از بن‌بست‌های تمدنِ مدرن مانند بحران محیط‌زیست، فروپاشیِ خانواده، و بی‌عدالتیِ جهانی است. تمامِ تصمیماتِ سیاسیِ سختِ ایشان در تقابل با استکبار، دقیقاً برای حفظِ استقلالِ این مثلثِ مقدس گرفته شده است.

بخشِ عظیمی از میراثِ ایشان که در قالبِ بیانیه‌ی گامِ دومِ انقلاب متبلور شده، یک شاهکارِ جامعه‌شناسیِ تاریخی است. ایشان انقلاب را یک رویدادِ تمام‌شده نمی‌دانند، بلکه آن را یک موجودِ زنده، تکامل‌یافته و رو به آینده می‌بینند.

به عنوان یک مدیر اجرایی  و استاد دانشگاه، همیشه شگفت‌زده‌ی افقِ دیدِ زمانیِ ایشان بوده‌ام. در حالی که بسیاری از سیاستمداران در چرخه‌های چهارساله یا ده‌ساله فکر می‌کنند، رهبر انقلاب در مقیاسِ قرن‌ها می‌اندیشند. میراثِ روش‌شناختی ایشان به نسل آینده می‌آموزد که برای ساختنِ آینده، نباید در تله‌ی تاریخ‌مصرف‌شدگی گرفتار شد، بلکه باید با پیوستگیِ نسلی، معماریِ یک تمدنِ چندقرنه‌ای را پیگیری کرد. این نگاه، به جامعه امیدِ استراتژیک و خستگی‌ناپذیریِ تاریخی تزریق می‌کند.

اما اینکه کدام بخش از این میراث هنوز آن‌گونه که باید شناخته نشده است؟ در نگاهِ من، فقهِ فرهنگ و هنر و زیبایی‌شناسیِ انسان مغفول‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین بخشِ میراثِ ایشان است.

قریب به این مضمون ایشان معتقد بودند صرفِ نداشتنِ گناه، هنر را ارزشمند نمی‌کند. اینکه آیا این اثر، روحیه‌ی ما می‌توانیم و عزت را در جوان بیدار می‌کند، یا او را به انفعال، سیاهی و بن‌بست می‌کشاند؟ هنری که انسان را از درون تهی و منفعل کند، حتی اگر حرامی هم در آن نباشد، از منظرِ فقهِ فرهنگیِ مذموم است.

این نگاه، یک انقلابِ عظیمِ معرفتی است. ایشان فرهنگ را نه در خط‌کشی‌های سخت حلال و حرام، بلکه در تولیدِ روان‌شناسیِ اجتماعی می‌سنجند. میراثِ پنهانِ ایشان، تربیتِ نسلی است که کنشگری دارد؛ نسلی که خود را بازیگرِ تاریخ می‌داند، نه تماشاگرِ سرنوشت. ایشان با تزریقِ مفاهیمی چون ما می‌توانیم، نه شرقی نه غربی و نفیِ سلطه، یک تغییرِ ژنتیکی در روانِ جمعیِ ایرانی ایجاد کردند که از یک جامعه‌ی مأیوس و تحت‌الحمایه، یک جامعه‌ی پرسشگر، مقتدر و تمدن‌ساز ساخت. این همان اوجِ رهبری فرهنگی به عنوان ستون فقرات است؛ ایشان سیاست را چرخاندند تا این روان‌شناسیِ پیروز و عامل در جامعه شکل بگیرد.

لذا میراثِ فرهنگی و فکریِ رهبری شهید برای آینده، معماریِ انسانِ ترازِ تمدنِ نوینِ اسلامی است؛ انسانی که در مثلثِ عقلانیت، معنویت و عدالت زیست می‌کند، افقِ دیدِ تاریخی دارد و از نظرِ روانی، خود را عاملِ تغییر می‌داند.

بخشی از این میراث که هنوز ناشناخته مانده، متدولوژی و فقهِ دقیقِ فرهنگی-هنریِ ایشان است که هنوز در دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه‌ی ما به‌درستی تدوین و تدریس نشده است.

