آنچه در این روزها و شبهای خونین، در میدانهای تهران و سراسر این سرزمین طنین میافکند، پژواک همان وعدهای است که امام خمینی(ره) داده بود و با اطمینانی برخاسته از شناخت مردم، آیتالله سیدعلی خامنهاى، رهبرِ شهیدمان بیان داشته بود:«مردم با حضور در خیابانها، پاسخ این تهدیدها را خواهند داد».
چهلوهشت سال پیش، در واپسین فصلِ التهابخیز تاریخ، آنگاه که زمستان ١٣٥٧ در سرمای بهمن به ایستگاههای پایانی خود نزدیک میشد و تنها سه ماه تا سپیدهدمِ پیروزی باقی مانده بود، مردی از تبار قلم و آگاهی، زندهیاد محمد حسنین هیکل ـ نامآورترین روزنامهنگار عرب در تاریخ معاصر ـ پس از نخستین دیدارش با امام خمینی(ره) در دهکده آرام و تاریخساز نوفللوشاتو، بار دیگر، اینبار در ایرانِ در آستانه انفجار، با امام امت دیدار کرد.
او، که با نگاهی ژرف و ذهنی تاریخخوان، در متن حادثه ایستاده بود، پس از این دیدار و تأملی عمیق در تحولات شگرف ایران، به واکاوی ریشهها و زمینههای ظهور این انقلاب برخاست و سرانجام، حاصل این دریافتِ ناب را در کتابی پرآوازه با عنوان «توپهای آیتالله» به زبان انگلیسی به رشته تحریر کشید؛ اثری که بعدها، با همین نام، به عربی با عنوان «مَدافِعُ آیة الله» و دیگر زبانهای زنده جهان ترجمه شد و در گسترهای وسیع، ذهنها را به تأمل واداشت.
هیکل در مقدمه این اثر، با لحنی آمیخته به شگفتی و شهود، چنین مینویسد:
«به داستان بلند انقلاب که هنوز در آستانه طلوعش ایستاده بود، نزدیک شدم. آن هنگام، هنوز خط روشنِ سپیده از تاریکی شب در افق جدا نشده بود و سرنوشت آن، میان امکان پیروزی و احتمال شکست، در نوسان بود. در آن روزها، برای نخستین بار در ۲۱ دسامبر ۱۹۷۸، با آیتالله روحالله خمینی دیدار کردم. اعتراف میکنم آنچه دیدم، مرا عمیقاً مجذوب و مسحور ساخت؛ چنانکه احساس کردم در برابر تجربهای ایستادهام که در تاریخ معاصر، بیهمتا و یگانه است.
پیش از آن، گمان میبردم که عصر انقلابهای تودهای ـ به معنای حقیقی کلمه ـ به سر آمده است؛ زیرا با اختراع این همه سلاحهای پیشرفته نظامی و توپهای آماده شلیک، توازن قوا میان ملتهای انقلابی و حکومتهای مسلط، دگرگون شده بود. بر اساس تجربه انقلاب مصر و دیگر کشورهای عربی و نیز جهان سوم، چنین میپنداشتم که هر انقلاب نوینی، تنها دو راه در پیش دارد:
۱. باید نیروهای مسلح ـ با تانکهایشان ـ پیشگام حرکت آن باشند؛
۲. دستکم، نیروهای مسلح را به بیطرفی وادارد و از حمایت آنان برخوردار شود.
تصورم این بود که انقلاب شوروی، واپسین انقلابی است که در آن، تودههای غیرمسلح توانستند ارتشی وابسته به حکومت را درهم بشکنند و بر آن چیره شوند؛ آن هم در شرایطی که آن ارتش، پیشاپیش، در برابر آلمانها شکست خورده و ناتوان شده بود؛ چنانکه نهدهم سلاحهایش را در آن میدان از دست داده بود، پیش از آنکه یکدهم باقیمانده را در برابر انقلابیون از کف بدهد!
اما انقلاب ایران، پدیدهای دیگر بود؛ پدیدهای در تعارض با تمام آنچه ما طی شصت سال، از ۱۹۱۷ تا ۱۹۷۷ دیده و تجربه کرده بودیم. انقلابی مردمی؛ قیام ملتی با دستهای خالی، در برابر ارتشی در اوج قدرت… انقلابی بهغایت متفاوت… انقلابی دینی، و بهویژه، اسلامی…».
آری…
این خیزش مردمی، این جوشش برخاسته از ایمان و آگاهی، این حضور بیبدیل تودهها ـ همان که محمد حسنین هیکل آن را با تعبیر ماندگار «توپهای آیتالله» روایت کرد ـ در گذر زمان نهتنها خاموش نشد، بلکه در بزنگاههای سرنوشتساز تاریخ، هر بار پرطنینتر، آگاهانهتر و هدفمندتر، صحنه را در اختیار گرفت.
این «توپخانه مردمی»، اگرچه در آن روزگار با دستانی خالی و دلهایی سرشار از ایمان معنا میشد، اما در امتداد تاریخ خویش، به اقتضای زمان، صورتها و ابزارهای نو یافته است؛ چنانکه میتوان گفت: توپهای آن روزِ آیتالله، امروز در قالب خرجِ موشکهای تدافعی ایران، بهروز شدهاند؛ اما حقیقتِ آن، همان است که بود: ارادهای جمعی، ایمانی ریشهدار و حضوری که معادلات را دگرگون میسازد.
اینک، آنچه در این روزها و شبهای خونین، در میدانهای تهران و سراسر این سرزمین طنین میافکند، پژواک همان وعدهای است که امام خمینی(ره) داده بود و با اطمینانی برخاسته از شناخت مردم، آیتالله سیدعلی خامنهاى، رهبرِ شهیدمان بیان داشته بود:«مردم با حضور در خیابانها، پاسخ این تهدیدها را خواهند داد».
این حضور، نه صرفاً یک واکنش، که تداوم یک سنت تاریخی است؛ سنتی که در آن، ملت ایران، هر بار در برابر تهدید و تحمیل، برخاسته و با دستانی آکنده از یقین، نهراسیده و مسیر تاریخ را دگرگون ساخته است. این همان پاسخ قاطع، روشن و بیابهامی است که این جنبش مردمیِ یگانه و بى بدیل، به یاوهگوییهای قدرتطلبانِ نوخاسته و کارگزاران خشونت و جنگ ـ آنان که امروز در منطقه و آنسوی مرزها بر اریکه قدرت تکیه زدهاند ـ داده و میدهد؛ پاسخی برخاسته از ژرفای تاریخ، هویت و ایمان یک ملت.
اما…
آیا چشمانی هست که ببیند؟
آیا گوشهایی هست که بشنود؟
آیا دلهایی هست که دریابد؟
«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَّا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا یَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ».
دلهایی که میتپند، اما فهم نمیکنند؛ چشمهایی که مینگرند، اما حقیقت را نمیبینند؛ و گوشهایی که میشنوند، اما صدای بیداری را درنمییابند… و چنین است که در غوغای تاریخ، آنان که از درک این حقیقت بازمیمانند، نهتنها از قافله بیداری جا میمانند، که در تاریکی غفلت، راه را نیز گم میکنند…