پیامِ نهایی برای نسلِ جوان و نخبگانی این است: میراثِ رهبر انقلاب، یک موزه‌ی تاریخی برای بازدید نیست، بلکه یک کارگاهِ باز و در حالِ ساخت است. شما وارثانِ یک نرم‌افزارِ تمدنی هستید. برای پاسداری از این میراث، نباید صرفاً به تکرارِ شعارها بسنده کنید، بلکه باید آن فقهِ فرهنگی و آن زیبایی‌شناسیِ عاملیت را در قالبِ هنر، علم، رسانه و سبکِ زندگیِ روزِ جهان، بازتولید کنید. تا زمانی که این رهبری فرهنگی در رگ‌هایِ جامعه جریان داشته باشد، ایران و جهان اسلام، نه تنها متوقف نخواهند شد، بلکه فصلِ درخشانِ تمدنِ بشری را رقم خواهند زد.

محمدهادی فلاح زاده/ محمد هادی فلاح زاده

 رهبر شهید در مورد مردم ایران فرمودند: خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابله‌ی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد. مردم مبعوث شده چه ویژگی دارند و چطور می شود از این ویژگی محافظت کرد؟

 

بسیاری از تحلیل‌گرانِ غربی و حتی برخی از مدیرانِ داخلی، تصور می‌کنند که این مقابله با حوادث و تمام کردنِ کار توسط مردم، ناشی از پروپاگاندای رسانه‌ای یا اجبارهای امنیتی است؛ این یک خطای محاسباتیِ بزرگ است

رهبر شهید معتقد بودند باید به عقلانیتِ ایمانی و فطرتِ بیدارِ همین مردمی که امروز در غبارِ فتنه گم شده‌اند، اعتماد کرد. کار را باید به خودِ مردم سپرد.

 

 

برای واکاوی این عبارتِ راهبردی و عمیق رهبر انقلاب، ابتدا باید از ادبیاتِ رایجِ جامعه‌شناسیِ سیاسیِ سکولار عبور کنیم. در علوم سیاسیِ کلاسیک و مدرن، مردم معمولاً یا به عنوان توده - مجموعه‌ای منفعل، احساساتی و نیازمندِ مدیریت - تعریف می‌شوند، و یا به عنوان شهروند - موجودی عقلانی اما صرفاً مادی و پیگیرِ منافعِ فردی.

اما تعبیر مبعوث شدنِ مردم یک انقلابِ معرفتی و یک جهشِ هستی‌شناختی است. واژه‌ی بعثت در فرهنگِ قرآنی، مختص به انبیاء است. وقتی رهبر انقلاب این صفت را به مردم نسبت می‌دهند، در حالِ ترسیمِ یک پارادایمِ نوین از مردم‌سالاری هستند؛ مدلی که در آن مردم، نه یک پایگاهِ رأی یا ابزارِ قدرت، بلکه نمایندگانِ اراده‌ی الهی در تاریخ و مأمورانی برای تغییرِ معادلاتِ مادی هستند. و باز هم در اینجا باید تأکید کنم که این ارتقای مقامِ مردم، محصولِ مستقیمِ رهبری فرهنگی است؛ زیرا این فرهنگ و معنویت است که خاکِ وجودیِ انسان را برای پذیرشِ این بعثتِ جمعی آماده می‌کند و ستون فقراتِ تمامِ تصمیماتِ سیاسیِ نظام را در راستای حفظِ این کنشگری الهی شکل می‌دهد.

مردمِ مبعوث چه ویژگی‌هایی دارند؟

این مردم از سه ویژگیِ بنیادین برخوردارند که آن‌ها را از جوامعِ مدرن متمایز می‌کند:

۱. عاملیتِ تاریخی (نه انفعال): آن‌ها خود را تماشاگرِ تاریخ نمی‌دانند، بلکه خود را معمارانِ تاریخ می‌دانند. در برابرِ حوادث، منفعلانه تسلیم نمی‌شوند، بلکه مقابله می‌کنند.

۲. پیوندِ آسمانی (قدسی‌شدنِ امرِ سیاسی): کنشِ آن‌ها صرفاً بر اساس محاسبه‌ی هزینه-فایده‌ی مادی نیست. وقتی مردم مبعوث می‌شوند، هزینه برایشان معنای شهادت و ایثار می‌یابد و فایده معنای قربِ الهی و رضای تاریخی.

۳. تاب‌آوریِ معنا‌محور: در برابرِ سخت‌ترین تحریم‌ها و تهدیدها، دچار فروپاشیِ روانی نمی‌شوند، زیرا به یک منبعِ قدرتِ نامرئی اما بی‌نهایت متصل‌اند.

اینجاست که باید به عنوان یک مطلع اشاره کنم. بسیاری از تحلیل‌گرانِ غربی و حتی برخی از مدیرانِ داخلی، تصور می‌کنند که این مقابله با حوادث و تمام کردنِ کار توسط مردم، ناشی از پروپاگاندای رسانه‌ای یا اجبارهای امنیتی است. این یک خطای محاسباتیِ بزرگ است.

متعدد دیده ایم در اوجِ فشارهای اقتصادی یا تهدیدات نظامی، وقتی برخی از مسئولین با نگرانی از تحملِ مردم سخن می‌گویند، رهبر انقلاب با آرامشی عجیب و تکیه‌ای عمیق، بحث را به ظرفیت‌های فرهنگی و ایمانیِ ملت ارجاع می‌دهند. ایشان معتقدند که این بعثتِ مردمی یک سنتِ الهی است که با فرهنگ‌سازیِ دینی و انقلابی بیدار و حفظ شده است. تمامِ تصمیماتِ سختِ سیاسیِ ایشان مانند ایستادگی در برابرِ استکبار، عدمِ عقب‌نشینی در برابرِ فشارها، یا حمایت از محور مقاومت دقیقاً بر این ستون فقرات استوار است: حفظِ فضایِ فرهنگی‌ای که در آن، این بعثتِ الهی امکانِ تنفس دارد. اگر روزی فرهنگِ جامعه سکولار شود و مردم فقط شهروندِ مادی باشند، آن بعثت باطل شده و مردم در برابرِ حوادثِ تاریخی، دوام نخواهند آورد.

اجازه دهید یک مشاهده‌ی عینی را روایت کنم. در جریانِ دی ماه 1404 که فضای کشور به شدت ملتهب شده بود، در فضای تصمیم سازی و تصمیم گیری بحث بر سرِ نحوه‌ی برخوردِ  و مدیریتِ افکار عمومی بود. اما رهبر انقلاب صورت‌مسئله را تغییر دادند. ایشان از مردم گفتند که آنها  مانند یک توده‌ی سرکش نیستند و نباید با آنها اینگونه رفتار شود. باید به عقلانیتِ ایمانی و فطرتِ بیدارِ همین مردمی که امروز در غبارِ فتنه گم شده‌اند، اعتماد کرد. کار را باید به خودِ مردم سپرد. و دقیقاً همین اتفاق رخ داد. وقتی رهبری با ظرافتِ فرهنگیِ تمام، به جایِ تقابلِ امنیتیِ صرف، روایتِ صحیح و جهادِ تبیین را به میدان آوردند، همین مردمِ ، خودبه‌خود به صحنه آمدند و معادلات را تغییر دادند. این روایت نشان می‌دهد که مردمِ  نیاز به هژمونیِ فرهنگی دارند، نه صرفاً هژمونیِ امنیتی.

 

 چگونه می‌توان از این ویژگیِ بی‌نظیر محافظت کرد؟

محافظت از مردمِ مبعوث، با دیوارکشیِ فیزیکی یا سانسورِ اطلاعاتی ممکن نیست؛ بلکه محافظت از آن، کاملاً یک فرآیندِ فرهنگی-معنوی است

مردمِ مبعوث در اندیشه‌ی رهبر انقلاب، یعنی تجلیِ اراده‌ی الهی در کالبدِ یک ملتِ مؤمن برای برهم زدنِ معادلاتِ استکباری

محافظت از مردمِ مبعوث، با دیوارکشیِ فیزیکی یا سانسورِ اطلاعاتی ممکن نیست؛ بلکه محافظت از آن، کاملاً یک فرآیندِ فرهنگی-معنوی است.

۱. صیانت از امیدِ الهی و پیوندِ دین و دنیا: بزرگترین تهدید برای مردمِ مبعوث، ناامیدی و تلقینِ بن‌بست است. محافظت از این مردم، یعنی هنرمندان، رسانه‌ها و نخبگان مدام این باور را بازتولید کنند که خدا با ماست و تاریخ به نفعِ مستضعفین رقم می‌خورد.

۲. جلوگیری از تقلیلِ انقلاب به مدیریتِ روزمره: اگر نظامِ حکمرانی، مردم را فقط برای حلِ مشکلاتِ ترافیکی، اقتصادی و اداری بخواهد، آن‌ها را از مقامِ بعثت به مقامِ مصرف‌کننده‌ی خدمات تنزل داده است. محافظت از بعثت، یعنی همواره افقِ تمدنی و جهانیِ انقلاب را پیش چشمِ مردم زنده نگه داشتن.

۳. شفافیت و اعتمادِ متقابل: مردمِ مبعوث، مردمِ بصیر هستند. اگر مسئولین با آن‌ها صادق باشند و در برابرِ آن‌ها توجیهِ رسانه‌ای نکنند، این مردم تا پای جان پای کار می‌ایستند.

در نهایت، مردمِ مبعوث در اندیشه‌ی رهبر انقلاب، یعنی تجلیِ اراده‌ی الهی در کالبدِ یک ملتِ مؤمن برای برهم زدنِ معادلاتِ استکباری.

ویژگیِ بارز آن‌ها، کنشگری آگاهانه، تاب‌آوریِ معنا‌محور و پیوندِ آسمانی است.

 

 اگر امروز یک دانشجوی بیست‌ساله که تحت تاثیر تبلیغات ماهواره و شبکه های اجتماعی قرار دارد از شما بپرسد چرا باید اندیشه‌های آیت‌الله خامنه‌ای را بخوانم؟، بدون استناد به جایگاه حقوقی ایشان، چه پاسخی می‌دهید؟ کدام اثر، سخنرانی یا محور فکری را نقطه شروع این آشنایی می‌دانید و چرا؟

من به دانشجویان نمی‌گویم بخوان چون ایشان رهبر است؛ بلکه می‌گویم بخوان چون ایشان یکی از معدود متفکرانِ بومیِ جهان است که کدِ رمزِ گفتمانِ مسلطِ جهانی را شکسته است.

اگر از من بپرسد از کجا شروع کنم، بدونِ تردید نامه‌های تاریخی به جوانان اروپا و آمریکای شمالی (به‌ویژه نامه‌ی اول و دوم) را معرفی می‌کنم.زیرا در این نامه‌ها، ایشان با یک انسانِ مدرنِ سرگردان در قلبِ امپراتوریِ سرمایه‌داری سخن می‌گویند. 

 

 

تصور کنید روبروی یک دانشجوی بیست‌ساله‌ی تیزهوش، منتقد و به‌شدت تحتِ تأثیرِ روایت‌های رسانه‌های جهانی نشسته‌ام. او از من نمی‌پرسد چرا باید از ولی‌فقیه اطاعت کنم؟، بلکه می‌پرسد چرا باید اندیشه‌ی این شخص را بخوانم؟. در این نقطه، ما باید تمامِ عناوینِ حقوقی، سیاسی و نهادی را کنار بگذاریم. من به آن دانشجو نمی‌گویم بخوان چون ایشان رهبر است؛ بلکه می‌گویم بخوان چون ایشان یکی از معدود متفکرانِ بومیِ جهان است که کدِ رمزِ گفتمانِ مسلطِ جهانی را شکسته است.

در اینجا نیز، همان رهبری فرهنگی به عنوان ستون فقراتِ این مواجهه ظاهر می‌شود. ایشان سیاست را رها نکرده‌اند تا در برجِ عاجِ فلسفه بنشینند، بلکه دقیقاً از دلِ همین رهبری فرهنگی و معرفتی، به نقدِ بنیادینِ مدرنیته و ارائه‌ی یک پارادایمِ زیست‌جهانِ جایگزین پرداخته‌اند.

به آن دانشجو می‌گویم: تو در اقیانوسی از رسانه‌هایی شنا می‌کنی که مدام به تو می‌گویند چه فکر کنی و چه فکر نکنی، آن‌ها یک سلطه معرفتی ساخته‌اند که در آن، دموکراسیِ لیبرال، مصرف‌گرایی و سکولاریسم، پایانِ تاریخ و تنها راهِ حلِ ممکن معرفی می‌شوند. لذا تو اندیشه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای را می‌خوانی تا سوادِ انتقادی پیدا کنی.

ایشان یک جامعه‌شناسِ تیزبینِ قدرت، یک فیلسوفِ تاریخ و یک نقادِ درونیِ اندیشه مدرنیته هستند. وقتی ایشان از سبک زندگی، معنای خوشبختی، یا بحرانِ خانواده در غرب سخن می‌گویند، از سرِ تعصبِ مذهبی نیست؛ بلکه بر اساسِ دهه‌ها مطالعه‌ی عمیقِ تحولاتِ جوامعِ مدرن و گفت‌وگو با نخبگانِ جهانی است. تو اندیشه ایشان را می‌خوانی تا یاد بگیری چگونه حصار رسانه‌ای را هک کنی و جهان را نه از دریچه‌ی امپراتوریِ رسانه‌ایِ غرب، بلکه از دریچه‌ی عقلانیتِ توحیدی و فطری رمزگشایی کنی.

اگر از من بپرسد از کجا شروع کنم، بدونِ تردید نامه‌های تاریخی به جوانان اروپا و آمریکای شمالی (به‌ویژه نامه‌ی اول و دوم) را معرفی می‌کنم.

چرا این نامه‌ها؟ زیرا در این نامه‌ها، ایشان با یک انسانِ مدرنِ سرگردان در قلبِ امپراتوریِ سرمایه‌داری سخن می‌گویند. در این نامه‌ها، به جایِ تبلیغِ احکامِ فقهی، بحران‌های وجودیِ غرب را شالوده‌شکنی می‌کنند. ایشان از جوانِ اروپایی می‌پرسند: چرا با وجودِ این‌همه رفاه، نرخِ افسردگی، فروپاشیِ خانواده و احساسِ پوچی در جامعه‌ی شما بیداد می‌کند؟

این نامه‌ها، یک شاهکارِ دیپلماسیِ فرهنگی و معرفتی است. ایشان در این متون، به نسل جوانِ جهان می‌آموزند که شما مسئولِ جنایاتِ تاریخیِ استعمار نیستید، اما مسئولِ یافتنِ یک راهِ حلِ جدید برای بحران‌هایِ امروزِ تمدنِ خودتان هستید.

 این یعنی اوجِ رهبری فرهنگی؛ یعنی ترسیمِ یک افقِ فراتر از مرزهای جغرافیایی و دعوتِ عقلانیِ جهان به یک رفراندومِ معرفتی.

ایشان معتقد بودند: جوانِ امروز، با توهین قانع نمی‌شود، با برهان و درکِ عمیق از رنجِ او قانع می‌شود. شما باید زبانِ فلسفیِ او را بفهمید تا بتوانید او را به ساحتِ فطرت برگردانید.

این روایت نشان می‌دهد که منظومه‌ی فکری ایشان، یک ایدئولوژیِ بسته نیست، بلکه یک فلسفه‌ی باز و پویا است که از مواجهه با سخت‌ترین مکاتبِ الحادی و مدرنِ جهان، نه تنها هراسی ندارد، بلکه آن‌ها را به چالشِ عقلانی می‌کشد.

بنابراین، پاسخِ من به آن دانشجوی بیست‌ساله این است: اندیشه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان یک شخصیت ایرانی- نه حتی رهبر شهید- را بخوان، نه برای اینکه مقلد او شوی، بلکه برای اینکه مبانی مستقلِ فکری خودت را بازیابی کنی. اندیشه او را بخوان تا بیاموزی چگونه می‌توان در اوجِ طوفانِ رسانه‌ایِ جهان، عقلانی‌ترین، آزادانه‌ترین و عمیق‌ترین تحلیل‌ها را از تاریخ، سیاست، هنر و معنای زندگی داشت، بدون آنکه نیاز باشد کپیِ دست‌چندمِ متفکرانِ غربی باشی.

نقطه‌ی شروع تو، نامه‌ها به جوانان جهان و دیدگاه‌های ایشان درباره‌ی هنر، ادبیات و سبک زندگی باشد. وقتی دیدی که یک رهبرِ سیاسی، چگونه با ظرافتِ یک فیلسوف، بحرانِ معنای انسانِ مدرن را کالبدشکافی می‌کند، خودبه‌خود متوجه می‌شوی که تمامِ آن تصمیماتِ سختِ سیاسی و امنیتیِ ایشان، تنها برای این بوده است تا فضایِ تنفسِ فرهنگی برای چنین تفکرِ عمیق، آزادانه و تمدن‌سازی در این سرزمین محفوظ بماند. اندیشه او را بخوان تا جهان‌بینی خودت را معماری کنی.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.